Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

اوفففففففففف باید تا 10 اسفند خونه تکونیم تموم بشه ولی فقط تا الان تنها کاری که کردم پرده و روتختی سفارش دادم و دوتا کابینت ( توجه کنید از 14 کابینت فقط دوتا کابینت ! ) رو تمیز کردم  .

فلفلک که میخوابه من تازه شروع میکنم ! بالای کمد هم تمیز شد که پروسه ای بود برای خودش!

آخر هفته باید زنگ بزنم بیان این فرشهای ببببببببببببببسیار هپلی رو ببرن و بشون! شاید که تمیز شه!

تو هفته پیش یه روز به خودم مرخصی دادم و دخترک رو فرستادم مهد و حسابی به  با آرامش یه کوه کاری که تو خونه داشتم رو انجام دادم !

بعد پیش خودم فکر کردم چرا این کارو نمیکردم ؟! همش حرص میخوردم چرا خونه انقدر کثیف !

خلاصه خونه گل شده بود و جای بوفه رم تغییر دادم

حالا به نظرتون در عرض این ده روز میتونم خونه تکونیمو تموم کنم؟

| سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ | ٩:٥٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

جنبش وبلاگینیشخند

 

بجنبین ببینم ! یه پست بزارین دیگه

وبلاگستان راه بیفته

| دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳ | ٩:٢٧ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

پنجشبه ساعت دو صبح همسری گفت سردمه لحاف بکش روم ! گفتم عزیزم تب داری بیا استامینوفن کدیین بخور گفت نه برای معده مه! خلاصه نخورد تا صبح هی سه تا لحاف روش بود بلند شدم ساعت سه براش چایی و عسل دادم خورد و بعد خوابید صبح دخترک بیدارشد گفتم بابا شیر! همسری هم گفت سرم خیلی درد میکنه پاشو خودت جمع و جورش کن دخترک بغل کردم رفتم پذیرایی رفتم خودم دستشویی که یهویی یه صدای خیلی بد اومد! دوییدم بیرون دیدم همسری دمر افتاده رو زمین بیهوش و زمین خون ! خیلی هول کردم فقط میزدم تو سر خودم ! که بند شد گفت کجاست کجاست! که دیدم خون از دماغشه خیالم راحت شد چون فک کردم خدایی نکرده سرش جایی خورده !

دخترک که مثل بید میلرزید و بغل کردم گفتم مامان هیچی نیست که یهویی  همسری از پشت افتاد خورد به میز

دیگه حال خودمو نمیدونستم گفتم خدایا چی کار کنم جالبه اصلا نمیرفتم همسری بلند کنم! انگار واقعی نبود فقط دوییدم تو راه پله که جیغ زدم کمک کمک شوهر همسایمون اومد نمیدونم چطوری همسری رفته بود تو دستشویی ! البته یه لحظه یادمه داشت میرفت گفتم بشین الان باز میخوری به دیوار ! میگفت هیچی نیست نگو اصلا متوجه زمین خوردن و اینا نیست تو دستشویی هم خون رو دیده فکر کرده از معده شه میگفت همه جا خونه ! گفتم از بینیته برای همسری آب قند درست کردم زنگ زدم به اورژانس اصلا یادم نیست رفتم تو اتاق به اورژانس زنگ بزنم دخترک کجا بود ! شاید پشت سرم هی راه میرفت و گریه میکرد ! نمیدونم چی میدید ! زن همسایمون اومد گفت چی شده گفتم اینطوری دخترک رو گرفت براش شیر درست کردم نخورد بهش آب دادم نخورد ! اورژآنس اومد گفت چیزی نیست تب و لرزه ببرینش بیمارستان شخصی اگر میتونین زنگ زدم بابام اومد دخترک رو گذاشتم پیش مامان و راهی شدیم جالبه که دخترک رو گذاشتم و رفتم ! با اون حال صبحانه نخورده !اینجا فهمیدم برعکس اینکه فک میکردم همه چیزم شده دخترک اولویتم همسرمه ! خلاصه که شکر خدا سی تی اسکن سالم بود و به خیر گذشت

ولی بینیش شکسته

همسر خوبم دوستت دارم

| شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |