Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
یه کم از حرفای تو دلم - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

 

چند شبه راحت نمی خوابم

انقده فکرم پره که هر شب انقده خواب می بینم که نمی تونم به یادش بیارم دیشبم یه تیکه از خوابم که یادم میاد : دیدم « مامان جوجوخان برگشته میگه خب بابا من اشتباه کردم ماست رو ریختم روی لباست حالا به جوجو بگو بس کنه والا دیونم کرد هی میگه تو ناراحتی و وقتی نگاه چادرم کردم دیدم همه جاش سفید شده از رو معلوم نبود ولی از تو چرا که با جوجوخان داشتم میشستمش _ لک دو معنی داره یکی تهمت یکی ناراحتی ، روی چادرم بود چادرم نشانه شوهرمه، پس اینشالله ناراحتی که از طریق مامانه جوجوخان ایجاد شده برای جوجوی گلم حل شده و منو جوجوخان هم با هم حلش کردیم _ بعدم گفت حالا بگو جوجو دست از سرم بر داره با یه حالت خیلی تندی _ که اینم فکر کنم زیاد شدن محبت بینمونه _

بعضی وقتها رفتارش توی روحیم تأثیر میگذاره و بعد خوابهای انیطوری میبینم . باورتون مشه وقتی همسری اونجا یه دقیقه ام نباشه نمی تونم برم ؟!شاید بچه دار شدم به هوای بچه ها برم ولی الان نه ! خیلی حس بدیه همش احساس میکنم تا چیزی می گم میخوان مقابله به مثل کنند ( البته من میزارم روی تجربیات قبلی و حرص نمی خورم )

مثلا دیشب برای خنده درباره آبمیوه گیری دوران بچه گیمون گفتم که یه آبمیوه گیریهایی بود که راه میرفت ،گفتم من مامانم چند ماه از اونا استفاده کرد بعد داد به خالم ما چند ماه آبمیوه گیری نداشتیم اون موقع .. ولی مامانم حاضر نبود تا مدل جدیدی پیدا نکرده دوباره از اونا استفاده کنه .

فوری مامان همسری گفت : یعنی الان شما آبمیوه گیری ندارین ؟!

گفتم : چرا این برای 20 سال پیش بود که داشتم میگفتم ( حالا مثلا یکی اصلا آبمیوه گیری نداشته باشه مگه عیبه ؟ من نمیدونم چرا کالاهای مصرفی و ضروری برای ما ایرانیا شده باعث پز دادن یا نداشتنش شده عیب ؟!! نمی دونم چرا ما ایرانیا اینطوری شدیم ما متمدینه کهن چرا ؟)

دیشب فهمیدم جوجوخان هم از جانب خانواده تحت فشاره

خیلی این حرفا آرومم کرد که اینجا نوشتم

دیروزم یک عالمه با همسری درباره عواطفم حرف زدم آخه دیگه اون احساسات بدم فروکش کرده وبا خودم کنار اومدم ولی باید همراهمم آروم کنم

وقت مشاور داشتیم که بهم خورد چون خانم دکتر ( که استادم بود ) وقت نداشت و موکول شد به ایکه تلفنی هماهنگی کنیم

من همسریم رو خیلی دوست دارم خیلی اون یه فرشتست

اونم مثل خودم مونهد وسط و گیج شده می دونین چرا؟ چون من و جوجوخان تجمل گرا و سیاست مدار ... که خانواده های امروزی میپسندندو نداریم ما میخوایم راحت و ساده باشیم

| سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦ | ٧:٤۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |