Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
جمعه به ما چه گذشت - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

سسسسسسسسسسسلام

فلفل ديروز چامپيوتر نداشت

حالا بزارين تند تند بگم چي شد

بیاین بیاین جلو بیاین جلو تر

جوجوخان ، مادر خانمي ، آبجي لي لي گلش ، بابايي اومدن

بابام همه سئوالات مربوطه را كردند و خيلي جدي و سفتو سخت

البته جوجوخانه نازنازيه ما هم يه كوچولو بهش بر خورده بود ولي اون موقع كامل جواب پدرم را با احترام دادند و اما چي شد : منو داداش وسطيه كلي اين جوجوخان رو نصيحت كرديم و ديروز 3 ساعت مذاكره نمودم كه بابا جان چرا ناراحت شدددددددددددي بايد مقاوم باشي ما بايد هر كيم گفت طرف اين طوري بود بگيم نه و سره حرفمان بمانيم

خلاصه كه ديروز فلفل پدرش در اومد تا تونست جوجوخان رو آروم كنه و از اضطراب در بياره

و كاملا هم موفق شدم

فعلا كه مامان با ماست و همه چيز عالي داره پيش ميره ( اين انرژي بود كه ميگن هميشه بگين عاليه تا عالي پيش بره )

ولی بابام فکر ميکنه ميخوان اسباب بازيشو ازش بگيرن...

مثل بچه های مضطرب شده بابايی به اون گندگی

 

راستي تا حالا ديديد كه تو بستني سنگ در بياد

براي من ديروز در مذاكرات در اومد

فكرشو بكن يه بستني فروشيه خوبم رفته بوديما بعد جوجوخان گفت چي كار كنم گفتم برو بكوب تو سرش و يكي ديگه ازش بگير و ما صاحب يه بستني تازه شديم

 

ديروز با ديد خوب به همكاراي بابا نگاه كردم

يكيشون پسرش همراش بود حدودا 18-19 ساله انقده توپ ميزاشت تو كاسه باباش حال ميكردم آخه خيلي از دست اين آقاهه ناراحت بودم مثلا ميخواست بره يه جايي 4 تا خيابون مونده به محل كارشون بازم با ما ميومد بعدم با كمال پررررررررررروئي ميگفت آقاي *** لطف ميكني بي زحمت منو از اونور بري اونجا پياده كني خب احمق اين يتيكرو ديگه خودت برو اما پسرش حالشو ميگفت من حال ميكردم

مثلا برگشت بابا گفت

- ما اكثر روزا با آقاي *** ( بابايي من ) همراه ميشيم

پسره گفت بله البته معمولا ميگن مزاحمشون ميشيم در اين موارد

باباه ( در حين غيبت از يكي از همكاران ) آقاي سهيلي اِل مينكنه و بِل ميكنه تا رسيد به اينجا:  آقا اين بابا هر روز ..

پسره پريد تو حرفش : باباي ما آقاي ** ( بابام ) داره كيف ميكنه كه شما 700 به نفعش كار مي كنيد

حالا اين مكالماتي بود كه به ما مربوط ميشد بين خودشونم حرف ميزدن و پسره حال ميداد به باباه ، انقده ام تيپش با حال بود يه عينك مگسي يه پلور سبكه كانوايي موها آناناسي بعدم هي هنس فيري اش رو ميزاشت تو گوشش و هي در مياورد ميزاشت تو كاسه باباه بعد دوباره ميازشت سره جاش يه كله ام بيرون سمت مخالف باباشو نيگاه ميكرد

دلم خنك شد مرد كله گنده يه بار تو ايم مدت نگفت ببخشيد زحمت داديم بهتون

خلاصه كه فلفل و جوجو را دعا كنيد

راستي  دوستاي گلم ببخشند كه بهشون نمي تونم تند تند سر بزنم آخه ميدونيد ديگه اين روزا خيلي بي حوصله و كلافه ام

نه حالا بزاريد يه چيزيز بزارم که از تو ذهن جوجوخان اومده بيرون

| یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦ | ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |