Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

خب همین الان تمام پذیرایی و اینا تموم شد فقط مونده سرویسها و میز تی وی که اونم روزه آخر تمیزش میکنیم

خب از خبرهای این روزها باید بگم که این دو ماه همش بدوبدو بود برام

اصلا حس عید ندارم!

اسباب کشی مامانم جراحی مادر شوهرم برنامه ریزی برای عید و الان هم پدرشوهر سکته کرده و بیمارستانه!

یعنی اوضاعیه ها

دیگه خودمونم نمیدونیم چی کار کنیم چطوری خودمونو تقسیم کنیم

امروز صبح وسایل یخچال رو ریختم بیرون که با همسری بشوریم و تمیزش کنیم که یهو برادر شوهری زنگ زد که بیا بیمارستان بابا حالش بده!

و البته خدا رو شکر موردی نبود فقط برای من تن لرزه داشت وبرای همسری خستگی که رفت و اومد

منم تا بیاد گاز تمیز کردم و یخجالم شستم و چیدم دیگه آشپزخونه تموم شده بود

عجب ساله مزخرفی بود این ساله 90

ایشالله ساله دیگه ساله خوبی باشه

من که حسابی سعی کردم بهار رو بیارم خونمون

| جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ | ٧:٤۸ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب گفتنی انقدررررررررررررررره دارم که حد نداره

از اینکه صبح زود بدو بدو وسایل بوفه رو میچینم تو ظرفشویی و روشن میکنم از اونور یه سری لباسم ومباس و اینا رو میریزم توماشین لباسشویی که روشن میکنم میدوم میام سره کار که یه کاری انجام بشه تابرگشتم! تا میرسیم همینطوری کار میکنم ! اینا

این روزها همین بود تازه بیمارستان رفتن دیدن مادرشوهری هم اضافه کنید که تا ساعت 5 وقت میبرد! خدا رو شکر مرخص شدن

سخت گذشت ولی گذشت

دیروز از صبح ناراحت بودم که خونمون خیلی بهم هنوز ! خب همه چیز شسته شده بود ولی همه چیز وسط بود لباسها و ملحفه های شسته شده همینطوری تو اتاق وسط رو هم بود وقت جابجایی نشده بود ظرفها شسته شده که قندون و نمک دون و همه اینا هم بود یه طرف تمام کابینتها و روی میز ناهار خوری پخش بود

پادری ها هم که کثیف بودن

یعنی یادم میفتاد بغض گلومو میگرفت

تازه برای مامانمم قندون نگرفته بودم!

آخه مامان بزرگم همیشه میگفت خونه باید چهارشنبه سوری تمیز باشه وگرنه دیگه تا آخر سال بهم خوردست!

تا ساعت 4 هم شرکت بودم ولی با همسری رفتیم برای مامان قندوناشو گرفتم و بعد رفتم خونه سریع با همسری جنگی همه جا رو مرتب کردیم ! رومیزیها و تو یخچالی ها رفت تو ماشین لباسشویی و بعد هم پادری رفت خب تمیز شد بوفه و بوفه آشپزخانه چیده شد و تمیز شد خونه جارو کشیده شد تمام  شسته شده های کف اتاقم رفت سره جاش خونه تمیز شد!

اولش هی به مامانم زنگ میزدم و میگفتم امسال خونه ما بهم خوردست تمیزه ولی بهم خوردست! ولی وقتی از خستگی خودم و همسرم ساعت 8 غش کردیم خیلی خوشحال بودم که همه چیز تمیزه!

خدا روشکر همسری هم کمک کرد

بعدم سره سفره شام دوتا شمع روشن کردم که حداقل یه کوچولو آتیش داشته باشیم بعد با انگشتامون از روش پریدیم!!!!!!!!!!

اما یه ایده گرفتم الان که میشد تو بالکنمون آتیش روشن کنیم از روش بپریم البته تو منقل چون کوچه نا امن بود البته بعد از ساعت 9 سور به پاشد و کی نوار گذاشتن و تو کوچمون رقصیدن که خیلی دوست داشتم 

| چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ | ۸:۱۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دیشب وقتی رسیدم خونه به معنای واقعی غش کردم!!!!!!!!!!!!

سرما خوردگی خیلی اذیتم میکنه

وای خدا

ساعت 7 از خواب بیدار شدم همسری لباس شویی زده بود و یه دکوری کابینت رو وسایلاش رو چیده بود پایین و دستمال کشیده بودش منم یه کمی دور زدم از کار زیاد گیج شدم همه جای خونه بهم خورده است!

دوتا کابینت از کابینت های بالا رو تمیز کردم قندون و خیلی وسایل دکوری رو چیدم تو ظرفشویی که شسته شه خودمم یه چندتایی رو تودست شستم نمیدونم چرا انقدر کارهای ریز ریز طول میکشه!

سه تا کابینت دیگه هم هست خدایاااااااااااااااااااااا

با وسایل بوفه

تازه امروز صبحم یه عالمه لباس ریختم تو لباسشویی و زدم و اومدم اداره

خیلی بی حالم

میدونید اونوروز که داشتم فکر میکردم دیدم واقعا سه سالی که پشت سر گذاشتم خیلی سالهای پرمشغله ای بوده

دوبار خونه خریدیم دوبار بنایی داشتیم یهبار برای مامان اینا دنبال خونه گشتیم که خیلی همه این سه بار خرید اعصاب خوردی برامون داشت

جابجایی کاری درگیری کاری انحلال شرکت ووو

و در کنار همه این مسائل بدوبدو عروسی و جهاز و وارد یه خانواده جدید شدن و غیره هم اضافه کنید

خب معلومه بهم فشار میاد و یه طوری میزنه بیرون دیگه

حالا مونده

کابینت زیره سینک

دوتا کابینت بالا

 یخچال

ماکروفر

بوفه

کشیدن شامپومن به فرشها

شستن پادرها

شستن رو تختی

شستن لحافها

تی کشی کف پذیرایی

شستن مجدد سرویسها در روز آخر

و همچنین تمیز کاری و گردگیری روز آخر!

 

| دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ | ۳:۱٧ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

پنجشنبه با همسری رفتیم نمایشگاه بهاره خب این یه سنت برای ما! که بریم یعنی من از زمانی که کوچولو بودم میرفتم همراه بابام اصلا احساس میکنم تو رگ مردم یه خون جدید دمیده شده و همه بوی بهار میدن!!

البته جنس ها اصلا خوب نبود و آشغال بود

خب امسال تقصیر خودمم شد دیر رفتم همیشه هفته اول میرفتم جنسا خوب بود

امسال هفته دوم رفتم هر چی آشغال بود مونده بود

چیزی جز لباس زیر نخریدیم!

بعد هم اومدیم خونه یه کوچولو استراحت کردیم و رفتیم بیمارستان دیدن مادر شوهر!

که دیدیم مادرشوهر رودوباره میخوان جراحی کنن دیگه بودیم تو بیمارستان تا درش بیارن شد ساعت 7 که رسیدیم خونه

جمعه هم از صبح با همسری افتادیم به جون آشپزخونه البته فکر نکنید تموم شده ها نه خیر

فقط جای فلفل زرد چوبه و شکر و این ملاقه ودر باز کنی و غیره که روی کابینت بود رو شستم تمام آبکش و سبد و اینا رو وایستکس زدم که سفید شن

و کلا کلی شستم به مدت سه ساعت داشتم میشستم و میساویدم!

باورم نمیشد منی که دائم درحال شستن و تمیز کردنم انقدر همه جا کثیف باشه!!

دیگه همسری هم پنجره رو تمیز کرد و پردشو زد و هودو تمیز کرد و شست

کابینت های پایین رو تمیز کردم و دوباره چیدم و کف آشپزخونه روشستیم

آها راستی نمیخواستم ظرفشویی و لباسشویی بکشم جلو زیرشونو تمیز کنم که یهو دیدم همزمان با کارام لباسشویی هم داشت کار میکرد یه آبی از زیرش راه افتاد که دیگه کشیدیم جلودیدیم شلنگی که اضافه کرده بودن که به فاضلاب برسه پوسیده و باید عوض شه که همسری یه دوساعتی هم با اون ور رفت به هر حال زیره اونم تمیز شد روی فریزر و یخچالم تمیز کردیم فقط موند کابینت های بالا که فقط یه گرد گیری میخواد !

البته یخچال و ماکروفرم هست!!!!!!!!!اوه

که اینا رو در طول هفته تمیز میکنم باید وسایل تو ویترینم بشورم تا جمعه هفته آینده پذیرایی تمیز شه دیگه تموم میشه ولی این هفته فکر کنم کلا کار دارم تازه دوتا قالیچه هم هست که باید شسته شه

خدایاااااااااااااااااااااا چقدر کار دارم البته اکثریت تموم شده ولی خب نه نصف شده !

لحاف و رو تختی هم باید شسته شه

بیشتر اینجا مینویسم تا یادم باشه چه کاری بکنم!

چه کارایی دارم !!!!!!!!!!!!!!

الان داغونما له له

 

| شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ | ٩:٢٧ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

وقتی پست امروز نارنجدونه رو خوندم وقتی خیلی ناراحتی دیگه دوستان رو درباره خیلی از مسائل که هنوز اتفاق نیفتاده دیدم یاده یه داستانی از خودم افتادم یه تجربه! بچه ها با انرژیهاتون دفعش کنید نه با فکر کردن بهش جذب

××××

دو سال بود اومده بودم سره کار که مدیر امور اداریمون که یه خانم نکبت و چاق و بی ریخت بود بهم گیر داد!

گفت تو خوشگلی اون وقت من حس کردم حاج آقا ( رئیسم که تمام موهاش سفید بود و همیشه منو جای دخترش میدونست ! ) معذبه!!!!!!!!!!!! تو خیلی مانتوهای رنگی ومقنعه های خوشگل میپوشی فکر کردی چادر سرت میکنی میتونی هر طوری دلت بخواد بیای؟!

( البته اون موقع بچه بودم اما الان فهمیدم که باید بهش میگفتم به شما ربطی نداره من توحوزه بالاتر از شما کارر میکنم مسائل ظاهریمم به ح ر اس ت ربط داره نه شما ولی خب بچه بودم دیگه )

منم نشسته بودم و گوله گوله اشک میریختم !

بعد گفت حاج آقا ! بهم گفته عوضت کنم میخوام بفرستم بری دبیرخونه تایپیست شی!!!!!!!!!!!!

فک کن

منم همینطوری گریه!

خلاصه اومدم طبقه بالا که برم تو اتاقم که منشی همین حاج آقا (‌یا به قول اداری ها رئیس دفتر معاونتمون )‌ منو دید یه آقایی بود پنج شیش سال از من بزرگتر ولی چون متاهل بود و با تجربه بهتر از من خیلی چیزها رو درک میکرد

خب چون سنن نزدیک بودیم روم شد و بهش گفتم چیا بهم گفته

بعد گفت من بعید میدونم حاچ آقا چنین چیزی گفته باشه

چند دقیقه دیگه صدات میکنم بیای پیشش بدون اینکه خجالت بکشی همه چیزو هرچی بهت گفته بهش بگو

چهارشنبه بود ساعت کاری هم تموم شده بودتواتاقم نشستم تا صدام کنه رفتم تو رئیسمون یه کمی ناراحت بود معلوم بود منشیش بهش یه چیزایی گفته

بهم گفت خانم فلانی بهت چی گفته؟

منم که تازه 21 سالم بود هی سرخ و سفید شدم و من و من کردم

گفت بگو منم مثل پدرت بگو ببینم با کارمندام چطوری داره برخورد میشه

منم سیر تا پیاز رو گفتم البته با فین فین و گاهی اشک !

گفت باشه برو خسته نباشی

وقتی اومدم بیرون بازم ناراحت تر بودم

داشتم میرفتم خونه که یکی از همکارای با تجربه مون که سال دیگه بازنشست میشه و یه آقای خیلی محترمی هستش صدام کرد گفت قضیه رو شنیدم اون خانم میخواد آشناهاش رو بفرسته جات به خاطر همین خالی بسته و ترسوندتت

منم گفتم فعلا که حاجی هم چیزی نگفت فکر کنم باید شنبه برم تایپیست شمگریه

یهو بهم گفت من تورو از وقتی بچه بودی و مهدکودک میومدی با مامانت ( خب مامانم همین شرکت خودمون کار میکرده و منم مهد کودک همینجا میومدم )‌میشناسمت میخوام بهت یه توصیه کنم امروز چهارشنبه است تا شنبه دو روز راه هیچ کس نمیدونه شنبه چی میشه هیچ کس نمیدونه تا شنبه اصلا زنده ای یا اون زنده است ؟ برو خونه این دو روز رو شاد باش لحظه ها مهمه شنبه که اومدی اگر اونی که گفته انجام شد بعد ببین باید چی کار کنی ولی این دو روز رو شاد باش

برام یه داستانی که همیشه مادر بزرگمم تعریف میکرد رو تعریف کرد دقیقش یادم نیست ولی اینطوریه که یه وزیر پادشاهی خیلی آدم اذیت کنی بوده روزی گذرش به آهنگریه یه بنده خدایی میفته و بهش میگه باید تا فردا 50 هزارتا میخ درست کنی و سحر تحویلم بدی وگرنه میکنمت تو کوره! آهنگر میگه آخه قربان من خیلی تلاش کنم بتونم 1000تامیخ درست کنم وزیر هم عصبانی میشه و میگه همینی که هست و میره

مرد آهنگر تمام تلاشش و میکنه و نزدیکهای صبح که میبنیه نتونسته میخهای دستوری رو آماده کنه میره خونه تا از زن و بچه اش خدا حافظی کنه زنش که خیلی عاقل و مومن بوده میگه غصه نخور هر میخی یه میخ کشی داره توکلتو بده به خدا

مرد آهنگر میره توی آهنگری و منتظر میشه یهو چند سرباز وارد میشن مرد آهنگر تا میاد توضیح بده که نتونسته دستور وزیر رو اجرا کنه سربازها میگن وزیر دیشب مرد فقط 10 میخ برای تابوتش میخوایم !

این بزرگترین درس زندگیم شد

وقتی اینو گفت من رفتم خونه و واقعا اون دو روز رو خوشگذروندم

و شنبه اومدم سره کار

رئیس خواستتم وقتی رفتم تو دیدم خانم مدیر امور اداری هم هست!

گفتم دیگه تموم شد اون خانمم خیلی خوشحال بود

حاج آقا گفت بهم بگو این خانم چهارشنبه بهت چی گفته کامل بگو

منم یه زیر چشمی به خانمه نگاه کردم و دوباره شروع کردم به تعریف و این خانم مدیر امور اداری هی قرمزوقرمز تر شد!!!

منم داشتم میمیردم از خجالت ولی گفتم تموم که شد حاج آقا یه نگاهی به خانم انداخت و گفت اولین نفری نیست که داره این حرفها رو درباره شما میگه ها !!

گفتی یا نگفتی اونم با من و من گفت آره ولی .. که رئیسم حرفشو قطع کرد و به من گفت شما میتونید برید اومدم بیرون هنوز درو نبسته بودم که صدای حاج آقا با حالت عصبانی سره اون خانم بلند شد بله همون دقیقه برداشتش و بدون هیچ توضیحی از مدیریت برش داشت و اون خانمم چون به همه ظلم کرده بود فقط تونست دوماه دووم بیاره و استعفا داد!

و من تازه متوجه شدم که اگر اون دو روز رو غصه میخوردم از کیسم رفته بود

خدایا که جای حقی همه رو کمک کن همه بی پناهها و بی دفاعهایی مثل من و برادرم و شوهرم و پدرم که داریم تو این ادارات که هر روز از یه شهری یکی که اونجا هیجا جا نداشته منتقلش میکنن به اداره مون و با کلک و پررویی پست میگیره

خدایا خودمونو به خودت میسپاریم خودت کمکمون کن

شکرت که تا به امروز و این ساعات با هامون بودی

| چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠ | ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

یعنی اینکه با وجود خاله پری مانتو توسی روشن همراه شلوار لی رنگ روشن بپوشی بیای اداره!!!!!!!!!!!!استرسدر اتاقی بشینی که همه مرد هستند ! (‌ البته اسما دیگه صفتشونو نمیدونم!! ) و انقدر کارتم زیاد باشه که یادت بره یه سری به خودت بزنی!!!!!!!!!!!خنده

به این میگن جرات

و منم الان عند جراتم

 

| سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ | ۱:٠٥ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

وقتی دستمو میگیری و تو چشمام نگاه میکنی و میگی که عزیزم چند وقت بود بهت کم اهمیت بودم

ببخشتم

دیگه قول میدم که تمام زندگیم باشی و همش به فکرتم انگار دنیا رو بهم میدن!

احساس خوش عاشقی و تازه شدن!!!!!!

حس خوبی بهم تزریق میکنه

خدا کنه همیشگی باشه و بازم تازه بشیم

| یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠ | ۱:٥۸ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

امروز موندم خونه هم خاله پری رو دارم هم سرما خورده ام! اصلا اوضاعم خوب نیست

صبح احساس میکردم یه وزنه بستن به سرم البته الانم زیاد فرقی ندارم ! گلو دردم که دیگه نگو

چهارشنبه رفتیم یه سر به مادر شوهر جان زدیم توی راه هم شام گرفتیم بردیم

البته تدبیر همسر عزیزم بود و وقتی رفتیم احساس کردم که چه کاره خوبی کردیم

خدا رو شکر حال مادرش خیلی بهتره درد داره ولی خب خیلی بهتره

پنجشنبه هم شروع کردم به شستشو و خونه تکونی

و دوتا اتاق خوابها به هر حال خونه تکونی شدن خیلی مرحله سختی بود ولی همه چیز تمیز شد فقط موند روتختی که چند روز مونده به عید میشورم که سال تحویل تمیز باشه

البته خیلی کار مونده

پذیرایی مونده و آشپزخونه که فکر کنم سخت ترینش تمیز کردن یخچاله! چون همه جاش بایدباز شه شسته شه

البته تمیز کاریه توی کابینتها هم کم نیست چون باید همه رو بریزم بیرون تمیز کنم دوباره بچینم

پنجشنبه شب خونه دوست همسری هم دعوت بودیم

بعدشم با اونیکی دوست همسری که اونم دعوت بود ساعت 12و نیم شب رفتیم پارک کله پاچه اشونو بار گذاشتیم دوست همسری هم هی میگفت هیچ آدمه عاقلی تو این سرما نمیاد پارک پردیسان اونم نصف شب!!!!!!!!!!!!!!!!

ولی خیلی حال داد

خونه ما همه چیزش وسط بود وگرنه میومدیم خونه ما ( به خاطر خونه تکونی)

جمعه هم ادامه خونه تکونی رو انجام دادیم البته بیشتر شو تنهایی چون همسری مریض بود اونم سرما خورده بود شبم رفتیم خونه دیدن دوست مامانم خیلی خوش گذشت

پینوشت: چقدر سخته کاری رو بکنی که دوست نداری چقدر بده دندوناتو یه ساعت فشار بدی و تحمل کنی تا کاری رو بکنی که از خودتم شرمنده باشی و هی تو دلت به خودتم فحش بدی ! ولی به خاطر آینده ات مجبور باشی ! خیلی سخته

| شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ | ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب من همین الان اومدم سره کار!

عروسی دیشب خیلی باحال بود مثل دیسکو هر کسی برای خودش بود!

جدایی از حرصی که توی آرایشگاه خوردم تا آماده شم چون یه خانمی جلوی من بود که عروسی خواهرش بود بعد هی میگفت اینورو درست کن اونور درست کن صد مدل سنجاق رو امتحان کرد آخرم هیچی نزد! یعنی دلم میخواست بزنمشا

دیگه آخر سر گفت بابا مینا جون (‌آرایشگره )‌من عجله دارم

که به خانمه گفت شما برین ناخوناتونو بزارین من ایشونو درست کنم بعد بیاین اگه مشکلی بود حلش کنم جالبه موهای منم عین اون درست کرد ولی یه ربع طول کشید دویدم خونه آرایش کردم

آهان قبلشم از اداره اومدنی رفتم خونه یه دوش گرفتم سریع موهامو با سشوار خشک کردم که موهام و تو آرایشگاه نابود نکنن

بعد رفتم آرایشگاه

خلاصه بعدشم اومدم آرایش کردم و با بابا اینا رفتیم عروسی ساعت هفت و نیم اونجا بودیم در حالی که سالن تقریبا خالی بود!

و خیال مامانم راحت شد که خیلی زود رسیده!

خلاصه که باحال بود عروس به جز آرایش صورتش که بدتر اون صورت معصومشو بیریخت کرده بود موهاشو لباسشو و کلا تیپش خوب شده بود

آهان یکی از دخترهای اون مرحوم هم اومده بود و هی گریه میکرد!!

راستی منم کلی با فامیلامون رقصیدم بخصوص با مادر بزرگ عروس که بابا کرم رقصیدم!

البته مادر بزرگ عروس 55 سالش بود مادر عروس39 سالش!!!!!!

الهی جان خیلی باحال بود !!

ولی خب یه چند ساعتی همه حرص خوردیم تا آمده شم و بریم ! و امروزم دیر اومدم سره کار

بی برنامه بود ولی آدمهای باحال بودن آدمهای جالبی بودن

کلا گفتم من که عروسی دوست دارم ولی وسط هفته بودنش و دور بودنش یکمی اذیت شدم

| چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ | ٩:٥۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام

خب امروز عروسی دعوتیم و من اصلا حاله رفتن ندارم

خب خودتونو بزارین جای من چند هفته است کار داریم و اصلا استراحت نکردم جمعه هم که رفتیم ختم ! و خسته ام

و حالا باید ساعت 4 برسم خونه دوش بگیرم برم آرایشگاه موهام رو درست کنه بیام خونه صورتم رو آرایش کنم بعد بریم تا لویزان!!! فک کن تو این شلوغی شبه عید از جنت آباد بخوای بری لویزان اونم ساعت حدود 6!!!!!!!!!!!آخ

حالا مامانم زنگ زده اگه میشه زودتر برو آرایشگاه که زود بریم سالن !!! یعنی یه ذره به فکر من نیستنا!

حالا اگه من عروسیمو اونجا گرفته بودم همین مامانم اینا انقدر غر به جونم میزدن که کشته بودنم

وای خدا اعصابم خیلی خورده 

| سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ | ۸:۳۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب دیشب رفتیم ختم ! جالب اینه که پسر مرحوم (‌بابا بزرگ عروس خانم ! ) نه تنها ناراحت نبودن بلکه همه ما فکر کردیم اومدیم سالن عروسی!به جز دخترهای مرحوم کسی دیگه ناراحت نبود ! همه درباره عروسی حرف میزدن! حتی ظاهر سازی هم نمیکردن!!!

تازه به عروس تبریک میگفتن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

طوری که دختر مرحوم غش کرد !‌گفت چقدر میگین عروسی بابا من بابام مرده!!

و جالبه این پسر مرحوم که گفتم خودشون اعتقاداتی داشتن سفت و سخت و ظاهرا به عده ی زیادی قبلنها متلک هایی هم انداخته بودن اون عده ی زیادی هم هی داشتن زیره لب غر میزدن که آره فلانی مرده بود ما یه انگشتر دسته دخترمون کردن اینا هزار بار گفتن اون یکی میگفت عمه ام فوت شده بود برای دخترم خواستگار اومد من از خجالت اینا دو ماه نرفتم خونشون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه که بساطی بود وسط ختم همه داشتن به عروسی دعوت میشدن اصلا انگار نه انگار کسی فوت شده!

بابای منم خدا رو شکر ! ماشینش خراب شد به آخر مراسم رسید چون فکر کنم دیگه با اوضاعی که بود قاطی میکرد خب داییش بود هرچی باشه

عمه ام که حسابی جوش آورده بود میگفت حالا بگیرن این مهم نیست اینی که هی دارن میگنو همشون انقدر شادن مهمه

بزارن امشب بگذره بعد وای خدایا من تا حالا یه همچین ختمی ندیده بودم ! پسر مرحوم!‌میگفت که من دیشب خواب بابام رودیدم خیلی خوشحال بود میگفت من به مادرت رسیدم این دنیا بعد از چند سال بزار اینا بهم برسن!!!!!

مامانم اومد به دختر مرحوم تسلیت بگه دمه در چون خیلی بی تابی میکرد گفت تا زنده ایم باید قدر همو بدونیم صبور باش براش قرآن بخون چیزایی که دوست داشته خیرات کن بهش میرسه واینا که یهویی پسرش از اونور گفت باشه دیگه بسه چقدر تسلیت !

فک کن! ظاهرا ناراحتم شده بودن از تسلیت گفتن چون همسری پشت سره من بود گفت یکمی قیافش تو هم شده بود !
گفتم به درک که ناراحت شد مجلس ختم بود تولد ننش که نبود!

حالا بریم به خودمون برسیم برای عروسی آماده شیم لبخند

پینوشت: دوستای گل پرشین بلاگی هستین تورو خدا این رمز رو در تنظیمات عمومی وبلاگتون بر دارین من الان چند روزه میخوام کامنت بزارم نمیاد برای هلیا از صبح 10 بار نوشتم سند نشده هی هنگ میکنه و بعد میبینم کامنتم نیستگریه

| شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ | ٢:٥٦ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

این چند روزه یعنی آرزو به دل موندم زود بریم خونه!

دنبال یه کاری هم هستیم که بعد از ظهرها خیلی وقتمون رو میگیره

کلا خیلی خسته ام مشکل خاله پری هم چند روز زود اومد سراغم دیگه پاک قاطی پاطیه حالم

اون روزی که اون پست رو نوشتم شبش انقدر گریه کردم و بیشتر از این ناراحت بودم چرا من حرفهام رو به کسی نمیتونم بگم آخه قبلا همسری حرفهام رو گوش میداد ولی الان بیشتر جبهه میگیره! ولی بعداز یه عالمه حرف زدن با همسری به هر حال در بعضی موارد به توافق رسیدیم و همه خواسته هام رو بهش گفتم و با ناز و نوازشش آروم شدم

آها راستی هفته دیگه سه شنبه عروسی دعوتیم

حالا بماند جایی که گرفتن تالارش بالای کوهه و احتمالا همه آلاسکا میشیم!

پدر بزرگ مادر عروس خانم هم دیشب فوت شد ! که بشه دایی بابای ما! تماس گرفتیم که ببینیم عروسی با این وجود برقراره گفتن بله !!!!!سه و هفت رو با هم روزه جمعه میگیریم و عروسی برقراره!!!!!!!!!!!!!!!!!تعجببابام گفت خب بابا جان آخه روزه عروسی میشه دقیقا شبه هفته این بنده خدا! گفتن مشکلی نیست ! هر کی خواست نیاد!

وای خدایاجالب بدونین همین اینا اگه برای یکی یه همچین اتفاقی تو فامیل میفتاد و طرف یه همچین کاری میکرد دیگه تا عمر داشتن ول کن طرف نبودن  و هی تو مخش میکوبیدن

بیچاره اونی که فوت شده فک کن یه پسر هم بیشتر نداشته که بشه بابا بزرگ عروس  اون وقت اونم شبه هفتش عروسی گرفته!!!!! درسته مسن بود ولی خب نه دیگه در حد 90 سال و اینا عروس خیلی کوچولو 19 سالشه و مادر عروس هم 17 سالگی ازدواج کرده به خاطر همینه که همه تعجب کردیم چون باز مرده حرمت داره خب !! خانواده دووماد چی میگن ! خلاصه که خب ما که میریم به ما چه من عاشق عروسیم البته لباس زیاد میپوشم

برای روحیم خیلی خوبه دوست دارم یکمی شادی باشه

| چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ | ٧:۳۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |