Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

سلام دوست جونام

من الان یه فلفل مجروحم!

بزارید از چهارشنبه تعریف کنم تا جراحت !

چهارشنبه از اداره با همسری توی  مسیر برگشت به خانه خواستم که منو ببره تو خیابون داود اینا تا ببینم واقعا خبر درسته! همسری هم لطف کرد و حسه فضولیه منو ار × ضا × ع کرد! رفتیم تو خیابون شون و وقتی رسیدیم به خونشون (‌چون یادم بود همه تواون کوچه آپارتمانی بودن به جز خونه ی اونا )‌ و بعد دیدم که خونه رو خراب کردن و دارن گود برداری میکنن ! خب نتیجه این که از اونجا رفتن

ولی خوب میدونستم که خواهر و برادراش همه تواون کوچه هستن یه 4 تا ساختمونی داشتن ولی خبری نبود وقتی که داشتیم میپیچیدیم تو خیابون اصلی دیدم کوچه روبرویی یه خونه ای سیاه کشی شده با همسری رفتیم ودیدیم بله خودشه ظاهرا رفته بودن تو اون خونه !!! چهره ای که بعد از 8 سال دیدم ! و حالا دیگه  اعلامیه شده بود

باور نکردنی بود ولی شده بود ولی دهانم باز نشد که براش فاتحه بخونم فقط همسری گفت آخی چه جون بوده خدا رحمتش کنه!! و منخنثی

 

از اونجا یه سر رفتیم خونه مامانم اینا و بعد برگشتیم خونه خودمون

چون برای 3 روز غذا پخته بودم شام داشتیم و خیلی راحت بودم

وقتی داشتم سوپ فردام رو کامل میکردم متوجه شدم که برنجها یه عالمه جوجو گذاشته و عملیات نمک زدن و پهن کردن در ایوان رو انجام دادیم

خلاصه که تمام خونه رو تمیز کردیم و فردا صبح من رفتم جراحی فک خیلی بی طاقت بودم حالم اصلا خوش نبود و دکتر هم باهام بیرحمانه برخورد میکرد زود تموم شد حالم از سری قبل که پارسال عمل کرده بودم خیلی بهتر بود

دندونهای عقلم همه در آورده شد (‌دندونهایی که بیشتر پنهان بودن !) و باید کامل فکم شکافته میشد

دوتا دندون روهمزمان در آورد

رسیدم خونه یه ساعت بعد مامانم و بابا اومدن مامان از خونه برام آب پرتغال و شیرموز درست کرده بود آورده بود خوردم همراه با سوپی که خودم با ماهیچه پخته بودم و آبمرغ البته میکسش کردن بعد خوردم

خلاصه که مامان و بابا تا شب پیشم بودن 10بود که رفتن

به مامان گفتم میخوای بری خونه شام درست کنی همیجا درست کن همسری هم بخوره

جمعه هم من رفتم خونه مامان اینا باقالی پلو باماهیچه بازم با ماست حسابی لهش کردم و خیس بعد خوردم

ممنون همسری گلم به خاطر همه مراقبتات و کمکهات حتی نصف شب هم از خواب بیدارت کردم تا دستشویی رفتنی دستمو بگیری که نیوفتم ممنونم بابت تمام مدت که حواست بود که خونه مرتب باشه تا حرص نخورم

مامان گلم از شما هم ممنونم که همیشه حواست بهم هست و بهم میرسی

خلاصه که تو این درو روز به کمک قرص های مسکن تونستم سر کنم الان سره کارم البته صبح دیر اومدیم ولی الان خوبم البته بازم با مسکن

به همکارم گفتم من امروز سایلنتم نه تلفن جواب میدم نه باکسی حرف میزنم

راستی یه خبر دیگه

همسری میخواد بره تویکی دیگه از شرکتها زیرمجموعه شرکت کار کنه یعنی اون تو نواب و من تو فاطمی !

خدا نگذره از کسایی که منو و همسریم رو از هم جدا کردن

خدا کور کنه چشمی که هی میگفت خوش بحالتون که پیشه همین

عزیزممممممممممممممممممگریه

البته من فقط منتظر یه فرستم که دیگه نیام سره کار ولی جور نشده

واقعا تو این م م ل ک ت هم که از فردای خودمون که خبر نداریم واقعا میترسم که یهویی خیلی کم بیاریم

الانم که چند ماهه همسری کار بیرونش کم درامد شده و منم از حقوقم خیلی خرج میکنم وگرنه اون طفلکی خیلی بهش فشار میاد

یه چیزایی مثل همین عمل دندان اگه خودم درآمد نداشتم کم میاوردیم

از عید که جاریم اومد خونمون و تغییرات رو دید و کج شده بود و داشت خفه میشد ! دیگه نمیتونیم یه قرون پس انداز کنیم کلا کاره بیرون همسری تعطیل شده حقوقمون هم همش داره خرج دکتر میشه هی مریض میشیم بخصوص من

خدا الهی کورش کنه که خوشی هیچ کسو نمیتونه ببینه

یعنی من همیشه یه پس اندازی برای خودم داشتم که مواقعه ضروری به همه کمک میکردم و خیلی به درد میخورد ولی حالا بگو دوزار! هی روزگار خدا همه رو از دست بدخواهاشون نجات بده ما هم داخل آنها

| شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ | ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

یه خواستگار از فامیل های مادری داشتم

بنا به دلایلی خیلی پیچیده نشد که با هم ازدواج کنیم

خیلی پول دار بود خیلی به معنای واقعی

بگذریم چه اتفاقاتی افتاد ولی خب به هر حال یه سه ماهی رفت و اومد

چقدر از دوبی برام شکلات و عطر میاورد!

داشت قرص ترک سیگار میخورد !

برای این که راضی شم

حالا امروز بهم خبر دادن مرده ! اصلا باورم نمی شد

بعضی ها با وجودی که خیلی هم دارن نمی تونن استفاده کنن و این جزو اون آدما بود

حتی اجازه ندادن درست زندگی کنه همش براش تصمیم گرفتن و زندگیشو انگولک می کردن و به حدی رسوندنش که جنون گرفته بوده و ظرف چندماه مرده!!!! همیشه میگفت من هیچوقت یه دوست نداشتم همیشه فکر میکردم اینا که میان سمتم به خاطر پولم میان!

با این حال که ازش متنفر بودم ته دلم خالی شد نمی دونم یه حسی داشتم مثل فلشبگ از جلوی چشمام گذشت حرفاش وکاراش! دلم براش سوخت وخوشحالم که نشده بازم یکی دیگه از حکمت های خدا !

ته دلم به خاطر کارایی که کرده بود بخشیدمش !

گفتم نکنه روحش در عذاب باشه ! دل رحمم نه ؟! خب با شناختی که ازش داشتم بی اراده تر از اون بود که بخواد خودش برای خودش تصمیم بگیره

برام همیشه یه چهره منفور بودی خدا رحمتت کنه الان میدونم بعد از این همه سال میتونم باهات حرف بزنم و تو بشنوی! داود خیلی بی اراده بودی وخوشحالم که نذاشتن باهات ازواج کنم خدا رحمتت کنه !

همیشه دوست داشتم و توتصورم این بود که با همسری برم کیش یا دوبی جلوی مغازه شون و بهش همسر مهربونمو نشون بدم تا دلش بسوزه که چقدر همدیگه رو دوست داریم و باورم نمی شد به این زودی...

به همسری زنگ زدم گفتم همسری گفت ای ول اگه الان زنه اونم شده بودی بازم میتونستم بگیرمت!

دودقیقه بعد زنگ زده میگه فلفل من فکر کردم دیدم اگه به اون رفته بودی الان یه بیوه پول دار بودی !‌کلی میتونستیم بریم با پولاش دو تایی حال کنیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از دست این شوهر خان ما !

پ ن : سیندختی یادت چند روز پیش سره دختر داییت برات تعریف کردم ! عجیبه که همون موقع ها بوده که مرده ! حکمت رودیدی برای دختر داییت تعریف کن

| چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب دوستان عزیز این جانب فلفل بانو امتحان اکسزش رو داده و الان سبک سبک اینجا نشسته

خب اکسز اون دوستانی که بلدن میدونن که خیلی سخته ! یعنی پیچیده است حداقل برای منی که تازه دارم یادمیگیرم

ولی به هر حال تونستم و قبول شدم

چند روز بود توخوابم اکسز حل میکردم و کلا ریخته بودتم بهم چون دو جلسه اصلی رو هم نبودم

خلاصه از نمونه های گروه آموزش مزخرف اداره است که همینطوری بدونه هماهنگی برامون کلاس میزارن همینجا میگم بیشعور ترین کارشناس ها رو تو شرکتمون واحد آموزش داره

| دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠ | ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

یه کامنت از فرزانه جون با متن زیردریافت کردم که میخواستم همونجا جواب بدم دیدم اینجا بنویسم بهتره شاید خیلی ها این نظر روداشته باشن و برام کامنت نزاشتن
فرزانه جون برام کامنتی با این متن نوشتن : امام جعفر صادق علیه السلام می فرمایند جایز نیست مسلمان سر سفره ای که در آن شراب هست بنشیند . ما هر چقدر روشنفکر باشیم عزیزم از ائمه روشن فکر تر نیستیم .ایشون دقیقا در چنین شرایطی از اون مجلس بیرون رفتن . این هم که می گن عیسی به دین خود موسی به دین خود عین سکولاریسمه . یعنی دین یه چیز شخصی بشه مثل چهارشنبه سوری یه عده قبول داشته باشن یه عده نه . در حالیکه اصل دین نقش اجتماعی داره.اگه به پویایی دین اعتقاد داری می تونی اینا رو از یه مجتهد هم بپرسی . موفق و شاد باشی .
 
ببین فرزانه جون من کاملا حرفتو قبول دارم ولی به نظرت با جامعه الان این برخورد درسته ؟
به نظرت من بیشتر از شخصیت یه آدمی که پایبند ارزشهای اسلامیه و محجبه است حمایت کردم و یا کسی که برای حفظ دین این مجلس رو با اخم ترک میکرد ؟
به نظرت بیشتر باعث نمی شد که اونا از مذهبیا بدشون بیاد؟
به نظرت من بیشتر تبلیغ حجاب رو کردم یا اونی که خودشو یه گوله سیاه با یه عالمه سیبیل درست میکنه ؟
اونا با دیدن من دیدندکه نه انگار که یه فرد با حجاب کامل هم میتونه شاد باشه زیبا باشه تمیز باشه اجتماعی باشه امروزی باشه ونه فقط برای کنار مطبخ و بو گندو و بیسواد
میتونه لباسهای خوشگل بپوشه ولی با حجاب باشه مهربون باشه 
ببینم من ظاهر رو میبینم 
از شما یه سئوال دارم مگه نه این که غیبت و دروغ هم اندازه شراب خوری و زنا گناه داره ؟ پس چرا ماالان خیلی راحت سره سفره این افراد میشینیم و حرفاشونم گوش میدیم ؟ هان؟ تازه اون غیبت و دروغ یه طوریه که آسیبش به مردم دیگه هم میرسه اما این مسئله چیزیه که بین خودش و خدای خودشه 
من اونجا هم بهشون بعد از این که دوست شدم کلی حرف زدم گفتم الکل برای بدن سمه بابا اینی که به ما میگن گناه و ... اینو اون زمان پیغمبر به زبون یه مشت آدم بیسواد گفته و جاهل که اونا بفهمن 
ما باید بیاریمش به قرن 21 ببینیم خب اونی که اون زمان به این زبان گفته شده یعنی چی یادتونه که درباره نماز هم گفته بودم 
گفته گناه چون بدن رو از بین میبره و ... که تو طولانی مدت نشون میده بگذریم 
حرف من به شما اینه من چیم از اونا بیشتر بوده که نخوام کنارشون به عنوان یه انسان بشینم ؟ بله اگه شراب طوری مصرف میشدکه افراد از حالت طبیعی کاملا خارج میشدن بله من حتما اونجا رو ترک میکردم چون امکان داشت به خودم آسیب بزنم ولی به اون حد نبود  
ولی من حرفم به شما اینه یه لحظه باید به این مسئله فکر کرد که من هدفم از این حجاب چیه هدفم از افکارم و شخصیتم چیه آیا در اندازه ای بالا هستم که اونا با من سره یه میز بشینن یا نه انقدر خودمم پایینم که ارزش اینو ندارم که با من سره یه سفره بشینن؟ شاید اونا از خیلی جهات از من بالاتر باشن
فقط میتونم بگم اونا خیلی نظرشون در رابطه با حجاب عوض شد و اگه من میومدم و بااخم میرفتم از حجاب و محجبه متنفر نمی شدن به نظرت؟
ما بهتره احادیث و قرآن رو در موردش فکر کنیم و ببینیم کجا باید چی کار کنیم گلم
نه که ربات باشیم و همش یه کار رو بکنیم
| یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠ | ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

وای بزارید غر بزنم بد خوبارو تعریف کنم

وای بدم میاد از کار وای از این اداره متنفرم از آدماش متنفرم حد نداره

تو رو خدا به کسی بر نخوره ها

طرف از ده اومده اینجا رسمی شده آدم شده حالا برای من کلی هم حرف میزنه یعنی امروز دیگه داشتم از بی برنامه گیشون حالم بهم میخورد

خدایا کی میشه بشینم خونه

با وجودی که از خونه نشینی تو این جامعه و در حال حاضر جامعه بدم میاد ولی الان دیگه حالم داره از شرکت بهم میخوره میخوام خونه باشم گریه

الان از حرصی که صبح خوردم تمام گردنم درد میکنه

بگذریم

پنجشنبه قرار بود که برم دندونمو جراحی کنم که خانم دوست همسری زنگ زد و تولد دعوتمون کرد خب منم از خدا خواسته وقت دندانپزشکی رو کنسل کردم و رفتم تولد

تولد دوست همسری بود

کلی با آدمهای جدید آشنا شدم و گفتیم و خندیدیم و کیف کردیم

اول که از در وارد شدم مدعوینه دیگه وقتی منو با چادر دیدن کپ کردن و احساس کردن بله دیگه جشنشون با یه ضدحال بهم خورد !

منم رفتم تو اتاق و لباسمو عوض کردم

اونجا همه بی حجاب بودن

و تنها محجبه من بودم

بگذریم داشتم میگفتم رفتم تو اتاق و لباسم رو عوض کردم و یه بلوز خیلی خوشگل داشتم مشکی که دوره یقه اش کار شده بود روسرمم خیلی خوشگل درست کرده بودم مثل ترکیه ای ها یه دامن تا زیره زانوی حریره از این باد و مه و اینا هست؟ از اونا هم پوشیده بودم با جوراب شلواری خیلی ضخیم ( از این استرجی هایی هست که برای زمستونه از اونا ) مشکی با یه صندل پاشنه بلند جینگیلی سفید خیلی ناز

روسریم سفید طوسی بود دامنمم سفید آبی به خاطر همین که یکی درمیون بشه کفشمم سفید نقره ای بود

بلوز و جورابمم مشکی بودن

خلاصه که یه تیپ توپ زده بودم وقتی از اتاق اومدم بیرون کلی با تیپم حال کرده بودن خیلی زود باهاشون دوست شدم و اونا فهمیدن که نه من خشکه مذهب نیستم و خیلی هم شیک در عین حال با رعایت اصول خاص خودمم

و با کسی هم کار ندارم و خودمم از ما بهترون نمیدونم

خلاصه که شبه باحالی بود کلی زدن و رقصیدن بود

جای همه خالی

تو اون شب وقتی داشتم بهشون نگاه میکردم احساس کردم که وارد یه دنیای  دیگه شده بودم باهاشون بامزه بود

خیلی تجربه کسب کردم با دوستای جدید ولی سوای از تفاوتهامون ازشون خوشم اومد همونطور که اونا از من خوششون اومد

مثلا برای همه نوشیدنی الکلی سرو شد و وقتی به من رسیدن دوست همسری گفت ببخشید میدونم شما نمیخورید ولی امشبو به بزرگی خودتون ببخشید که منم گفتم خواهش میکنم این چه رسمیه تو ایران که فقط همه نوشیدنی های مزه دار رو با الکل سرو میکنن اگه هم الکل نخواین هیچی بهتون نمیدن خب یدونه هم بدون الکلشو برای من بریزید ! و همه به راست میگه پرداختن و برای منم یه گیلاس آب انار با صفر درصد الکل آورد !

و منم گیلاسمو به گیلاسشون زدم و به سلامتی هم خوردیم هر کی به اعتقاد خودش!

 

| شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

امروز یه جلسه خیلی خیلی مهم داشتم که راس این جلسه من بودم ! نه اینطوری بگم بهتره این جلسه برای من و موضوعیت شخص فلفل بانوی فلفلدار تشکیل شد !!!

یعنی من باید میرفتم در کمیته ای به نام کمیته فنی از خودم پست سازمانیم قسمتی که توش کار میکنم و... توضیح بدم و دفاع کنم !

خب دیشب برام مثل شبه امتحان بود ! نشستم برای خودم طبق شرح وظایف دفترمون شرح وظایف نوشتم ! چون معاونمون که یکی از اعضای اصلی این کمیتست بهم رسونده بود که قراره چه سئوالاتی ازم پرسیده بشه

دقیقا شنبه از امور اداری باهام تماس گرفتن و در حد چند کلمه برای جلسه دعوتم کردن

خانم فلفل دار ساعت 9 دفتر معاونت برنامه ریزی باش و تق گوشی گذاشت و من رفتم پیشه معاونمون تا ازش کسب تکلیف کنم ( میگم معاون یعنی این که ساختار اداری ما اینطوریه که اول مدیر عامل هستش بعد معاونین هستند بعدمیشه مدیرهای ما که ما زیره نظر یکی از این مدیرها هستیم که اونم قاعدتا زیر نظر یکی از معاونین شرکت هستن )

بهم سئوالات رو گفت و گفت نگران نباش هواتو دارم

تو جلسه دوتا معاون شرکت بودند مدیر اداری شرکت و مدیر دفتر تشکیلات و کارشناس تشکیلات !

و در مقابل من

خیلی سخت بود خیلی اگر و اما آوردن ولی من تونستم دفاع کنم خدا بهم آرامش داده بود و زبانم را گویا کرده بود

البته معاونمون و مدیر تشکیلات هم از من دفاع کردن

جای شکرش باقیه بهرحال این معاون باقالی ما به یه دردی خورد !

خلاصه که بخیر گذشت بعد از این که اومدم بیرون انگاری کله ام اندازه کله کره ی زمین شده بود !

بعد از خستگی خوابم گرفت ! کلاس داشتم کلاسی که یک هفته غیبت کرده بودم

تو کلاس هیچی از حرف استاد متوجه نمی شدم و بیشتر داشتم خواب میدیدم !

الان خوبم سبک سبک برام نتیجه دیگه فرق نمی کنه اینی که این کابوس تموم شد مهمه

نمی دونم الان حالم خوبه 

| دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠ | ۱:٤۸ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

این چند روزه نبودم چون رفته بودم سرعین

نگید خوش بحالت که هم زهر ماره خودم شد هم پدر و مادرم

نمی خوام بنالم نمیخوام بگم چقدر گریه کردم و سرم سنگینه

ولی بدونید تلخم خیلی تلخ

یهویی همه چیز ریخت به هم همسری به من چشم غر رفت و بعد یهو یی بینمون جنگ شد و بابا و مامانم قاطی قاطی کردن

ولی دیشب یه جورایی انگاری حل شد ولی من هنوز تلخم و سرم سنگینهخنثی

| شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ | ٧:٥٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

وای با نوشتن پست قبل متوجه شدم انگاری اون قحطی یه جورایی همه گیره!!

بگذریم من یه چیزی که تو ذاتمه خیلی سختمه به یکی زنگ بزنم و برعکس خانواده شوهر و دوستان و غیره اش همه طرفدار این کار!

یعنی باور کنید دوست صمیمیمم که زنگ میزنه اولش خیلی سختمه گوشی رو بگیرم

میخوام برم مسافرت یعنی میمیرم تا زنگ بزنم از خانواده شوهر خدا حافظی کنم

خدایا میخوام به مدیرم زنگ بزنم بگم فردا نمیام یعنی جونم در میادا جونم درمیاد

خلاصه گفتم بدونید دوستتون یه چیزی تو وجودشه که دائما آزارش میده

یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوینا یه دغدغه اییه دائمی در گوشه ای از ذهن و زندگیم باور کنید

الان چند روزه پیش بعدازظهر گوشیمو نگاه کردم دیدم از دوستم میسکال دارم ولی هی خودمو زور میکنم بهش زنگ بزنم ولی نشده و تمام مدت دارم بهش فکر میکنم و عذاب میکشم که بهش زنگ بزنم !!ولی فقط خودم رو میخورم و دستم به تلفن نمی ره چرا نمیدونم

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااا

| یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠ | ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

یعنی من موندم تو این قسمتی که من اومدم از 10 سال پیش هیچ کس کار نکرده !!!

واقعا که

یعنی من الان نشستم دارم امتیاز پروژه های سال 81 رو محاسبه میکنم !!!

خدای من یعنی یه نظم هم نداره ها

یکی تو این زونکن یکی اون ور خدایا

پست پایین هم جدیده راستی اونم بخونید این تو گلوم مونده بود باید میگفتم

| شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

چهارشنبه بازم اون درد لعنتی معده اومد سراغم وحشت ناک بود ساعت 11 شب

ولی این بار دیگه قابل تحمل نبود

با همسری رفتیم درمانگاه

چطوری رفتیم بماند

همسری به خاطر من چراغ قرمز رو رد کرد بماند

بی نوبت رفتم پیشه دکتر بماند

و این که حتی نمی تونستم برا دکتر توضیح بدم چمه و فقط میگفتم دکتره دارم میمیرم و دولا افتاده بودم رو زانوهام بماند

خلاصه یه اتفاق جالب این که تو درمانگاه 10 نفر سرم داشتن و تا تو مطبها هم خوابونده بودن و بهشون سرم وصل کرده بودن!

منم بردن طبقه بالا سه تا آمپول خالی کردن تو سرمم و بازم داشتم میمردم از درد

تا یه 20 دقیقه از سرمم که رفت احساس کردم دارم آروم میشم بعد 10 دقیقه گشنم شد آخه دیگه چیزی تو معدم نمونده بود

خلاصه که یه مقداری از سرمم موند و به همسری گفتم خسته ام بریم

خانمه اومد با یه نگاه عجیبی سرممو کشیدو رفت

خلاصه شبی بود برای خودش تاریخی

پنجشنبه هم صبح با همسری خونه رو تمیز کردیم و بعد ازظهرم مامانم میخواست بره آرایشگاه که باهاش رفتم بعدم مامان و بابا یه نیم ساعتی اومدن خونمون که خدا رو شکر این سری میوه توخونه بود

نمی دونم چه حسابیه هر وقت مامانم اینا میان خونمون میوه هامون کمه ! یعنی دقیقا همون روزیه که باید میوه خریداری شه !!!!!!!!!!!!یعنی همیشه جا میوه ای لب به لب پره ها ولی نمی دونم چرا وقتی اینا میان و من حساسم اینطوری میشه !

ولی این بار نه خدا رو شکر

جمعه هم با همسری رفتیم کیف و کفش گرفتم یه کیفه adidas مشکی و یه کفش ساده مشکی از باغ سپهسالار که خیلی با مزه است

بعد رفتیم ناهار خونه مامانم اینا و غروبش رفتیم پیاده روی

خدایا اگه بدونین چقده پیاده رفتیم دورتا دوره پارک پردیسان یعنی الان دقیقا کف پام داره جلزو ولز میکنه هنوز

| شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ | ٧:٠٧ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام دوست جونام الان فلفل بانو از کلاس با شما صحبت میکنه

آره درست خوندید کلاس

از شرکت شنبه دوشنبه و چهارشنبه صبح تا ظهر برام کلاس گذاشتن

الان کلاس مثلا اکسز (‌Access ) هستم ولی از ساعت هشت نشستیم که استاد ارجمند تشریف بیارن!!! اوووووووووووف

خلاصه که دیدیم فضا مهیاست و ما هم که یه هفته ای هست ننوشتیم خب بنگاریم

عرضم به حضورتو ن که دیشب مهمون داشتیم

خواهر شوهر جان بودن بله بازم درست خوندید خواهر شوهر جان !

آخه ماشین جدید خریده

تو این سه روزی که تعطیل بود پنجشنبه شب با مامان اینا رفتیم بیرون و جمعه شب با مادر شوهر اینا

خلاصه که خوب بود از بیکاری و خونه نشینی و افکار پلید خیلی بهتر بود !

و دیدیم به به خواهر شوهری به هر حال ماشین خریدن

و شبونه با همسری رفتیم و یکمی تمرین کرد که دیگه همسری داشت از ترس میمردخنده

خلاصه که میخواست برای ماشینش جهیزیه بخره

دیروز از شرکت همراه ما اومد هایپر که البته با تعجب دیدیم وسایل ماشینش نصف شده !

و دیگه همسری هم شام حال نداشت بره برسونتش و شب موند خونه ما

البته منم چون رفته بودیم هایپر خسته بودم کفشامم پاشنه بلند بود خیلی پام خسته بود که همسری لطف کرد از بیرون کباب گرفتیم

تجربه بامزه ای بود

دیشب یه جوری بودم احساس میکردم خودم رفتم یه جایی و جام عوض شده نمی تونستم بخوابم!!

خب برم دیگه هنوز البته استاد نیومده ولی فکر کنم باید به یه نفر دیگه پشت یه میز بشینم

| دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |