Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

یعنی حق با کیه؟

چند روزیه درگیر وام مامانم بودم

تماس های مکرر مامان و داداشم برای پیگیری وامش

آخه رئیس امور مالیمون آشنای همسری هستش

هر بار که به همسری میگفتم انگار میخواد کوه بکنه باهام برخورد میکرد خیلی این برخوردا بهم بر میخورد

اما تو دلم میریختم

آخه میدونید همش دنباله کارای برادراشه همش دنبال کلاس بردن بچه برادرشه

اون موقعه در برابر من که مسئولیت داره هیچی به هیچی

تا اعتراضم میکنم جوابم فقط دو نوعه : یا میگه من برای تو تمام روزو تلاش میکنم ( و این به نظر شما برای ما که تو دوران شیرینه نامزدی هستیم و دائم باید به هم بچسبید ( جان خودمون ! ) کافیه ؟ ) یا میگه به خودم مربوطه برادرمامن و... و دعوا و جرو بحث

دیروز با اعتراض مامان مواجح شدم که حالا مگه میخواین کوه بکنین من این چند روزو هی تماس گرفتم به خاطر یه نامه ! و.. که منم میدونستم حق داره ولی به دفاع از شوهرم پرداختم و کلی گریه کردم تا مامان رفت دندون پزشکی ( البته در این میان برادرمم همچین بی نصیب نموند و اونم حالشو کردم تو قوطی )

بعد زنگ زدم به همسری که تو چرا در باره من اینطوری هستی ، اخه چرا حرفی که من میزنمو محل نمی دی ؟! چرا فکر نمی کنی که باید برای زن و زندگیت وقت بزاری ؟!

و وقتی با جواب های همیشگی روبرو شدم

و چون بهشم گفته بودم که خیلی طرفداریتو کردم انتظار داشتم که اونم کلی الان دلداریم بده  و بگه راست میگی عزیزم حق با تو تو همه وجودمی ...

دیگه جگرم سوخت احساس کردم وای خدا یعنی من تو زندگیه این فرد هیچ نقشی ندارم این میخواد همیشه انقدر بی مسئولیتانه در برابر موضوعات برخورد کنه؟!

که جنگ شروع شد و  انقده حرفا و ایرادای بد بد از هم گرفتیم که خدا میدونه

ولی راستیتش انقده الان دلم شکسته که صبح بلند شدم براش دو رکعت نماز خوندم که حادثه ای براش پیش نیاد آخه من نکه رگ سیدی مادریم خیلی قویه ( مامانم که یکی بهش گیر بده باید بره خرما و حلواشو سفارش بده برای فرداش ) گفتم آهم نگیرتش

خب هر چی باشه در حال حاضر همسرمه

حالا من موندمو یه دله شکسته

که تمام رفتارها و تیکه و اداهای خانواده همسرو تحمل میکنم برای اینکه صدام در نیاد

بارها تو صورتم بهم دروغ گفتنو بعدش گندش در اومده

اصلا چیزایی دیدم که هیچ وقت این رفتار رو تو خونه خودمون ندیدم ولی تحمل کردم

چون میدونم شوهر خان اینجا رو دیگه نمی خونه نوشتم تا شاید یکمی هم سبک بشم آخه خیلی داقونم خیلی

بعضی وقتا انقده دلم باهام مهربون باشه و وقتی خیلی ناراحتم ارومم کنه

ولی هر وقت که میخوام باهاش تماس بگیرم نمی دونم با چه نوع همسر روبرو میشم

دلم شونه های مهربونه دوران دوستیشو میخواد

دلم آرامش میخواد که با دستای مهربونش بهم میداد

دلم خیلی گرفت وقتی گفت من ازت لذت نبردم

دلم خیلی شکست وقتی گفت تو چون بهم محبت نمی کنی پیشت نمیام درحالی که میرفت بیرون خسته میشد کلی بهش میرسیدم نمی دونم باید دیگه چی کار میکردم همیشه خانمای شرکت بهم میگن میگن خیلی بهش میرسی کاش شوهرای ما نبین انتظارشون بره بالا

اما در عوض میبینم کسایی که تو شرکت نامزدن چطور زن تند رو ترش رو شونو تحویل میگیرن و دلم آب میشه با دیدنشون

| دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧ | ٢:٠٦ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |