Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

از آنجایی که احتمال این رو میدم که اگه دوباره باردار شم باید خیلی مراقب باشم اینبار دارم خودم رو آماده میکنم میخوام خونه رو حسابی تمیز کنم که حالا حالا جز گرد گیری جزئی کاری نداشته باشه امروزم رفتم دندون پزشکی دندونام رو شروع کردم به لکه گیری .. و برای شب جمعه هم تصمیم گرفتم یهویی که دایی همسری رو با مادر شوهر اینا دعوت کنیم و با همسری کلی نقشه کشیدیم که چطوری مهمونی رو به اون یه شب ختم کنیم و کسی نمونه

خب اینم در اون راستاست دیگه اگه نی نی دار شم دعوتشون رفت برای دو سال دیگه

مگه چیه ماهم نهایت خیلی بریم خونه دایی همسری دوبار در ساله دیگه تازه ما دو نفریم

حالا موندم چه خورشتی درست کنم که هم بی دردسر باشه هم با برکت

فعلا که مرغ و کوکو سبزی انتخاب شدن ولی کنارشون موندم خورشت رو چی کار کنم که باید گوشتی هم باشه سالاد هم میخوام سالاد کلم درست کنم همراه ماست خیار و سلام

راستی امروز فهمیدم چقدر تجربه ام در مهمون داری زیاد شده ! همیشه کلی پیش دستی و پیاله برای سالاد واینا در نظر میگرفتم ولی با توجه ام به اطراف متوجه شدم در مهمونی های زیاد اصلا لازم نیست هر چی میخوان بزارن تو همون بشقابشون اونطوری ظرفهام هم راحت در ظرفشویی جا میشه

برای اولشم شربت در نظر گرفتم ( آبلیمو و سکنجبین و نعنا قاطی با هم هستن ) بعد میوه و شیرینی و بعد شام و بعد شام خربزه و اگه خواستن چای هم سرو میشود همین ان شا لله

به امید خدا که خوب برگزار شه

حالا داشته باشین دعوت کردن رو امروز بعد از ظهر در حالی به مدعوین زنگ زدیم که در یه خونه ترکیده نشسته بودیم و خجسته برای پس فرداش مهمون دعوت میکردیم!!!!!!

حالا ایشالله  وقت میکنم که هم غذا بپزم و هم که تمیز میکنیم نه؟

| سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ | ٩:٤٦ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

امروز بعد دو هفته به هر حال بغضه ترکید

پای فیلم خداحافظ بچه سر جدایی لیلا از بچه

اصلا دست خودم نبود اصلا

نمیدونم چرا ولی اشکام دست خودم نبود برای همه دعا کردم همه اونایی که نی نی میخوان

| دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱ | ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب  حالا که ماجرا در حال تموم شدن هستش میخوام تعریف کنم

اون هفته ای که آزمایش دادم  جواب آزمایشم مثبت بود خیلی خوشحال بودم ولی نمیدونم یه چیزی ته دلم بهم ندا میداد که امیدوار نباشم

لکه بینی ادامه داشت زنگ زدم به دکترم به صورت اورژانسی دیدتم خیلی خوشحال شده بود

بهم دارو داد گفت میری خونه استراحت مطلق داری تا دو روز دیگه دوباره آزمایش بده آزمایشت باید عددش حداقل دوبرابر بشه

دو روز خونه بودم البته استرس سرکارمم داشتم چی بگم خیلی کار زیاد بود و همکارمم که هیچوقت نیست

موندم خونه حالم خیلی بد بود سرگیجه شدید داشتم

دو روز بعد رفتم آزمایش دادم  عددم یک برابر و نیم شده بود نه دوبرابر هیچ کس نمیتونه حال منو همسری رو تو اون لحظه حس کنه

رفتیم دوباره دکتر گفت این نشون میده داره سقط میشه و نمیشه نگهش داشت اگه به زور نگهش داریم چندماه دیگه از بین میره پس زندگی عادیتو داشته باش تا بیفته

اگرم نیفتاد دوباره آزمایش بده اگر عددت رفت بالا باید بری سونو بدی (چون اون روز که ازم آزمایش گرفت گفت با این عدد یعنی تو توی هفته پنجم هستی ولی هیچی من تو رحمت نمیبینم )بعد اگر سونوگرافی هم چیزی ندید بهت آمپول میدم که باز شه

که خدا رو شکر پنجشنبه دیگه از وضعیتم معلوم بود که تموم شد

خیلی حالم بد شده بود طوری که همسری منو برد خونه مامان اینا داشتم تو راهرو میفتادم خلاصه که مامان بهم رسید دوروز کلا خوابیدم و بعد دیگه شنبه رفتم سرکار خیلی سخت بود با اون کمر درد خیلی حالم بد بود وقتی میرسیدیم خونه همسری خیلی زحمت میکشید و خداوکیلی نمیزاشت دست به سیاه و سفید بزنم میخوابیدم و فقط میرفتم غذا میخوردم و دوباره میخوابیدم

روزهای خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم ولی خوب سیلیی از خدا خوردم

خدابهم ثابت کرد چیزی رو که من نخوام تو اگه با دارو و دوا و دکتر خبره درستش کنی بازم منم که صلاح میدونم کی تو بچه دار شی الان صلاح نمیدونستم

ببخشم خدا من راضی ام به رضای تو

این روزها فهمیدم همراهم همراه , خیلی کمکم کرد خیلی مراقبم بود

مامانمم خیلی رسیدگی بهم کرد و منم دختر خوبی بودم حرفهاش رو گوش دادم و این بود سرنوشت نی نی اول ما که 6 هفته و نیم بیشتر عمر نکرد!

جالبه روزی که افتاد ویارامم دیگه از بین رفت! من همش دوست داشتم چیزهای شیرین بخورم و به محض اینکه یه چیز ترش میدیدمم حالم بد میشد بدنمم خیلی داغ بود اصلا هلاک بودم از گرما ولی دقیقا همون روز از بین رفت!

الانم شرایطم دو روز بهتر شده ولی بازم باید آزمایش بدم البته یه بار دیگه هم دادم که عددم اومده بود پایین ولی خانم دکتر گفت باید آزمایشت باید 0 بشه

خب اینم یه تجربه بود دیگه

خیلی دعام کنید ممنون

| پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱ | ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

حتما این ایمیل به دستتون رسیده بود که کلی یاس رو تودلمون بدتر میکاشت خیلی هاشو قبول دارم  ولی باید بگم اول این رو ببینید و بعد در انتهای این پست بقیه اش رو هم ببینید اونایی که سعی داشتن بگن ایرانی ها دیگه اون ایرانی ها نیستن:

ایمیل :

نشانه های قحطی در ایران !
.
.
.

اوایل دهه شصت نوجوانی بیش نبودم،
اما خوب به خاطر دارم آن روزهایی را که تنها شامپوی موجود
شامپوی خمره ای زرد رنگ داروگر بود.

تازه آن را هم باید از مسجد محل تهیه می کردیم و اگر شانس یارمان بود
و از همان شامپوها یک عدد صورتی رنگش که رایحه سیب داشت گیرمان می آمد حسابی کیف می کردیم.
سس مایونز کالایی لوکس به حساب می آمد و پفک نمکی و ویفر شکلاتی یام یام تنها دلخوشی کودکی بود.


صف های طولانی در نیمه شب سرد زمستان برای 20 لیتر نفت!

 


.
.
.
صف های کپسول گاز که با کامیون در محله ها توزیع می شد

 

.
.
خالی کردن گازوئیل با ترس و لرز در نیمه های شب

جیره بندی روغن، برنج و پودر لباسشویی ...

نبود پتو در بازار ، تازه عروسان را برای تهیه جهیزیه به دردسر می انداخت
.

و پوشیدن کفش آدیداس یک رویا بود

همه اینها بود، بمب هم بود و موشک و شهید و ...
اما کسی از قحطی صحبت نمی کرد

 


یادم هست با تمام سختی ها وقتی وانت برای جمع آوری کمک های مردمی وارد کوچه می شد

بسته های مواد غذایی، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازیر بود
.
.

 


.
.
همسایه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهربانی بود،
خب درد هم بود...


و اما امروز
امروز فروشگاه های مملو از اجناس لوکس خارجی در هر محله و گوشه کناری به چشم می خورند و هرچه بخواهید و نخواهید در آنها هست.

از انواع شکلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوی خارجی، لباس و لوازم آرایش تا
موبایل و تبلت و ...

داروهای لاغری تا صندلی های ماساژور، نوشابه انرژی زا و البته
بستنی با روکش طلا !
.
.

 

.
.
و حال ، این تن های فربه، تکیه زده بر صندلی های نرم اتومبیل های گرانقیمت
از شنیدن کلمه قحطی به لرزه افتاده به سوی بازارها هجوم می بریم.

مبادا تی شرت بنتون گیرمان نیاید!
مبادا زیتون مدیترانه ای نایاب شود!
.
.
.

متاسفانه اشتهایمان برای مصرف، تجمل، فخر فروشی و له کردن دیگران سیری ناپذیر شده است ...!!

 

.
.

و بعضی چیزها را هم
بهتره نگیم


.
قحطی امروز که در این روزگاران آن را به وضوح لمس می کنیم :


قحطى ایمان است
قحطی اخلاق است

 


قحطی عشق و محبت است
قحطی انسانیت است
.
.
.

 

.
.

حرف نویسنده  در پاسخ به ایمیل:

حالا این همون مردمند با همون خلق و خو که نشان دادن بازم ایرانی هستند و اگه کالاها خیلی گرون باشه و باسختی هم جورش کنن با دل و جون به هموطناشون کمک میکنن

اگه اون موقع به رزمنده ها و جنگ زده ها کمک میکردن الان هم به زلزله زده ها هموطنشون: 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

درود بر غیرتتون ایرانیها

پینوشت : بچه ها شب عید فطر کمتر از شب قدر نیست برای همه مریضها و نیازمندها دعا کنید و اما یه بنده خدایی منو کچل کرده که بگم براش دعا کنید ( یعنی واقعا کچل کرده هااااااااااااااااا چشمک)

برای تمام عاشقها دعا کنید این دوستمون بدجور سر راه رسیدنشون سنگ افتاده دعاشون کنید  هی میگم پسر خوب ما همه این دوران رو گذروندیم  اون موقع هم فکر میکردیم دیگه هیچ راه امیدی نیست ولی الان 4 ساله زیر یه سقفیم خدا همه چیز رو جور کرد از صفر شروع کردیم ولی هم خونه خریدیم هم ماشین هم خداروشکر داره میگذره همه چیز به خوبی.. یادش بخیر جودی رو چقدر من نصیحت میکردم اون موقع اون که میگفت اصلا دیگه بابام راضی نمیشه و هی گریه بود کارش ولی اوناهم الان چند ساله دارن زندگی میکنن.. اگه صلاحتون باشه امیدوارم زودتر به هم برسید که دست از سره کچل ما ( که زحمتشو خودتون کشیدید) بر دارینیشخند

| چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱ | ٥:۳٠ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

ببخشید که نمیتونم همه کامنتها رو جواب بدم چند روزیه زیاد حالم خوش نیست

فقط درباره تب سوزنی (‌میدونم تب رو اشتباه نوشتم به قصد نوشتم چون با سرچ به وب من نرسن )که پرسیده بودین کجا داره و چی کار کنیم تو گوگل سرچ کنین انجمن تب سوزنی ایران ( شما تب رو درست تایپ کنیدانیشخند) اکثر دکترهایی که اونجا عضواند دکترهای خیلی خوبی هستن ببینید کدومشون به آدرستون میخوره برین پیششون همشون مثل هم یه کار رو میکنن فرقی نداره

بعدم گفتند مطمئن هستش یا نه باید بگم من چون وزنم سریع اومد پایین سنگ صفرا گرفتم البته تقصیر خودم رژیم های پی در پی ام هم هست ولی خب اگه دوست دارید برید

| دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱ | ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

یعنی الان دلم یه ماهیچه پلو اساسی میخواد

خب گشنمه!

یه خبر بد اینکه 4 کیلو چاقالو تر شدم!‌خیلی ناراحتم

از هفته بعد قرار حسابی با همسری بریم بسوزونیمش

حیف که به خاطر صفرام میترسم برم تب سوزنی وگرنه یه تکونه اساسی میخورد وزنم

هی ماه رمضونم تموم شد دیگه آخراشه خدا از اونایی که تونستن روزه بگیرن قبول کنه بچه ها این شبه آخر قدر خواهش میکنم منم دعا کنید خیلی روایات داریم که شبه 23 سوم شبه اصلی هستش

راستی من این پنجشنبه جمعه رو رفتم خونه مامانم اینا تلپ شدم و حسابی مامیم بهم رسید خیلی حال داد

| شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب این روزها اصلا دستم به نوشتن نمیره شاید افسردگی وبلاگی گرفتم!

چمیدونم؟!

در راستای پر کردن فریزر بامیه هم گرفتم و در فریزر گذاشتم یه بسته هم دیشب درست کردم البته مامانم برام ماهیچه پخته بود و فرستاده بود منم دیدم از اون ماهیچه ها خیلی مونده گفتم یکم بامیه و پیاز داغ بزنم تنگش بشه خورشت بامیه دیشب در کنار خورشت کرفس مامانم خوردیم

این روزها افکار مالیخولیایی خیلی میاد سراغم!

تازه ام همش فکر میکنم خونه بهم ریخت است و هیچ جور هم جمع نمیشه نمیدونم چرا هرچی جمع میکنم باز یه گوشه ای هست که بهم ریخته باشه!!

از این ور دستمال میکنی از اونور یه وجب خاک روی همه سطوح بهت دهن کجی میکنه!

دیگه واقعا جونشم ندارم هر روز تمیز کنم خب شب تمیز میکنم صبح که از خواب پامیشم باز همه جا مثل اولش پرخاکه!

چی بگم شایدم همسری قبلنا خیلی بیشتر کمکم میکرد تازگیا اصلا روحیه خوبی نداره و همش تو خودش

هی باید بهش بگم چی کار کن به خاطر همین دیگه خب حوصله منم سر میره دیگه احساس میکنم دارم بهش دستور میدم !‌ولی واقعیت اینه من نگفته باید خودش بدونه و انجام بده و همه چیو کج و کوله ول نکنه

مثلا یه دستمال از جادستمالی که میکشه جادستمالی کج میشه اینم بیخیال میره!!!

چی بگم اصلا از اینی که هم بهش بگم راضی نیستم خودش باید متوجه شه

باید یادش میدادن که متاسفانه ندادن

البته بیچاره خیلی تلاش میکنه کمک کنه خیلییییییییی ولی خب میگم تازگیا اصلا حواسش به کاراش نیست

با این وجود از ته جونم دوستش دارم

| چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱ | ٢:۱٧ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دوست جونا یه خواهشی دارم فعلا دیگه درباره نی نی هیچی نگین و نپرسین

اگر خبری شد خودم میام میگم ولی تصمیم دارم فعلا بیخیال شم احساس میکنم مطرح کردنش اینجا بیشتر به بدنم استرس وارد کرده و به قول شیلا من نباید استرس داشته باشم خوده همین استرس برام مشکل ساز میشه

پس خواهش میکنم که فعلا هیچی نگین

منم تصمیم گرفتم فعلا در بیخیالی مطلق باشم پس کمکم کنیدولی از دعاهاتون محرومم نکنید ممنون

| شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۱ | ٧:٠٩ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

بچه ها آزمایش بعدیم تو هفته آینده است چون پرسیده بودین چی شد اومد بگم حالا  مونده تا بدونم جواب قطعی چیه البته هیچ علائمی مثل حالت تهوع و اینا هم ندارم فقط سردرد دارم اونم زیاد

راستی گفته بودین چرا بی بی چک نمیزنم چون آمپولهایی که استفاده کردم مثبت کاذب میاره برای اون

راستی دوستای گلم نمیدونم چطوری این همه لطف و محبتتونو جبران کنم وای خدایا هزاران بار شکرت که من یه همچین  دوستای گلی دارم

| پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب دیروز رفتم دکتر

خانم دکتر شکمم رو با دست معاینه کرد گفت بعضی اوقات مشکل شکمی باعث قطع خونریزی میشه که خدا روشکر نداشتم

بعد گفت خب یه روز بیشتر خونریزی نداشتی اونم قبل موعد پریود پس باید تست بارداری بدی ! اگه نشد یه دوره دیگه آمپول بهت میدم و بعد اگه شد که شد نشد آی وی اف انجام میدیم! که این یکی رو من عمرا برم همین یه ماه رو میرم اگه جواب داد که داد اگه نداد بخوام آی وی اف بکنم میزارم بعد از 6-7 سال ما تازه 3 سال و هفت ماه که ازدواج کردیم

خلاصه رفتم تست بارداری دادم تو بیمارستان صارم گفت یه ساعته جواب میده

با همسری رفتیم تو لابی بیمارستان نشستیم خیلی محیطش قشنگه زل زدیم به حیاط پشتیش اگه کسی رفته میدونه چقدر قشنگه

تا جواب آماده بشه یه ساعت بعد رفتیم گفتن یکمی صبر کنید چون آزمایش تجدید خورده !!

گفت مشکوک بوده!

خلاصه که بهمون گفتن جواب آزمایشت نه مثبت نه منفی! باید چندروز دیگه بیای آزمایش بدی!

زنگ زدم به خانم دکتر ساعت7 بود گفت یعنی چی برو یه بیمارستان دیگه آزمایش بده !!! یا آره یا نه

همسری گفت باشه الان میریم بیمارستان پارس تو اون ترافیک اومدم تا پارس آزمایش دادم و امروز جوابش رو گرفتم که اینم دقیقا همونو گفت یعنی دلم میخواست خانم دکتر رو خفه کنم

زنگ زدم به دکتر گفت دو حالت داره یا بارداری زود آزمایش دادی ! یا سقط داشتی شنبه دوباره آزمایش بده!!!!!!!!!!!!! یعنی دلم میخواست خفش کنما

ولی در دو حال یعنی آمپولم جواب داده

آخه یه شب کابوس دیدم دیدم یه آقایی تو اتاق خوابمون وایساده و یه بچه تو بغلشه داشتم سکته میکردم خواب نبودما بیدار بودم

یه شب هم تو خیابون یه کامیون بیشعور تو چراغ قرمز داشت میومد رو ماشینمون اونم داشتم سکته میکردم خیلی صحنه وحشت ناکی بود اگه همه ماشینها شروع نمیکردن به بوق زدن کامیونه اومده بود رو ماشین ما

دنده عقب گرفته بود خدایا یادم میفته وحشت میکنم

خلاصه که اگرم سقط باشه برای دوبار ترسم تو هفته گذشته است که به مرز سکته رسیدم در هر حال ممنونم از همراهیتون دوستای گلم فقط دعام کنید

تا الانم دعاهاتون رو حس کردم بغلبتام 15 بود باید اگر منفی باشه زیره 10 باشه و اگه مثبت باشه بالای 25 باشه

| سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱ | ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب امروز حالم بهتر ممنون از دلداری ها و همفکری هاتون دوستای گلم

راستیتش این سری خاله پری یکمی عجیب شده !‌ اول اینکه 4 روز زودتر اومد بعداینکه روز اول تقریبا زیاد بود بعد دیروز و امروز کم در حد یک لک!!!!!!!!!

حالا امروز دکتر بهم وقت داده برم ببینم چی میگه دعام کنید

البته من تمام توکلم به خداست اگرم نشده مطمئنم یه صلاحی توش هست

| دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب دیروز پری شدم این یعنی اون همه تلاش و آمپولهای گرون تاثیر نکردن همین!

| یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱ | ۸:٢٦ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

من یه یک هفته ای هست که به نت دسترسی نداشتم

راستیتش از پنجشنبه که مسافرت بودم  و این خیلی برای روحیم خوب بود

وای روزای قبل مسافرتم انقدر بدو بدوداشت که نگو

ما سبزی هامونو میدیم به یه خانمی پاک میکنه و میشوره و سرخ میکنه الان چند ساله . این که میگم چند سال یعنی خیلی سال من شاید یه بار یا دوبار یاد دارم که مامانم یه عالمه سبزی بگیره و پاک کنه همیشه این خانم انجام میداد براش

در اصل مادر این خانم برای مادر بزرگ و پدر بزرگم اینا و دایی ها و خاله های مامانم کار میکرده و حالا دخترش برای نسل های بعدی فوق العاده قابل اعتماد و تمیزه

انگاری یه نسبت دوری هم با دایی مامانم داره یعنی با خانم دایی مامانم

اما انقدر تو خانواده مامان اینا بودن که مامانم اینا به مادر خاله میگفتن و ماها ( یعنی ما نوه های مامان بزرگم و نوه های خاله های مامانم ) به دخترش خاله میگیم!

بگذریم القصه این که یه چند ماهی بود که من و مامانم سبزی هامون تموم شده بود ودربه در دنبال این خانم که برامون سبزی بگیره اینم هی بهونه های مختلف میاورد

هی مامان دو کیلو دو کیلو سبزی میگرفت و از نجاتمون میداد باعث میشد معطل نمونیم یه بارم که از بیرون از این خرد شده ها گرفتم که گفتم چه وضعیتی داشت یادتونه؟  بعدم که کلی هم طعمش فرق میکرد چون اندازه هاش با برای ما فرق میکرد خلاصه تا اینکه یکی از دخترخاله های مامانم متوجه  شده بود که شوهر این خانم که معتاد به شیشه هم هست از زندان آزاد شده و خونه است این بنده خدا رو هم زندانی کرده و کلی به این خانم تهمت میزنه که من نبودم معلوم نیست تو چه کارها که نکردی! دیگه کسی نیست بگه آخه بیشعور کسی اگه کاره ای بود که الان موقعیتش خیلی بهتر از این حرفها بود یک . دوم اینکه دیگه انقدر درامد داشت که از کار زیاد برای مردم دستاش اینطوری نمیشد

چون مثلا خب این خانمه که نداشته 100 هزار تومن یا 200 هزار تومن پول بده به سبزی فروش میرفته سبزی هارو از سبزی فروشی امانت میگرفته پاک میکرده تحویل ماها میداده بعد ما می رفتیم پولشو که میدادیم با سبزی فروش تسویه میکرده سبزی فروش هم از خداش بوده یه مشتری اینطوری داشته خب و قابل اعتماد که حتما تا سه روز بعد پولو میداده

خب ما نمیتونیم یه بار از شمال غرب تهران بریم تا خیابون دماوند پول بهش بدیم بعد بریم سبزی تحویل بگیریم

خلاصه که این شوهره گفته تو یه صنمی با این سبزی فروشی ها داری!!!!!!!!ای بیشعور

یعنی بعضی وقتها دلم میخواد اینطور آدمها رو فقط خفه کنم

خانومه هم ترجیح داده بوده که کار نکنه تا این مردک هم بهش حرف نزنه قسم میخورده اگه کمک های مالی دخترخاله مامانم نبوده حتما از گرسنگی مرده بودن افسوستا

خلاصه که به هر حال هفته قبل این خانم تونست برای ما سبزی بگیره و کاراش رو انجام بده و گفت سه شنبه بیاین ببرین بعد گفت آماده نیست چهارشنبه بیاید ببرید !

منم سه شنبه و چهارشنبه حسابی سرم تو شرکت شلوغ بود و خسته بودم

چهارشنبه ظهر بود و ما برای فردا تصمیم به یه سفر چهار و پنج روز داشتیم و بلیط و همه چیز رو گرفته بودیم که گفتم خب سبزی ها رو میگیرم جابجا میکنم با خیال راحت فردا هم وسایل جمع میکنم و آرایشگاه میرم ( چون شرایط خیلی بد بود!) بعد حرکت میکنیم که یهو تلفنم به صدا در اومد دیدم همسر جان هستن و  میگن که مادر گرامی ام رفته خونه دایی جانم از دوشنبه اونجا هستن حالا دایی زنگ زده میگه شما هم امشب بیاین!!!!!!!!!

یعنی فک کن بدون برنامه بدون در نظر گرفتن اینکه ما کارمندیم از دوشنبه و حتی قبل تر هم برنامه رو میدونستن نکرده بودن زودتر بگن!

نمیگن بابا این کارمند همه زندگیش برنامه داره

اول گفتم میریم بعد گفتم امکان نداره چطوری بریم بهشون بگو نمیایم اگرم حال داشتیم نهایت بعد از شام میریم دیگه

 همسری زنگ زد به باباش و گفت که ما امشب نمیرسیم بیایم فلفل سبزی سفارش داده باید بریم کاراش رو بکنیم فردا با برادرشوهر اینا میایم و بابا و مامانش اصلا به زن دایی همسری نگفته بودن و اون بنده خدا هم تا ساعت 9 شب منتظر ما بوده!!!!!!!!!!!

سبزی ها رو نصف و نیمه تحویل گرفتیم و آوردیم خونه

وقت برگشت زنگ زدم به آرایشگرم ساعت 6 و نیم بود فکر نمیکردم باشه که گفت هستم بیا بعد سریع رفتم از آرایشگاه دم دستی و باحال استفاده کردم و ترگل و برگل اومدم خونه ساعت شده بود 7

رفتم سراغ سبزی ها و دیدم ای دل غافل این که خوب سرخ نشده !!!!! خدایا دیگه حال و روز ما زن و شوهر دیدن داشت با چهارتا قابلمه داشتیم سبزی سرخ میکردیم اونم 40 کیلو سبزی!!!!!!!!!!!! یعنی برای اولین بار تو عمرم  خدایی همسری کلی کمکم کرد وگرنه تلف شده بودم!

بعد که خنک شد بسته بندی کردم تازه برای همسری قورمه سبزی هم بار کردم!!

یعنی ساعت 10 رسما هر دو جسد شده بودیم!

حساب کن کار سخت اداره بعدم هم رفتن تو ترافیک تاخیابون دماوند و معطلی تا خانم کارها رو تحویل بده و بعد هم اینهمه کار

صبح ساعت 8 بیدار شدم رفتم سراغ چمدون یه لیست تهیه کرده بودم تا وسایل یادم نره چون هول هولی بود

همسری هم صبحانه رو آماده کرد خوردیم دوش گرفتیم و آماده شدیم ساعت 10 رفتیم سمت خونه دایی همسری و همسری گفت نگو میخوای بریم مسافرت مثل خودشون , ولی من گفتم نه من میگم 20 تومن نهایت میخوایم سوغات بگیریم من شعور خودم رو نشون میدم هم جلوی زن داییش ( که اون بار خرابم کردن ) و هم جلوی برادر شوهر بزرگه

خلاصه گفتم و مورد تعجب و استقبال مادر شوهر قرار گرفت البته گفتم تا جاری ها نیومدن میگم چون دوست ندارم اون انسانهای بوق متوجه بشن! خب همراه های قدیمی وبلاگم خوب میدونن چیا که نکشیدم از دستشون البته خدا جای حق و جبران میکنه براشون

وای خدایا بعد از چند وقت با جاری دومی میخواستم یه مهمونی برم یعنی رسما تا قلبم تو دهنم بود و هی آیه الکرسی میخونم و هی خودمو به خدا میسپردم

همش به همسری میگفتم هوام رو داشته باش خواهش میکنم اونجا فقط بعد از خدا تورو  دارم

که از اونجایی که خدا جای حقه زن و شوهر با هم دعواشون شده بود و هر کدوم زنگ زدن یه بهونه آوردن برای نیومدن! و رسوا شدن

و به هر حال ساعت 4 بعد از ظهر اومدن که ما دیگه نیم ساعت بعدش خدا حافظی کردیم و راهی شدیم و خدا رو هزار مرتبه شکر خدا مشغول خودشون کرد

راستی همسری هم انقدر خوب ازم طرفداری کرد جاری یه متلک انداخت که یعنی خوشم میاد چقدر پررو ان

اما همسری انقدر قشنگ جوابشو داد که جیگرم حال اومد

همین جا از همسری تشکر میکنم ممنون همسر گلم ممنون

واقعا تو اون شرایط خیلی کمکم کردی و هم روز قبلش

اگر اوایل زندگیمون بود که زیاد شناختی نسبت به زندگی مشترک نداشتیم با این شرایط قاطی باطی شاید صدبار با هم دعوا میکردیم و عصبی میشدیم ولی اینبار با در کنار هم بودن حسابی از پس همه چیز بر اومدیم وبا عشق همه چیز رو مدیریت کردیم  و تونستیم با هم به همه کارمون برسیم

ممنون همسرم که انقدر مرد شدی

 

| سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱ | ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |