Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
ديشب به من چه گذشت - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

ديروز از سره كار كه رسيدم ديدم خونه آيينه آيينه همه جا مرتب و شسته رفته

گفتم چه خبره مامان گفت آقاي *** (كه يكي از دوستان قديميه خانواده مادريم بود ۴۰سال پيش با اينا همسايه بوده ) براي نوه اش ميخوان بيان خواستگاريت ديگه رو اين نمي توني عيب بزاري همه جوره جنسشون جوره مادي معنوي . امشب ميان شما هم همديگرو ببينيد تا بعد ماه رمضونم هم عقد كنيد و تموم بشه

گفتم مامان بريديدو دوختيد خودتون من فقط همسر ايده آلمو ميخوام

مامانم گفت بسه انقده ايراد گرفتي از اينو اون مگه چند نفر شانس دارند كه يكي كه خوب ميشناسنش و همه چيزشم خوبه بياد خواستگاريش ؟گفتم چرا بهم نگفتید؟ یه زنگ بهم حداقل میزدید

گفت میترسیدم ادا در بیاریو عصابمو خورد کنی

منم يه دفعه زدم زيره گريه و بعداز افطارم الكي حالو زدم به مريضي و رفتم درمانگاه دكتر گفت چته گفتم آقاي دكتر سرم داره گيج ميره دارم ميميرم 2 بارم حالم به هم خورده حالت تهوع داره ميكشتم ( اونجاي آدم دروغ گو ) دكترم يه آمپول زد بهم گفت برو اگه حالت بد شد بيا دوباره

منم كه ميدونستم نيم ساعت ديگه اونا ميخوان برسن خونه ما گفتم آقاي دكتر حالم بد شه ديگه نمي تونم اين همه راهو بيام  گفت خوب بخواب تو اتاق تزريقات اگه بهتر نشدي بهت سرم وصل ميكنيم ولي فشارت نرماله !

خلاصه ساعت 8 نيم ساعت بعد مهمونا رفتم خونه ولي گفتم ببخشيد فكر كنم اين دارويي كه بهم تزريق شده خواب آوره ببخشيدم بايد استراحت كنم نمي تونم بشينم اينجا وگرنه چرت ميزنم ميگين دختره معتاده

مادر پسره هم خنديدو گفت نه عزيزم برو استراحت كن فكر كن ما هم نيستيم ( چه بد جنسم مادر پسررو اينطوری کشيدم - راستی راستی اون کدوام پسرشه )

و رفتم تو اتاق و شروع كردم اس ام اس بازی با جوجوخان

خيلي باحال بود تا يكي ميخواست بياد تو زودي چشامو ميبستم و موبايل ميرفت زير پتو

عين اين دختراي 14 ساله خودمو زده بودم به خواب و مريضي

بعد آخر شب عمه ام با فسقليش اومد خونه ما شوهرش رفته بود هيئت اينم آژانس گرفته بود كه شب تنها نباشه اومده بود خونه ما پسرش اومد تو اتاقم – اول خيلي مودب در زد (4 سالشه ) وبعد گفت كجايي ؟!- كه ديدم اومد تو داشتم از زير چشم ميپاييدمش يكمي اين ور اون ور رو نگاه كرد و بعد ديد خوابم اومد كنارم دراز كشيد با زورم لحافمو كشيد رو خودش بعد يه چند دقيقه ديدم طفلي خوابش برده

پيوست : اين شباي قدر همه رو دعا كنيد منو جوجوخان رو هم دعا كنيد خدا به داد برسه ديشبو از سرم رد کردم بعدش چی ميخواد بشه خدا رحم کنه

 

| دوشنبه ٩ مهر ۱۳۸٦ | ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |