Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

چرا فکر کردی که این نظر رو که محترمانه نوشته شده رو حذف میکنم!؟
دیدی که یکی از کامنتهای این خانم یا آقا رو حذف کردم چون کلماته قشنگی توش نوشته نشده بود !
کامنتی که توش ناسزاست رو جز حذف نمیدونستم باید چی کار کنم!
ممنون از تذکرت ولی من موقعی که مینویسم حس و کلماتی که همون لحظه به ذهنم میرسه مینویسم
نه ویرایش میکنم نه هیچی
چون اون حس به هم میخوره
من اینجا کتاب ادبیات نمینویسم یا داستان و هر چیز دیگه
من همون لحظه همون افکار همون کلماتی که جاری میشه رو مینویسم
شایدم به خاطر همینه که بیشتر نظراتم خصوصیه
چون صمیمیت ایجاد کرده یعنی دلم میخواد یه بارم شده نظرات خصوصی ام رو عمومی کنم ببینید که چه دردو دلها که حتی تو وبلاگهای خودشون نمینویسن اینجا برام درباره کامنتم یادشون میاد و میگن! خب شایدالان خیلیا بگن خب ما هم جزوشونیم اون روز فلان چیزو گفتیم وووو
آره مدل نوشتن من اینه

یادمه اولها که وارد دنیا وبلاگ نویسی شدم دقیقا 8 سال پیش بود سال 83 بود که یه وبلاگ داشتم

چقدر اون موقع ها تمام وبلاگها جالب بود و همه برای خوندنشون هیجان داشتیم جز خوبی به هم هیچی نمیگفتیم به افکار هم دیگه احترام میذاشتیم به نگارش هم دیگه احترام میذاشتیم

شاید وبلاگ من (‌البته این وبلاگم )‌ جز معدود وبلاگهایی که رمزی نشد یا تغییر آدرس نداشتم خیلی از بچه ها وبلاگهای قدیمی شون رو رمزی کردن خیلی ها تغییر آدرس دادن وووو

خب حق داشتن آخه  اصلا مدل دنیا مجازی هم عوض شده ! دیگه مثل قبل نیست انگاری ریشه حسادت و بدی , انتقاد های الکی و هی دنبال ایراد بودن اینجا هم اومده !‌به خاطر همینه خیلی ها دیگه تو وبهاشون از خودشون نمیگن

خیلی ها ماه به ماه مینویسن و خود سانسوری میکنن

خوانندگان عزیزم دوستای گلم وبلاگستانیهای خوب بیاید یکمی حداقل تو دنیای مجازی به عقب برگردیم ببینیم خب چی بود که قبلا خوبتر بود بهتر بود با صفا تر بود

حداقل این که من تو وبلاگم بهتون احترام گذاشتم و میذارم که همتون بخونینش

حالا من دوست دارم عامیانه بنویسم خب چی کار کنم؟!

بیاید هم دیگه رو اونطوری که هستیم بپذیریم

و هر زمان خواستیم ایرادی بگیریم خصوصی بگیم منم بارها شده که این کار رو بکنم ولی خصوصی گفتم اگر واقعا همدیگر رو دوست داشته باشیم و بخوایم کمک کنیم نه اینکه رو بخل و تیکه و کنایه و جو سازی باشه !

و یه چیزه دیگه با تاکید میگم اینجا خونه ی منه منم هر طوری بخوام مینویسم برای خودم و دل خودم بدون سانسور

اگر ببینم بیشتر اذیت بشم حتما رمزیش میکنم که خدا رو شکر دوستای بکر و خاصم رمزم رو دارن

پینوشت: بیتا خانم باید بگم پیرو کامنت اخیرت !! که من تو نامه نگاری اداری تو واحدمون حرف اول رو میزنم.. نامه اداری به نظرت چه ربطی به وبلاگ داره؟!

مثل این میمونه که مدلی که با مامانت حرف میزنی با رئیستم حرف بزنی!!!!!!!!!!! منم گفتم که تو اشتباه نکنی

| دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٢:۳٥ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب دیروز روزه مادر بود

اصلا حاله اداره رو نداشتم

حاله جشنشم نداشتم که الان دو ساله اصلا قشنگ نیست

موندم خونه

ساعت 10 با همسری زدیم بیرون

تا برای مادر شوهری یه کادو مناسب پیدا کنیم

خیلی ازشون ناراحت بودم دلم میخواست مثل خودشون یه کادویی که به دردش نمیخوره بخرم ولی.. ولی مگه دلم میزاره ...!

خنگم نه؟!

وقتی به همسری گفتم جلوی کریستال فروشی وایسا برم یه چیزه الکی بخرم ( چون مادر شوهرم کلی داره و البته استفاده نمیکنه همه رو ذخیره کرده ! ولی خب براش یه چیزی بود که میسوزوندش ) وقتی به چشمای همسری نگاه کردم دلم براش سوخت احساس کردم با وجودی که داره میره کنار که وایسه خیلی تو دلش ناراحته ولی حقو به من میده

گفتم نه من مثل اونا بدجنس نیستم

البته میدونستم همسری اصلا پول زیادی نداره و باید یه چیزی با قیمت مناسب بخرم

کلی تو اون گرما گشتیم و براش یه کیف مجلسی خیلی خیلی خوشگل قهوه ای سوخته همراه یه کفش طبی دقیقا همون رنگ که مدلشونم به هم بیاد خریدیم ( هر دو یه سگک یه شکل داره ) البته با قیمتهای مناسب روی کیفه یه کمی هم خض داشت کاش میتونستم عکس بگیرم

بعد بردیم براشون که دیدیم پدر شوهری آبگوشت بار گذاشته خوردیم و کادو ها رو دادیم و اومدیم

مادرشوهری اصلا باورش نمیشد که یه همچین کادوهایی براش خریدیم فکر میکردبا برنامه ای که سرم پیاده کردن دیگه نمیرم

ولی من اصلا به روی خودم نیاوردم ولی دیگه ساکت نبودم

وقتی داشت از جاری دو تعریف میکرد منم جواب دادم

آخه میگن چوبه خدا صدا نداره بزن دوا نداره اینه

تو زندگی من که به روشهای مختلف گند زده بود بماند ولی برای برادر شوهری رو نمیدونی چطوری این زن و شوهر رو به هم و هم به خانواده شوهر انداخته و دو بهم زنی کرده یعنی من همیشه میگم این چطوری میخواد جواب خدا رو بده

بگذریم همش هی تو این یه هفته گفتم ای خدا خودت جوابشو بده خودت

که مادر شوهری دیروز میگفت پاهاش باد کرده شده اندازه بالش!!!!!!!!!!!

هرچی دکتر میره معلوم نیست چیه!

منم بی تعارف با پروریی تمام گفتم وقتی زندگی مردم رو داشت بهم میزد بین زن و شوهر رو بهم میزد باید میدونست آه مردم میگیره ولی مادر شوهر به روی خودش نیاورد ولی من بازم وقتی حرفشو تکرار کرد منم تکرار کردم چشمک

خب ظهر رفتن خوبی هم که داشت این بود که کسی رو ندیدیم و همسری حسابی مامان و باباش رو دید و خوشحال شد

بعدم رفتیم پیشه مامانم که براش رنگه موی اوریال گرفتم با یه کیف پول

| یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱:٥٢ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب به همسری گفتم دیروز نریم بیمارستان تا سراغمونو بگیرن بزار یکمی فاصله داشته باشیم

آمممممممممما

ساعت 3و نیم که همسری اومد دنبالم گفت باید بریم بیمارستان امروز هیچ کس نیست!

منم گفتم خب به ما چه ؟! ما با هم برنامه ریزی کردیم

گفت عزیزم این موقعیت خاصیه!!

خلاصه رفتیم و با کمال تعجب دیدیم که دوتا برادر شوهر و خواهر شوهر و دختر دایی همسری اونجان!‌منم با تیپه اداره حسابی آبروم رفت

ای خدا

میدونم علت چیه ولی کاری نمیتونم بکنم

و مکرو مکر الله الله خیر ماکرین

قرار شد منم از این به بعد مثل خودشون ایراد گیر حرف درست کن و متوقع بشم !

ولی قطع رابطه ای در کار نیست چون میدونم هدفشون اینه نباید بزارم به هدفشون برسن

| دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٧:٥۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

امروز همسری به خواهرش زنگ زد و نتیجه این شد که بدهکارم شدیم!

جالبه منی که تو این 4سال از گل نازکتر نگفتم بهشون و همیشه حقیقت رو گفتم حالا چی شده؟!خواهر شوهره گفته تازه از شما یاد گرفتم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فک کن

همسری هم گفته خب مثال بزن ما کی به شما دروغ گفتیم اونم گفته انقدر زیاده الان یادم نمیاد!!!!!!

فک کن

یعنی آی داره دلم میسوزه

خدا میدونه اگر بخوام بهشون گیر بدم یه کاری میکنم به ازای هر کلمه ام یه عمر بسوزن ولی چی کار کنم دلم طاقت نمیاره

کی میدونه یه لحظه بد زنده است

مرداب از رود پرسید که چه کرده ای که اینچنین زلالی ؟

رود جواب داد : گذشتم

| شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٢:٠٧ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب چی بگم اگر بخوام از هفته قبل بگم باید بگم که خیلی خسته کننده بود یکمی سرما خورده بودم و بدنم بخصوص پاهام خیلی درد میکرد یعنی فقط دلم میخواست بخوابما! ولی بعد از اداره تا ساعت 5و نیم  بیمارستان بودیم اونم یه لنگه پا سره پا بودیم! بعد تا تو ترافیک بیایم خونه میشد ساعت حدود 6 و نیم تا هفت بعد دیگه انقدر بیحال بودم که خیلی زرنگ بودم  میتونستم یکمی خونه رو جمع و جور کنم و یه ظرفی بچینم تو ظرفشویی و یه آشپزخونه رو مرتب کنم که من موندم ما که آشپزی زیادی تو هفته قبل نکردیم چرا انقدر ظرف کثیف داشتیم و انقدر هی هر روز باید آشپزخونه تمیزمیکردم! بعدم که دیگه غش میکردم  تا صبح !

و دوباره تکرار فقط میتونم بگم چهارشنبه که رسیدیم خونه انگاری کله جونم تموم شده بود! فقط کاری که کرده بودم برای اینکه مثل روزهای قبل تخمه مرغ یا سوسیس یا نمیدونم اینجور چیزهای حاضری نخوریم برای شام از اداره دلمه گرفته بودم چون دیدم اصلا وقت و جون آشپزی ندارم!

ساعت 7 شب با همسری روی تخت غش کردیم تا اینکه دیدم شکمم داره قارو قور میکنه! احساس کردم الان بیدار شم نهایت ساعت 9 که دیدم ساعت 1 شبه!!!!!!!!!

یعنی همچین عمیق خوابیده بودم که حد نداشت

این همسایه بالاییمونم نبودن که هی دخترش بدو بدو و گروپ گروپش شبانه روز تو مخمونه همچین خونه ساکت بود که خوب خوابیده بودیم بلند شدم سالاد درست کردم تا دلمه ها داغ شه

یاده سحرهای ماه رمضون افتاده بودم!

همسری رو بیدار کردم ولی اون دلش میخواست تا صبح بخوابه و بیدار نشد

منم شامم رو خوردم یه کمی تو اینترنت چرخ زدم و ساعت 3 خوابم برد

ولی حسابی خستگیم در اومد خیلی سیر خوابیدم!

دیگه چی بگم از روزهام که جاری جادوگرم (‌دومی )‌بازم داره با این خانواده شوهرم رفتو آمد میکنه و همه چیز شده مثل زمان عقدم و علت کارهای خانواده شوهرمم همینه!

امروز خیلی عصبانی بودم

مادر شوهری با دهنه کج که برای سکته است انقدر بهم تیکه انداخت که خدا میدونه اون وقت همسری ساکت داشت نگاهش میکرد اصلا انگاری نمیشنید!

پدر شوهرم دو شب رفته مونده خونه برادر شوهرم خواهرشوهره با دهن پر میگه بابا رو یه هفته جاری دو برده نگه داشته!!!!!!!!!!!!

اصلا هنوز یه هفته نشده که مادر شوهره بیمارستانه ها !‌خدا بده شانس سر تا پای این مادر و دخترو شسته پهن کرده اونوقت بازم دوباره عزیزشده!

یعنی دیگه دوست ندارم ببینمشون ازشون متنفرم خیلی متنفرم

خب این تو روابطم با همسری هم تاثیر داره وقتی ازم حمایت نمیکنه!

یه لحظه تو بیمارستان که مادرشوهرم با اون وضع داشت بهم تیکه میومد! داشتم میترکیدم انقدر تو دلم غصه بود تو دلم گفتم کاش برای همیشه لال میشد! ولی باز گفتم استغفرالله من که انقدر بدجنس نبودم خدایا زودترخوب شه ! به درک بزار دلش با این کارا شاد شه بگه حالشو گرفتم

ببین چه احمقی ام من برای کسی که داره بمبارانم میکنه با حرفاش سلامتی میخوام!

دیگه اگه بازم میخواید بدونید اینه که کله اینترنت ادارمونو قطع کردن به سلامتی!

| جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۸:٠٢ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب همسری متوجه اشتباهش شده و حسابی هوام رو داره

خب معلومه که منم  از لحاظ روحی خوب شدم!

تا جمعه که رفتیم گوشت قربونی که مامانم برای مادر شوهر فرستاده بود بدیم

دیدیم خواهر شوهر تشریف ندارن

مادر شوهر گفت رفته لواسون خونه داییش!!

خب ما هم البته انقدر ساده ایم که باورمون شد و اصلا نگفتیم تو که روز شماری میکردی بری یه هفته اونجا بمونی چرا همراهشون نرفتی؟!

تا شنبه که اومدم سره کار

یکی از هم اتاقی های خواهر شوهر رو دیدم  ومتوجه شدم که ایشون اصفهان هستند و به من دروغ گفتند !!

جالبه کسایی که  انتظار داشتن که ما تا سره کوچه هم میریم بگیم داشتن بهمون دروغ میگفتن

خدا میدونه چقدر ناراحت شده بودم !! البته علتشو میدونم یک اینکه خواهرشوهر بنده فوق العاده خسیسه نمیخواسته سوغاتی بیاره دوم اینکه دیگه نمیتونه هی گریه کنه که من مریض داری میکنم

خلاصه خیلی دلم شکسته بود و اعصابم خورد بود

تا امروز که یهو متوجه شدم دیشب حاله مادر شوهر بد شده بردنش بیمارستان و ....

خدا میدونه راضی نبودم که بخواد اینطور شه

ولی خداجای حقه همونطوری که چشم نداشتن به ما سفر خوش بگذره خدا از دماغش آورد همون طور که من داشتم از اعصاب خوردی میمردم  اونا هم دیشب بیمارستان بودن

یعنی گاهی میمونم تو حکمتت خدا

خدایا ولی میخوام ازت که مادر همسری زودی خوب شه چون همراه زندگیم داره غصه میخوره

| یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٥:٢٢ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دکتری که رفته بودم زنان بود

اون شب اصلا کنترل اشکام دسته خودم نبود

خب من آدمی نیستم که طرفم رو برو بر نگاه کنم و هیچ توضیحی ندم

دلم از این میسوخت که متوجه بودم مردا خیلی چیزها رومتوجه نمیشن و باید مستقیما ازشون درخواست کنی و بگی چی میخوای و من این کار رو کرده بودم

خلاصه همسری هی عصبانی تر میشد من هی بیشتر ناراحت میشدم البته اشکها هم همینطوری میومدا

انقدرم احساس تنهایی میکردممممممممممممم که حد نداشت

حتی دو بارم سعی کردم همسری رو از خونه بندازم بیرون! گفتم خونه ماله منه!!!!!!!!!

بعدم سوییچ و ازش گرفتم گفتم ماشینم اصلا ماله منه!

حالا همه اینا با اشک بودا!

خلاصه که هنوزم افسردگی از دلم رخت برنچیده

البته که همسری 500 دفعه گفت ببخشید من نفهمیدمت! ولی خب من دیگه قاطی کرده بودم

پینوشت به راما: تازه این که چیزی نیست بهش گفتم تازه فردا هم مهریم رو میزارم اجرا 414 تا سکه باید بهم بدی

گفت خب از کجا

گفتم به من چه خونه مامانت اینا رو بفروش!!!!!!!!!!!!!تعجب

ببین چقدر دیگه قاطی بودم! میگفت بابا ماشین که به اسم خودم بده پس چطوری برم گفتم ماله منه باید تو پیاده بری!!!!!!!!! الانم برو خونه مامانت اینا! گفت خوب لباسامو جمع کنم گفتم حق نداری هرچی تو خونست ماله منه!!!!( چه لاتی شده بودم من تعجب) یعنی همه اینا یهویی ریخته بود بیرونا دسته خودم نبود!

| دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

از دکتر اومدم بیرون

هنوز سرمای لحظه ای که بهم گفت قرصها اثر نداشته رو تنم بود

گفت چند ماه دیگه هم باید برم

دلم فقط گریه میخواست دیگه حوصله دکتر و دارو رو نداشتم

شوهر خان دمه در خونه گفت تو برو خونه من برم تا خونه دوستم کارش دارم یه ساعته میام

از وقتی از مطب اومده بودیم بیرون دلم ازش دلداری میخواست ولی هیچی نگفت هیچی!!

ظاهرا غصه همه تو دلشه جز منی که جلوی چشمشم!

گفتم تورو خدا زود بیا بهت احتیاج دارم

گفت باشه

رفت

سه ساعت بعد اومد!

تازه شاکی از اینکه چرا ناراحتی!!!!!!!!!!!!!

این توقع زیادیه که از شریک زندگیت بخوای تو ناراحتیت غم خوارت باشه!

| شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

یکی برام یه پیغام خصوصی گذاشته بود که تو فلان روز اومدی برام این کامنت رو گذاشتی! جالب اینه که پرشین بلاگی هست ! و من از اداره اصلا نمیتونم برای پرشین بلاگی ها کامنت بزارم!

و وقتی داشتم متنش رو میخونم کفم بریده بود که برای دوست صمیمیم اینا رو نوشتن با اسم من!

و جالبتر این که آی پیش با من یکی بوده! اونم از اداره! مگه میشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه البته این دوستم باورش نشده بود و فوری بهم خبر داده چون روزه قبلش داشتیم با هم چت میکردیم و قبل اینکه پست بزاره درباره متن پستش باهم حرف زدیم ! و منم نظرم رو گفته بودم !

خلاصه گفتم در جریان باشید اگه چیزی خوندید که دوراز عقاید من بود بدونین من نیستم و موارد مشابه را بهم بگید این از این !

×××

پنج شنبه با همسری رفتیم قم

از صبح رفتیم که همسری سره خاک مادر بزرگشم بره

وای خدا چقدر هوا گرم و بد بود!!!!!!!!!!!!! خیلی خسته شدم تازه فهمیدم اصلا توان مسافرت های یه روزه رو دیگه ندارم

خیلی بی جون و توان شدم

تمام روزه جمعه رو انگاری زده بودنم خیلی بدنم درد میکرد!

ببخشیداین روزها کم به وبهاتون سر میزنم اصلا وقت وبگردی ندارم ولی دوستون دارمماچ

| شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |