Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

روز شمار میکردم تا به امروز برسم و یه متن خوشگل برات بنویسم ولی امروز انقدر اعصابم بابت مهد خرابه که نمیدونم اصلا کجا هستم ستاره کوچولوی من چه برسه به اینکه بخوام متن بنویسم عشقم

یه سال از اونروزی که برای اولین بار لمست کردم بوت کردم بوسیدمت میگذره

یک سال از زمینی شدنت میگذره فرشته کوچولوی مامان

یک سال از روزی که مامان شدم میگذره و خوشحالم که اولین کلمه ای که بر زبون هم آوردی مامان بود عاشقتم

تو تنها موجودی هستی که با لمست نگاه کردنت آرامش دنیا رو میگیرم

امیدوارم که همیشه شاد باشی همیشه لبت بخنده و خدا کمکت کنه در همه زمینه ها خوشگلم ماه مامان

من بنده هم هر چقدر بتونم تلاش میکنم تا یه انسان به جامعه تحویل بدم نه یه موجود بی دل و بی رحم و غیر مفید

وقتی تو چشمام خیره میشی و لبخند میزنی با اون دوتا دندون موشیت ، خدا میدونه به عرش میرسم و هزار بار خدا رو برای وجودت شکر میکنم

همیشه سلامت باشی دخترم

پارسال این موقع یه سر کوچولو داشتی که انقدر کوچولو بود راحت تو دستم جا میشد ! و دوتا پا مثل نخ عزیزه دل مامان

باورم نمیشد بتونم یه همچین نوزاد کوچولویی رو در آغوش بگیرم که هیچ تر و خشک هم بکنم

ولی برام خیلی باور نکردنی بود که تونستم ! اصلا وقتی دادنت دستم انگار صد سال بود مادر بودم البته ناشی هم بودم ولی برای تر و خشک کردنت نمی ترسیدم

موقعی که داشتیم از بیمارستان ترخیص میشدیم هیچ کسی نبود که تورو مرتب بپیچه و بیاریم خونه فقط بابایی بود ودایی ! خودم توی حمام کرده رو لای دوتا پتویی که برده بودم خیلی قشنگ و درست پیچیدم و با کریر که بدنت درد نگیره دادمت دست بابا تا بیاریمت تو ماشین دایی عاشقتم دخترم خوشحالم که تونستم به سلامت درسته به سختی ولی این روزها رو پشت سر بزارم

البته نباید کمک های بابایی و مامان بزرگ و بابا بزرگ و دایی رو نادیده بگیرم اگر نبودن دیگه واقعا میبردیم درسته بی تجربه بودن اونهام در چیزایی که باهاش مواجح شدیم ولی تمام تلاششونو کردن که کمک کنن در توانشون هر چهارتاشون اگر کنارم نبودن واقعا نمیدونم چی میشد خدا برام حفظشون کنه

و همش دست و پا زدنت جلوی چشممه

مثل فیلم داره از جلوی چشمام رد میشه همش دارم مرور لحظات میکنم حتی روزها هم بوی اون روزها رو میده ولی دخترکم الان دیگه بزرگ شده خانم شده ماشالله یه ساله شده

وای فرشته من چه لحظاتی بود چقدر ناشی بودم چقدر تو ماه بودی

خدایا خودت حفظش کن برام و کمک کن یه مهد خوب پیدا کنم که دیگه این مهده گندش در اومده اصلا راضی نیستم فکر کن دو ماه میگفتن به اینا کره و مربا و عدسی میدن صبحانه منم اون روزهای  عدسی براش صبحانه نمیزاشتم نگو فقط پنیر خالیییییییییییییی میدادن با لواش!!! وای دیگه حرصم در اومده دلم میخواد خفشون کنم دعا کنید یه مهد خوب پیدا کردم پذیرشش کنن امروز

| سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱:٠٥ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

این روزها همش روزها اول تولدش رو تو ذهنم تکرار میکنم روزهای اولش تو اتاق خواب مامان اینا

شب اولش توبیمارستان و بیمهری مامان بزرگم که تو کل 24 ساعتی که اونجا بودیم و شاید بیشتر بچه ام رو فقط سه بار یا نمیدونم شایدم دو بار عوض کرد ! البته ظهر فرداش هم باز حمام شد تو بیمارستان ولی خب تمام پاهاش سوخته بود!

در صورتی که تجربه داشت و میدونست خانم خوشگه رو حداقل هر سه ساعت و موقعی که کثیف میکنه سریع باید عوض کرد !

یعنی شاید ماههای اول من روزی 13 یا 14 بارم تو یه 24 ساعت میشد که عوضش کنم ولی خب وقتی بزرگتر شد هر سه ساعت !

عزیز بی زبون مامان نمیدونستم خب مامانمم پیشم نبود از فرداش که عمه ام اومد فهمیدم باید چه کنم

تمام دقایقش هی جلوی چشمم رژه میره

بغل کردنش شیر خوردنش بو کردنش چرب کردن پاهاش دست و پا زدنش

| یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

بعد بیشتر از بیست سال باز یه چیزی رو مزه کردم صف تاب تو پارک

| جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

پنجشنبه همسری کلاس داشت و دخترک طبق معمول اساسی دنبال باباش گریه کرد

و منم بهش صبحانه دادم و آماده اش کردم گفتم الان باهم میریم ددر!

خب تا دید مانتو دارم میپوشم دیگه یادش رفت البته قبلشم یه خرابکاری کرد و کوله پشتی محبوب پدرشو که شسته بودم و آویزون صندلی کرده بودم ازش آویزون شد که بکشتش پایین و تا من بجنبم یکی از بنداش از درز در اومد البته فکر میکنم پوسیده شده بود که انقدر راحت درزش نخش شکافت خلاصه گذاشتمش تو کالسکه و دو ساعت و نیم با هم بیرون بودیم هم آفتاب بود و هم گرم نبود که بخواد اذیت شه البته برای منی که پیاده بودم و کالسکه رو هل میدادم و از پستی وبلندی رد میکردم گرم بود ولی باری خانم خانما نه با هم رفتیم پارک سر پیامبر  دخترک یکمی بچه ها رو نگاه کرد و بیسکوییت خورد و آب خورد بعد دوباره راهی شدیم از سبزی فروشی که از این پاک کرده ها به اصطلاح میفروشه که بازم خودت کلی باید پاک کنی سبزی دلمه ، خوردن و اسفناج و کوکو گرفتم برگشتیم سمت خونه دیگه تو راه برگشت دخترک خوابش برد تا رسیدیم خونه بیدار شد و شروع کرد گریه آخه گذاشتمش تو و رفتم کالسکه رو بیارم جلوی در پنجتا پله باید میاوردم بالا که شروع کرد جیغ و گریه و هر کاری کردم ناهارم نخورد و شروع کرد بازی رفت سراغ کشوهاش و همه رو ریخت وسط! و با لباساش بازی کردن و منم سبزی هام رو پهن کردم رو میز ناهار خوری و پاکشون کردم آخراش بودم که همسری اومد

دیگه تا سبزی رو بشورم و خورد کنم غروب بود حس یه مامان واقعی بهم دست داده بود! برای شب کوکو سبزی انداختم و برای فردا هم حبوبات خیس کردم آبگوشت بزارم شاید فرجی شد دخترک غذا خورد چون دوست داره

صبح جمعه بعد صبحانه با همسری رفتیم هایپر خرید داشتم کم ولی شد 98500!

ماست و پنیر و فلفل دلمه ای رنگی و بادمجون و خرما با سیب زمینی و پیاز ! همیییییییین! البته دروغ چرا دو بسته هم فیله سوخاری گرفتم! 

چه خبر گرونی!!!

بعد سریع اومدیم خونه و آبگوشتو ریختم تو زودپز و شروع کردم خونه رو مرتب کرد هم آبگوشت وبا سبزی خوردن خوردیم

شبم همسری میرزا قاسمی ببببببببببببببببببببببسیار خوش مزه درست کرد زدیم بر بدن سرویسها رو شست و یه کووووووووووووه لباس شسته شده رو تا کرد و جا بجا کرد ! و شهید شدیم خلاصه

منم مواد دلمه رو پختم که امروز پر کنم دیگه تو هفته وقت نمیشه که

بعد از ظهرم با همسری و دخترک رفتیم کنار دریاچه بستنی خوردیم سه تایی یه کیفی میداد دخترکم با ما میخورد الهی دورش بگردم و اومدیم خونه

امروزم برم ایشالله دلمه هام رو پر کنم بزارم بپزه برای اولین بار دارم میپزم

خوشحالم که تا چند روز سبزی خوردن داریم

راستی از هایپر باقالی پاک کرده و نخود فرنگی هم گرفتم که نخود ها رو پختم و بسته بندی کردم باقالی ها رم شستم و گذاشتم فریزر

اندازه یه ظرف یه بار مصرف 5-6 تومن ! می ارزید به اینکه وقت بزارم با این بچه بخوام تمیز کنم

حسابی کوزت شده بودم

آخر این هفته باید برم برای فریز که چند ماه دارم عقب میندازم

هفته آینده هم تولد دختریه عززززززززززززیزم باورم نمیشه همش تو حال هوای پارسالم چه روزهایی بود یادش بخیر یه پست مفصل مینویسم آخر هفته هم که واکسن داره گریهههههههههه( با تجربه ها واکسن یه سالگی چه طوریه سخته یا مثل واکسن های دیگه است ؟ همکارام میگن یه هفته بعد تب میکنه آره؟)

دیگه اینکه این هفته ایشاله بهترین هفته خوب خداست

| شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

از اداره آژانس میگیرم میرم امیر آباد تا دختری رو بردارم

راننده آژانس شروع میکنه به گلایه از مردم ! که وقتی ب ن زین گرون شده مردم ! کرایه نمیدن!

تندی موبایلمو از کیفم در میارم که به مهد زنگ بزنم دخی آماده باشه که راننده دم در معطل نشه

سعی میکنم به درد ودلشم گوش بدم و دلداریش بدم که حداقل اعصابتونو این وسط خورد نکنید اندازه ده برابر اون هزار تومن اضافه به بدنتون با این کار صدمه میزنین...

ولی تمام حواسم تو مهده به دختریه

کلید خونه رو در میارم میزارم تو جیبم تا دم در نخوام از تو کیف با اون همه وسایل در بیارم

پیاده میشم تو حیاط مهد چادرمو میزارم تو کیفم دخترک بغل مربیشون با صورت آب زده و لباس مرتب و یه گیره جدید که مربیش لطف کرده و زده براش میاد منو که میبینه یه لبخند کش دار میزنه

میگیرمش یه گزارش سریع هم از مربیش درباره وضعیت امروزش و میریم سمت ماشین همینطوری که دست به سرو روش میکشم و باهاش حرف میزنم سوار ماشین میشیم

دخترک مثل هر روز با تعجب به راننده نگاه میکنه ! میخواد ببینه بابا یا آقا جونش هستن یا نه غریبه است بعد که مطمئن میشه غریبه است به سینه ام تکیه میده سرشو فشار میده بهم و بیرونو نگاه میکنه برای اینکه باد پنجره به گوشش نخوره دستمو میزارم رو گوشش

راننده باز شروع میکنه اینبار از درد و دل خانواده و نوه اش برام میگه تمام فکر به اینه که رسیدم خونه دختری رو بهش شیر بدم و بعد لباساشو عوض کنم میدونم تا یه ساعت حاضر نیست یه لحظه ازم جدا شه و اینکه شام چی بپزم چقدر خسته ام ووو

چون تمام مسیرم اتوبانه و کوچه و پس کوچه و چراغ نداره زودی میرسیم 15 تومن میدم به راننده و پیاده میشم

سلام خونه

| سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۸:٢٤ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

این روزها خستگی اداره خیلی زیاده بعد از یکسال اومدم دیدم یه نفری که روزهای آخر آوردنش قرار بود موقت کار منم انجام بده یه دیونه روانیه که نه تنها کارارو اشتباه انجام داده پست اداری منم گرفته و کلا با گریه و ناله و ناز و ادا خوب بلده چی کارا که بکنه

با همه بچه های قسمت دعوا کرده و شدیدا دنبال منه و جالبه روزی که اومدم گفت اااااا من فکر کردم دیگه قراره نیای اینجا ! بیشعور نه پس کارمو تقدیم تو میکنم !

حالا بچه های قسمت قراره برن ازش حراست شکایت کنن خیلی اذیت میکنه

خب شدیدا رو مخ منم هست بخصوص که کلی نقشه کشیده که جای منم بگیره! و جالبتر اینکه هی میره پشته سرم حرف میزنه!

بگذریم اصلا مهم نیست

مامانم اینا رفتن کربلا و احتمالا معلوم نیست چطوری برگردن چون اخبار اعلام کرد که برگشت هوایی ها زمینی شده ! هنوز خودشونم دقیق نمیدونن چی به چی شده ایشالله که سلامت و راحت برگردن

دخترک هر روز تغییر میکنه از وقتی رفته مهد یاد گرفته که گریه کنه! برای همه چیزی میخواد! اخلاقی که اصلا نداشت ولی خب من زیاد ناراضی نیستم حداقل اونجا میتونه حقشو بگیره ولی همچنان با غذا نخوردنش تو عصر مشکل دارم ! مربیش میگه تو مهد میخوره اله و اعلم!

برای کارم مثل همیشه دعا کنید خواننده های قدیمیم میدونن با چه زحمتی تونستم این پست رو به دست بیارم

امروز هم کادو روز معلم مربیشو دادم بنده خدا فکر کرد پول یواشکی دارم میدم اشاره کرد که مربی های دیگه نبینن گفتم وای این چه حرفیه روز معلمه دیگه گل از گلش شکفت گفتم ببخش وقت نکردم چیزی برات بخرم حالا برای مدیر داخلی و کمکشم که  هیچ کاری نمیکنه باید یه چیزی ببرم

| چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دخترک در حین دندون در آوردن از این ویروس های جدید گرفت!

بچه های نی نی سایت خیلی گفتن دربارش که سه روز تب میکنن و بی اشتها میشن بعد روز چهارم دونه میریزن بیرون بله دخترک ما هم همینطور شد

الانم به حدی لاغر شده که حد نداره اصلا یه وضعی بی حاله ها !

هیچی هم نمیخوره با بدبختی ریزه ریزه میریزم دهنش!

 

| چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۳:۳٥ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دو روزه دخترکم تب داره و من و خودش خونه نشین شدیم

داره دندونای بالاش در میاد 

اولین روز مادری که مادر بودم رو با شب تا صبح بیداری  بر سر دختر تب دار طی کردم و خدا خواست بفهمم الکی اسم مادر رو یدک نمیکشم

| دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۸:٢۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |