Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

بعداز 10 سال برگشتم به ساختمانیکه برای اولین بار وقتی دیپلم گرفتم بودم اومدم سره کار ! بعد از 10 سال !

چقدر بچه بودم همش 18 سالم بود ! دیگه فکرشم نمی کردم بازم تو اون ساختمون کار کنم !

اما بگم از جابجایی ها ، مدیریم شد معاون برنامه ریزی این شرکت جدیدی که تشکیل دادند و منم که رشته ام آموزش بود باهاش اومدم . ساختمان روابط عمومی شرکت قبلی شد ساختمان معاونت برنامه ریزی شرکت جدید ! منم که 10 سال پیش 1 سال اینجا کار کردم برگشتم به این ساختمان . خدایا تو در زندگی من همیشه جلو تر از من بودی و من چقدرگاهیایمانم و اعتقادم سست بود ! ببخشم خدایا تو میدونستی این معاون برنامه ریز می شه و منو آوردی پیشش - همکارام فکر میکردن من از قبل می دونستم که میخواد چب بشه نگفتم !

حالا تو ساختمونمون دو هفته است بنایی و هنوز تموم نشده منم که سر گردان

جمعه امتحان پیام نور دارم بعدی میدونم که بتونم قبول شم آخه کتابام دوتاش تو کشوی میزمه و میزمم تو انبار!

البته فقط یه کتابمو تونستم کامل بخونم !

***

دو هفته پیش با یکی از همکارام رفتیم یه جا فال قهوه همون روزی که تهران باد و طوفان شدید بود

حسابشو بکن یه خونه قدیمی بود

همکارم رفت تو اتاق که خانم فالشو بگه من تنها تو یه پذیرایی بزرگ که یهعالمه لوستر مدل به مدل آویزون بود بودم که یهو برق رفت ... دیگه داشتم سکته میکردم تاریک رعد و برق خانمه یه پیرزن وحشت ناک بود

رفت برام یه شمعدون قدیمی آورد شمع ها شو روشن کرد و گذاشت جلوم

وای خدا می دونه چه صحنه ای بود فال همکارم که تموم شد گفت خانم فلفلدار ( مثلا فامیلیم ) من برم یا بمونم گفتم تو رو خدا بمون گفت منم بشنوم اشکال نداره

گفتم نه فقط بشین پیشم دارم سکته میکنم !!!!!!!!!

خلاصه که اینم از یه خاطره بیات شده

چی کار کنم سیستم نداشتم و ندارم

دوستای گلم دلم براتون اندازه یه نخود چی شده

 

| چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۸:٢٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

چهارشنبه بعدازظهر از اداره سه ساعت مرخصی گرفتیم  و بعد رفتیم ناهار خوردیم و راهی نمک آبرود عزیز شدیم

باورم نمیشد انقدر جاده شلوغ بود مثل تابستونا یا تعطیلات!

کندوان رو که رد کردیم یه دفعه یه مهی شد و برف شروع کرد باریدن

وای صحنه ای بود در حد لالیگا!!!!!!!!!!!!

هی من میگفتم خدایا من چطوری این همه انرژی مثبت و تو خودم حل کنم خداااا

ساعت ٧ بود که رسیدیم و یه سوئیت گرفتیم البته داداشیمم همراهمون بود جاتون خالی خیلی خوش گذشت

شام رفتیم باران دوست داشتنی و کلی کنار دریا بودیم و شام خوردیم و خندییییییییییدیم

ببخشید دعوام نکنیدا عادت ندارم به کسی بخندم ولی یه پسره اونجا بود خیلی کاراش کمدی بود

همراه یه دختر و یه پسره دیگه اومده بود بعد رستوران دره رو به ساحلش بسته بود محکم اومد خودشو کوبوند به اون دره بعد هی باهاش ور میرفت که بازش کنه ! یا مثلا به جایی که بره تو در کافی شاپ اشتباه از اونور میرفت خلاصه که ١٠٠ بار رفت و اومد و کلا یه کارایی میکرد که بیا ببین البته ظاهرشم بامزه بود نیشخند

خلاصه که هی خندیدیم هی گفتیم خدا دلشو شاد کنه مارو شاد کرد

شب ساعت ١٠ دیگه غش کردیم تا صبح

صبح داداشی رفت صبحانه گرفت خوردیم و رفتیم از هوای عالی از شبنم های روی برگا که برای بارون سه روزه گذشته بود و مه بالای کوه نمک آبرود لذت بردیم جای همه بسی خالی

دیگه بودیم و من کلی خرید کردم ( عاشق فروشگاههای لباس شمالم )‌ تا جمعه ساعت ٢ از اونجا حرکت کردیم و ساعت ۶ تهران بودیم خیلی خوش گذشت

تجدید قوایی بود برای منه ناتوان

خدایا شکرت برای تمام تک تک لحظاتت

***

یادتونه گفته بودم دوستامونو میخوایم پنجشنبه دو هفته پیش دعوت کنیم ؟!

خب نشد

چون گفتن میخوان آب منطقه مونو اون روز قطع کنن ! که نکردن منم از خدا خواسته با همسری رفتیم طالقان

حالا احتمالا این هفته دعوتشون میکنم !

وقتی زنگ زدیم مهمونی کنسل کنیم همون دوسته همسری که بارها کنسلی مهمونیشونو اس ام اسی اطلاع داده بود ! کلی گفت نه دارین الکی میگین و از این حرفها که خب من که ازشون ناراحت بودم ( سره قضایای تحویل نگرفتنشون تو خونشون )‌ دیگه بد تر هم شدم فکر نمی کنم باهاشون ادامه بدم دوستیمونو!!!!

| یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

پریشب خواب دیدم

حامله ام ! قشنگ شکممو دیدم

بعد دیدم رفتم بیمارستان بیهوشم کردن شکممو پاره کردن ولی یه مثلثی ! بعد بچه رو در آوردن یه پسره کچله لاغر !

بعد بابا مامانم اومدن ترخیصم کنن

لباسامو پوشیدم بابا  بچه ام رو جای قنداق فرنگی ! انداخت تو یه مشنبا گرفتش دستشنیشخند

بعد سه تایی از روی یه رودخونه که منتهی میشد به شهر و روش فرش پهن کرده بودیم رد شدیم

خیلی باحال بود باورم نمیشه همه چیز رو به جزئیات دیدم !

| چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ٧:٥۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سیندختی گلم تو سایتش خواسته که یه روز رو کامل از اول که چشممونو باز میکنیم تا شب بنویسیم !

منم دیدم چه ایده خوبیه برای یه پست ! اینجا مینویسم

صبح که از خواب با صدای زنگ ساعت موبایلم بیدار میشم

اول کتری برقی و میزنم و میپرم تو دستشویی بعد میام بیرون و چایی دم میکنم و ۶٠ بار همسری صدا میکنم تا بلند شه !!‌البته این اتفاق گاهی هم برعکس میشه و این کارا برای همسریه و من داخل رختخوابم

بعد میرم جلوی آینده هی به پشته سرم که همسری خواب آلو نشسته کنار تخت نگاه میکنم و یه ضد آفتاب و بعد یه آرایش ملایم و بعد آماده میشم همسری هم میز صبحانه رو چیده یه صبحانه فسقلی میخوریم و میپریم تو ماشین

چندتا کوچه پایین تر داداشی وایساده سره کوچه سوارش میکنیم و اینجاست که دیگه ترافیک شوع میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تا اداره

تو اداره کارت میزنم و بعد میام تو واحدمون غذامو میزارم تو یخچال و به جماعت صبحانه خوران در آبدارخانه سلام میکنم !میام تو اتاقم

بعد ایمیلام رو چک میکنم

و بعد شروع کار تا ساعت ٣ ( البته از وقتی اومدم این واحد در بین روز کلی هم با همکارامون صحبت میکنم و یه عالمه اطلاعات کسب میکنم یولحیف شد ! و کتاب میخونم ! آه)

بعد از ظهر که میرسم خونه تند تند ریخته و پاچیده ها رو جمع میکنم و بعد یه چایی دم میکنم و با همسری جلوی تلوزیون ولو میشیم و چای میخوریم و هی حرف میزنیم البته تازگیا که هوا خوبه یه گردش بعد از ظهری هم چاشنیشه

و بعد ساعت 6:5 هم یادم میفته که باید غذا درست کنم و میرم توی آشپزخونه

بعد شام ظرفهای ناهارمون و شاممون و هر چی کثیف شده رو میچینم تو ظرف شویی و میام پیشه همسری و بفرمایید شام میبینیم !

و بعد هم التماس همسری میکنم که بببببببببببببببببببخوابیم من صبح نمی تونم بلند شم

و بعد تازه میریم رو تخت و حداقل یه نیم ساعت حرف داریم از اداره و زندگی و خاطره و ... تا بخوابیم !

همین اینم یه روزه معمولیم !

| یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون دلم اندازه دنیا گرفته

همه اینجا یا دارن میرن مدیر شن یا دارن میرن شرکت استانیمون ( همون جایی که من قبلا بودم )

همه هر چی میتونستن پارتی بازی کردن

ولی من ...

ولش کن

چهارشنبه نیومدم سره کار حوصله این درگیری ها رو نداشتم فکر میکردم امروز بیام دیگه تموم شده ولی نه هنوز تکلیفمون روشن نشده

پنجشنبه با مامانم اینا رفتیم طالقان خیلی خوش گذشت جای همتون خالی

خدایا راضیم به رضای تو ای بزرگی که جز تو کسی رو ندارم خودت ظالمین رو به سزای اعمالشون برسون و خودت نجاتم بده آمین

| شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ٧:٥٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |