Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
بعدازظهر پر انرژی من - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

پریشب پسر خاله های نو رسیده دو قلومو دیدم بعداز ۴ ماه !

نگید بیمعرفت نرفتی دیدن خالت , رفتم ولی نی نی ها ٢٠ روز تو دستگاه بودن و اون موقع هنوز به منزل تشریف فرما نشده بودند

وای که چه جیگرای فسقلی بودند انقده باهاشون حال کردم بینهایت بهم چسبیدن

خدا حفظشون کنه

دیشب یه شب پر انرژی بود برام

وقتی رسیدم خونه ۵ بود

یه نیم ساعت استراحت کردم و ولو  شدم

ساعت پنج و نیم رفتم تو آشپزخونه یکمی اونجا رو مرتب کردم لباسشوئی رو روشن کردم و لباس های تیررو ریختم و بعد چون امروز بعدازظهر کلاس رانندگیم با اون آقاهه شروع میشه  باید فکر شام فردا هم بودم پس یه بسته کرفس و یه بسته نعناع جعفری از فریزر درآوردم

شامم چون میخواستم کتلت بزارم یه بسته گوشت چرخ کرده در آوردم و گذاشتم تو ماکروویو که یخ زدا شن

همسری گوشت و مرغ گرفته بود

مرغارو همسری شست و گذاشت تو آبکش منم گوشتارو شستم و گذاشتم آبش بره

تا بسته بندی کنم

زودپز رو درآوردم  از گوشتای تازه ریختم توش ( چه حالی میده گوشت تازه رو بریزی تو غذا چه حس غریبی! بعد روغن ریختم تفتش دادم بد یه مقدار زعفران و بعد کرفس و نعنا جعفری روش بد هم نمک دیگه آب ریختم و درشو بستم زیرشو زیاد کردم تا صوتش درآد

سه تا سیب زمینی و یه پیاز شستم و با یه لگن یه سینی رفتم تو اتاق پیشه همسری و شروع کردم به رنده کردن مواد و قاطی کردن

صدای صوت در اومد و قطع شد باید زیر زودپزو کم کرد مواد رو کتلتو گذاشتم کنار تا زودپز کارش تموم شه بعد برم تو آشپزخونه - خُ چیه میترسم از زودپز دست خودم نیست ایمنه که باشه میترسم قهر- ساعت ٧ شده میرم زودپزو خاموش کنم و تابه رو میزارم روی گاز و شروع میکنم کتلت ها رو انداختن هم زمان مرغ و گوشت رو هم بسته بندی کردم و گذاشتم تو فریزر کتلت ها تمام شد گوجه گذاشتم زیرش و رفتم برنج آوردم اندازه دو روز برنج گذاشتم تا برای فردا شبم (‌یعنی دیشب برای فردا و پس فرداش که کلاس دارم ) برنج داشته باشم فقط یه فکری به حال خورشتش کنم که شاید ماهیچه گذاشتم تو آرام پز تا صبح بپزه برای فردا

برنج که دم گذاشتم لباس شویی تمام شده بود پهن کردمو دوباره یه سری دیگه رنگ روشنارو ریختم

همسری هم سالاد شیراز درست کرد و شام خوردیم ساعت ٩ بود که سری دوم لباس ها رو هم پهن کردم و دیگه خسته بودم لباس همسری رو دو نفره !! اتو کردیم

وبعد رفتیم تو تخت و شروع به صحبت کردیم

از این که ما خوشبختیم از این که احساس راحتی میکنیم کنار هم

از گذشته

از دوستامون که چرا اینطوری شد زندگیاشون

از همکارم که پدرش جلوی خانواده شوهرش بهش گفته بود تو شانس آوردی خانواده شوهرت خوبن و این یه هفتست روزگاره باباهرو سیاه کرده که تو چرا حرف اندختی دهنشون میگفتم من خوبم درحالی که ما میبینیم این همش از اداره غذا میگیره میبره خونه هفته یه بارم که کارگر میاد خونشو تمیز میکنه فقط یه بار شاید در هفته لو بیا پلو یا عدس پلو بزاره !! اونوقت میگه بچه ها م هیچی نمی خورن هیچ غذاییرو دوست ندارن

حالا با این تفاسیر کلی خانواده شوهرش بهش میرسن میگه چرا بابام از من تعریف نکرد و گفت اونا خوبن فکرشو بکن؟!!

| دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸ | ٩:٤٥ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |