Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
عروسی 2 - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

داداش بزرگه ودومیه همسری پشت در بودن جلوی درم کلی آب بود برای بارون دیشب ولی خدارو شکر هوا آفتابی شده بود

همسری اومد تو آرایشگرمم هی داد میزد اینجا فیلمبرداری نشه

ولی فیلمبردار ما از اون پرو تر بود گفت بیخود کرده وایسید یه دقیقه طول میکشه

شنلمو کشیدم پایین همسری دیدتم

چشماش از خوشحالی برق میزد فیلمبردارمون گفت با هم حرف بزنید

ولی من داشتم از خستگی آرایشگاه قش میکردم بهش نگاه کردم گلمو داد بهم گلم خیلی خوشگل شده بود بهم گفت خیلی خوشگل شدی از پیشونیم بوسید شنلمو سر کردم و سوار ماشین شدیم برادراش میگفتن مبارکه به به مبارکه

سوار شدیم همسری کمکم کرد که دامنمو جمع کنم

گلم برگایی که گفته بودم توش کار کنه به صورتم مالیده میشه و رژ لب پرمو پخش صورتم میکرد عین مهر برای رژم کار میکرد !

نمی دونم تو اون شلوغی موبایلمو به کی دادم !

میخواستم به خونمون زنگ بزنم بگم خوب شدم و اومدم بیرون

چقده خانوادم آروم شده بودن هیشکی بهم زنگ نمی زد

با موبایل همسری زنگ زدم

داداشم برداشت

گفتم به مامان بگو اومدم بیرون خوب شدم

سر مطهری تو شریعتی وایسادیم تا عکاسمونم بیاد سواره ماشینی که برای فیلم بردارا گرفته بودیم بشنه

توی این هیری ویری همسری هم داشت رژ لبایی که برگا پخش صورتم کرده بودن پاک میکرد

هر دو استرس نداشتیم !

تو اتوبان کلی ژانگولری بازی برامون در آوردن فیلمبردارا

رسیدیم باغ چه بهشتی بود چه بهشتی بود

انقدر زیبا بود که هرچی بگم زیبا بود کم گفتم

من یه ژاکت پشمی هم تنم کرده بودم که از سرما تلف نشم

که به علت اینکه فیلمبردارمون مرد بود تو باغ مجبور شدم با همون فیلم بگیرم !

وقتی خودمو با عروسای دیگه مقایسه کردم یه حسی پیدا کردم یعنی من خوشگل ترم! یا اونا !؟

ولی اونا هیچی از چهرشون معلوم نبود همه آرایش بود از سرمای اونجا تنشون کبود شده بود ولی بازم لخت داشتن تو باغ میگشتن!!

ژانگولر بازیا و ژستا تموم شد دیگه داشتم از گشنگی میمردم که پیتزا به سفارش همسری رسید من پیتزا خوردم و برای تمام گروه فیلمبردارمون ساندویچ گرفته بود یه کارگردانم همراشون بود که تا آخر ما نفهمیدیم این آقا چی کاره بود اونجا فقط نقشه نگه داشتن شنله من در کناره ماشینمونو داشت همین شاید باید نظارت میکرد به کاره گروه فیلمبردار که کم نگذارن که من بهشون اجازه نمی دادم که بیان در صحنه !

دوباره سواره ماشین شدیم حالا ساعت چنده ؟4 .ما باید کی تالار باشیم ؟5 .کجاییم ؟ نمی دونم شاید خارج از شهر!

تازه باید آتلیه هم بریم ، فکرشو بکن

یکمم تو ماشین نمی دونم چی شد که یکمکی حرفمون شد

آفتاب قرمز شده بود داشت غروب میشد

راستی تا یادم نرفته اینم بگم مردم چقده با ذوقنا

از هر 5 تا ماشین 2 تاشون برای ما بوق و کف میزدنو و شادی میکردن!

من که خیلی از این حال خوشم اومد رسیدیم آتلیه یه عروس دامادی داشتن عکس مینداختن ، ما باید یکمی صبر میکردیم

هنوز سرمای باغ تو جونم بود

هیچ کسو جز همسری یادم نیست تو اون لحظات ، از فیلمبردارمون که یه زن و شوهر جوون بودن که به طور اتفاقی 3 روز بعد ما عقد کرده بودند خواستم که یه تیکه از فیلممونو تو دوربینش ببینم اونم نشونم داد

داشت استرسم شروع میشد

فکر این بودم که چی میشه کیا هستن چی کار میکنن نگران مامانم بودم

الانم که یاده اون لحظات میفتم دلم شور میزنه

عکسامونو انداختیم

به همسری گفتم زنگ بزن ببین کی اومده بعد بریم که داداشش گفت فعلا معطل کنید

به بابام زنگ زدیم یا اون زنگ زد یادم نیست گفت ما تالاریم فقط برادر بزرگه همسری اومده مامان بزرگت اینام الان میرسن

چون وقت داشتیم عکسامونو تو کامپیوتر عکاسمون نگاه کردیم

چقده اون لحظات استرسم بالا بود

تنها لحظاتی که استرس داشتم

کفشام خیلی بلند بود ولی اذیتم نمی کرد اصلا نمی فهمیدم که چقده بلنده

با آسانسور اومدیم پایین وقتی سوار ماشین شدم دیدم وای یکی از ناخنام کنده شد

همسری گفت چی کار کنیم گفتم هیچی بدو برام چسب رازی بگیر

از کوچه پروشات تو مطهری دور زدیم که بیایم بیرون یه ســـو.پــــرمارکت بود حساب کن عروس تو ماشین داماد بره چسب بخره! گروه فیلمبردارم دنبالمون

حالا ناخن گرفتم میگم چسبو بریززیرش داماد خان

بد با دست سفت نگهش داشتم تا برسیم به تالار دل تو دلم نبود که چی میشه الان با چه منظره ای روبرو میشیم که دیدم دوتا از برادرای همسری سره خیابونن به همسری گفتم بوق بزن بوق بزن فلشرتم روشن کن

بابامم دیدم داشت فیلم برداری میکرد بهش دست تکون دادم

دیگه از اضطرابه خبری نبود

نگام افتاد به دره تالار بادکنک زده بودن این سورپرایز همسری بود

چون قرارمون این نبود که بزنیم ولی زده بود داشتم از خوشحالیش میمردم

بهش گفتم وایسا بیا منم پیاده کن ماشینو بزار داداشات میبرن الهی قربونش بشم چقده اضطراب داشت

موقع پیاده شدن هم میخواست کمکم کنه دنبالمو جمع کنم تو دستم ولی دلم میخواست دامنم شیک رو زمین کشیده شه گفتم بزار باشه از 7-8 پله جلوی تالار بالا رفتیم وارد تالار شدیم اولین کسی که با چشمام دنبالش گشتم مامانم بود اونم داشت میدرخشید رفتیم اتاق عقد ما عاقد نگرفته بودیم دوست نداشتم دوباره خطبه خونده شه

مراسم کادو دادن بود

بابام اومد جلو گفت مبارک باشه میخواست بهم بگه که خیلی آرایشت عالی شده خوب شدی

آخه اونم خیلی مثل خودم اضطراب آرایشگاه داشت

دیگه خیالم راحت شد

مراسم کادو دادن تموم شد همه حواسم به مامانم بود که راحت باشه

ما موندیم تو اتاق عقد تا عکس بگیریم با همه تقریبا عکس گرفتیم مردا رفتن بالا و خانم ها موندن از پشته پرده میدیدم که نم نم دارن مهمونا میان پاهام دیگه درد گرفته بود

یکم با خانم فیلمبردار صحبت کردیم

از لای در دوستامودیدم که اومدن

نفیسه رو صدا کردم اومد پیشم هیچ چیز از این بهتر نبود که دوستام زود اومدن

اما حیف که سهیلا ( همکارم ) رو نتونسته بودم بگم اونم فقط به خاطر هم اتاقیش آخه اخیرا یه چیزایی از هم اتاقیش دیده بودم که اصلا دوست نداشتم تو عروسیم باشه ولی از اول تا آخر عروسی این دوستم تنها مهمونی بود که دلم میسوخت که چرا نتونستم دعوتش کنم

ساعت 7:30 بود گفتم بریم داخل گفت نه تالار هنوز خالیه

ارکسر شروع کرد فیلم بردارمون رفت که بگه نخونه تا ما بیایم 7:45 رفتیم و از ورودی بیام داخل همه داشتن نگاهمون میکردن

ادامه دارد

| یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧ | ۸:۱۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |