Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
فلفل میگرنی - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

 

سلام

من الان یه فلفل میگرن گرفته و وارفته هستم

دیروز از صبح با جوجوخان هی دعوا کردم هی پشت تلفن گریه کردم یه چیزی تو مایه های 3 ساعت

بعد اومد دنبالم که بعدازظهر منزل برادر بزرگش دعوت بودیم بریم اونجا

رفتیم وای خدا چقده خانم برادرش از مارک وسایلش میگفت وقتی حتی درمورد مداد چشمش هم حرف میزد مدل و مارکشم میگفت !! ولی یه چیزی بگم خیلی ازش خوشم اومد ، خونشون دقیقا همون شکلی بود که من دوست داشتم ازش خوشم اومد درسته به خاطر اینکه مادر شوهره همین بلایی که داره سره من میاره سره اونم آورده و خانواده شوهر زدش کرده به خاطر همین نباید توقع داشته باشم که منو زیاد دوست داشته باشه ولی روی هم رفته ازش خوشم اومد و جالب اینجا بود که هرکاری میکرد که من حرصم در بیاد مثل مادر شوهرم مثلا از دیگران تعریف کنم برای بالابردن خودم و میدید نمیشه و کفرش در میومد

ما زود بلند شدیم و شام نموندیم به اونا چاخانکی گفتیم یکی از فامیلای ما مارو پاگشا کرده و باید بریم اونجا و اومدیم بیرون و کلی دوتایی لاو ترکونیدم آخه فلفل دیگه بعد درگیری های صبح جونی در بدن نداشت

حالا بگم از اینور که از روزی که مامان جوجوخان اومدن خونه ما و شر بپا کردنو  رفتن خانواده من فکر میکنن من خودمو بدبخت کردم و خانواده شوهرم برام ارزش قائل نیستند !!

البته همچین بیراهم نیست مامانش خیلی تو این چند روز اذیتم کرد از اون آدمای دنبال حرف بگرده وقتی بریم خونه خودمون دیگه میشه هر دوماه یبار دیدش بزار جای اون دختره گشاد شه همه میگفتن اون به جاریای دیگه راه نداده من باورم نمیشد

ولی خب مهم اینه که منو جوجوخان خوشبخت بشیم

حالا هی بابام راه میره حرص میخوره و منو نفرین میکنه ، به چه جرمی نمی دونم ؟! فکر میکنه من تمام زحماتشو بر باد دادم ، از جوجوخان گله مند نیست دوستش داره و فکر میکنه داره برام سنگه تموم  میزاره ولی فکر میکنن ارزش من این بود که خانواده شوهرم خیلی تحویلم بگیرن و یه دختره شهرستانی و که از لحاظ همه چی ازم پایینتره رو بهم ترجیح ندن ، بخصوص با اون همه محبتی که در حقشون کردم

خلاصه که دارم داقون میشم ، تصمیم گرفتم دیگه دورو بره خانواده جوجوخان نگردم تا عروسی ، چون واقعا خانمه یه جورایی مشکل روانی داره و از یه بیمار هیچی نمیشه توقع داشت مطمئنم که جوجوخان رو هم داره اذیت میکنه و بچه صداش در نمیاد پس نباید دیگه باهاش کار داشته باشم که اون داره دنبال شر میگرده فعلا این چند ماه هم تموم شه راحت میشیم خدایا یاری بده

منم که شوهرم خودش خوبه و با تمام وجود هم دیگرو میخوایم دیگه میخوام چی کار

دیشب کلی تو پارک نشستیم تا ساعت 11:40 دقیقه داشتیم حرف میزدیم

میدونم با حرفایی که مامان جوجوخان گفت شخصیت طفلکی شوهرخان رو زیره سئوال برد به جای دستت دردنکنی از پسرش بود . من که دیگه دوستش ندارم ..

خب دیگه حالا که گفتم دلم آروم شد

بیچاره فلفل ، بیچاره جوجو

تازه فهمیدم که باید صدام در نیاد ، تازه فهمیدم من و همینطور جوجوخان جز هم کسی رو نداریم

خدایا کمکمون که بدون جنگ و قیلو قال بریم سر خونه خودمون

ترو خدا دعامون کنید میترسم

میدونم چارمون فقط سکوته

ولی اینو ما میتونیم تحمل کنیم ولی خانواده هامون که نمی تونن

وقتی اون به من میگفت من تحمل میکردم ولی حالا که اومد و تو خونمون اونطوری حرف زد دیگه با من نبود با همه بود

خدایا جز تو کسی رو نداریم یاریمون بده

خواهش میکنم

خواهش میکنم

جز دستای تو کسی نمی تونه کمکم کنه ، یه کاری کن ما چند ماهه با خوبی خوشی بریم خونه خودمون

یا مدبرلیل و نهار

فقط تو میتونی

یا بصیر

میبینی که چطوری اوضاع پس کمکون کن

یا عالم

خودت از گذشته و آینده خبر داری خودت کمکمون کن

یا ستارالعیوب

خودت کمک کن

یا عزیز

عزیزمون کن

یا وکیل

خودت به دادمون برس

| شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٧ | ٩:٢٦ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |