Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

اوفففففففففف که تازگیا خیلی یاد قوم شوهر میفتم! دست خودم نیست وقتی میبینم روزهای تعطیل کسی رو ندارم برم ! خب با نی نی نمیشه خونه دوست و اینا راحت رفت! دلم آتیش میگیره همشم نمیشه برم خونه مامان خودم !

به خدا دلم برای بچه ام کباب میشه هیچ کس نیست باهاش بازی کنه ! خب الان سنیه که بازی میخواد

وقتی بچه های نی نی سایت از اینکه میرن حالا خودشون که چندتا خواهر برادرن بماند سمت شوهرشونم زیادن و با بچه حسابی بازی میکنن دلم برای بچه ام میسوزه!

دست خودم نیست هی یادشون میفتم باور کنید هی یاد زمان عروسیمون و مراسمامونو یاد دروغا و رسم در آوردنای مادرشوهرم میفتم یاده اذیتایی که کردنم وای هرچی به خودم نهیب میزنم که دختر تموم شد رفت ولی بازم یاد بهترین دورانم میفتم و حرصم در میاد !

ولی همسری رو خیلی دوست دارم اون تمام تلاششو کرد اگر زمانی هم اختلافی پیش اومد چون بهشون اعتماد داشت فکر نمیکرد که انقدر بدجنسن و این کارارو دارن میکنن الان که باهاش صحبت میکنم میگه اعتماد زیادی بوده اون موقع

اگر اینجا نمیگفتم میترکیدم!

این هفته میخوام برم مهدی که دخترک رو میخوام ببرم ببینم

راستی گفتم دیگه کلا انتقال به نزدیک خونمون منتفی شد؟

نگفتم خب الان میگم

آقا زد و این مدیر اینجا نزدیک خونمون عوض شد باهاش خوبم ولی حساب کن یه کسیه که تا حالا مدیریت تو عمرش ندیده و با این آدم سخته کار کردن اینو تجربه بهم میگه و بدتر اینکه یه مدیری که باهاش یه سال کار کردم یعنی مدیرم بود! شده مدیر بالا دست این آقا! و اگر میومدم اینجا باید زیر دست این دو نفر کار میکردم و این آدم کلا نحوه مدیریتش روال خاله زنکیه و این افتضاحه و اینطوری شد که کلا پشیمون شدم  و به جون خریدم که این همه راه رو تا مرکز شهر برم و برگردم با این فلفلک ولی اینجا نرم

خلاصه که این هفته اگر بشه برم مهد دخترک رو ببینم خدا میدونه تو دلم چه خبر ولی  خب خدارو شکر دخترک خیلی بزرگتر شده و بهتر از 6ماهگیه حداقلش اینه که حسابی به غذا افتاده و خودم دیدم به چی حساسیت داره به چی نداره و کلا افتاده رو روال تقریبا

نشستم دعا میکنم که مربی خوبی براش بزارن که زود عوضش کنه سره وقت غذاشو بده

راستی با تجربه ها بگن باید چی کار کنم ! میگن باید هوای مربیش رو داشته باشم و بهش ریالی برسم که به بچه برسه آره؟ همکارام میگن چون دیگران میرسن مربیها عادت کردن فقط هوای بچه هایی رو دارن که مادرها هوای اونا رو داره!

بعد اونایی که بچه بردن مهد بهم بگن صبحها چطوری میبردن؟ بهش شیر میدادن لباس عوض میکردن میبردن یا نه ؟جاشو عوض میکردین یا نه همونطوری میبردین اونجا عوض میکردن

و هر چی درباره مهد بردن میدونید بگین دیگه ممنون

البته از یه لحاظی خوشحالم حداقل دخترک میره مهد و کلی چیز جدید یاد میگیره و دیگه اینطوری صبح تا شب تنها نیست و حداقل اینکه هر روز میره بیرون

 

| شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢ | ٩:٥٤ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

چند وقته دخترک تو خواب یهویی گریه میکنه 

اونم دقیقا راس ساعت 12:47-49 دقیقه نصف شب!!!

دکتر میگه بچه ها تو این سن کابوس میبینن ولی آخه راس ساعت اونم چه گریه ای جیغغغغغ میزنه هر چقدرم چهار قل میخونم ایت الکرسی میخونم فایده نداره

| یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢ | ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خطر از بیخ گوشش گذشت !

دارم باهمسری حرف میزنم

همسری ودخترک رو تختن 

دخترک دقیقا وسط تخته داره با لحاف باباش بازی میکنه

برمیگردم که بالشت رو از کف اتاق بر دارم

یه صدای یاخدا وبوم وگریه دخترک در عرض چند ثانیه 

برمیگردم اصلا نمیتونم تشخیص بدم چه خبر !

دخترک برعکس کف اتاقه دقیقا پشت سرم و کنار پاییه گهواره خودش

همسرم خم شده برش داره

فقط میتونم بزنم تو صورتم 

فرشته ها مراقبش بودن

من وهمسری هر دو به هوای هم ازش غافل شدیم 

یه عالمه کبود شد و هر دو گریه کردیم

| جمعه ٢٠ دی ۱۳٩٢ | ٥:٥٦ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

تو تهران که زندگی کنی از زمستون متنفر میشی

زمستونی که جای برف آلودگی وحشت ناک داره طوری که سینت سنگینی میکنه

و همش نگران پدر قلب عمل کردتی خب راست میگه نمیتونه هر دقیقه مرخصی هم بگیره که

بایدبره مرکز شهر اداره

و تو هی به چهره زرد شده اش نگاه کنی و بدونی بابات آدمی نیست که خودشو بندازه وا نارضایتی کنه و تو تو دلت هی بشکنی وبشکنی و بشکنی  و فکر کنی چطور میشه خلاص شد ولی راهی پیدا نکنی اوفففف

خدایا همه عزیزای همه رو خودت حفظ کن ژه تو تهران چه تو جنوب که وضع بدتره

| سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٢ | ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خیلی قشنگه که من دوستای مجازیمو دارم

 

یه مدت بود تمام حرفامون درباره رسیدن و نرسیدن و عاشقی بود 

بعد همه در عرض یه سال ازدواج کردیم فکرها رفت سمت وسیله خریدن ومراسم, آتلیه و انتخاب خونه اوه اوه چه خبر بود 

تازه درگیری خانواده ها هم بود

بعد یه مدت شد سفرهای دو نفره و شروع زندگی و سازش و ساختن زندگی

و حال همه با هم یعنی اکثریتمون در عرض یه سال بچه دار شدیم

اول حرفهای حاملگی و خرید وسیله بچه, بعد زایمان و بعد دغدقه های بچه داری و مادر شدن

این خیلی قشنگه خیلی

| چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ | ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دو هفته بود رسما خونه رو ول کرده بودم آخه یه امتحانی که خیلی وقت بود منتظرش بودم تو این هفته برگزار میشد

از شمادچه پنهون چون به صورت مصاحبه شفاهی بود دلهره داشتم 

خدا رو شکر دادم حالا باید منتظر نتیجه باشم

وقتی وارد زمستون شدیم این یعنی دیگه نم نم باید برم دنبال مهد و رزرو و رو تختی ولباس خریدن برای مهدشو همینطور  ظرف غذا 

این روزها مچ دستاش که تنها جای تپلیش بود آب شده نمیدونم برای سرما خوردگیه یا سینه خیز رفتن

میخوام برم صحبت کنم جامم تغییر بدم بیام نزدیک خونه درسته اون موقعیت خوب و رو به پیشرفتی که داشتم تو ستاد رو دیگه اینجا نمیتونم داشته باشم ولی حداقل جای 6 حدود4 میتونم خونه باشم و صبحها هم میتونم یه ساعت دیر تر دخترم رو بزارم مهد این یعنی دو ساعت بیشتر کنار همیم دعا کنید موافقت کنن 

پ. ن: پست قبل برای قبل از این بود که قدرت صحبت کردن پیدا کنم دقیقا همون لحظه اول بعدشو تو خاطرات زایمان نوشتم

| سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ | ٩:٤٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |