Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

باباآنژیو شد دکتر تشخیص داد باید عمل بایپس بشه (‌عمل قلب باز) گریه

نمیتونم بگم روز اولی که متوجه شدم و بهمون گفتن چقدر گریه کردم البته نه جلوی بابا طوری که دوشنبه حالم انقدر بد شد که اداره نتونستم بیام

هرچی هم میگفتم بابا تو الان به خودت فشار بیاری که بدتره با شرایطی که داری ولی کو گوش شنوا!

خلاصه هی میگفتم خدایا من انقدر بابام رو تو این چند وقته دعا کردم برای کارایی در حقم کرده اونوقت چرا برعکس شد! خب جراحی بابا به جز سختی ها و دلشوره هایی که برای جراحیش دارم  و نگران خوده بابا هستم کلا زندگی مامان اینا رو تحت شعاع قرار میده

تا اینکه شب همسری و داداشی پرونده بابا رو پیش یه دکتر دیگه بردن دکتر گفته بود خدا خیلی رحم کرده که متوجه شدین و از این حرفا که دیگه دلم قرص شد که خدا با ماست و همراهمونه مراقب عزیزامه و این دعاها بوده که باعث شده بابا متوجه بشه و بره بیمارستان خدایا هزار بار شکرت بازم مراقب عزیزام باش بخصوص تو وضعیت بابا خیلی مراقبش باش حین عمل و بعدش ای خدای بزرگ به ما رحم کن به عزیزمون رحم کن

این روزها سخت ترین کارم پنهون کردن اشکامه از عزیزام و لبخند زورکی جلوی بابا برای روحیه و گفتن هیچی نیست و ته دلم یه بغض گنده و ...

و دلداری دادن به مامانی که دیگه حتی نمیتونه تظاهر به لبخند هم بکنه چشمایی که از گریه پف کرده و نمیخواد به روی ما بیاره

کارم شده دلداری دادن به داداشی که الان احساس میکنه تمام مسئولیتها رو دوششه و هر روز داره بزرگتر و مردتر میشه

و این وسط یه نفر هست که دلداریم میده و همراهمه همسرم

کسی که همراه خانواده مه به داداشم کمک میکنه که احساس تنهایی نکنه و خیلی هم تونسته کمک کنه

خدایا فکر کنم تو چند ماه باید بهمون نظر ویژه داشته باشی ممنون

دوستای گلم خیلی احتیاچ به انرژی مثبتتون دارم دعا کنید برامون

| چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱ | ٧:٤٩ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

امروز بابام آنژيو داره درست 5 سال پيش هم انجام داد و تو يكي از رگهاي قلبش فنر گذاشتن و امسال هم آلودگي ها كار دستش داد اي توف تو اين مديريتتون فقط همه رو ميكشن ميارن تهران اصلا براشون مهم نيست ملت دارن تو چه هوايي تنفس ميكنن

نميتونم حال ديروز تا الانم و بخصوص الانم رو توصيف كنم فقط كافيه لب باز كنم تا اشكام مثل فواره بزنه بيرون

از صبح كارم شده ذكر و دعا و قرآن تنها كاري كه ميتونم بكنم

تو رو خدا دعاش كنيد شما هم حتي شده در حد يه صلوات ممنون

كه با همين آنژيو و بالن حل شه و ديگه درمانش ادامه دار نباشه و سلامت بشن ان شالله

و عمل بيخطر و خوبي رو  داشته باشن


ادامه مطلب
| یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱ | ۸:۳٧ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

| دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱ | ۸:۱٢ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

اون بالا رو دیدید؟

4 ساله شدیم

یادش بخیر

هدیه امسال منم یک کیف بود با یه دسته گل خیلی خوشگل و یه جعبه شیرینی چون شیرینی خامه ای و کیک نمیتونم بخورم

دیروز بعد از چند ماه فکر کنم 3 ماه ! رفتم فروشگاه خرید همراه همسری تو این مدت همسری دو بار رفته بود خرید و هی میگفت اصلا بدون تو حال نمیده خیلی بده

خلاصه که یه بن رفاه داشتیم یادم نیست به چه مناسبت اداره داده بود که مونده بود

همسری دو روز پیش رفت خرید کنه میگفت کلی هم جنس جمع کردم به صندوق که رسیدم گفت کارت شناسایی فک کن از شانس حتی گواهینامه رانندگیشم همراهش نبودهخنده

خلاصه که اینم از لجش چون از فروشگاه خوشش نیومده بوده و میگفت همه چیز گرون بوده همه رو گذاشته بود و برگشته بود البته من اون موقع با مامانم رفته بودیم خواستگاری که الان اونم تعریف میکنم

دیگه دیروز بعد ازظهر گفت میای با هم بریم خرید ؟ منم بلند شدم و همراهش شدم و حسابی خرید کردیم بنی که بهمون داده بودن 100 بود خب معلومه که خرید تو این گرونی که همه چیز سه برابر شده عمرا با 100  تموم شه همسری رفت تو صف صندوق و منم که دیگه کمرم درد گرفته بود رفتم تو ماشین ، همسری اومد و گفت این سری هم کارتخانها قطع بود مجبور شدم نصفشو بزارم! فقط بن با یه مقداری که تو جیبم بود رو تونستم خرید کنم  چون گفت پول نقد دستگاه قطعه! جونم براتون بگه که بازم خریدمون ناقص انجام شد

کسی میدونه چرا شتاب هی قطع میشه تازگیا؟ اون روزی که میخواستیم کیفم بخریم همینطوری بود آقاهه میگفت هی قطع میشه!

راستی صبحشم رفتم و بعد از 4 ماه بی رو تختی ای ملحفه روتختی سفارش دادم رو تختی که میشد 58 تا پارسال امسال بدون ملحفه کش دارش فقط ملحفه رو تختی و رو بالشتی شد 99 تومن!

خب بریم سر قضیه شیرین خواستگاری سبزی هاتونو بیارین دور هم پاک کنیم

مادر این دختر خانم با مامان من هم دانشگاهی هستن و خلاصه ما رفتیم خواستگاری

5 تا دختر بودن که این وسطی بود

البته زنانه رفتیم من مامانم و دوست مامانم

یعنی وضعیتی بودنا! 3 تا دختر تو خونه و مادر تو خونه و دختر دم بخت داشتن که به قول مامانم باید همیشه مهیا باشن خونه به حدی کثیف بود که حد نداشت !!! مبلها از اونا بدتر خونه کاملا تجملی و شیک ولی همه جا کثیف!!

همه با هم داشتن پذیرایی میکردن ولی چه پذیرایی یکی میخورد به شیرینی میریخت یادشون رفته بود چاقو بزارن هی میگفتن بفرمایید میوه بخورید چایی رو خواهر کوچیکه ریخته بود تا مامانه برو بیاره یعنی آب خنک شده بود خنده تازه کلی هم خودشونو تحویل میگرفتن

یعنی من  و دوست مامانم که انقدر خندمون گرفته بود که حد نداشت مامان عروسم که هی خالی میبست هی خودش خالی خودشو در میاورد

مثلا گفت دختر دومیم که ازدواج کرده با شوهرش همکلاسی بودن و آشنا شده بودن ! بعد یکمی بعد که درباره دانشگاه و اینا حرف افتاد گفت دختر دومیم دانشگاه الزهرا درس خونده تعجب بعد هی گفت این دخترم ( عروس خانم )  پزشکی  میخونه . مامان منم گفت پزشکی علاقه میخواد هر کسی نمیتونه بخونه من که نتونستم بخونم که دختره هم با آب و تاب گفت وای نگین خیلی شیرینه و یه ساعت تعریف کرد ! بعد من گفتم ببخشید پزشکی چه رشته و شاخه ای میخونید؟ گفت بیو شیمی!!!!!!!!!!!!

گفتم خب بیوشیمی زیرمجموعه علوم آزمایشگاهی مگه نمیشه؟! گفت بله گفتم خب پس شما رشته اتون پزشکی پزشکی هم نیست اونی که مامان من میگه تشریح و اینا داره عزیزم( که البته یکی از بچه ها تو کامنتها نوشته اصلا این رشته زیرمجموعه زیست شناسیه! دیگه بدتر من که اصلا طرف رشته های تجربی نرفتم فهمیدم اونوقت خدایا یعنی دختره نمیدونسته که رشته اش زیر مجموعه چی هست که با اون حالت پررو و دماغ بالا گفت بله !!!!!! خلاصه هرچی بود پزشکی که یه ساعت درباره اش تعریف کرد نبود بگذریم)

یعنی خدایی بعضیا فکر میکنن با جماعت بیسواد طرفنا حالا اگه مادر بزرگ من رفته بود خواستگاری این دختره حتما دختررو جراح قلب قالب میکردن ههههه! چون دانشکده پزشکی ادعا میکنه پزشکی میخونه!

بعد هم مامان من گفت حالا ما شرایط دخترتون رو به پسرم میگیم اگر شد تماس میگیریم و خدمت میرسیم البته باید دخترو پسر یه دو و سه ماهی تاجایی که مطمئن بشن به درد هم میخورن با هم رفت  و آمد کنن چون ازدواجهای سنتی سنتی هم مشکلات خودشو داره ( میخواست مثلا نظر مادر دختر رو بفهمه ) مادره هم چون بیدست و پایی دخترشو دیده بود و یعنی دختره هم از این بی اعصابا بودا میدونست اگه رفت آمد باشه عمرا پسری بگیرتش گفت البته ولی خانوادگی باشه یعنی ما همگی با دخترها و دامادها بیایم خونتون شما تشریف بیارید با هم رستوران بریم !!! منم گفتم اینا سر جای خودش ولی دختر و پسر هم باید تنها با هم برن و بیان ببینن اصلا دوست دارن کنار هم راه برن چه برسه زندگی کنن

گفت نه حالا همینطوری تو این رفته و آمدها حرف بزنن دیگه حرفهای خصوصیشونو وقت زیاد دارن! منم گفتم نه خانم فلانی اون موقع دیگه دیره تو جمع اونم این همه آدمی که شما نام بردین که نمیشه حرف زد!

دیگه کم مونده بود دعوا شه که بابا زنگ زد اگر کارتون تموم شده من دمه درم خب من نمیتونستم رانندگی کنم مامان و دوستشونم که تعطیل مجبور بودیم مثل زنان عهد قدیم بگیم مرد بیاد دنبالمون هههههههه

اینم از خواستگاری ! یعنی با چه آدمهایی شدیم 70 میلیون اصلا هنوز تو کف خانواده اما!

 

راستی یادش بخیر یه زهرا نامی بود تو اوج مریضیم هی میومد درباره خواستگارشو عقد و اینا ازم سئوال میکرد و راهنمایی میگرفت دقیقا از روز عقدش ناپدید شد فک کن یه خبرم نداد که شد نشد!!! خیلی ناراحتم ازش

 

پینوشت : ممنون خواننده خاموش سنش نمیخوره

| جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱ | ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

چند روزه یه صحنه هایی میبینم که دیگه باورم نمیشه!

فقط به همسری میگم تو رو خدا بزن یه کا نا ل دیگه!

آخه من نمی تونم درک کنم ض ر ی ح ی که چندتا تیکه آهنه روسری میبرن میمالن بهش که تبرک بشه!!!!!!!! تبرک چی بشه!

باز اگه ض ر ی حی که ت ک ر ب لا هست رو میاوردن یه دور میزدن میگفتن خب به خاطر مجاورت با امام متبرک شده ولی این چی !

خب حق دارن دیگران بهمون بخندن دیگه بگن ش ی ع ه آهن پر س ته!

آخه چرا چرا این کارو میکنیم  همش میگم وای اینا با این کاراشون چه میکنن با اس لا م و ش ی عه

یعنی داغونما

من نمیدونم امام و افکارش احترام و قداست دارن یا آهنی که تازه ساخته شده و آیا برسه اونجا یا نه!

 

| جمعه ۱٠ آذر ۱۳٩۱ | ٤:۱٦ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

| دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱ | ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |