سلام

من اومدم كامپيوترو فرستاده بودم بيمارستان

تا ويندوز بنصبن روش

القصه مادر گلي جوجوخان زنگيد به مامانم پري شبا ( داشتم اينطوری پرواز ميکردم )‌كه اينا با هم برن بيرون تا يه حرفي با هم بزنن ماهم كه مثل اين خوره ها همون فرداش ( يعني ديشب ) رفتيم بيرون

انقده حال داد انقده حال داد

اولين بار با اطلاع خانواده رفتم بيرون و دم درمونم جوجوخان با كلي عشق پيادم كرد

بزاريد بازم بگم ديگه انقده حال داد

و خلاصه باباهه و مامانه تو قيافه اند ديگه اينطوری= منم اينطوريمبعدم اينطوری بودم

جوجوخانم كه برام سنگ تموم گذاشت اين دفعه رفتيم رستوران لوكس طلائي اين عكساشه:

شروع غذا ( البته نصفه ميز افتاده ، خب ديگه شاهكاره جوجوخانه جيگري منه ديگه )

 

                  

كباب برزيلي بود خيلي عاليه پيشنهادميدم امتحانش كنيد

خب هركسي يه عشقي داره عشق ماهم رستوران گرديه ديگه به نظرتون خلميم؟

يه پسره بود سوپ ميداد انقده باحال بود كه نگو هيم به جوجوجونم كه يه كمم تب داشت سوپ ميداد

وقتي رفته بوديم پارك جمشيديه احساس كردم كه دستش داغه ولي وقتي دستشو تو ماشين گرفتم گفتم عزيزم اين داغييه سرماخوردگيه تو تب داري كه فوري بهش آدل كلد دادم خداروشكر امروز خوبه قربونش بشم من

دوسش دارم خيلي دوستشم دارم دعامون كنيد تا ديگه انقده گير بهمون ندن

البته من مطمئنم كه باهم خوشبخت ميشيم مطمئنم