Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

نمی دونم چرا فکر کردید که من در زمینه نی نی دار شدن کم آوردم وناراحتم!!!!!!! من حتی دیگه به این موضوع تا اطلاع ثانوی فکر هم نمیکنم چون این سری خیلی سختی کشیدم

حسابی چسبیدم به زندگیم و دارم به خونه ام سر و سامون میدم

اصلا مشکلم نی نی نیست دیگه

گاهی آدم دلش از خیلی چیزها میگیره که راه حلش دستش نیست و من الان از همین دست آدما هستم

همسرم دورو برش شده پر مشکل و من واقعا نمیتونم چیزی رو کنترل کنم و در دست بگیرم

چی بگم والا فقط میتونم بگم دعام کنید

من یه فلفل بیحوصله ام دوست دارم بیام اینجا کلی بنویسم ولی خب حسش نیست فقط فقط هم تونستم برای ممو یه گوشه هاییش رو تعریف کنم

اما با تمام اینا سعی دارم از لحظاتم لذت ببرم و دائم خوشیهامونو به همسرم یاد آوری کنم

| چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱ | ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دلم میخواد یه پست بنویسم از اون پست های 100سطری ولی با وجود اینکه دلم پر ولی انگار نمیتونم حرف بزنم

 

| دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱ | ۱:۳۳ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب چرا دروغ بگم اصلا حال روحیم خوب نیست

ته ته دلم همش ناراحتم یعنی ولم کنن نشستم همین وسط کلی گریه کردم براتون!

مثلا امروز که تو اتاق کارم تنها بودم کلی گریه کردم بی اختیار

نگین افسرده شدی برو دکتر و اینا خودم خوب میدونم

ولی خب چه کنم

تو خونه دارم خودم رو به کار کردن گرم میکنم و این تعطیلات سوم رو هم خونه بودیم همچنان

وای اصلا نمیخوام درباره هیچی حرف بزنم

چقدر دوست دارم منم مثل مستانه یا ممو یا سیندخت یا خیلی های دیگه خوددار بودم و اصلا از نارحتیم رو اینجا نمینوشتم  و مثل اونا میومدم اینجا سوت زنان رد میشدم و بعد از اینکه ماجرا تمام میشد میومدم یه اشاره هایی تو پستام میکردم به خدا توی این 6سالی که دارم وب مستانه رو میخونم همش حسرتش رو خوردم که چطوری میتونه نگه داره حرفشو تا بعد از ماجرا !!!!!!! کاش مستانه بهم یاد بدی مثل همیشه که نصیحتم میکردی

ولی چی کار کنم من فلفلم قلبم کف دستم!

| شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱ | ٢:٢٤ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

چطور است که در زلزله ژاپن مدام عکس های مختلف در تعریف و تمجید فرهنگ بالای مردمان این کشور به دست می رسید ؟!


برای نمونه ایمیلی بود که در آن روزها دست به دست چرخید و شد یکی از داغ ترین خبرهای روز :

که آی مردم جهان، بدانید که زلزله در ژاپن آمد و مردم آواره شدند ولی در این میان هیچ کس به فروشگاه های آسیب دیده دستبرد نزد، و مدام عکس فروشگاه تخریب شده ولی غارت نشده، دست به دست بین مردم جهان چرخید...!


http://picture.marshalclub.org/Archive/31314.aspx

 

فروشگاهی تخریب شده در روستای تخریب شده ...


این فروشگاه بعد از گذشت چند روز کاملا دست نخورده باقی مانده است، اینجا ژاپن نیست!!!

روستای ورزقان از توابع آذربایجان، با مردمی ساده دل و با صفا که با بیرون آوردن هر جنازه ای  از زیر آوار ،اشک تمامی مردم آن در داغ همسایه روان شد...


اینجا ایران است، همانجا که فعالان اجتماعی اش ، آلت دست رسانه اند، نه آنکه خود یک رسانه باشند!


اینجا ایران است، همانجا که مرغ همسایه اش همیشه برایمان غاز است!


اینجا ایران است، زلزله آمده، فروشگاهی تخریب شده، مردمانی آواره گشته اند ولی هیچ کس تعدی به اموال دیگری نمیکند...


اینجا ایران است، برای همین این عکس ایمیلی نمی شود که دست به دست بچرخد و به سمع و بصر تمام جهان برسد و همه بدانند اگر در ژاپن، استغنای اقتصادی دولت مانع از چپاول شد، اینجا اعتقاد مردمی مانع چپاول شد ...

 

| سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

بوی پاییز میاد حس میکنید؟

به نظرم برعکس بهار که میگن بو داره این پاییز که بود داره

میدونید ناخواسته هواش منو یاد خرید های عروسی و جهاز میندازه

من و یاد عاشقی میندازه

من و یاد خواستگاری میندازه

من و یاد خونه فسقلی قدیم میندازه که زندگیمونو شروع کردیم و پنجره آشپزخونه اش که من عاشقش بودم و بادی که از بین پنجره بهم میخورد

یاد ماه عسل میندازه

یاد روزهای شروع مدرسه و عشق دیدن دوستام و شروع کلاس جدید و کوچه و پس کوچه هایی که از خونه تا مدرسه میگذشتم حتی همراه این هوا میتونم صدای کوچه های اون موقع هم بیاد تو گوشم. و سرخوش از تیپ خوبم و هیکل و چهره ی عالیم ! که الان ندارمشون ! اینی که چقدر با غرور راه میرفتم و همه تو کلاس عاشق کلاسم بودن!

و همه این اتفاقات یه حس دلهره شیرین همراهشون بود

وای هر چقدر مزه مزه اش کنم کمه

عاشقتم پاییز

 

| سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱ | ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

بعد از جرو بحث و قهر و صحبت به هر حال به این نتیجه رسیدم که منظور همسری اینه که چون پولشو اون مردک احمق خورده و حسابش خالی شده من پس انداز داشته باشم حداقل!!!!!!!!!!!!

ممنون از راهنمایی هاتون ولی بازم من جوابم رو نگرفتم و همچنان دوستان اگه تونستین حتی شده ناشناس برام بنویسید چی کار میکنید

| دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱ | ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

این چند روز همش تو خونه گذشت

شب اول تعطیلات رفتیم سینما فیلم ضد گلوله رو دیدیم

شب دوم با مامان اینا رفتیم پارک

شب سوم من معده دردم دوباره شروع شد و رفتم آمپول زدم و بیحال افتادم گوشه خونه

شب چهارم رفتیم آبعلی دور زدیم با ماشین و برگشتیم شام سیرابی خوردیم و راستی دلاوران هم رفتیم و کمد دیدم

شب پنجم رفتیم کمد و جک زیر تخت سفارش دادیم و ازدماغم همسری آورد !!

و شبش هم با مامان رفتیم امام زاده مامان برای من نذر سفره حضرت رقیه کرده بود ادا کرد

بابا این همه من ایمیلی و خصوصی راهنماییتون کردم شما هم یه کمی راهنماییم کنید

بابا اونایی که هرچی دلتون میخواد همسرتون بدون چون و چرا میخره و صداش در نمیاد من چرا هرچی میخرم همسرم از دماغم میاره! تورو خدا بگین چطوری با شوهراتون حرف میزنین ؟ به خدا اون هرچی میخواد من اگه خوشمم نیادبینم دوست داره با عشق میگم بخر و با عشق باهاش خوشحالی میکنم

درحالی که اون من که یه چیزی میخوام و پولشم دارم انقدر غر میزنه که حالم از کرده ام بهم میخوره حالا من یه چیزای اساسی میخرم به خدا تو این چهارسال زندگی مشترک یه سوزن غیر نیازمون نخریدم

بابا شماهایی که هرجا هرچی میبینید میخواین و همسرتونم با جون و دل میخره تو رو خدا این بار شما منو راهنمایی کنید

| یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱ | ۸:۱٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام دوست جونا ببخشید دیر نوشتم یکمی سرما خورده ام به خاطر همین حس و حال نداشتم امروز بهترم

خدا رو شکر پنج شنبه همه چیز خوب برگزار شد

چهارشنبه خونه گل شد و پنجشنبه تا ظهر همه چیز آماده شد

همسری ساعت 4 رفت دنبال مامانش اینا که شش و نیم اومدن

مادر شوهر اومده بود که دو سه روزی بمونه از ساکی که همراه داشتن معلوم بود

و من که دیگه جونی نداشتم و فقط تونسته بودم خودم رو برای اون شب آماده کنم یعنی واقعا آخر شب شارژم تموم شدا

خلاصه همه چیز رو آماده کردم بگذریم که تا مادر شوهر اینا اومدن همسری در آشپزخونه شیشه آب رو زد شکوند تمام اونجا پر شیشه شد و خیس شد حالا فدای سرش ولی من خیلی عصبی شدم دست خودم نبود

در هر حال برنج رو هم جوشوندیم ولی دم نزاشتیم آبکش کردیم گذاشتم هر وقت مهمونا اومدن دم بزاریم ( البته با نظارت مادر شوهر ولی تقریبا یاد گرفتم چی به چیه)

وای خیلی دستم راه افتاده مهمون که میاد چی کار کنم یعنی با اون باری که مهمونی دادم زمین تا آسمون فرق میکرد انقدر بهتر شدم

خلاصه که حسابی دارم خانم میشم

بعد که حسابی با دختر دایی های همسری گفتیم و خندیدیم و خوش گذشت

تا سرسفره اعلام کردیم که ما فردا ناهار جایی دعوتیم این یعنی اینکه دیگه فردا پذیرای میهمان نیستیم

خیلی سخته بعد از یه مهمونی سنگین یا قبلش بازم مهمون داشته باشی

خلاصه که مادر همسری ناراحت شد قشنگ از چهره اش مشخص بود ولی دیگه برام مهم نیست من نباید برای راحتی دیگران زندگی کنم برای چند وعده شونم غذا گذاشتم که ببره

طبق معمول هم همه ظرفها رو گذاشتن تو آشپزخونه و با یه لبخند پک و پهن گفتن که تو ظرفشویی داری دیگه!!!

و بعد هم رفتن نشستن

تازه دختر دایی همسری هم که گفت بزار تو شستن ظرفها کمکت کنم خواهر شوهر فرمودند احتیاجی نیست ظرفشویی داره!!!!!!

آخه من این مرغ خوری های به این گندگی و این همه دیگه و قابلمه رو میتونم بزارم تو ظرفشویی 8 نفره ام !‌خیلی مرد باشه لیوان و پیش دستی و بشقاب رو برام بشوره!

خلاصه که تندی ظرفشویی رو پرلیوان و بشقاب کردم و نصفی از قاشقها و زدم و و دیگه نرفتم بشینم چایی ها رو دم کردم دادم خواهر شوهر برد و من تند تند تا حدی ظرفها رو جابجا کردم

و غذا برای مادر شوهر اینا ریختم اندازه دو وعده فقط براشون خورشت کرفس ریختم یه وعده هم مرغ براشون با برنج گذاشتم (‌یعنی برای سه نفر ها )‌سبزی خوردن هم که دایی همسری زحمت کشیده بود آورده بود براشون دادم و یه ظرف بزرگ هم ماست خیار مخصوص همسری.. تمام کشک بادمجون مونده هم به جز چندتا قاشق ریختم تو یه ظرف که کم کم یه وعده بخورن که اینو چون کشک داشت گذاشتم یخچال که خراب نشه بعد بزارم تو نایلون ظرفها که یادم رفت  (که منو همسری دو وعده خوردیمش)

خب یعنی میموندن بیشتر از این میخواستن پذیرایی شن؟

به خدا دیگه با این همه مریضی پشت هم جون نداشتم ولی باید دایی همسری رو دعوت میکردم

آخر شب ساعت حدود یک دایی همسری اینا رفتن و مادر شوهر همچنان نشسته بود و اصلا انگار نه انگار که میخواد بره و منتظر این بود که بگم بمونین دیگه و با یه تعارف بمونن !!!!!!

ولی خب من نگفتم و خواهر شوهر آماده شد و تا همسری ببره برسوندشون من ظرفشویی را خالی کردم و سری دوم رو چیدم و تمام مرغ خوری و دیسهای بزرگ و قابلمه های گنده رو شستم و سفره ای رو که دستمال نکرده مچاله کرده بودن کنار آشپزخونه تمیز کردم (‌خب به نظرتون اگه مهمونا میموندن میشد این کارارو کرد باید بازم پذیرایی میکردم ) میوه ها رو جابجا کردم و دیگه رسما داشتم غش میکردم که همسری با یه گرفتگی کمر برگشت خوب خیلی زحمت کشید خیلی کمکم کرد اگه نبود من عمرا با این بدن داغون میتونستم ازشون پذیرایی کنم

وای به هر حال تموم شد البته معلوم بود از قیافه هاشون که ناراحتن از اینکه من نگهشون نداشتم دو سه روز تو این آپارتمان فسقلیم بمونن!! من نمیدونم چرا تو فامیل شوهر من برعکس به جای اینکه من برم بمونم اونا دوست دارن بمونن!! البته برای جاری دومی برعکس بودا هفته ای کم کم 4 روزشو خونه اینا بود و کسی هم صداش در نمیومد چی بگم والا

فردا صبحشم با یه جارو کشی همسری و دستمال کشی من روی میزها و اینا تمام شد

البته هنوز قابلمه گنده ها رو وقت نکردم جابجا کنم

راستی تو تعطیلات چی کاره این؟

 

| دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

این هفته تو شرکت اتاقمون رو داشتن بنایی میکردن یعنی طبقه بالا رو داشتن از ما جدا میکردن و درش رو از اونور میکردن که مستقل شه برای یه واحد دیگه پس رئیسم هم ما رو این دو روز تعطیل کرد البته دیروز رفتم و تا 11 هم شرکت بودم و کاررو انجام دادم بعد اومدم دکتر

دیروز یه آزمایش خون دیگه هم داشتم

و بعد از ظهر هم وقت دکتر دندون پزشک

و قبل دندون پزشکی دعوت ها انجام شده بود و بعد از دندون پزشکی خریدها انجام شد

و شب شروع کردم به دسر درست کردن آخه ژله رنگین کمون میخواستم درست کنم و خیلی زمان بر بود

یه مرحله اش رو انجام دادم و بعد خوابیدیم

امروز هم همسری موند خونه و دوتایی خونه رو از زیر تمیز کردیم ای خدا این همه خاک از کجا ممممممممممممممیاد

تازه همسری جو گیر شده بود میگفت پرده ها رو هم دربیاریم بشوریمنیشخند

خلاصه که تمیز کاری به جز سرویس ها و میز تلوزیون تموم شد

خورشت هم بر حسب اکثریت آرا کرفس درست کردم

و کشک بادمجون جایگزین کوکو شد

ممنونم از کمکتون

موند مرغ و برنج و سالاد و ماست خیار که فردا انجام میشه

برنج رو باید صبر کنم تا مادر شوهر بیاد نظارت کنه عمرا تنها نمیتونم مگر دست به دامن پلو پز شم

اما مرغ و سالاد و ماست خیار رو صبح درست میکنمو گازم تمیز میکنم تا بعد ازظهر

دیگه اینکه یه تیر  و دونشان شد من که میخواستم خونه تمیز کنم همراه با مهمونی شد

باشد که خوب برگزار شود

| چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱ | ٩:٢٦ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |