Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
ادامه تعریف ها - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

از صبح خیلی سعی کردم بنویسم ولی مگه این اینترنت و شبکه دره پیته شرکت اجازه میداد

تازه خیلی از وبها هم برام باز نمیشه 1000 بار رفتم تو وبشون ولی هی ارور داد و بسته شد !!! انقده دلم براتون تنگیده که خدا میدونه

خب منم الان صدام انقدر خوشگله که خدا میدونه گلومم خیلی درد میکنه ولی خوب از بیحالیهای هفته قبل کم کم دیگه خبری نیست

امروز همسری مونده خونه الهی بمیرم برای جوجوم حسابی مریضه

راستی یه چیزی من یه بار همسری بردم تا درمانگاه و آوردم ( باماشین !! ) خب یعنی خودم رانندگی کردم دیگه

خب داشتم تعریف میکردم

من و همسری سوار قطار شدیم اولین تجربه قطار دونفرمون بود

برای همسری لباس راحتی گذاشته بودم روی چمدون که بپوشه

آخه نمی تونه زیاد تو لباس بیرون بمونه باید لباسش نرم باشه

راستی به دوستانی که شوهر دارن

حتما یه سر دنیس تریکو بزنید لباس خونگی مردونه هاش عالیه بلوز شلوارهای خوبی داره هم شیکه هم راحت

من و همسری موقع خرید همسری باهاش آشنا شدیم

خلاصه که قطار شروع به حرکت کرد و ما چایی خوردیم و یکمی یه فیلم بی سرو ته دیدیم شام خوردیم و بعد دیگه ملحافه انداختیم رو صندلی و پتو مسافرتیهامونم کشیدیم رومونو خوابیدیم ( چون کوپه همش ماله خودمون بود که جا داره از همین جا از همسری بابت این کارش تشکر کنم )

خلاصه که صبح رسیدیم البته فکر نکنید من و همسری تا صبح خوابیدیم هی بیدار شدیم هی خوابیدیم

وقتی وارد هتل شدیم دیدم به به چقدر عروس و داماد تازه یه سفره عقدم کنار سالن چیده بودن

کلی کیفور شدیم و همسری کارای پذیرش و انجام داد و رفتیم تو اتاقمون یکم خوابیدیم که قرار بود ساعت 11:45 بریم تو لابی که جلسه آشنایی برامون گذاشته بودن

اما فکر کردین ما رفتیم نه خیر تا رسیدیم تو اتاق خوابمون برد البته من یه دوش گرفتم بعد خوابیدم که همون باعث سرما خوردگیم شد یه دفعه چشمامو باز کردم دیدم ساعت چنده 12:30 گفتم بدو همسری تموم شد

رفتیم دیدم نه خیلیا ظاهرا خواب موندن و مسئولین یه سری چیزا رو توضیح دادن و ما رفتیم ناهار خوردیم تا بعدازظهر که برامون میخواستن توی حرم جشن ازدواج بگیرن جالبش اینه که چند نفر با بچه های تو بغل اومده بودن!!!

بعدازظهر که رفتیم حرم اینجانب چون سردم بود الارقم لباسهای زیادم سرما خوردم

روی هم رفته روزای خوبی بود

با یه زوج اصفهانی خیلی خونگردم دوست شدم

و تا وقت اضافه میاوردیم کلاسها رو میپیچوندیم و میرفتیم حرم به قول همسری خودمونو حرم امام رضا مالی میکردیم

ولی موقع برگشت من تو قطار خیلی حالم بد بود و آخراش که دیگه خیلی بد شد

و این بود روزهای قشنگ سفره ما که به دلیل بد اخلاق بودن اینترنت دو بار نوشتم و پاک شده الان دیگه خیلی مفصل ننوشتم امیدوارم بتونم آپ کنم

 

| شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ | ٩:٠٥ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |