Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
دو روز تعطيليه فلفلي - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

هر چقدر بگم بهم خوش گذشت كم گفتم هر چقد بگم خوشگذت بازم كم گفتم

و اما پنجشنبه تا ظهر كلي ثانيه شمردم تا وقت رفتن بشه

جوجو جونم صبح رفته بود دانشگاه كه كاراي دانشگاهشو رديف كنه ، اول گفتم يا مثل هميشه مياد آرياشهر دنبالم يا مركز شهر ( معمولا يا ميدون فاطمي يا ميرداماد بستگي داره عشقم بكشه با مترو برم يا با ماشين )هم ديگرو ميبينيم ( آخه اونا شرق ميشننو ما غرب هميشه جوجو خان در وصف اين حالتمان مي گويد اي دو سه اتوبان ز ما دورتر كاش كه همسايه ما ميشدي ) بعد يه كم فكر كردم گوفتم بابا چه كاريه من كه ميخوام با مترو برم ميرداماد بايد ترن عوض كنم يه دفعه مستقيم ميرم شرق تهران پياده ميشم اونم يه ده دقيقه راه داره تا اونجا مياد دنبالم ،از صبحم رفته دانشگاه نيم ساعتم نيم ساعته يكمي استراحت كنه طفلكي بنزينشم كم نمياد چون شبها منو تا خونه مياره چون ميخواستم سورپرايزش كنم تا ساعت 1 صدام در نيومد ( قرار ساعت 3 بود )

خلاصه ساعت 1:15 بود كه اس ام اس دادم ساعت 3  ميام مترو نزديك خونتون

جواب داد سختت نيست نفس جون ؟

گفتم نه بابا با مترو ميام كه گفت باشه پس ساعت 3 ميبينمت

تو راه ديدم چون سره ظهره مترو ديگه توقفاش خيلي كوتاه بود 10 دقيقه داشتم زود ميرسيدم زنگ زدم گفتم جوجو جونم من تا 10 دقيقه ديگه ميرسم گفتم باشه دارم ميام

موقعي كه رسيدم زنگ زدم كه من رسيدم كجايي؟

گفت جلوي در خونه الان ميام

دلم انقده گرفت از اون مواقعي بود كه از لحظه سلام جوابشو ندم بزنم پا چشش

يه دفعه ياد اين افتادم كه چرا اينطوري باشم جوجو كه دشمنم نيست دوستمه عشقمه پس عاشقانه بايد برخوردكنم اين طوري خودمم طاقت نميارم كه باهاش بد رفتاري كنم و تا حاله شيطونو بگيرم كه ميخواد بينمون اختلاف بندازه

سر چهارراه پرسيدم آقا ببخشيد گل فروشي كجاست؟

گفت ته همين كوچه

رفتم ويه شاخه گل رز خوشگل براش گرفتم و رفتم سراغ بوتيكها تا حوصلم سر نزه

زنگ زد گفت فلفل كجايي؟

گفتم تو بوتيك

گفت بيا من اومدم

رفتم وقتي گل رو ديد كلي دوتايي زوق كرديم روحيمون باز شد بعد گفت فلفل خب قرارمون 3 بود ديگه تازه من 1 دقيقه زود رسيدم ميخواي از اين به بعد 12 ساعت زود تر بيام وايسم تو سختي نكشي ؟ ( تاثير محبت بود حالا اگه اخم ميكرديم دعوامون ميشد )

بعدم گفت چه خوب كردي اومدي اينجا من تازه ساعت 1:30 رسيدم خونه ميخواستم اون موقع راه بيوفتم بيام دنبالت خيلي كار خوبي كردي

اينجا ديگه ذوق مرگ شدم

رفتيم پارك نیاوران ( پاركي كه مامان و بابايي گلم دوران دوستيشون ميرفتن اونجا ) به ياد مامان بابام رفتيم اونجا كلي خوشگذشت خيلي آروم بوديم و به نتايج خوبي هم با همديگه رسيديم

هي ميگفتم من گشنمه اصلانم دلم بستني ميخواد آيس كيريم ميخوام ميخوام

ميگفت خب بريم يه جا برات بگيرم تو ماشين بخور گلم اشكال نداره كه

گفتم نمي خوام اون موقع نمي تونم افطاري خوب بخورم

گفت بزار حداقل يه كيكي چيزي برات بخرم گفتم باشه

كه سر شريعتي نرسيده به ميدون قدس رفتيم يه سوپر كه خيلي باحال بود همه نوع سيگار برگ انواع فندك از نوع عالي  پيپ هاي مختلف انقده اين چيزا زياد بود كه جوجوي طفلكيم اصلا كيكارو نديده بود اومد گفت اوني كه ما ميخوايمو نداره ولي يه دقيقه بپر بيا اينجا رو ببين چقده باحاله

رفتيم كلي ذقيدمو بالا پايين پريدم و... و دوتام كلوچه خريدم يكي و خودم كيم براي امروزم جوجوخان داد بيارم

و اما افطار رفتيم شبهاي شيراز تو زرگنده ( البته فكر ميكنم زرگنده است چون انقده اين جوجوخان از كوچه پس كوچه ميره كه نمي دونم از كجا سر در مياريم ولي اونطوري كه من بلدم تو حواليه زرگنده است )

كلي حال داد تا جايي كه جا داشت خورديم نون و پنير و سبزي همراه ماست محليه شيراز و سوپ و اون ماهي قزل الا سفارش داد من كباب برگ با نوشابه و دلستر كلي حال داد خيلي كيف كرديم چون تو تراس بوديم هوا انقده خنك و خوب بود كه خدا ميدونه البته خيلی دير غذا مونو آورد منو جوجوخان اولين غذای دونفرمونو اونجا خورديم يادمه اون موقعها هی ميگفت کاش يه شب شام باهم ميرفتيم بيرون بيا نفسم اينم شام

ديشبم مادر جوجو خان خواهر و فرزندانش را افطاري دعوت كرده بود هتل شيان و جوجوخان اونجا حالش بد شده بود وقتي شنيدم حالا داشتم ميمردم كه چطور ميخواد اون پارك لويزانو بياد پايين و رانندگي كنه انقده دعا كردم و آيه كرسي خوندم تا آخر اس ام اس داد رسيدم خونه با داداشم رفتم دكتر گفت مسموم شدي

منم گفتم آخه انقده كه شما اهل بيرون غذا خوردنيد بابا جان غذاها اعتبار نداره مريض ميشي

الهي بميرم امروزم انقده حالش بد بود كه نيومده سر كار خلاصه كه از دماغش اومد

خلاصه ديشب تا صبح نتونستم درست بخوابم حسابی خوابم مياد

اينم تعطيلات ما

ولی حالا توپه توپم

| شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |