Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

خب اگه بدونین الان فلفلی چطوریه!!!

خسته است ولی انگاری که کلی سبک شده !

به سلامتی مامانم اینا جمعه اسباب کشی کردن

خب بزارید از اول اول بگم چهارشنبه رفتم دکترزنان ساعت 5 وقت داشتم با همسری از اداره رفتیم اونجا که متوجه شدیم خواهر شوهری میخواد بره شب پیشه مامانش بمونه ودر نتیجه پدر شوهرر گرامی در منزل تنها میموندن

همسری گفت شب برم بمونم خونشون توام برو بمون خونه مامانت اینا !!

منم گفتم خب ایشون هم میتونن بیان خونه ما

حدود هفت بود که رسیدیم خونه پدر شوهر هم با آژانس اومد منم براش آلو اسفناج درست کردم که گفتم دوست داره ولی خب کم نمک چون دکترها گفتن براش نمک سمه که هی خورد هی گفت بی نمکه! یکمی ناراحت شدم که خب بابا من ساعت 7 تازه از بیرون اومدم با این خستگیم شام درست کردم تازه آوردمت خونه خودمون اونوقت شما داری اینطوری میگی!‌ولی گفتم بیخیال خلاصه که شب مهمون داشتیم هم زمان هم برای شبه اسباب کشی مامانینا واویشکا درست کردم که مورد علاقه بابامه

و شب میتونم بگم از خستگی غش کردم!

صبح هم باید زود بلند میشدم چون قرار بود برم خونه مامانم اینا تا بقیه وسایل رو جمع کنم و یخچال رو براش بشورم و همسری هم قرار بود باباش رو ببره دکتر چون داروهاش تموم شده بود

شب برای اینکه پدر شوهرم بیدار شد دید من نیستم ناراحت نشه بهش گفتم بابا من فردا یه مقدار کار دارم صبح زود باید برم بیرون همسری هست تا هر وقت خواستی شما استراحت کن بعد بلند شو ( چون نمیخواستم بهشون بگم که دارن اسباب کشی میکنن بعدش بهشون بگم چون مادر شوهر بنده اون وقت به همه میگفتن و این اصلا خوب نبود بزار جابجا شن بعد همیشه دوست دارم تا کاری انجام نشده به کسی نگم بهم به تجربه ثابت شده دلیلی نداره کسی که کاری برای ادم نمیکنه پس لزومی هم نداره به همه بگی ) صبح رفتم کمک مامانم وسایل را جمع کردیم بعد باید دیدن مادر شوهر میرفتیم !‌ حساب کن تو اون وضعیت ! بابا اومد و با مامانم رفتیم دیدن مادر شوهر جان ! البته کاملا مشخص بود که خواهر شوهرم انتظار داره من بمونم اون شب رو

ولی هم به خاطر اینکه سرما خورده بودم و هم به خاطر اسباب کشی مامان اینا همم به خاطر اینکه من اصلا طاقت زخم و خون  و غیره رو ندارم نمیتونستم برم

البته تا جایی که یادمه اونا هم زمان های بحرانی زندگیم حضور نداشتن !‌ولی خب من دلم براش میسوخت اگه این وضعیت نبود حتما کمکش میکردم چی میشه حالا مگه اون دختره هم گناه داره دیگه

خونه جدید یه مقدار تمیز کاری کردیم چون نقاشی شده بود کاری نداشت فقط شیشه ها بود و یه کف جارو تی شه البته سرویسها هم خیلی تمیز بود ولی بازم تمیز کاری و ضد عفونی میخواست ولی خدایی در حدی نبود که آدم بخواد کارگر ببینه بیادانجام بده

کارا تقسیم شد من سرویسها رو شستم داداشم شیشه ها رو پاک کرد باباییم چوب پرده و اینا رو نصب کرد مامانمم آشپزخونه رو دستمال کشی  کرد وشست در آخر هم خونه کفشو من جاروبرقی کشیدم داداشم تی کشید

فردا روزه اسباب کشی بود شب رفتم خونه خودمونو حسابی خوابیدم

صبح زود رفتیم خونه مامان اینا و که قرار بود باربری بیاد

با جنت بار هماهنگ کرده بودیم چه اشتباهی!!!!!!!! حالا میگم خدمتتون

اومدن و گفتن نمیدونم این جا نمیشه اون جا نمیشه چرا دستور میدی!!! اصلا کاری نبودن که بابا یهویی قاطی کرد گفت اصلا نمیخوام شما بار ببرین!!! یعنی انقدر پررو بودن کم مونده بودمارو بزنن! بعدم یه دونه یه دونه کارتون میبردن!

خلاصه بابا ردشون کرد مامانمم غصه که الان چی کار کنیم گفتم بابا جان من بازم شماره دارم غصه نخورین

مامانمم میگفت نه الان دیگه بهمون ماشین نمیدنگریه

که خدا رو شکر از یه جادیگه تونستیم در عرض نیم ساعت ماشین بگیریم با باربرهای خوب

خدا خیرشون بده البته بابام حسابی بهشون انعامم داد چون در عرض یک ساعت کل اسباب ها سالم تو خونه جدید بود !

و ما فقط با ماشین همسری وبابا چندتا خرت و پرت آوردیم مثل تابلو لوستر تلویزیون کامپیوتر و چمدونها

فقط اینو بگم که جمعه تا شب حسابی کار کردیم دسته همسری هم درد نکنه حسابی کمک کرد

منم به پاس کمکهایی که کرده بود با وجودی که خیلی خسته بودم وقتی شب رسیدیم خونه یعنی له بودما ولی برای مادر شوهرم آب ماهیچه و قلم درست کردم گفته بودن ماهیچه رو بزارین تو شیشه با قلم درشو ببندین و بعد بزارین تو آرام پز با یه عالمه آب دوره شیشه تا صبح بپزه و بعد بدین بخوره گذاشتم تو آرام پز که فردا همسری با خودش ببره رو یخچالم یه یاداشت گنده براش گذاشتم که یادش نره چون من فردا مرخصی بودم و میخواستم برم به مامانم کمک کنم و با همسری نمیرفتم

صبح همسری رفت سره کار

 بابا اومد دنبالم منم رفتم کمک مامان خدا رو شکر کمد دیواریها بیشتر از اونی که فکر میکردیم جا داشت و کلی وسیله توش جا شد و خیال مامانم راحت شد.

در اصل شنبه فقط داشتیم به وسایل باز شده دیروز سرو سامون میدادیم

دقت کردین آدم هر خونه ای که بره خوده وسایل جاشونو پیدا میکنن؟!

بگذریم دیگه دیروزم مامان اینا برای همیشه از خونه قبلی که من توش عروس شده بودم و هزارتا خاطره داشتیم خدا حافظی کردن و کلید رودادن به صاحب خونه ای که قراره اون خونه رو خراب کنه و یه خداد واحدی جای اون خونه دنج در بیاره !

امروز صبح هم زنگ زدم تا حاله خواهر شوهری رو بپرسم و البته مادر شوهر که دیدم خواهر شوهرم حسابی در قیافه به سر میبره ! فکر کنم انتظار داشت من برم و در بیمارستان هم کنار مادرشوهر باشم تا اون استراحت کنه

خب من دوست داشتم برم ولی هم مریض بودم و هم نشد و هم خب از دور کارایی که از دستم برمیومد رو کردم که دیگر عروسها اینم نکردن !‌خب در هر حال فقط که من نیستم ! ولی من به خاطر عشقم به خاطر همسرم کردم هر کاری که کردم و البته اول از همه برای خدا و حسابشو بکن در اون شرایط هم بابا و مامانم رفتن دیدن مادر شوهرم هم من ماهیچه فرستادم و هم هر روز رفتم دیدنش تا چهارشنبه خب خیلی کارا کردیم و هم اتاقشو عوض کردیم _ وای یادم رفت بگم دوشنبه هم که مادر شوهر آوردن بخش من و همسری نتونستیم بریم ببینیمشون نگو بردنش تو یه اتاق افتضاح! خلاصه همسری کلی دعوا کرد تو بیمارستان تا تونست جابه جاش کنه و البته منم همراهیش کردم تا اتاق جابجا شد وخلاصه هر کاری از دستم بر اومد کردم ولی نمیدونم چرا خواهرشوهرم ناراحت بود ! بیخیال مهم نیست من که خب دوستش دارم و میگم هر کاری تونستم کردم دیگه شاید نتونستم بیشتر انجام بدم البته همسرمم از جمعه یه هوا تو خودشه نمیدونم چه خبره که بهم نمیگن! بر عکس خونه ما که هر اتفاقی میفته همسرخان در جریان کامل هستند اونطرف اینطوری نیست!

وای خدایا بچه ها انرژی مثبت لطفا الان باید بریم معاون جدید رو ببینیم خواستتمون!

هنوز وقتم نکردم بیام وباتونو بخونم ببینم این چند روزه چه خبر بوده

چقدر حرف زدم ولی خب بچه ها چندتا کار از کارای عیدم انجام شد و خداحسابی بهم انرژی داد

| یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ | ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب گفتم مادر شوهر عمل کرد تا امروز با خواب آورهای قوی تقریبا نیمه بیهوش نگهش داشته بودن طوری که هیچ کدوممونو نمیشناخت

و امروز آوردنش تو بخش یعنی بهتره البته امروز چون سرد بود من نتونستم برم ببینمش

بعد از پست قبل مامانم زنگ زد و گفت بریم برای خونه جدید گاز بخریم و رفتیم امین حضور و یه گاز گوگولی خریداری شد قرار شد گاز قدیمیه مامان رو هم بزاریم تو بالکن خونه یه جا داره برای بارباکیو که خب استفاده زیادی نداره و تصمیم گرفتیم این گاز رو بزاریم جاش و برای سرخ کردن ماهی اینا استفاده کنیم ! اخه بابام خیلی به بو حساسه تو خونه

خلاصه که جمعه هم صبح با همسری بعد از خوردن یه نیمرو تپل رفتیم کوه و چون برف میومد! البته فقط تو کوه! نه تو شهر اومدیم سمت بیمارستان که مادر شوهر رو ببینیم البته از پشت شیشه

که خب جاری سومی هم اومد که شخصا رفت رو مخم با حرکات مزخرفش البته از حسادتم داشت میمرد از حسادت چیم فکر میکنید ! کوله پشتی و چکمه ام!!!!!!!!!!!!!!!

فکر کن! با 40 سال سن خجالتم نمیکشه!!!!

بعد دیگه اومدیم بیرون و یهویی دیدیم خواهر شوهری داره با ماشین میاد دنبالمون! گفتیم بابا شما خونتون شرق چرا دارین میاین غرب که گفتن میخوایم بریم امام زاده عین علی زینعلی !

خب منو همسری هم رفتیم از اون بالا کلی عروس تو دره کنارش دیدیم اومده بودن برای فیلمبرداری باغ

و ساعت حدود 6 بود که اومدیم بیرون خب طبیعی باید تعارف کرد که نزدیکه مایید بفرمایید بریم خونمون! خونه رو روزه قبل گرد گیری کرده بودم ولی واقعا نمیدونستم خونه چه وضعی نداره و البته یه مشکل دیگه میوه نداشتیم تموم شده بود! خب به همسری گفتم منو سره کوچه پیاده کن و برو میوه بخر منم تا اونا بیان خونه رو سریع یه دستی بهش کشیدم و لباسمو عوض کردم و شام هم زرشک پلو همراه سالاد شیرازی درست کردم خب چیز دیگه نمیشد درست کرد ساعت 8و نیم شام خوردیم و یکمی بودیم وهواشون عوض شد خب ناراحت بودن برادر شوهر دومی هم باهاشون بود و ساعت 10 رفتن

بعدم من حالم بد شد رفتم درمانگاه !!! هم حرص خوردم از دست جاریم هم آش نخود نپپخته خوردم تو امام زاده نمیدونم مردم چرا وقتی آش بلد نیستن بپزن چرا نذر میکنن و میارن!

جمعه هم رفتم خونه مامان اینا رو دیدم نقاشیش تموم شده بود یه عالمه ذغال بردم گذاشتیم کف اتاق شاید بوی رنگ رو بگیره !هنوز کار داره خونه

مادر شوهر رو هم دیدم  بعدم پدر شوهری شام دعوتمون کرد رستوران

همین دیگه این هفته هم خیلی سرم شلوغه ببخشید اگه بهتون کم سر میزنم

| دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب این هفته به حدی سرم مشغول بود که حد نداشت دکتر رفتنه خودم   - دوباره مادرشوهرو خوابوندن بیمارستان و امروز جراحی شد و به هر حال تمام شد

و خونه مامان اینا خالی شد و امروز که قرار بود اسباب کشی بشه نشد

چون که به خاطر برف و  اینا نقاشها نتونستن خونه رو تحویل بدن و خدا رو شکر تا اینجا برنامه ها قاطی پاتی نشد

قراره مامان اینا هفته آینده جمعه اسباب ببرن

منم تو اسفند خونه تکونیمو میکنم و تمام

البته امسال عید اصلا قصد موندن تو تهران رو ندارم به هیچ عنوان ولی من خیلی به خونه تکونی اعتقاد دارم چون هر سال باید خونه از  ته ته ها تمیز شه

فرشامم امسال فقط شامپو من میکشم تمیزه

این هفته اصلا حال خوشی نداشتم نمیدونم چمه ولی افسرده ام

همسری بیشتر هوامو داره منم همینطور ولی دپرسم دسته خودم نیست

الانم از رو تند تند خونه رو دستمال کشیدم و خاکشو گرفتم و یه عالمه لباس مونده که شسته شده و باید تا کنم

خیلی کارا هم  مونده که داره بهم دهن کجی میکنه ولی چون دیگه یه هفته دیگه میخوام خونه تکونی رو ایشالله شروع کنیم بیخیالشون میشم خیلی دوست دارم یکی بیاد کمک یعنی کسی رو بگیرم برای نظافت ولی دیوار تمیز کردن که ندارم خورده کاریه مثلا تمام فرشا شامپو من کشیده شده جمع شه  و تمام خونه زیره تخت و اینا تی و جارو شین قرنیزها( درست نوشتم ؟) که دوره خونه است و چوب تیره است باید گرد گیری شه و واکس زده شه همینطور کف خونه ( پارکتها) توی کابینتها همه بریزن بیرون و کفش گرد گیری شه و دوباره چیده شه

و وای یه قسمت عمده یخچاله باور کن یه روز کامل کار داره تا حسابی تمیز شه

البته هرکس نگاه کنه میگه همه جا تمیزه ولی خودم میدونم که از ته مها چه خبره !

خب خونه تکونی رم برای همین میگم واجبه دیگه چون از زیر تمیز میشه

خب البته که شیشه و پرده ها هم هست ولی همش کاره خودمه اگه دیوار تمیز کردن و اینا بود میشد کسی رو آورد ولی الان فکر نکنم

هر هفته یه گوششو جمعه ها انجام بدم تمومه

برنامه ریزی کردم یه پنجشنبه جمعه اتاقها یه هفته پذیرایی و یخچال یه هفته آشپزخونه و سرویسها و تمام!!!!!!!!!!!!!!!!

خدایا بده انرژیاسترس

| پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ | ۱:٥٦ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

این روزها سعی میکنم ماننده این قصه زندگی کنم وقتی این ایمیل را دریافت کردم دیدم چه نزدیک به اندیشه این روزهامه گفتم بزارم اینجا تا شما هم بخونیدش:
هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم ...

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن ... 

روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش... 

من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم

کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟ 

هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟ 

بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم
همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!! 
ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟ 
گفتم: نه

گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟ 
گفتم: نه
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟ 
گفتم: نه
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو برای عشقت هدیه خریدی تا سورپرایزش کنی؟
گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودی؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟
 
گفتم: نه !
 
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟
 
با درماندگی گفتم: آره، ...... نه، ..... نمی دونم !!!
 

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ....
 

حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.
 

ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟
 
جواب دادم: نه !
 
ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی
 
 
Every sixty seconds you spend angry, upset or mad, is a full minute of happiness you'll never get back. 
هر 60 ثانیه ای رو که با عصبانیت، ناراحتی و یا دیوانگی بگذرانی، از دست دادن یک دقیقه از خوشبختی است که دیگر به تو باز نمیگردد
 
****
Life is short, Break the rules, Forgive quickly, Kiss slowly, Love truly, Laugh uncontrollably, And never regret anything that made you smile..
زندگی کوتاه است، قواعد را بشکن، سریع فراموش کن، به آرامی ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدودیت بخند، و هیچ چیزی که باعث خنده ات میگردد را رد نکن
| چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ | ٩:٠٩ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

این ایمیل رودریافت کردم ودیدم چقدر شبیه رویکرد جدیده منه برای زندگی این روزها همش اینطوریم پس این داستان رو بخونید مفیده:
هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم ...

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن ... 

روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش... 

من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم

کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟ 

هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟ 

بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم
همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!! 
ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟ 
گفتم: نه

گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟ 
گفتم: نه
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟ 
گفتم: نه
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو برای عشقت هدیه خریدی تا سورپرایزش کنی؟
گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودی؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟
 
گفتم: نه !
 
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟
 
با درماندگی گفتم: آره، ...... نه، ..... نمی دونم !!!
 

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ....
 

حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.
 

ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟
 
جواب دادم: نه !
 
ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی
 
 
Every sixty seconds you spend angry, upset or mad, is a full minute of happiness you'll never get back. 
هر 60 ثانیه ای رو که با عصبانیت، ناراحتی و یا دیوانگی بگذرانی، از دست دادن یک دقیقه از خوشبختی است که دیگر به تو باز نمیگردد
 
****
Life is short, Break the rules, Forgive quickly, Kiss slowly, Love truly, Laugh uncontrollably, And never regret anything that made you smile..
زندگی کوتاه است، قواعد را بشکن، سریع فراموش کن، به آرامی ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدودیت بخند، و هیچ چیزی که باعث خنده ات میگردد را رد نکن
| چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ | ٩:٠٩ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب امروز دکترم رو کنسل کردم همین الان از طریق اس ام اس!

خب دیدم اصلا حوصله رفتن ندارم و باید برم آرایشگاه ! ولی حس اونم ندارم !!!

دلم میخواد برم خونه فقط بخوابم! جالب اینه که نمیتونم چون اداره جشن ان ق ل ا ب گذاشته و ما به اجبار باید بریم نه به خاطر اداره به خاطر اینکه همسری میخواد برادر زاده اش رو ببینه!!!!

یه طورایی دیگه درکی از هم نداریم !

نمیدونم چرا ولی انقدر همسر من معمولا فردیه که وقتی با کسی زیاد در ارتباطه فوری فرمه اونو به خودش میگیره!

حالا با افرادی میگرده که خب ذهنیتش خیلی فرق کرده اصلا اون آدم چند سال پیش نیست

خب نیست چی بگم بگم هست؟!

حرفم میزنم میگه منو میخوای از دوستام جدا کنی!!!!!!!!!!!
بابا کسی قصد جدا کردن نداره چرا خودت نیستی چرا تو موثر نیستی؟!

شده یه آدم نا امید

اصلا شکر گزار و خوش نیست

هر چقدر من سعی میکنم شاد باشم اون سعی میکنه ناشاد باشه!

من یه چیز میگم اون یه چیزه دیگه !

با وجودی که میدونه باید شاد باشم و عصبی نباشم خودش شده خوره جونم !

با همه ریزه کاریاش

گاهی میگم به درک ولی دیگه برام مهم نیست

گاهی به خودم تلنگر میزنم تو با احساست ازدواج کردی نه با عقلت

پس با عقلت نسنج بازم با احساست بسنجش ولی به خدا نمیشه

خیلی حالم خوش نیست

راستی دارم کلاس فتوشاپ میرم خیلی دلم میخواست برم و با وجودی که دیگه آخرای سال هیچ کلاسی تشکیل نمیشه خودشون زنگ زدن گفتن میخوای بری کلاس فتو شاپ! منم گفتم چرا که نه

و امروز اولین جلسه رو رفتیم

| دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠ | ۱:٥٢ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

همیشه همه چیز رو خودم تجربه کردم

برای مشکلات کلی غصه خوردم ولی کسی نبود بهم بگه اینم میگذره فقط کافی مقداری تحمل کنی انقدر غصه خوردم که مریض شدم ولی الان در سن 28 سالگی تازه به این تجربه رسیدم و هر وقت کسی رو در مشکلات کاری میبینم میگم فقط کافیه یه زمان کوتاه تحمل کنی به تازگی همه چیز تموم میشه

اما کسی نبود به من بگه هیچ کس !

| شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

یعنی وقتی به حجم کاریم تا عید فکر میکنم مخم سوت میکشه!

جالب اینه هیچ کدوم هم دقیقا روزش مشخص نیست کی انجام میشه و این برای من خیلی وحشت ناکه چون دوست دارم یه برنامه طولانی مدت داشته باشم

به خاطر همین هی دارم ریلکسشن کار میکنم

دکترم گفته دردهات بیشتر بخاطر اعصابته که روی معده و روده ات تاثیر گذاشته

یکمی خوش بگذرون!

حالا منم کله مشکلات من جمله خیلی حرفها رو دایورت کردم به یه جام

الان مثلا یه هفته بود چون حال نداشتم با مامان همسری حرف نزده بودم چون فکر میکردم چون جاری دومی وارد عمل شده یه طوری حرف میزنه که ناراحتم میکنه و تازه امروز زنگ زدم درحد یه حال احوال که البته حرفهاشو زد ولی من اصلا برام مهم نیست دیگه چی میگه

دقیقا همین الانم که داشتم مینوشتم همسریم داشت از دعوت دوستش و اینا حرف میزد که واقعا حوصله ندارم چون مجرده شوهر خان از من میخواد که برم خونه مامانم اینا و  من واقعا از این کار متنفرم و الان از همسری هم متنفرم ! البته لحظه ای !

گفتم که تازگیا تمام انرژی هایی که میخوام برای آرامش و شادیمون ایجاد کنم میخوره به دیوار سنگی و پر استرس و پر ناامیدی به نام همسری!

بدون اغراق میگم و این دقیقا احساسمه

دلم یه همراهی یه عاشقی نوازش

دلم همش نوازش میخواد کارایی که نامزدیمون میکرد نه این جوری باشه

چی بگم زندگیه دیگه میگذره

خسته ام میکنه گاهی

بگذریم ولی اصلا مهم نیست من کاره خودم رو میکنم

داشتم میگفتم اول از همه اسباب کشی مامان ایناست که چون قبلش یه سری کار تو خونه هه دارن معلوم نیست چقدر طول میکشه پس معلوم نیست کی کارشون تموم میشه ! خب این یعنی اگه اول اسفند یا بازم دیر تر برن من خونه تکونیمو کی انجام بدم !

خب بهرحال من هم بعد از چهار سال خونه تکونی دارم

آخه ساله اول که تازه جهاز برده بودم و یه نظافت سطحی کافی بود ساله دوم تازه اومده بودیم این خونه ساله سوم بنایی کردیم و بازم خونه تکونی نداشتیم ولی امسال خونه تکونی دارم در حد خدا ظاهر همه چی خوبه ولی خب میدونم پنجره ها و پرده ها چقدر کثیفه زیره تخت وااااااااااااااای نگو فرشا باید شامپومن کشیده شه سرویسها هست تمام کابینتها باید از ته تمیز شه خدایا

میدونید من خیلی خونه تکونی رو دوست دارم و بهش اعتقاد دارم چون باعث واقعا لازمه سالی یه بار همه جا از ته ته تمیز شه

خب بعد از اونم جراحی قلب مادر همسریه که اونم زمانش معلوم نیست !

ولی احتمالن تو همین هیری ویریه!

بعد از عید کلی مهمونی دارم

یه شب مادر بزرگم اینا رو باید بگم چون تاحالا بعد این همه وقت یه وعده هم خونه ما نبودن!

یه شب دایی همسری

یه شب دوستام ( شایدم یه دوره دخترونه باشه )

تازه ارشد آزادم شرکت کردم باید درسم بخونم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کی نمیدونم !

حالا با این احوال من ولی خوبم و سعی میکنم استرس نداشته باشم

تازه معاونمونم باز عوض  شد فکر کن!

| چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠ | ٧:۱٥ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دیروز چهارتا بانک رفتم

واقعا آدم این بانک ملی که میره تازه میفهمه بانکهای جدید چه نعمتی اند!

پرسنلش داشتن باهم دعوا میکردن !‌انگار نه انگار شونصد نفر تو صفن !

پینوشت جهت ادامه بحث قبلی: حالا به جز توضیحاتی که تو کامنت دونی پایین دادم بگم بابا من منظورم خوده نهال و اینا نبود منظورم اون حسه بود !‌ حس سرخوشی نوجوونی و اولها اینا!! بعدم کلا نوجوونا چشماشونو رو خیلی چیزا میبندن دیگه مگه نوجوونی خودمون یادمون رفته یه لحظه برین به اون دوران !

بعدم اگه تا دیشب یکمی هم دلم برای سمر میسوخت دیگه نمیسوزه دختریه کلفت ندیده!

اصلا یکی از دلایلی که برگشت خونه این بود که شنید نهال دکور خونه رو عوض کرده و کارگرها هم فکر میکنن دیگه نمیاد! وای خیلی برخوردش بد بود خیلی دیشب دلم به حال کارگرها سوخت آخه گناه دارن بخصوص من عمو سلیمونو زنشو خیلی دوست داشتم بین خوردمون باشه از اون دختره جمیله زیاد خوشم نمیومد ولی خب گناه داشتن دیگه

هیم میگه من خانم این خونه ام من فلان

نه میتونه از پوله ادنان بگذره نه از فلان مهند ببخشیدا!!!!!!!!!!!!!!!!

آی حرص خوردم خب تو که رفته بودی دلتم پیشه شوهرت نبودتمومش میکردی دیگه برای چی موندی برا چی به خاطر پول زنش شدی میرفتی دنبال عشق و عاشقی واقعا دختر همون فیروزه خانمه ! ولی از یه کاراییشونم خوشم میاد خیلی زبلن

| دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | ٧:٢٦ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

امروز میخواستم یه پست خیلی طولانی بنویسم از هفته قبل

ولی امروز حالم خوشه هم از خبری که کله سحری از یکی از بچه های وب که شاید دوست نداشته باشه اسمشو ببرم و صاحب یه میوه بهشتی شده شنیدم خیلی سرخوشم و خوشحال و هم به خودش هم به همسرش خیلی خیلی تبریک میگم امیدوارم که صحیح و سالم و صالح به دنیا بیاد و زیره سایه شما بزرگ شه و همیشه براتون سرشار از شادی و نعمت باشه دوست خوبم

بعدم از دیدن لحظات فیلم دیشب عشق ممنوع بود

وای چقدر حاله نهال خوب بود عزیزم چقدر لذت میبرد خیلی براش خوشحال بودم البته ته دلم تلخ بود از اینکه میدونم آخرش چی میشه ولی یاده خاطرات اول خودمو همسری (‌عشقم ) افتادم

خیلی اون لحظات اولینها شیرینه خیلی

هنوزم یادم میفته یاده اون بوسه یواشکی تو راهروشون یه بغض غریب تو گلومه با شادی

خیلی حالش خوب بود و داشت لذت میبرد به خواستش رسیده بود گریهماچولی کاش دوام داشت ثمر بیشعوووووووووووووووووور ازش متنفرم

| یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ | ٩:۳٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |