Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
دلم یه عالمه گرفته - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

آره یادش افتادم

نشریه عزیزی که تو دانشگاه داشتیم

دلم برای تک تک اون روزا پر میزنه

برای عصرهای جمعه اش که شیفت بودن

برای تمام چیزایی که تو این راه یاد گرفتم

برای تایپ کردن تو اتاق کوچیکه خونمون که سرد بود و کامپیوترش برای اینکه مونیترش هنوز نیومده بود و من عجله چاپ داشتم به تلویزیون سیاه و سفید 14 اینچی که سالها خاک خورده بود تو کمد وصلش کردم و شروع کردم با انگشتان یخ زده به تایپ یه نشریه با کل محتوا رو کامل تایپ کردم و صفحه بندی کردم و وقتی ریختم تو سی دی و بردم دانشگاه دختره که تو دفتر فرهنگ بود چون دید من یه شبه تایپ کردمو تموم شده از روی خصومت گفت چرا اینطوری کردی وای صفحه بندیت بده و رئیس کانون گفت عالیه عالی

و بعد همون طور که پای کامپیوتر نشسته بود و سی دی محمود کریمی گذاشته بود که برای دو روز پیش بود برام کلی از خصومت اینا حرف زد و گفت دلت امام زمانی باشه به اینا توجه نکن

دلم برای روزای قشنگه دانشجویی تنگ شده تنگ شده

برای اون روزایی که دلم پروانه ای بود و مانتوم کوتاه بود

نه برای این روزا که چادر دارمو دلم پره کینه افرادیه که مریضن و اذیتم میکنن

دلم خیلی از همسری شکسته خیلی انقدر دارن این وسطها خراب کاری میکنن و اونم که ماشالله

پنج شنبه برادر شوهربزرگه پا گشامون کرد

هتل هما!

ما از جنوب تهران رفتیم شرق تهران مامان و بابای و خواهرشو برداشتیم رفتیم هتل تو مرکز شهر !

و چون منم کلفت خونشونم انداختنم پشت و خواهر همسری نشست کنارش !

تازه من کلی به همسری سپرده بودم که یا من یا مادر و پدرت کنارت میشینیم خواهرت نباید این کارو بکنه ( شاید به نظرتون مهم نیاد برای منم اولا مهم نبود ولی حالا با رفتارهایی که دیدم دیگه متوجه شدم خودمو دارم خراب میکنم با این کار ) دستم تا دو روز درد میکرد انقده پشت تنگ بود

خواهرش نشست انگار جای گاهشه

موقع برگشت دم در هتل منو خواهرش وایساده بودیم که مامانش و باباش بیان سرد بود هوا

من نشستم جلو پیشه همسری

همسری به خواهرش گفت بشین دیگه

اونم یه نگاه به من کرد و گفت من میرم تو و رفت تو لاوی هتل!

منم درو بستم و از حرصم که این همه وقت تو دلم بود گفتم آخه جای خانم نشستم

ما رفتیم دور زدیم اومدیم بالا من پیاده شدم که خانم بشینه سر جاش صداش در نیاد

و همین شد بهونه دست همسری جای اینکه بگه زنم تا دو روز دستش در میکرد کل تهران دور زدیم تو ترافیک جمعه .

کلی شبش باهام بحث کرد جای تشکر دلم شکست

خیلی شکست

دیگه واقعا دوسش ندارم با تمام وجود در آغوشش نمی گیرم

همش برام بی حوصله است

قر میزنه

یک ماهه دارم تو دست ظرف میشورم در صورتی که مامانم 450تومن داده برام ظرفشویی گرفته ولی آقا نصبش نکرده ! تازه امروز باباش رفته وصل کنه !( منظور میزو شلنگو شیرشه ها ، حالا تا بیان نصبش کنن )

مبلمم فردای عروسی شکست

همسری که گفتم بد میشینه روی مبل

شکست و درس عبرت شد براش

حالا زنگ زدم به مبلیه تا ببینم چی میشه

خلاصه که خیلی دلم ازش پره خیلی

مرد رویاهام نیست

دیره گفتنش نه ؟

ولی انقده بد رفتاری کرده باهام تو بعضی از مواقع ( که البته نوع آموزشش تا الان اینطوری بوده دست خودش نیست ) که دلم خورد شده

اینجا نوشتم شاید دلم سبک شه ولی نشد بدتر شدم

| سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ | ۳:۳٤ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |