ساعت موبایلم آلارم میده

فوری خاموشش میکنم

و توی خواب متوجه میشم صبح باید بلند شم

بیرونو نگاه میکنم احساس میکنم هوا خیلی روشنه!

یعنی ساعت ۵:٣٠ نیست

بلند میشم لحاف که پس میزنم احساس میکنم چقده خنکه

وای چقدر دلم میخواد بازم بخوابم

ولی نه بلند که میشم احساس میکنم پاشنه های پام چقدر درد میکنه به در اتاق که میرسم احساس میکنم دیگه پاشنه پام درد نمیکنه میرم دستشویی

و وقتی بر میگردم همسری رو بیدار میکنم

چقدر تازگیا لاغر شده ( از تپلیش کم شده بهتره )

همسری هم به سختی و با خواب آلودگی بلند میشه

من رو تخت دراز میشم خوابم میبره ! یک ربع بعد همسری بیدارم میکنه ! چایی هم درست کرده

با زور چشامو باز میکنم

ریملی که دیگه داره تموم میشه و باید فکر یه ریمل جدید باشم ( ریمل خرید عروسیمه ) رو میزنم بعد یکم مداد گوشه چشم , رژ گونمو بر میدارم ولی میزارمش زمین و ضد آفتاب بر می دارم ( چون تازه یادم افتاده که باید بزنم !)‌بعد یه رژ گونه الکی و یه رژ ی که الان با خوردن چای و یه لقمه همش میره !

میرم تو آشپزخونه وای همسری مهربونم مرسی یه لقمه نون و پنیر و خیار ( یا خرما یا گردو ) برام دست کرده کنار لیوان چایم گذاشته

همسری دیگه آمادست و داره میره که ماشینشو در بیاره ساعت ۶ شده منم تند تند صبحانه سره پاییم رو کنار کابینت میخورم و ظرف ناهارامونو از تو یخچال در میارم و میزارم تو کیسه

پلاستیک سطل زباله رو گره میزنم دستامو تندی آب میکشم و بعد با یه دستمال کاغذی گرشو میگیرم و میدوم سمت در ورودی

جاکلیدی آویزون رو جاکلیدی برش میدارم درو باز میکنم و زباله رو میزام پشت دره آپارتمان کفشامو بر میدارم میزارم بیرون و کیسه غذا رو بر میدارم 

تا چند ثانیه بعد در قفل شده و من با دو کیسه به دست پایینه پله ها هستم !

همسری منتظره کیسه رو توی سطل بزرگه جوی مجتمع ( که نعمته بزرگیه برای اینکه ما میتونیم صبح هم زباله هامونو ببریم پایین ( مرسی آقای قالیباف ) میندازم

و میدوم و سوار ماشینه تخمه مرغمون میشم

آره روزای زوج این داستانه صبحهای منو همسری گلمه