Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
من زنده ام - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

روزگارم بد نیست

این روزا روزای بدو بدو بود یکشنبه و دوشنبه رفتم دانشگاه

دوشنبه از دانشگاه مستقیم رفتم خونه همسری اینا آخه مامانش و باباش میخواستن برن مکه وقتی رسیدیم اونجا خواهرش یه خروار صورتش باد کرده بود معلوم بود که کلی گریه کرده

فهمیدم که جاریم هم میخواد شب بیاد اونجا

من دم در به همسری گفتم که چون شب میخوایم بیدار بمونیم ( بریم فرودگاه ) تا از در رسیدیم بگو فلفل باید بخوابه و بعد منو بفرست بخوابم

حالا رسیدیم بالا هی اون میگه فلفل برو بخواب من نشستم و زل زدم به مادر شوهر که مثل همیشه کلی تعریف کردنی داره

گوشمو کشید هر کاریم کرد نرفتم بخوابم آخر سر رفتیم تو اتاق اما مگه خوابیدیم

زهی خیال باطل

بعد اومدیم بیرون یه شامی خوردیم و بعد دوباره همه گفتن برین بخوابید خوابتون نیاد که مگه باز خوابیدیم !

خلاصه رفتیم فرودگاه که اونا رو راه بندازیم که از درو پنجره آدمای پاچه خوار به هیچ درد نخور میریختن اونجا

( جریان داره که میگم به هیچ درد نخور )

بعد اومدیم خونه

که ما بعد از کلی درد و دل با همسر خوابمان برد

صبح میخواستیم بریم دانشگاه که یه طوفان وحشتناک بین منو همسر در گرفت

به من گفت تا آزادی میرسونمت تا دیرت نشه بشین من صبحانه بخورم و بعد از اینکه کارش تموم شد گفت خب بزار تا سره خیابون باهات میام

منو میگی واقعا آتیش گفتمو فلفل آتیشی شدم

گفتم خودم بلدم تا سره خیابون بیام مرسی

بعد تا سره خیابون بی محل به اون رفتم و بعد دیدم داره حالم بد میشه و هی اق میزدم و داشت حالم به هم میخورد که گفتم اصلا منو ببر خونمون که اینطوری شد که سه شنبه نه به دانشگاه رسیدم نه به سر کار

و شب متوجه شدم که شوهری مریضه و سرما خورده

منم یه سوپ فوق العاده درست کردم و چهارشنبه صبح ساعت 10.30 جلوی منزلشان بودم و بعد از اینکه زنگ زدم یه 5 دقیقه بعدش دیدم یه صدای عجیب و ناشناس گفت بله ؟

گفتم ای وای فلفل فکر کنم اشتباهی زنگ زدی !

گفتم باز کن ( با اعتماد به نفس کامل ) که دیدم در باز شد و منم قابلمه به دست رفتم بالا که دیدم صدای عجیب برای همسرم بوده !

خلاصه که کلی سلام بوسی و اینا کردم و گفتم میخوای برات چای بزارم گفت آره که براش چای گذاشتم و گفت صبحانه نمی خورم سوپ داغ کن بخورم که داغ کردیم و خورد که کلی هم کیف کرد و تا ساعت 2 کلی خوب شده بود و من کلی از خودم راضی بودم

ظهر وقتی خواهر همسر خواب بود  ما دوباره سره یه مسئله کوچیک با هم حرفمون شد و من ناراحت گفتم من میخوام برم خونمون که همسری باهام آشتی کرد و آشتی شدیم

شب رفتیم کوهسار و شام خوردیم سه تایی

و من با یه دوربین شکاری که همسری داشت کلی حال کردم

پنجشنبه رفتم دانشگاه و بعد هم که اومدم خونه داداشی گفت یه زنگ بزن جوجو بیاد بریم از تیراژه پیراهن بگیرم که همسری با خواهرش اومدن و کلی گشت زدن در تیراژه ثمرش کلی خریده پسرا بود ! بعد اسم ما خانما بد در رفته خدا وکیلی ، اومدیم خونه ما و مامان گلی شام نگهشون داشت و من هم شب با اونا رفتم خونشون

جمعه مسئله آش رو داشتیم

آش پشت پا

تمام اون افراد چاپلوسی که گفته بودند ما آش میپزیم هیچ کس نیومد!

من و خواهرشوهری هم غصه که چی کار کنیم ؟!

من میتونستم درست کنم ولی ترسیدم خوب نشه

رفتیم از یه خیریه آش گرفتیم و پخش کردیم به کور چشم مستکبر جهانی

خلاصه اینم از تعطیلات من و چندروزی که نبودم

 

| شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧ | ۸:۳٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |