Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
عروسی 3 - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

اول از همه بگم تو پست قبل میدونم الان این طوری نوشته میشه ولی پرشین بلاگ تمام تحولات داخل سایتش رو گذاشته دم عروسی من نمی دونم چرا اشتباه تایپ کردم هر کاری کردم دیگه اصلاح نشد !!

بگذریم و اما ادامه عروسی :

از در که وارد شدیم همه برامون دست زدن از طرف سالن یه خانمی با اسفند اومد جلومون که اسفندارو توی گل ریخته بود که ما دوره سره هم بچرخونیم بعد خم کنیم تو اسفند ، من نه تنها دوره سره همسری چرخوندم بلکه بترکه چشمه حسودم خوندم براش !

سره همه میزا رفتیم

همه بلند میشدن و سلام میدادند بعد نشستیم تو جایگاه دلم نمی خواست بشینم میخواستم برقصم

از عروسه کلیشه ای روی جایگاه و بق کرده بدم میومد

جاری بزرگه میرقصید جلومون

دوستام دقیقا روبروم نشسته بودند و میخندیدند

من بلند شدم به همسری گفتم بیا بریم برقصیم شروع کردیم برامون شاباش آوردن

راستی قبل شاباشها همسری برام پول در آورد که بهم شاباش بده منم هی میگفتم نه کمه و هی زیادش میکرد خیلی حال داد 

خواهر شوهری به جوجو گفت پولارو بکن تو جیبت نریزه !

همسری هم از من شاباشارو گرفت کرد جیبش یهو جیبه شلوارش باد کرد عین این داماد داهاتیا شد

گفتم وای جوجو درش بیار ضایع است بد شدیآخ

بده یکی نگه داره که خوشبختانه عروس دوست مامان اومد و ازمون گرفت که بده مامانم ( امان از بی خواهری ) فقط یادم رفت بالا رفتنی تو مردونه شاباش ها رو نکنه تو جیبش بده یکی نگه داره که خوشبختانه داداشش گرفته بود نگه داشته بود براش که جیبش قلمبه نشه

اولین بار بود که با هم میرقصیدیم

همسری هم هی میگفت بده دستتو بچرخونمت

منم هنوز با لباسم جا نیفتاده بودم که برقصم گفتم نه بعدا

اما بعد یکم دیگه راه افتاده بودم

یعنی ما فقط یه ربع داشتیم دو تایی میرقصیدیم دیگه خسته شدم رفتیم نشستیم

از گوشه کنار سالن هی بهم میگفتن بابا بگو بره میخوایم برقصیم

منم گفتم وا ما همش یه ربع اومدیم !تازشم باید سالن اعلام کنه

یکم بعد یادم نیست کی ولی یکی گفت برقصید میخواستن رقص نور روشن کنن بهشون گفتم فلاشو خاموش کنید چقدر نور پردازی بدون فلاش قشنگه ولی

دیگه اون موقع ترکونده بودیم یه چند تا از دوستامم بلند شدن برای رقص زن بردار همسری و دخترش و خواهر همسری خواهر دوست همسری هم داشتن باهامون میرقصیدن !

کلی داشتم حال میکردم وسطاش گفتن که بابا دامادو بگو بره همسری میخواست بره که فیلم بردارمون نذاشت گفت کجا بابا نیم ساعتم نشده بیخود دارن میگن بری دیگه تا شام بالایا الان 8:30

رفتیم نشستیم بعد کلی هنر نمایی کردن

دیگه داشتم میمردم عروس دوست مامانم که واقعا خواهری کرد در حقم هی میومد میپرسید که چیزی نمی خوای

وای خدا ولی دیگه داشت پام میشکست انقده رقصیدم بعد اون همه خستگی

همسری میخواست بره بالا گفت من میرم

منم گفتم تا دم در باهات میام رفتنی همه میگفتن تو کجا ؟!

دم در باهاش دست دادم و اونم رفت بالا تو مردا

بعد اومدم سره میزه دوستام کلی با هم گپ زدیم بعد رفتم نشستم که دوباره بلندم کردن دیدم کسی نمی رقصه زیاد گفتم چرا نمی رقصید گفتن آخه فیلمبردارت هست که گفتم قطعش کن فیلم بردارو بزار برقصن

چندتا از دخترای فامیلم داشتن پشت صحنه هنر نمایی میکردن که گفتم بیاین قطعه همه اومدن وسط دوستام فامیلا و همه کلی رقصیدیم بعد جاریام اومدن وسط که با ما برقصن

جاری وسطی بود که معرف حضور بودش ( چای شیرینی که دو بهم زنی میکرد ) میگن چاه کن ته چاه جاش دقیقا مصداق بارز این خانمه

تو همه مراسما یه کاری میکرد که عروسای دیگه خراب بشن خواست خدا این بار خودش خراب شد و بق کرده بود یه گوشه با چادر چاقچول نشسته بود با زو آوردنش که چهارتایی برقصیم که گفت نه من نمی رقصم به هیچ عنوان که منم بهش اصرار نکردم

با خاله همسری هم رقصیدم کلی داشتم حال میکردم برای خودم ولی نمی دونم چرا خواننده آهنگ ترکی رو نمی خوند ؟! چون سپرده بودم که بهش بگن بخونه به افتخار عروس

دیگه رفتیم نشستیم با دوربین شروع کردیم به عکس انداختن با مامانم و اینا

راستی یادم رفت بگم مادر شوهرم چه آرایشی کرده بود !

تا اینکه دیدم میخواد ترکی بخونه آقاهه به دختر دایی مامانم گفتم بدو کفشامو در بیار

گفت میخوای با این لباس ترکی برقصی

گفتم پس چی همتونم باید باهام برقصید

کفشامو در آوردمو دوییدم وسط همچین میرقصیدم خودم کف کرده بودم

خیلی راحت بودم بیخیال از همه چیز رقصیدم و محل هیچی نزاشتم فقط میدونستم که همرو باید به یه حد تحویل بگیرم خیلی خوب بود

حالا تو این مدت مردونه چه خبر بود ؟ البته آقا داماد از دقیقه ای که رفته بود بالا یه دقیقه هم نشسته بود و همراه 100 تا مرد یه کله نه تنها رقصیده بود بلکه با خواننده هنرنمایی هم کرده و خونده بود ، من میشنیدم که خواننده میگفت بابا چشمم سیاهی رفت این آقاییون یکم با فاصله برقصند ما ماه دامادو ببینیم فکر کردم کسی نمی رقصه که داره این طوری میگه یعنی یه جورایی تیکه میاد ولی نگو واقعا میگفته ، تا پدر شوهری رقصونده بودن! بماند که بابای من چقده رقصیده بود !

همه میگفتن وای کفاشتو در آوردی گفتم پس فکر کردین با اون کفش یه متری میخوام ترکی برقصم !! آهنگ که تموم شد رفتم پیشه دوستام سره میزشون نشستم داشتیم میخندیدم که دیدم ماه داماد اومد وایساده بود دم در بدو رفتم استقبالش که با هم بریم سراغ میزه شام

هنوزم چشمم مونده روی سالادهای میزمون چون اصلا نتونستم شام بخورم

میز شام رو تست کردیم

بعد مشعل های روی میزمونو روشن کردن

ما رفتیم تواتاق عقد برای شام خوردن

شام برامون آوردن

یکم همسری خورد که دیدم صدای مامانم میاد

همیشه من براش غذا میکشیدم ولی الان کی براش بکشه دلم گرفت به همسری گفتم برو بیارش پیش خودمون که مامانمو دزدیمو آوردیم پیشه خودمون تا یکمی شام بخوره

بعد یه چندتا عکس انداختیم که من دستشوییم گفت خفن از 6 صبح خوب نرفته بودم ساعت 10:20 دقیقه بود

همسری هم گفت هانیه دوستتو صدا کن بگو کمکت کنه دوستمو صدا کردم با خواهر همسری رفتیم تو اتاق رختکن لباسمو درآوردم کلا اونجا رو برام خالی کرده بودن و دوییدم تو دستشویی چه حس خوبی بود !

بعداومدم لباسمو پوشیدم و اومدم بیرون

همه داشتن میرفتن رفتم کنار در ایستادمو باهاشون خداحافظی کردم

البته هنوز مراسم تموم نشده بود باید میرفتیم خونه مامان اینا

کت و شنلمو پوشیدم اومدم بیرون همسری دستمو گرفت وایسادم رو پله ها همه داشتن عکس میگفتن رفتیم سوار ماشین شدیم با آقاییون سلام و علیک کردم چند نفرو تازه اونجا فهمیدم که اومدن

وایسادیم سره کوچه تا فامیلا بیان همه فامیلای ما اومدن ولی نمی دونم چرا فامیلای همسری نمیومدن!!

همسری زنگ زد هیچکسم جواب موبایل نمی داد

برادر بزرگش زنگ زد برید شما اما آروم

( نگو خانم برادرش - همون دو بهم زنه - با مادر همسری بگو مگوش شده بود ... )

رفتیم سمت خونه مامان اینا

از سره کوچه یه دفعه دیدم که ماشین شهرداری داره جلوی درمون زباله هارو جمع میکنه

به همسر گفتم وایسا

نره جلو بزار بره پشت سرمونم هی بوق میزدنو منم کیف میکردم

البته چون ساعت 10:45 بود اشکال نداشت همه بیدار بودن تو محل ما

داداشم اشاره کرد که بیاین رفتیم تو پارکینگ و پیاده شدیم و رفتیم بالا

برای ورودمون ای عروس مهتاب رو گذاشته بودند همه اومدن بالا ولی کسی نمی رقصید

اما یکم بعد شروع شد همسری گفت پا شو برقصیم نگاه کردم دیدم مردای خانواده همسری اینا نیومدن بالا ، کفشامو در آوردم چون دیگه نمی تونستم باهاشون راه برم ، و بلند شدم با همسری با آهنگ تو عزیزدلمی رقصیدیم که همیشه آرزو داشتم با این آهنگ با همسری برقصم

بعد با داداشمو داییم و بابام رقصیدم

دیگه باید مراسم خداحافظی شروع میشد

با مامانمو بابام خداحافظی کردم بابا موقع دست تودست دادن بغض کرده بود موقعی که دستمو گذاشت تودست همسری بابامو بغل کردم انگاری از بعدازظهر میخواست بغلم کنه بعد از کلی بغل کردنو گریه کردنش مامانمو که مثل ابر بهار اشک میریختو بغل کردم البته متوجه شدم همه دارن گریه میکنن انقدر که بلند بلند گریه میکردم ! جالب اینجاست که مادر بزرگمم اومد و بغلم کرد و خداحافظی کرد !

مامان و بابا با هم قرآن گرفتن ما از زیرش رد شدیم سوار ماشین شدیم به بابا اینا گفتم شما هم بیاینا تا دم خونمون

رفتیم سمت خونمون و دوباره قطار ماشین عروسا شروع شد منم همچین تو ماشین گریه میکردم هنوز که خدا میدونه

رسیدیم خونه گوسفند رو کشتند و ما با ماشین رفتیم تو پارکینگ

بابام گفت بیاین جلوی در و از همه خداحافظی کنید تا نیان بالا خونتون کثیف شه

با همه خداحافظی کردیم و با بابا و داداش همسری رفتیم بالا

همسری کمکم کرد سنجاقای سرمو باز کنم و گنمو در بیارم و تا بتونیم بخوابیم

ادامه دارداز خود راضی

| دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |