Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
عروسی 4 - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

یه چیزخیلی مهم یادم رفت بگم موقع عقد وقتی می خواستیم عسل دهن هم بزاریم من بهش گفتم ناخنهام مصنوعی مراقب باش ( دوست جونای عروس آینده این یادتون باشه پسرا خیلی شیکمواند و امکان داره محکم میک بزنن و ناخنتون کنده شه و خدایی نکرده بره تو گلوشون پس یاد آوری کنید )

ادامه:

ولی مگه این سنجاقا باز میشد

یادم رفت بگم آرایشگر با گیره اون مو گیره ای رو خورد کرده بود و تیکه تیکه تو موهام کار کرده بود توی آرایشگاه کلی به این خندییم که آقا داماد شب که بخواد موهامو باز کنه تیکه تیکه موهام میاد تو دستش و میگه دیدی سرمو کلاه گذاشتن

خلاصه سنجاقارو که بی نهایت بودن رو هی باز میکرد هی تیکه تیکه مو میومد تو دستش

نمی دونم چرا هرچی ور رفتیم این توره من در نمی اومد که همسری زحمت کشیدن و پارش کردن!!

اما تاجم با یه حرکت در اومد

ساعت حدود 1:10 بود دلم میخواست بدونم مامانم اینا چی کار میکنن

زنگ زدم دیدم بیدارن ( آخه دختر دایی مامانم تو عروسی گفت که شب میریم خونه مامانت اینا بمونم ! خیلی ناراحت بودم مامان اینا خسته بودن مامانم فردا قرار بود پاتختیم تو خونه اونا باشه کلی کار داره مردم چقده بی ملاحظه اند ) دیدم نه یکی از فامیلا نذاشته که بمونه خونه مامان اینا

داشتن پولایی که به مامانم دادنو جمع و جور میکردن که فردا میخوان اعلام کنن

همه کادو هاشونوداده بودن به مامانم یعنی عملا کسی از ما نمی خواست بیاد! همه کادو هارو داده بودند به مامانم

مامان گفت چه خبر ؟

منم چون یه سوتی همسری داده بود - وقتی بابا و داداش همسری ما رو گذاشتن تو خونه و رفتن پایین بابام اومد بالا که نمی دونم چی بهمون بده تو همین هاگیر واگیر هم همسری داشت لباساشو عوض میکرد که در مرحله باز کردن کمر بند بود که زنگ آپارتمان رو زدند همسری فکر کرد داداششه درو همون طوری باز کرد که بابام پشت در بود فکرشو بکن چه سوتیه توپی بود ، در حالی که واقعا داشت لباس عوض میکرد ، از صبح ساعت 9 تو اون لباس بود - برای اینکه این سوتی که برام خیلی مهم بود رو جمع کنم گفتم هیچی همسری خوابه ! تا من سرمو باز کنم خوابید

مامان گفت فردا مامان بزرگت میخواد برات صبحانه بیاره - ما خونمون نزدیک خونه مامان بزرگمه - گفتم نه نیادا میاد کله سحر بیدارمون میکنه شما همه چیز برام گذاشتی میخوریم بعدم که میخوام بیام خونه شما

مامانمم قبول کرد

بعد قطع تلفن رفتم برای اولین بار روی تختمون بخوابم با همسری از توی کمد دیواری لحاف و بالشت مناسب میگشتیم که همه زیر بود

با یه پتوی دونفره که رو بود ساختیم و رفتیم سراغ تخت همسری هی از مراسم تعریف میکرد و خوشحال بود

یکم حرف زدیم

تا خوابمون برد صبح ساعت 7:20 دقیقه بیدار شدم به همسری گفتم نون نداریم پاشو برو نون بگیر تازه شامپوام یادم رفته مونده خونه مامان اینا الان سرمو با چی بشورم

( حالا داشته باش یه فلفل با موهایی درحد اینکه همون صبح چندتا پیشنهاد از کارگردانان مطرح دنیا برای بازی در فیلم های ترسناک  داشتم وایساده وسط خونه ، البته چشمامم دسته کمی از موهام نداشتا خفن سیاه و خلیجی شده بوده حسابی برای پاتختی !!)

همسری رفت و 45 دقیقه بعد با 20تا نون لواش ! و شامپو اومد

ما هم هر چی داشتیم آوردیم و برای اولین بار تو خونمون صبحانه خوردیم

بعد همسری رفت حمام منم رفتم سراغ جعبه حوله ها و براش حوله در اوردم و لباس زیر آماده کردم ( چه همسر مهربانی ) بعد خودم رفتم و اومدم بیرون که شده بود ساعت 10 که مامانم زنگ زد بهش گفتم ما از ساعت 7:20 بیداریم !

گفت واقعا ؟چرا ؟

خلاصه تند تند آرایش کردم چون فقط میخواستم موهاموبدم درست کنن توی آرایشگاه

با همسری حرکت کردیم سمت خونه مامان اینا درحالی که کلی گفتنی داشتیم از عروسی

رسیدیم

رفتم تو لباسامو کندم به مامان گفتم بهم ناهار بده که برم آرایشگاه

دوست مامانم و عروسشم اومدن من ناهار خوردم

بعد مامانینا با اونا ناهار خوردن

یه دفعه یادم افتاد گنم جا مونده خونمون گفتم بابا پاشو برو گنمو بیار

بابام بیچاه ناهارشو ول کرد که بره که دیدم کلید ندارم !

زنگ زدم به همسری که من کلید ندارم برو پایین بابامم بیاد گنمو ازت بگیره

بعد با عروس دوست مامان رفتیم آرایشگاه موهامو باز و جمع درست کردم که متفاوت باشه با عروسی

خوب شد رسیدم خونه بابامم گنمو آورد پوشیدم همزمان مهمونای ما هم اومدن 3 نفر!

یه چند دقیقه بعد اومدم بیرون یک ساعت بعد مهمونای همسری اینا هم اومدن زن برادر بزرگش اومد پیشم نشست

مامان همسری گفت چطوری فلفل !

منم اینطوری نگاهش کردمتعجب

خلاصه کلی هم اونجا رقصیدیمو

عکس انداختم شب قرار بود مادر زن سلام رو به جلو بندازیم چون فرداش نبودیم و باید میرفتیم مشهد

مامان مامانش اینا رو هم نگه داشت

بعد رفتن مامان بزرگ اینا ما کادو مامان و بابام رو دادیم و کادو هامونم گرفتیم

بعد نشستیم کادو های پاتختی رو حساب کردیم و شاباش هامونو شمردیم

و کل طلا ها و پولامو گذاشتم خونه مامان اینا تا تو خونه خالی ما نباشه

شب خسته و تن درد از رقصای زیادمون اومدیم خونه

فردا ساعت 3:45 دقیقه بعدازظهر پرواز داشتیم صبح چمدونمونو بستیم یه زنگ خونه مامان همسری زدیم وازشون تشکر کردیم و خداحافظی کردیم

بعد رفتیم تالار تا کیف جا مونده رو بگیریم که برای برادر همسری بود

بعد رفتیم دنبال دوست همسری که قرار بود ماشینمون دست اون باشه بعد خونه مامان اینا که خداحافظی کنم و بعد فرودگاه و پیش به سوی مشهد

که واقعا ماه عسل خوبی بود

بگذریم که من تمام مدت به دلیل پرواز بدی که در رفت داشتیم حالت تهوع داشتم ولی خیلی خوش گذشت

تموم شد

پینوشت : خانم خونه جونم وبت طبق آدرسی که برام گذاشتی باز نمی شه !

 

| سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |