Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
سفر نامه 1 - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

 

تماس دستات با دستما توی راه

شیطونیا و حمله های یهویی تو ماشین

خوندنای دوتایی بلند بلند

کف زدنای تو

همش انگاری رویا بود

شاید بیشتر از جاده به چشمای جوجوخان نگاه میکردم

.

.

تو اتوبان بابایی منو تحویل شوهرم دادند پریدم تو ماشین اون قرار بود که جوجوکباب توی راه برای ناهار الم کنیم که هی رفتیم دیدیم همه جاده حراز باد و طوفانه که مجبور شدیم یه جا وسط جاده تو رستوران ناهار خوردیم که خیلی غذاش بد مزه بود حالمون و بهم زد انقده بد بود منو جوجوخان که نخوردیم بیچاره بابا که اون همه غذا گرفته بود و پول داده بود براش . خلاصه من یکمی حالم وخیم شده بود بعد دیگه فراموش کردم بعد چیپس خوردیم که جوجوخان گرفته بود و از تو پنجره یکیشو داد دست داداشم

میدونین چی بیشتر از همه حال داد؟

میدویدیم وسط راه به سمت دستشویی

خیلی حال میداد

بعد رسیدیم بابل که بابا گفت بریم بابلسر شب بمونیم اینجا جا گیر نمی یاد که توی بابلسر یه جای خیلی تمیز یه سوئیت نقلی گرفتیم چون به قول مامانم نامحرم نداشتیم بابا و مامان تو اتاق خواب خوابیدن منو همسری و داداشم تو پذیرایی که کلیه سر جا انداختن و خوابیدن شلوغ کردیم سه تایی و خندیدیم ولی چون من از شومینش میترسیدم و فکر میکردم اعتبار نداره امکان داره خفه شیم گفتم خاموشش کنیم که تا صبح لرزیدیم

تازه من نصفه شب پاشدم رفتم دوش گرفتم دیدم خوابم نمی بره

بعد نماز صبح که همه پاشدیم

اول من بعد داداشم ساعتش صداش در اومد بعد جوجوخان بیدار شد و بعد مامانم که جوجوخان شومینرو روشن کرد و باعث شد گرممون بشه و هی حرف میزدیم و هر یه جمله میگفتیم یواش بابا خوابه

بابام دید ما داریم شلوغ میکنیم و هی حرف میزدیم اومد بیرون گفت بابا یواش بچه خوابه

مارو میگی ترکیدیم از خنده

بعد گفت اِ من فکر کردم جوجو خوابه

دیگه کله سحری کلی خندیدیم

بعد من درحالت و خواب و بیدار هی به جوجوخان میگفتم بریم صبحونه بخریم ؟

که خوابم برد و ساعت 9 بیدار شدم و با یه صبحانه آماده که بابا گرفته بود روبرو شدم نگو منو جوجوخان خوابمون برده

و بعد رفتیم دریا من و همسری و داداشم

که اونجا کلی احساس از خودمون در وکردیم

ادامه دارد ...

| شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٦ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |