Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

نمیدونم چطوری ازتون بابت راهنماییاتون تشکر کنم بخصوص نسیم وووووووای دختر تو معرکه ای مرسی

من چقدر خوشبختم که دوستایی مثل شما دارم حالا فهمیدم که خیلی آب رو سرد میکردم باید گرم تر باشه

به خدا وقت نکردم بیام ازتون تشکر کنم

وای یعنی من اصلا وقت سر خاروندن ندارم!

یعنی روزها همینطوری میگذره امروز برای اولین بار دخترم رو گذاشتم پیش همسری و رفتم آرایشگاه کارای اپیلاسیون و ابرو اینا

دو ساعت ازش دور بودم انگاری یه پاره از وجودم تو خونه بود و یه سه سالی ازش دورم برای روحیه ام خیلی خوب بود ولی خب دلم همش تاپ تاپ خونه رو میکرد

همش پیش خودم میگفتم یعنی من الان یه خانمم که یه بچه دارم؟ مثل رویاست

فردا باید برم دکتر ببینم این پلیپ که گفت دارم تو رحمم هنوز هست باید چی کارش کنم خدا کنه جراحی نخواد اگر بخواد بچه ام رو پیش کی بزارم؟ وای چطوری دوریشو تحمل کنم ؟ اصلا فکرشم نمیتونم بکنم الان چند روز یا من میرم خونه مامان اینا یا مامانم اینا میان پیشم به خدا هفته پیش اشکم در اومده بود تو خونه شب بیداری و صبح بچه رو نگه داشتن وای نمیکشیدم بخصوص که همش هم بیداره و دنبال کسی میگرده که بازیش بده! به خدا من فکر میکردم بچه های نوزاد همش خوابن ولی به قول مامانم زمونه عوض شده بچه ها باهوشترن باور کنید وقت نمیکردم یه لیوان آب بخورم حالا غذا درست نمیکنم بیشتر مامانم درست میکنه یا همسری از بیرون تهیه میکنه چون هنوز خب خودمم حالم خوب نشده کامل و چون شیر خودمم هی میدوشم و میدم ضعف دارم

موقعی که دخترک خوابه درحال دوشیدن شیر و شستن شیشه ام

داستانی داشتیم برای شیرخشکش خب شبها و وسطها شیرخشک میخوره

ببلاگ شکمش رو راه مینداخت نان که آشغال بود بچه دلدرد میکرد هومانا هم دیگه وارد نمیشد با بدبختی گیر آوردیم اینم شکمشو سفت میکرد خلاصه که فلفل درگیر اساسی

| سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢ | ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

اونایی که به نی نی هاشون شیرخشک میدن یا دادن میشه بگین چطور شیر خشک رو به آب اضافه میکردین یا آب رو جطوری آماده میکردین؟

نسیم شیرین هلیا

| سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٢ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام من شرمنده ام که این چند روز نیومدم

نی نی خانم ساعت 9:30 دقیقه روز سی اردیبهشت به دنیا اومد قلب

تا دیشب خونه مامان اینا بودیم دیشب کوچ کردیم خونه خودمون

و دیشب اولین شبی بود که سه نفره من و همسری و دخترمون تو خونه مون خوابیدیم

این چند وقت مامانم خخخخخخخخخخخیلی زحمت کشید عمه ام هم اومد این دو هفته پیشمون موند واقعا دستش درد نکنه شب اول بعد عملمم مامان بزرگم تو بیمارستان پیشم موند به هر حال تموم شد

مامانم بنده خدا صبح تا شب میپخت و جمع و جور میکرد شب تا صبح درس میخوند !

خاطره زایمان رو حتما مینویسم

خلاصه این چند روز اینترنت بود ولی وقتش نبود که بنویسم شیر داشتم از ساعت اول تو بیمارستان ولی خانم خانما نمیتونه سینه بگیره و داستانی داشتیم برای شیر پیدا کردن ! خودمم هی میدوشم روزها شیر خودمو میخوره شبها شیر خشک چون دیگه واقعا شبا جون بلند شدن و دوشیدن ندارم همون هنر کنم بلند بشم شیر بهش بدم بعد آروغ بگیرم بعد فوری بعدش پی پی میکنه! میشورمش بعد هم سکسکه! یعنی همین پروسه یه 45 دقیقه ای طول میکشه و هر دوساعتم شیر میخواد ! یعنی ما بینش من فقط یه ساعت میخوابم دوباره بلند میشم ولی انقدر مزه داره نی نی حدنداره

یه حس خیلی خیلی نوییه

این دوهفته به خصوص هفته اولش خیلی سخت گذشت خیلی ماجرا داشتیم

چون بیمارستان صارم مزخرف واکسن هپاتیت رو نداشت بهش بزنه من مجبور شدم کلی بگردم حالا کجاها واکسن میزنه منم ناشی! به هر حال فهمیدم درمانگاه شهرداری میدان آریاشهر میزنه خانه بهداشتم هرجا که آدرس تو نت داشت همسری رفت نبود! خلاصه صبح پنجشنبه که دخترکم 4 روزش بود بردیمش واکسن زدیم و آز غربالگری گرفتن ازش بچه ام صداش در نیومد برعکس نی نی های دیگه ولی شبش انقدر حالش بد شد که حد نداشت منم اون روزها به حرف ملت گوش میدادم و شیرمو میدوشیدم با سرنگ میدادیم بخوره که مثلا به شیشه عادت نکنه

ای خدا شب حال بچه ام بد شد گریه میکرد من دیگه داشتم دیونه میشدم پا به پاش گریه کردم یهویی گفتم خب شیرم کمه این گشنه است شوهری رو فرستادم براش شیرخشک خرید ساعت 2 نصف شب ! البته بازم شیرخشکم با سرنگ بهش دادیم

بجه ام همش دل درد داشت و الانم تا حدی داره

تا فردا هم حالش زیاد خوب نبود اما فردا شبش دیگه اساسی حالش بد شد ! در عرض یه ساعت سه بار پی پی کرد بیقرار بود و گریه میکرد

برای چکاب روز قبلش هم که برده بودمش دکتر بیمارستان  دیده بود گفتش که آز زردی بده زرد به نظر میاد به نظر خودمم داشت زرد میشد

خلاصه ساعت دو نصف شب من و همسری و داداشم رفتیم بیمارستان کودکان حساب بکن من تازه 5 روز بود سزارین شده بودم با اون حالم بچه به بغل تو بیمارستان میگشتیم از بچه ام آزمایش خون گرفتن خیلی بد بود من و همسری های های گریه میکردیم دخترم بعد آزمایش خون ضعف کرد طوری که من احساس کردم با زور داره نفس میکشه مامانم همراهمون فلاکس آب و قند فرستاده بود من انقدرحالم بد شده بود که کلی حالم بهم خورد اونم چی دستشویی بیمارستان یه جای ترسناک وسط محوطه بیمارستان بود که وقتی رفتم توش قشنگ صدا میشنیدم! یاد فیلم شب 29 افتاده بودم!

نگرانقهقهه

خلاصه که به داداشم گفتم برو از ماشینت قند و فلاسک رو بیار آهان قبلش تو بیمارستان از این پرسنل صندوق و اینا پرسیدم آقا شما یه حبه قند دارین همه میگفتن نه دیگه یهویی عصبانی شدم گفتم پس چاییتونو با چی میخورین بچه ام داره تو دستم هلاک میشه

بگذریم داداشم رفتم فلاسک و قند آورد همسری هم به من آب قند داد  و هم من به دخترم که بچه یکمی حالش جا اومد همونجا دیگه بهش شیشه دادم گفتم بسه دیگه انقدر بچه ام روز عذاب دادم !

میتونم بگم بدترین ساعت زندگیم بود

نتیجه آزمایشم گفت که زردیش یازده  و دکتر اورژانس گفت بهش شیر خودت و کمکی و آب قند انقدر بده که هی جیش کنه تا بیاد پایین که خدا رو شکر هم اومد پایین

از دکترم و عملم فوق العاده راضی بودم و به این که این دکتر رو انتخاب کردم به خودم آفرین میگم مسئول و کار دان بود حالا باید یه عمل دیگه برای پلیپی که دارمم پیشش بکنم !

خب دیگه حالا متوجه شدین که چرا وقت نداشتم بیام خبر بدم خب در گیر بودم دیگه درگیر شیر خوردن و نخوردن نی نی و دلپیچه اش و عمل خودم و هزار تا چیز دیگه که ایشالله اونایی که چشم به راهن به زودی تجربه میکنن میبینن روزهای اول که آدم ناشیه خیلی همه چیز به چشمش میاد و میترسه

البته من خدا رو شکر میکنم که دخترم تا مشکل پیدا کرد پریدم دکتر و نزاشتم به حال خودش بمونه برعکس حرف عمه ام و دوست مامانم که میگفتن چیزی نیست و طبیعیه البته یه چیزی هست تو وجود مادر که اصلا باورکنید متوجه میشه چی طبیعیه چی نیست! خداروشکر با پیگیری که داشتم دخترم با یه قطره دلپیچه اش بهتر شده کم شده

خاطره روز زایمانم حتما مینویسم بازم ممنون که به فکرم بودین و شرمنده که دیر اومد بوس بوس

| پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٢ | ۱:۱٥ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |