Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
یکم خاله زنکانه - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

سلام

من یه فلفل قند  افتاده ام !

الان دو هفتست که مریض شدم از هفته قبل جمعه که رفتیم خونه مادر همسری ، و اونا رفته بودند سرعین و پدر همسری و خواهرش مریض بودند

بعدازظهر من لطف کردم و گفتم بریم بیرون !!

که سریع مادر همسری گفت با یه ماشین بریم

و رو به همسری گفت کولر ماشین تو خوبه با ماشین تو بریم

رفتیم و خواهرشوهره باز رفت نشست جلو نه ببخشید شما جلو بشین نه ببخشید پشتمو نه ... هیچی

واقعا نمی دونم این دختر چطور بزرگ شده با 34 سال سن فکر میکنه هنوز 14 سالشه وخیلی از کارارو اگه انجام بده مگن دختر بچس دیگه !!!

میدونید چرا حرص میخورم؟ آخه دوست دارم زودتر ازدواج کنه .. به خاطر همسری چون یکی از دقدقه های فکریش همینه که اون ازدواج کنه

دوم اینکه شاید بعد از ازدواج اون این پدر مادر و این دختر یه چیزایی رو متوجه بشن و از این حالت در بیان آخه دیگه اون دختررو که نمی تونن از خودشون جدا کنن پس یکی ( آقای داماد ) به اون خونواده اضافه میشه و شاید یکمی تو روحیات اینا تاثیر بزاره بعدم دیگه خواهرش تو اون خونه نیست که هی به همسری بگه این ماله منه اون مال منه تو رفتی از این خونه !! نمی دونم چطوری از دلش میاد به داداشش این حرف رو بزنه به هر حال از بحث اصلی خارج نشیم

منم فرستادند پشت کنار دست پدر همسری که مریض بود نشستم !! و همین نفس به نفس شدن ( اونم تو این شرایط که همه دارن از سرماخوردگی فرار می کنن ) و شیشه هم که بالا بود برای کولر و من مریض شدم

حالا بماند که زنگ زدن حتی حالمم نپرسیدن و اصلا به روی خودشونم نیوردن

همسری هم چند بار گفت فلفل از شما سرما خوردگی گرفت مادر اصلا خودشو کلا زد به کوچه علی چپ

بگذریم من نمی دونم اینجا رو نداشتم میخواستم این حرفها رو کجا بزنم تا نترکم

شبم رفتیم امام زاده و همونجا شام گرفتیم و رفتیم تو بیرون که بخوریم ساعت 11 بود

یه پارک خوب همسری نگه داشت تا شاممونو بخوریم خودشم رفت آب معدنی بگیره

وقتی رفت تو سوپر خواهرش گفت خدا کنه عقلش برسه از این کوچیکا چندتا بخره!!

رو رو دارین ؟ عوض دستت در نکنی به علاوه این که وظیفه میدونه فکر میکنه همسری این چیزارو متوجه نیست !! خوشم میاد همسری هم با چندتا بطری کوچیکه آب معدنی اومد و چون دختره ضایع شده بود با حالت نرم تری گفت خوبه عقلش رسید !!

میخواستم بهش بگم ببین این آقایی که تو میگی عقلش اگه برسیه الان نه ماهه داره خونه و زندگی میگردونه اونم به بهترین نحو و رییس یه خونست

تو برو فکر خودت باش ببینیم بعدا عقلت میرسه دیگه هیچی نگفتم

واقعا دادم دیگه در اومد از منم زدن های این آدما

دیروزم همسری زنگ زده به مامانش مامانش میگه نبودین من فکر کردم رفتیم مسافرت

اول از این که من کی بدون اطلاع شما رفتم همیشه که زنگ میزدیم بهتون حتی یه شب بریم

بعدم مثلا دست پیش گرفته بود دیگه که زنگ نزده حالمو بپرسه

ولش کن

آخی سبک شدم داشتم میترکیدم

آخه همسری خودش خیلی خوبه از دلم نمیاد به اون غر بزنم

مرسی همسری دوستت دارم

| یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸ | ۸:٥۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |