Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
من میمیرم برای شوهر با وفام - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

 

دلهره اضطراب ووووووووووووای

یکی میخواست خودشو تو ساختمان روبروی شرکتمون بندازه پایین تعجب

هنوز فشارم پایینه گریه

ولی همش فیلم بود فقط میخواست مردمو جمع کنه که حقوقشو از رئیسش بگیره یه سیرک درست حسابی بود

اما منه بدبخت تپشه قلب گرفتم

نمی دونم بعضیا چرا انقده آزار دارند یه عده رو علاف خودش کرده بود

یه تیم آتش نشانی میخواستند جونه کسی رو نجات بدن که خودش میخواست خودشو بکوشه

یه تیم نیروی انتظامی و همینطور اورژانس

*****

شبه اربعین با جوجوخان رفتیم خونه تا خریدایی که خراب بود و رفته بودیم امین حضور تا عوض کرده بودیم رو بزاریم خونه . بعد یه دوش گرفتم و با جوجوخان راه افتادم که برم هیئت اونا ، که تو راه حسابی با هم حرفمون شد

و بعد از هیئت منو جوجوخان زود رفتیم خونه و بعد از کمی حرف زدن بابای جوجوخان اومد و بعد گفت چایی بزارین و خوردیم و بعد منو جوجوخان رفتیم تو اتاق و خوابیدیم 

صبح ساعت 6:30 چشام یه دفعه باز شد و این منجر به بیدار کردن جوجوخان شد

و کلی حرف زدیم و خیلی از بغض های تو گلوی عزیزم باز شد الهی فلفل فدات بشه که تو این مدتی که من انقده ناراحت بودم توام سختی کشیدی

بعد دیگه عشقولانه شدیم یه خروار

تا ساعت 2 که جوجوخان گفت من نذر دارم قبر شهدا رو بشورم پاشو آماده شیم بریم چیذر که مامانش گفت اول بریم بیمارستان دیدنه مادر جاری جان وسطیه بیمارستان بسی شلوغ بود و من و جوجوخان بسی عشقولانه بعد خانواده جوجوخان هم اومدن چیذر

که دیدیم بله محمود کر یمی قبل از اذان مغرب و عشاء شروع کردن به مداحی که کلی با فضا حال کردیم روی قبر شهدا ، شب جمعه ، مداح حاج محمود ( که میمیرم برای با معرفت خوندنش ) اربعین حسینی خدایی اگه حاجت نگرفته باشم خودم مشکل دارم خلاصه که سیمرو انداختیم به روی سیم شهدا و از اون طریق سیم سیممون وصل شد

اللهم عجل  لولیک الفرج

وقتی اومدیم خونه

دیدیم یه سطل آشی که از هیئت آورده بودیم که مامان بین تمام فامیل تقسیم کنه مورده حمله مورچه ها قرار گرفتن

حالا نمی دونم ما از اون خورده بودیم یا نه چون شام آش خوردیم و بعدش من مورچه هارو دیدم

همچینی شنا میکردن تو این آش که نگو

منو مامان جوجوخان دیگه مرده بودیم از خنده هم چندشمون شده بود همم دیگه قش قش میخندیدم

خلاصه که آش چینی شده بود

بعد شب آورد گذاشتم خونه مامانم اینا و رفت و فردا صبح طبق خبری که خونده بودم که 9تا18 اسفند نمایشگاه بهاره برگزار میشه رفتیم که دیدیم نه خیر 15 شروع میشه وای از دست این سایتای خبری که یه کله از قول اینو اون خالی بندی مینویسند

کاش آدرس سایت یادم بود تا حالشونو بگیرم

بعد ما هم دیدیم بیکاریم رفتیم شریعتی سر قلهک وسایل خونه دیدیم و کلی کیف کردیم بعدم سوپر استار یه عالمه گزا(غذا ) خوشمزه بعد رفتیم کنار پارک جمشیدیه تو ماشین خوابیدم کلی حال داد

یه بارم کلی جوجوخانو ترسوندم پریدم جلوش فکر کرد دارم میوفتم

دوست دارم جوجوخان خوشتیپم

قول میدم قول میدم عزیزم هم نفسم ، که نفسم به نفست بنده که دیگه یه لحظه ام ازت قافل نشم تصدق چشمات

| شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦ | ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |