Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
داستانک - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

رامای عزیز منو به  بازی داستانک دعوت کرده

البته ببخشید ١۵٠ کلمه تا بیشتر شدخجالت:

پاهایم سنگین شده بود!

انقدر سنگین که توان بلند کردنش را نداشتم

بازحمت به جلو میکشاندمشان

نمی دانم چرا پرواز نمی کردم ؟!همیشه از این زمان تصورم پرواز بود!

صدای قلبم که فکر میکردم در گلویم میزد را میشنیدم

خاطرات از جلوی چشمانم رژه میرفتند

«یعنی منو میشناسه؟»

تمام وجودم گُر گرفته بود

حس اینکه چه شکلی شده ؟و با دیدنم چه برخوردی میکنه در مغزم هیاهو میکرد

آدرس دفتر خانه اش را از اینترنت پیدا کرده بودم

2٨ سال گذشته از دانشگاه و تمام خاطراتش و شیطنتها که هنوز مزش زیره زبونم بود

«یعنی ازدواج کرده ؟!» وای اگه ازدواج کرده بود چی افسوس

اما دلشوره خاصی داشتم

بالاخره پله ها تمام شد

در چوبی قهوه ای رنگی که نیمه باز بود همراه با یک محافظ فلزی !

و تابلوی کنار در که نام و نام خانوادگی محبوب ٢٨سال قبلم روش بود

صبح بود و خلوت و هیچ صدایی از داخل دفتر نمی آمد وارد شدم یک سالن بزرگ با سه میزه خالی

یک اتاق بود که صدایی درونش به گوش می رسید

یک صدای آقا که داشت صحبت میکرد

در زدم

«بفرمائید »

درو باز کردم دستگیره از حرارت دستم خیس شده بود

یک جوان ٢۴ -2۵ ساله که واقعا شبیه محبوبم بود ولی خیلی لاغر تر

با و.. هیچکس

تلفن در دستش بود

و ته ریشه معروف مثل محبوبم !

گفتم آقای ***

سرشو انداخت پایین و گفت

«متاسفانه 17 روز پیش فوت شدند من پسرشون هستم میتونم بهتون کمکی بکنم »

باروش سخت بود ولی ...

مثل پدرش سرشو انداخته بود پایین مثل موقعی که با حیای خاص خودش سرشو مینداخت پایین و صحبت میکرد

واقعا عشق پیر نمیشه

همیشه گرمه همیشه

****

و اما از عید چه خبر؟

من که دو روزه پیش حسابی خونه تکونی کردم

باورتون میشه هنوز کاملا جا نیوفتادم تو این خونه ؟

یه سری جابجایی انجام دادم ته مها رو مرتب کردم پرده چوبی برای آشپزخونه سفارش دادم

تمام بوفه رو دستمال کردم

و وسایل پذیرایی و آجیل رو در آوردم

همسری هم که دیروز صبح امتحان داشت

آهان راستی پنجشنبه کلی خرید کردیم

من برای تولد و عیدی همسری ( ۶ عید تولد عشقمه ) یه گوشیW910 گرفتم ( قهوه ای طلایی انقده جیگمله )

و بعد رفتیم کریم خان دوجفت کفش من راحتی اداره همسری کفش عید گرفتیم

بعد رفتیم سراغ طلا فروشی ها که من النگو هامو با یه دستبند عوض کردیم

و همسری هم برام یه انگشتر خیلی خیلی خیلی خوشگل گرفت

فردا قراره اگه خدا بخواد مامان اینا برام عیدی بیارن

هورررررررررررررررررررررا

| شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧ | ۸:٢٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |