Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

دکترم اومد بالا سرم حال و احوال کرد و دونفر شروع کردن به استریل کردن دکترم – خانم دکتر راه میرفت و دستاش رو تکون میداد تا ماده دستش فکر کنم خشک شه بعد لباس تنش کردن اومد بالا سرم و گفت میخوام معاینه ات کنم خب؟ با یه اوهوم جوابشو دادم دروغ چرا هول برم داشته بود ولی اولین بار بود که داشتم به یه خانم دکتر اعتماد میکردم که برم زیر تیغ جراحیش ! همیشه فکر میکردم نتونم اعتماد کنم خب نزنین چیه ! خانمها خیلی کم پیش میاد دقیق باشن تو این مسائل بارها بهم ثابت شد بخصوص دکتر زنان ها همشون اکثرا مثل ماماها هستن تا جراحها! ولی خانم دکتر خیلی جراحه هههههههه بگذریم معاینه هم درد داشت بعد اون یکی پرستاره دید اون کارآموزه نتونسته سوند وصل کنه اومد برام سوند وصل کرد خیلی سوخت ولی تو این لحظه همش یاد هلیا بودم که تو اون بیمارستان زایمان کرده بود و گفت سوند وصل کردن اونقدرها که میگفتن هم درد نداشت! اول میخواستم بگم برام وصل نکنن و بعد عمل لگن بزارن ولی یادم افتاد با خونریزی و زخم زیرشکم باید خیلی سخت باشه

از قبل به خانم دکتر گفته بودم که من بیهوشی کامل میخوام  و چک و چونه هامو زده بودم دکتر بیهوشی اومد بالاسرم یه آقای چندش بود! گفت من نمیدونم کی هستم ( فامیلشو گفت ولی اصلا یادم نیست ) دکتر بیهوشی خب تصمیمت چیه ؟ گفتم بیهوشی کامل که خانم دکتر خودش رو انداخت وسط و گفت دکتر مریضم تصمیمش رو گرفته بیهوشی میخواد و شروع کردن چندتا اصطلاح رد و بدل کردن و چک و چونه که دکتر بیهوشی اعتقاد داشت بیحسی باشم و خانم دکتر گفت نه بعد به دکتر بیهوشی گفتم من دو روز ته گلوم خلت دارم یه دکتر داخلی دید گفت خلت بارداریه یکی دیگه گفت چیزی نیست یه سرماخوردگی سطحیه و به شما بگم

که یهویی خانم دکتر هول کرد و گفت چی اگر سرما خوردی من کارم سخت میشه ! دکتر بیهوشی معاینه کرد گلومو گفت نه هیچیت نیست اصلا سرماخوردگی نیست و بعد خانم دکتر شروع کرد رو شکمم پارچه پهن شده رو تنظیم کردن داشته باشین تا اینجا بنده همه جام بیرون بودو همه میدیدنم ! خب شد طبیعی نخواستم حالا سزارین بودم این بود یعنی نمیخواستم که نمیتونستم

وای خیلی ترسناک بود میخواستم به خانم دکتر بگم ببخشید بیا تیغم بکش دیگه همه کارتونو کردین بابا میخواستم مثلا نبینم اتاق عملو ! یه خانم پرستارم اومد گفت دختر یا پسر گفتم دختر گفت اسمش چیه اسمشم گفتمو کلی ذوق کرد گفت من مسئول دخترت هستم و رفت شروع کرد به آماده کردن تخت دخترک تو این وسط منم با دستانی کاملا باز اون زیر بودم

یکی هم اومد گفت فیلمبرداری نداری گفتم نه گفتم فقط همسرم قرار بود اینجا باشه گفت باشه الان صداش میکنیم و رفت دکتر بیهوشی و خانم دکترم سر یه مریض جرو بحث میکردن که قبلا دکتر بیهوشی بیهوش کرده بوده و تا آخر عمل واینستاده بود و خانم دکتر شاکی بود گفت تازمانی که این مادر و بچه اینجا هستن باید باشی و اینا دکتر بیهوشی یه ماسک گذاشت جلوی صورتم البته جای دماغم رو چشمام! با دستام جاشو درست کردم تازه دکتر منو نگاه کرد گفتم آقای دکتر بینیم له شد گذاشتی رو چشام! گفت باشه هر وقت رفت بالا بگو آی چشمم!!! که یهویی همه جا سوت شد صداها و بیهوش شدم

ادامه دارد ...

| دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢ | ٢:٠۱ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

روز 28 اردیبهشت ساعت 4 وقت دکتر داشتم یه هفته هم بود دردای پراکنده داشتم و هر شب میترسیدم که نکنه دردا بیاد سراغم بخصوص که دکتر خودمم یه ده روزی ایران نبود

شنبه 28 اردیبهشت نزاشتم همسری بره سرکار چون میترسیدم تنهایی دردم بگیره البته بیشتر همسرم نگران بود

خلاصه اون روز رفتم دکتر و با بررسی های دکتر و انتخاب خودمون روز دوشنبه سی اردیبهشت رو برای زایمان انتخاب کردیم چون همسری سی و یکم امتحان داشت و ما دوست داشتیم که دخترم اردیبهشتی باشه چون من خردادی هستم و همسری فروردین

روز 29 اردیبهشت صبح با همسری رفتیم آزمایش خون دادم تو بیمارستان و تشکیل پرونده دادم و نوار قلب گرفتن و مشاور داخلی گرفتم بعدش رفتم آرایشگاه همراه مامانم و چون نمیتونستم موهام رو رنگ کنم یه بافت رو موهام زدم که جلوی موهام تو بیمارستان اذیت نکنه بعد با مامان نهار خوردیم و من به کارای خونه رسیدم کلی کار داشتم تمومی نداشت ! لباسها رو شستم و جابجا کردم که همسری لباس کم نیاره خونه رو تمیز کردم

شب با کلی حسهای متفاوت خوابیدم از اینک آخرین شبی هست که دو نفری هستیم و از فردا با یه مسئولیت بزرگ یه کوچولو دارم تو خواب وبیدار بودم صبح ساعت 5:45 بیدار شدم باید زود میرفتیم بیمارستان تابخش یک بتونم اتاق بگیرم

بلند شدم برای همسری چایی گذاشتم تا همسری یه صبحانه بخوره آخه میدونستم حتما وقت نمیکنه صبحانه بخوره ساعت 6:30  از خونه راه افتادیم تو اتوبان یه گشت پشتیبانی با چراغ گردون افتاده بود جلومون کلی با همسری خندیدیم که با گشت پشتیبانی و اسکرد دخترمون میخواد دنیا بیاد !

رسیدیم بیمارستان تو پذیرش یه خانواده هم اومده بودن که خانم میخواست زایمان کنه

پذیرش شدم دستم رو دستبند بستن و یه خانم اومد دنبالمون که بریم بخش تو لابی چندتا عکس انداختم و با همسری رفتیم بالا بخش یک اتاق انتهای راهرو اتاق شیکی بود و در برابر بخش های دیگه بیمارستان صارم عاااااااااالی بود هم پرسنلش هم اتاقاش اصلا با بخشهای قبلی که خوابیدم قابل مقایسه نبود باز با همسری عکس گرفتیم و بهیار اومد لباس تنم کرد و باز منتظر موندیم

مامان اینا زنگ زدن که تو لابی هستن و من گفتم بیاین بالا این بخش کاری ندارن هر ساعت بیاین

بابا و مامان اومدن بالا و بابا کلی فیلم گرفت ساعت شده بود هشت و نیم که خانم دکتر اومد و گفت که ببرنم اتاق عمل

با ویلچر اومدن دنبالم و با همسری راهی اتاق عمل شدیم با همسری خداحافظی کردم و رفتم داخل از یه پنجره ! از رو تخت دادنم رویه تخت دیگه که تخته جکش خراب بود کم مونده بود بیفتم! که آقاهه که تخت رو میکشید گرفتم دوباره برگردوندنم رو تخت قبلی تاتخت جدید بیارن و جابجام کنن! بعد بردنم تو یه اتاقی که من به خاطر شکمم نمیتونستم زیر پامو ببینم که چه خبر! طاق باز خوابیدنم دیگه داشت اذیتم میکرد هیچکس نبود که بیاد ببینه من اونجام! آخر سر یه پرستار اومد برام آنژیو کت وصل کرد و بردنم اتاق عمل

تو اتاق عمل سه تا پرستار بودن که یکشون انگار تازه وارد و کار آموز بود که میخواست برام سوند وصل کنه یا خدا! که جیغمو در آورد آخر اونیکی که دید این بلد نیست اومد خودش دست به کار شد یه عالمه هم نمیدونم چی بود که خیلی یخ بود یه مایعی رو رویختن روم منم همینطوری داشتم آیه الکرسی میخوندم و دعا میکردم .. ادامه دارد

| شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢ | ٥:٢٦ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

وای برای خودمم قابل باور نیست که دخترک دو ماه میشه فردا! واقعا دو ماه از زایمانم گذشته! دو ماه دختری که منتظر اومدنش بودم تو بغلمه! دو ماه دارم روزایی که کلی استرسشو داشتم میگذرونم!

و این دخترکیه که بزرگ شده و این منم که تازه بعد از دو ماه یاد گرفتم چی کار کنم و دارم قد راست میکنم

دخترم به صداها عکس العمل نشون میده و یه طوری که انگاری بخواد جواب بده قان وقون میکنه و این منم که با تمام خستگی پرواز میکنم

خدارو شکر شیر آپتامیل بهش افتاد و مشکل یبوست برطرف شد نمیدونم چرا حماقت کردم یه ماه بهش هومانا دادم هر کسم رسید گفت بده رودش عادت میکنه! حتی دکترها هم همینو گفتن!

این هفته دخترم واکسن داره خیلی نگرانم چون واکسن سه روزگیش خیلی اذیت کرد اگه تجربه ای دارید راهنماییم کنید باید فردا بزنه ولی میخوام آخر هفته ببرمش که پنجشنبه جمعه همسری باشه کمک کنه میشه؟ اشکال نداره چون هپاتیتم داره دیرتر ببرمش؟

| شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢ | ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دارم با دخترم تجربه هایی رو کسب میکنیم که هر دو برامون تازه است

خب من کسی رو ندارم کنارم که بهم بگه که چی کار کنم و من هر چی که میشنوم رو مجبورم امتحان کنم شاید دلدرد دخترکم بیفته و جالب اینه که دو روز میوفته وباز روش جواب نمیده!

و جالبتر اینکه هر کی بهم میرسه میگه بچه ما هم همینطوری بود! پس چرا هیچ کس تا الان بهم نگفته بود؟!!

دخترم بر اثر خوردن شیرخشک هومانا( البته شیر خودمم بیشتر میخوره ) یبوسته همش و این منو دیونه کرده! و جالبتر اینکه همه که میگفتن هومانا شیرخوبیه میگن آره بچه ما هم وقتی میخورد اینطوری بود!!!!! و حالا دو روزه دارم بهش آپتامیل میدم میگن نزدیکترین شیر به اس ای گلد که دیگه تو بازار نیست امیدوارم بهش بیفته

دخترم داره روز به روز بزرگتر میشه دیگه به جز آدمها اجسام رو هم دنبال میکنه و روز به روزم به خودم بیشتر شبیه میشه ولی اخلاقش کپی داداشمه و چشمای قشنگش رنگ چشمای همسرم

این روزها زندگیمون با وجود تمام خستگی ها و سختی ها که با همسری داریم خیلی گرم تر شده بیشتر قدر همو میدونیم و میتونم به جرات بگم بچه زندگی روگرم میکنه ( یاد هلیا افتادم ) تا وقتی پیدا میکنم مثل فرفره خونه رو تمیز میکنم که حداقل یکمی شبیه خونه بشه ! وای بچه هایی که باردارین از خدا میخوام نی نیهاتون سینه بگیرن چون الان بچه های نی نی سایت که نی نی هاشون سینه گرفتن و کمک هم دارن همش پای نتن از بیکاری! هر وقت نی نی شیر بخواد بدون هیچ آمادگی میدن میخوره ولی من هم دوشیدن دارم هم شستن هم آماده کردن فلاسک و غیره و ذالک هم یه کابینتم کلا روش شده وسایل شیرخشک و اینا ! یه مبلم شده محل شیر دوشی ! بازم خدا رو شکر که دختر برگ گلم سالمه و کلی حس خوب نسبت به هم داریم و اولین کسی بودم که بهم میخندید

و هنوز این منم که با تمام این کارها باورم نمیشه مادر این فسقلیم

پینوشت : دوستای گلم همتون رو میخونم ولی درحالی که یا دارم شیر میدم یا فسقلی رو دستمه و اینا و این یعنی اینکه واقعا امکان کامنت گذاری نیست ولیییییییییی همه تون رو میخونم

| جمعه ٢۱ تیر ۱۳٩٢ | ۸:٤٩ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خانواده شوهر نه تنها نیومدن دیدن دخترم بلکه پیغام فرستادن که مامانش ( یعنی مامان من ) باید مارو دعوت میکرد ! و برای دخترش یه مراسم اسم گذاری یا حمام زایمان میگرفت که بیایم ! انگاری مثلا زمان ناصرالدین شاه یا اینجا ده هستش!

و برادر شوهرم خیلی با کمال پررویی بهم نگاه کرد و با صدای بلند گفت ما از شما هیچ رسمی ندیدیم حالا انتظار چی دارین !!!!!!!!! فکر کن ! دیگه قرار مامان من چی کار کنه عوض دستش درد نکنیه سیسمونی به دخترش باید میداد که داد 10 روز پرستاریشو میکرد که بیشتر هم انجام داد

یعنی دلم میخواد خفشون کنم درحالی که مادرشوهر بنده هیچ کاری برای من نکرده نه عیدی نه کاری ای خدا یعنی دارم آتیش میگیرما

البته همسری حسابی به مامانش گفته و حسابشونو گذاشتن کف دستش ولی خب خیلی بیشعورن به خدا

حالا گفتم که بدونید الان طلبکارم شدن کلا مدلشونه میشینن یه فکری میکنن که بهشون بدهکارم بشیم

| شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢ | ٥:٠۳ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

این هفته مامانم بعد اداره میومد پیشم دخترک رو میگرفت وای خیلی بهتر بود باز من یه نفس میکشیدم به خدا دستام کش اومده بود خب دختر من جز بچه هایی که دلپیچه دارن و این بچه ها اگر چند نفر باشیدبهتون سخت نمیگذره

نیلوفر و سیندخت و ممو ترسیده بودن! نترسین شما دورتون شلوغه ایشالله کمک دارین من مامانم که تا حدودی میتونه کمک کنه در حد همینی که بگیره بچه رو یه تکونی بده نمیتونه به فرض بهش بسپرم و یه دو ساعت بخوابم خانواده شوهرمم که مثل همیشه تعطیلن حتی نیومدن دیدنش در اصل فقط خودم و شوهرمیم البته میگم این هفته از مامان و بابا و داداشم خیلی کمک گرفتم و استراحتم زیاد شد و دیدم وقتی کمک باشه چقدر خوبه و آدم میتونه خیلی سریع با شرایط کنار بیاد!

امروز با دخترک رفتیم هایپر و خرید کردیم برای اولین بار دخترم همش تو کالسکش خواب بود و هر کس از کنارمون رد میشد میگفت وااااااااای اینو چه عروسکه! و من کلی کیف کردم که دخترم عروسکه ماشالله

خلاصه که روزگار در حال گذره و دخترک درحال بزرگ شدن و من همش اینو یادآوری میکنم که این روزهای سخت دیگه داره تموم میشه چون دخترم یاد میگیره بازی کنه و عکس العمل داشته باشه اینطوری وقتی بیداره کلافه نمیشم

آخه دختر من برعکس همه نوزادها اصلا خواب نیست و همش بیداره ! البته جز شب دیگه براش تونستم از ساعت یک تا ساعت 4 رو جا بندازم که شبه و بخوابه البته وسطها دوبار شیر میخواد ولی بیدار نمیشه تو خواب نق میزنه و من بیدار میشم و شیر میدم ! ولی خب حداقل یه سه ساعت رو ظاهرا شب میدونه! ولی روزها خیلی لطف کنه یه نیم ساعت صبح و یه دوتا نیم ساعت عصر بخوابه! که اونم بنده در حال شیر دوشیدنم و در حسرت یه خواب راحت یا رسیدن به کارهای خونه

و این وسط فقط باید بگم همسری و مامان خیییییییییییییلی کمکم کردن در زمینه کارهای خونه و آشپزی

البته اگر گاهی همسری و مامانم نگهش دارن به سرعت نور به کارها میرسم ولی در کنار همه اینا باید بگم خیلی روزهای زیباییه من و دخترم در کنار هم داریم خیلی چیزها یاد میگیریم و تجربه های جدید کسب میکنیم

یادتونه همش میترسیدم که چطوری میخوام بشورمش و حمامش کنم دارم یواش یواش یاد میگیرم به سختی با همسری میبریمش حمام  هنوز خودمم خیلی کارهایی که میکنم باورم نمیشه همش به خودم میگم این منم که مامان بازی میکنم این منم که به یه نی نی کوچولو میرسم و همه چیزش همه برنامه اش با منه! هنوز خیلی چیزها تو باورم نیست

راستی قضیه پلیپ انگاری کامل حل شده

ککککککککککلی نذر کردم و از خانم فاطمه زهرا (س) خواستم که کمک کنه چون واقعا کسی رو نداشتم بچه ام رو پیشش بزارم و غصه ام گرفته بود

یادمه وقتی فهمیدم باردارم و صفرام رو عمل نکرده بودم ( چون دنبال عمل کردن کیسه صفرام بودم اگر یادتون باشه قبل بارداری ) همش میگفتم وای اگر بعد از زایمانم دردش بگیره من بچه ام رو پیش کی بزارم برم عمل کنم!؟ که دیدین که چی شد با یه کوچولوی دو ماه توشکمم رفتم زیر تیغ! ودیگه احتیاجی به این نشد که بسپرمش به کسی اصلا خدا همه چیزو همچین راست میاره واقعا انگشت به دهن میمونی به جان خودم

 

| چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢ | ٩:٢٤ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |