Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
دلی که شکست دیگه شکسته - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

چرا کاری بکنیم که بعد پشیمون بشیم؟

تو دوران دانشجویی یه کانون مهدویت بود که ما هم عضو بودیم

و اونجا بود که من از این دختر م ح ج ب ه ها بدم میومد

چون اونا اخلاقای بدی داشتن

ولی بعد فهمیدم حجاب هیچ ربطی به ایمان نداره و من نباید روی این قضیه از اونا بدم بیاد

چون به اینجا رسیدم که حجاب هم یه چیزی از دینه مثل دروغ نگفتن و غیره که توصیه شده اما چون اونم مثل همون غیبت و غیره ام الفساد و ام الگناه به خاطر همین خیلی توصیه شده ولی این دلیل بر این نیست که اونی که حجاب داره بهتراز اونیه که نداره

هیچوقت تا اون موقع به تفکیک بهش فکر نکرده بودم

من وقتی عضو شدم یه دختره مانتویی و خیلی مد روز بودم طوری که حتما باید رنگ عینکم با رنگ مانتو تیپم سد میشد Hello( البته الانم همونطورم و به قل همسری که همیشه میگه از اینت خوشم میاد که با چادرت تیپتم میزنی ) خلاصه حساب کنید جلسات رو که دوتا آقا که کلی از اونایی اند که سرشونو مندازن پایین حرف میزنن و ... کلی مذهبی با 6 تا خانم که همه فقط یه چشم یا یکمی نک دماغشون بیرونه ( که من اون موقع میدونستم که فقط یکی از اینها خیلی دختر خوب و مومن به معنای واقعی بودم ) نشستن و من با یه مانتو کاملا چسب و کوتاه و اسپرت با یه کوله و شلوار جین و کتونی رنگی نشستم بینشون ( تازه بعضی وقتا که جلسه توی دفتر فرهنگ بود که فرش بود جورابای گل گلیمم میزد بیرون ) تازه موهامم کجکی بیرون بود خب تیپ از نظر ما خیلی معمولی بود ولی توی اونا خیلی تابلو بودم ولی خب منم دوست داشتم تو اونجا باشم منم عشق مهدویت بودم تازه خوده آقا به طور معجزه آسا منو خواست تو اونجا ثبت نام کنم .. خلاصه اینا هی به من چپ چپ نگاه میکردن و رئیس دفتر فرهنگ و رئیس کانون هی منو نگاه میکردن کیف میکردن که منم دارم فعالیت میکنم و دنبال شهرت نیستم مثل اونا ( گاهی انقده توی این کار خسته میشدم که و انقده خاطره های شیرین دارم که حد نداره همه چیز با دلو جون بود ) تازه دوستامم گروهم بودن ( من سر گروه بودم ) گروهمم عین خودم ولی ما بودیم که از همه بهتر کار میکردیم و اوناهم از این حرصشون در میومد

خدا میدونه چقده کتاب و نشریه و... میخوندم تا بتونم یکمی مثل اونا بدونم تو جلسات کم نیارم آخه خیلی میزاشتنم وسط به خصوص احکام ( دقیقا اوضاع ما مثل فیلم اخراجیا بود با این بچه های کانون یعنی عین عین وقتی دیدمش ها کاملا حس کردم فیلم ماست )

خلاصه گذشت و من با تحقیق و با عنایت امام زمان محجبه شدم

حالا داشته باشید این خانم های باجی رو که علت رو چطور میدونستند

و هر دقیقه منو به یک آقایی میچسبوندن که من به خاطر اون چادری شدم فکر میکردن منم مثل اونام ... می دونستم چیا پشتم میگفتن و ایمانشونو چطور میبرند .. گذشت و فراموش شده بود تا چند روزه پیش یکی با موبایلم تماس گرفت که خانم .. گفتم بله شما ؟ گفت من حسینی هستم یکی از بچه های کانون

اینو که گفت حالم بد شد  فهمیدم کیه دوست نداشتم ببینمش

شروع کرد التماس کردن که باید ببینمت

از دلم نیومد نبینمش

از طرفی هم فضولیم گل کرده بود که بدونم چیه قضیه

تا امروز که صبح امتحان داشتم اومد و دیدمش

یکم من من کرد و گفت که عاشق یکی از افرادی بود ه که برای کانون تحقیق میکرده و بعد از طریق یکی از این اساتید که روحانی بوده به این آقا پیشنهاد ازدواج داده !! و این آقا هم گفته نه . من قول ازدواج به کس دیگه ای دادم راستی دارم درباره تبریزی ها فکر میکنم و تحقیق می کنم ، که به خیال اینا منم تنها تبریزی بودم و

چون خیلی هم کار میکردم الان که یادم نمیاد ولی ظاهرا خیل هم با این آقا کار داشتم و بحث می کردیم و از طرفی هم به گفته خود این خانم که امروز گفت شنیده بوده که این آقا به من علاقه مند هستند و این طوری شده بوده که دایره را دوره من بسته بودند که بله دیگه صد در صد خانم فلفل است و امروز میگفت خب عاشق بودم حالیم نبود چی کار میکنم به خاطر همین پشتت خیلی بد گفتم که خرابت کنم تا اون از تو بدش بیاد !

خلاصه که انقده فلفل جون فلفل جون کرد که بیا ببین

تورو خدا ببخشم حلالم کن من بد کردم و...

فقط یه چیز تو ذهنم بود اون موقع که منو اذیت می کردین و از دستتون یه سره اشک میریختم چرا یاده این نبودید که اینطوری ازم حلالیت باید بخوای من همون فلفلم

وای به روزه قیامت که اونم نزدیکه و اینطور عینی که باید حلالیت بخوایم

بعد از جدا شدن زنگ زدم بهش و گفتم ببین سمیه یادت باشه تو باید از یکی دیگه هم به جز من و اون آقا حلالیت بخوای

گفت کی

گفتم امام زمان

اونم حق ناس اونم گرنته چون با گناهی که کردی و تهمتی که به من زدی اون صد در صد ناراحت شده و فتنه درست کردی ..

| شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧ | ۱:۳٦ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |