Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

خب دیروز با همسری رفتیم باغ سپهسالار که من برای خودم یه نیم بوت بگیرم برای اداره آخه اونی که برای ادارم بود زیپش خراب شده بود البته اگه روحیم مثل قبل بود شاید بازم استفاده میکردمش! به خودم گفتم وا دختر خب کار میکنی که خرج کنی دیگه ! حالا که این ماه یکمی ته حسابت مونده و برای خونه هم قابلمه وماهیتابه ات رم گرفتی خب برو برای خودت یه بوت بگیر ! همیشه صبر میکردم و بهمن ماه میگرفتم! خب اون وقت حراج بود و خب یه چند روزی میپوشیدم و میموند برای سال بعدولی امسال گفتم گور بابای پول دلم میخواد خوشتیپتر باشم !

این شد که بعد از اداره رفتم به سوی خرید

چیزی که چندماهه نرفته بودم هم بیماری و هم نداری!

ولی باخوشحالی دیدم که حراجها شروع شده منم یه بوت خوشگل گرفتم بایه چکمه جینگیلی اسپرت برای بیرون خیلی خوشحالم

چون چکمه ام پاشنش بلند بود و نمیتونستم همه جایی بپوشم ولی الان یه چکمه دارم که همه جا میشه پوشیدش

آهان یادم رفت بگم دیروز تمام روز داشتم به این فکر میکردم که آخره هفته بیخیال همه چیز (‌سفر مامانم بیماری مادر شوهرم و غیره ) بشیم و با همسری بریم شمال یه پنجشنبه وجمعه باشیم و برگردیم

و تمام روز داشتم حال میکردم

ولی وقتی موقع برگشت به همسری گفتم گفت نه این هفته نه بزار ماه صفر تموم شه ! آخه معتقده که ماه صفر خیلی سنگینه !‌چه ربطی داره ! به رانندگی افتضاح این روزهای همسر من !

اینجا بود که یهویی تمام انرژیم تخلیه شد! اصلا احساس کردم باعث تمام شاد نبودنم همسریه!‌همش حرصم میده همش فکر میکنم افکارم رو مسخره میکنه !

ولی خب در اصل اینطوری نیست و فقط احساس منه

داشتم میگفتم اینجا بود که با وجود همه اون خریدهای عزیزم دپرس شدم

البته همسری شب وقتی تو تخت مثل هر شب داشتیم روزمونو مرور میکردیم و گپ میزدیم وقتی ازم خواست تا دردودل کنم تا خالی شم !‌بهش گفتم گفت خب بریم ولی من دیگه دوست نداشتم بریم چون تخلیه انرژی شده بودم

همشم هی داره برنامه میزاره با یکی از همکاراش و خانمش بریم

خب من هیچ کدومشونو تاحالا ندیدم و برای یه مسافرت دو روزه که برای استراحتمه دوست ندارم با دو نفر که ندیدمشون وخودمم میشناسم همیشه تا یه مدت رو درواسی دارم بگذرونم

خلاصه انقدر دیشب غرررررررررررررررررر زدم که حدنداشت اصلا حالم خوب نبود

الان دلم فقط یه دوشه آبگرم میخواد بعدم تخته خوابم و لحاف گرمم

راستی همین الان الان چون یه کوچولو  سرما خوردم دلم چای میخواست انقدر مثبت اندیش شدم که خدماتیمون برام چای آورد!

آخه اینجا باید کلی التماس کنی تا چای برات بیارن چون ما دفترمون تو طبقه اول ساختمان اصلی و آبداچیها بالا هستند و چون ما سه نفریم و چای ساز هم داریم سعی میکنن برامون چایی نیارن ! ( کی گفت تنبلی میکنن! )

خدایا بابت این که همیشه دوستم داری شکر گزارم و بابت اینکه داری کمکم میکنی که خوب شم خیلی خیلی شکرگزارترم

| سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ | ۸:٢٥ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب میتونم بگم امروز چون اصلا حاله کار کردن نداشتم تو شرکت اصلا کار نداشتم البته کاره فورسی هم نداشتم ولی حالش نبود

دلم میخواست چندتا کاره شخصیم رو انجام بدم و هی حرف بزنم !

وقتی خدماتیمون کاری که بهش گفتم رو انجام نداد حرص نخوردم گفتم به جهنم و به مدیرم هم اعتراض کردم ( درحالی که قبلا هی حرص میخوردم چرا این خدماتی که به ما دادن اینطوریه ! ) باور کنید

کیفم رو برداشتم و گفتم من کار دارم برم تا جایی و بیام اصلا وای نستادم تا ببینم چی کار میکنه که حرص بخورم

با همسری بعداز اداره رفتم قابلمه و ماهیتابه تفال گرفتم , دمه دستی هام خراب شده بود یه قابلمه و مایتابه و شیرجوشم (‌یا همون روغن گردون قدیمیهام ) خراب شده بود

خب من تو جهیزیم یه سرویس چودن داشتم یه سرویس تفلون و یه سرویس لعاب !

لعابم که زیاد استفاده نداره به جز مواقعی که احتیاج به قابلمه زیاد داشته باشم

صحیح و سالمه به جز یدونه کوچولوش که یه آدم بیشعور که بهش غذا داده بودم خرابش کردو معذرتم نخواست

اما سرویس چودن و تفلونم فقط این دمه دستیهاش یعنی این فسقلی هاش (‌کوچکترین قابلمه و ماهیتابه شون ) خراب شده بود یعنی یه چندتایی خط افتاده بود که باباییم میگه باید عوض شن

منم شروع کردم به تحقیق و متوجه شدم چدنها کی گفته چدنن! همه آلومینیوم رنگ شده اند ! تفلونهای دیگه هم که تکلیفشون معلومه !

استیلم که میچسبه ! و اما قابلمه مسی ها که متاسفانه نمیدونم تو مخ سازنده اش چی بوده ! البته چینی جماعت بیشتر از این حالیشون نمیشه ( چیه فکر کردین واقعا برای فرانسه و انگلستان و ایتالیا ایناست ؟ نه خیر این ایرانی ها میرن یه شرکت تو اون کشورها ثبت میکنن بدون مکان و اینا یا میرن پول میدن از برندها لیسانس میگیرن ! بعد چین تولید میکنه میان ایران تحت لیسانس یه شرکت گمنام در فلان کشور اروپا به ما قالب میکنن )

بگذریم داشتم میگفتم بیرونشون مسیه !‌داخلشون استیل خب فایده نداره که من به مسش احتیاج دارم خب

بعد موند قابلمه های تفلون جدید تفال که میگن (‌البته اگه راست بگن ) سازگار با بدن ! و پلیمرش برای بدن ضرر نداره ! منم رفتم کلی برای این دوتا دونه پیاده شدم !

ولی میخوام زندگی کنم

اصلا هم حرص نخوردم اصلا برای چی پس انداز کنم به وقتش پولش میاد بیخیال

تازه دلمم یه ویفر میخواست خریدم و خوردم و با طعمش حال کردم

اومدم خونه و کلی چیز میز جمع کردم که ببرم شهریار بدم به یه خانواده ندار

این هم یه شکرگزاریه

عشق ورزیدنه

میخوام بسته بندی کنم با یه سری وسایلی که بابام اینا میخوان ببرن براشون بفرستن ببرن

تازه میخوام کمدمم مرتب کنم

با همسری یه کمی استراحت کردم بعد رفتیم پارک یکمی راه رفتیم و من داد زدم بالا پایین پریدم

بعد یه چیزی خوردیم و اومدیم حتی گاهی که یاده مشکلات میفتم میگم مهم نیست خوب میشه چیزی نیست که دعاکنیدم دوستای خوبم احتیاج به انرژی دارم

عاششششششششششششقتم زندگی

من خوشبختم چون تورو دارم خدااااااااااااااااااااااااا

شکرگزار تمام الطافتم تا الان خدا جون تا امروز خیلی کمکم کردی ممنونم

و مطمئنم از امروز به بعد بیشتر و بیشتر خواهد شد

| یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ | ۸:٥٠ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

با همسری هم صحبت کردم بدون رو درواسی دیگه با کسایی که اعصابمو خراب میکنن نه رفته آمد کنیم و نه ببینمشون یعنی کامل از زندگیمون حذفشون کنیم وسلام

خوشبختانه همسری کاملا منطقی با قضیه برخورد کرد

دیگه فقط کاری رو میکنم که ناراحتم نکنه

هرچی ناراحتم کنه باهاش برخورد کنم

دیگه میخوام خوشی باشیم

تغییراتی کردم از همه حال وقتی حال کاری رو نداشته باش انجامش ندم

××××

زندگی رو دارم یه طوره دیگه میبینم

پنجشنبه صبح وقت ازمایش داشتم

جای ناراحتی رفتم جلوی بخش زایمان ( که روبروی آزمایشگاه بیمارستان پیامبران هست ) قشنگی زندگی رو دیدم

و بین دوتا‌آزمایشم که یه ساعت فاصله داشت با همسر رفتیم تو پارک از هوای قشنگ لذت بردم و با خدا راز و نیاز کردم و شکرگزاری کردم

بعد از آزمایش دوم هم رفتیم کاکتوس تو جاده امامزاده داود خیلی چسبید راستی حامدکمیلی رو هم دیدیم خیلی باحال تر از تو فیلمه اصلا از اون ابرو های پک و پهنش خبری نبود

جمعه هم چون این کار سبکم میکرد رفتم و به کتابخونه خودم و داداشم تو خونه مامانم اینا رسیدم و جمعش کردم برای اسباب کشی کلی خرت و پرت ریختیم بیرون

یه عالمه کتابم باید ببریم اهدا کنیم کتابخونه

شبش چون حال نداشتم خودمو اجبار نکردم برم هیئت چون به مامان قول داده بودم ببرمش اون هیئتی که خب یه جوره خاصیه و توضیحش مفصله الان نمیتونم بگم

فقط اینو بگم که صاحب خونه اون هیئت یه خانمه خاصیه با خلوص و انرژیه زیاد

یه شخصیه که از مرگ برگشته

سه روز مرده بوده ! و تو سرد خونه بوده و جالب اینه شرایط طوری شده که نتونستن دفنش کنن و بعد تو خواب امام حسین رو میبنه و بر میگرده و زنده میشه!

خب تا زمانی که از نزدیک ندیده بودمش باور نداشتم ولی به حدی این زن انرژی داره که میگیرتت

حالا دیگه هرسال اربعین هیئت داره یه خونه ساده و کوچیک ولی یه حاجت هایی میده ببین که البته با انرژی که این زن تو خونه ایجاد کرده هر کسی میتونه به آرزوش برسه حتی اگه کسی به امام حسین و انرژی اونم اعتقادی نداشته باشه ولی من اعتقادم اینه که انرژی این زن به امام حسین وصله

چندتا خانم هستند که از یه محله خیلی دور میان که خواب دیدن تو خواب ادرس این خونه رو بهشون دادن و اومدن یکیشون برای خودم تعریف کرد یه خانم پرستار سرطان داشته میگه تو خواب بهم گفتن برو روزه اربعین تو این خونه شفا میگیری و واقعا خوب شده بود ! دنیاییه برای خودش

خلاصه که به مامانم قول داده بودم ببرمش چون مامانمم خوابشو دیده بود جالب اینه که خانمه رو دید گفت همین شکلی بود تو خواب حتی خونشم همون شکلی بوده !

ولی گفتم نمیتونم الان ببرمت فردا میبرمت خانمه رو ببینی

و خوابیدم و امروز بردمش کلی باهم حرف زدن و مامانمم انرژی گرفته بود میگفت باورم نمیشد الان که دیدم میتونم باور کنم

خلاصه اینم از امروزمون

الان من یه فلفل متحولم

پینوشت : اونایی که سئوال کردن و آدرس اون خانم رو خواستن راستیتش قسم داده آدرس ندین
میگه هر کسیو خود امام حسین بخواد میاره
مامان منم خواب دیده بود که رفته باورتون نمیشه دقیقا عین جا رو دیده بود !
مادر شوهرمم 10 ساله پیش خواب دیده که با برو بچه اش داره میره
البته فکر نکنین باباجان امام زاده است

هر کس خواستو واقعا نیت داشت تودلش برای خونه خورشید خانم ( اسم خانمست ) یه چیزی یه مبلغی نذر کنه ایشالله اگه براورده شد ساله دیگه براش ببره
اگه براورده شد که ساله دیگه اربعین خودم مخلصشم هستم آدرسو بهش میدم میدونین خانمه از یه چیزایی خیلی ناراحت میشه میگه همه اعتقادندارن بعضیا میان فکر میکنن من شفاشون میدم بعضیا میان تحقیق ببینن چه خبره
شفا دهنده کس دیگست من کی هستم

خدا شفا دهنده است و اینا به خاطر این چیزا ناراحت میشه
ولی کاری نداره از راه دور با نیت برای خونش نذر کنید ساله دیگه یه هفته مونده به اربعین یه خبر بدین میبرمتون ایشالله که جواب بگیره

| شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ | ٧:۳۳ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب الان دارم از دکتر میام

همین فوق تخصصی آخری که رفتم !!

برام یه سری آزمایش نوشته بود و سونو انجامدادم

بردم بهش نشون بدم

خیلی جالبه منی که 6 ماهه رژیم دارم و اصلا چیزی به عنوان مصرف غذای چرب و روغن دیگه برام معنی نداره

دیگه بیسکویت و شکلات و اینا دیگه طرفمم نمیاد

تی ری گیریسدم بالاست (‌درحالی که قبل رژیم همه چیز نرمال بود )

آنزیمهای کبدیم خیلی بالاست ( درحالی که قبلا نرمال بود)

و جالب اینه که سونوگرافیم کبدم رو نرمال گزارش میکنه !

بازم برام آزمایش نوشت!

خسته شدم از این همه آزمایش

چرا باید بگم مهم نیست بابا جان از عید تو آزمایشگاهم میانگین هر ماه دوبار آزمایش دادم !

خسته ام خسته

شیلا جون تورو خدایه چیزی بهم یاد بده برای فنگشویی اطرافم

دیگه خسته شدم میدونمم از چشم زخم جاریمم هست

 

 

خواهش میکنم راهنماییم کن هرکس دیگه ای اگر هر چیزی هم بلده بهم یاد بده

و یه چیزی بگم نمیتونم از زیره کفش بی صاحبش چیزی رو بکنم اگه اینو میخواید بگید چون حواسش به همه چیز هست

| چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب دیشب همسری ساعت 9 اومد خونه شام خورد و عشق ممنوع دیدیم

در همه این شرایط من یه آدم دیونه شده بودم ! برای خودمم عجیب بود چون همسری گفت حال مامانم خوبه!

ولی من اضطرابی داشتم وصف نا شدنی

دیدی گاهی دلت مدام شور میزنه طوری که عصبیت میکنه ؟ دقیقا همون طوری بودم ساعت 10:15 به همسری گفتم زنگ بزن حاله مامانتو بپرس

زنگ زد

خواهر شوهری گفت آمبولانس اومده !

شدت تپش قلبم زیاد شد اضطرابم الکی نبود قلبم گواه اشتباه بهم نمیده  . یاده زمانی افتادم که آمبولانس اومده بود و مامان بزرگم حالش بد بود

همسری بلند شد لباس پوشید که بره و من خواهش میکردم که منم ببرد دارم از از استرس میمیرم

نبردم

برای اولین بار شب موندم خونه

همسری میگفت بخواب ولی کو خواب تایه جا آروم میشستم همش فکرای بد میومد سراغم دسته خودم نبود

بلند شدم کله خونه رو دستمال کشیدم ! ساعت چنده یازده

رفتم تو دستشویی اونجا رم حسابی ضد عفونی کردم ! زنگ زدم همسری گفت بیمارستانن با آمبولانس برده بودنش بیمارستان مهر

دیگه حالم بدتر شد

باز یاده مامان بزرگم

سجاده پهن کردم گریه کردم دعا خوندم امن یجیب...

آروم شدم انقدر که احساس کردم الان همونجا خوابم میبره

دیگه خبری از اضطراب نبود 

رفتم تو تخت خوابم برد

الان بیمارستانه

| سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب الان من تنهای تنها تو خونه ام !

و از تنهایی دارم فیلم مزخرف پنجره رو میبینم از شبکه سه!

همسری رفته خونه مامانش اینا

از صبح انگاری باز دمای بدنش اومده پایین

من نمیدونم چرا اینا انقدر دنبال ماجراند منتظر چی هستن نمیدونم

هی من میگم بابا بخوابونین بیمارستان اون کاری که میخواین بعد یه ماه استرس انجام بدین الان انجام بدین انگار نه انگار

البته استرس که چه عرض کنم

الان برادر شوهران گرامی با وجودی که بچه هم دارن و همسرشون تنها نمیمونه در منازل خودشون حضور دارن و من تنها تو خونه ام

خب شما که غریبه نیستید همه میدونن تو فامیلمون که من از تنهایی در شب میترسم

بخصوص که الان مریضم هستم و یه ترس دیگه و اون گرفتن ناگهانی دردم هم هست !

روم نشد برم خونه مامانم اینا

خب تازگیا خیلی رفتم نمیدونم معذب بودم و الان خونه ام

از طرفی خیلی خیلی نگران حال مادر شوهر هستم و از طرفی به خودم هی میگم احمق حرفا و کاراشون یادت رفته آخه تو چرا انقدر باید حرص بخوری و استرس داشته باشی طوری که بعدازظهر که اومد خونه نتونستم بخوابم

همسری بعدازظهر گفت توام باهام بیا خونه مامانم ولی از اونجایی که این چند روز خیلی خسته شده بودم گفتم باید برم خونه و گفتم نه

یه تصمیمی از دیشب گرفتم که دیگه چیزی رو تو دلم نریزم و بگم

و خودم راحت باشم شاید حالم بهتر شه

ولی بازم از استرس خوابم نبرد!

از یه جهت میگم از دست خودم حرصم در میاد از جهتی میگم خب پدر و مادر بچه رو برای این روزاشون آوردن و براش زحمت کشیدن

هرچقدر هم گاهی بد بشن الان باید بچه اشون بره دیگه . همش میگم خب منم دوست ندارم برادر یا پسرمو یکی بیاد ببره یا خیلی افکار دیگه

خب مامانم چیزی جز این بهم یاد نداده!

ولی خب منم تنها میمونم چی کار کنم یه هفته است قراره بریم جواب آزمایشاتمو از آزمایشگاه بگیریم امروز قرار بود بریم آتلیه عکسامونو انتخاب کنیم ولی ...

خدا رو شکر میکنم همسری خانواده اش براش مهمن

ولش کن همش میگم همه کار رو میشه انجام داد ولی معلوم نیست تا کی اونا هستند بزار همسرم حسابی باهاشون باشه

ولی خب کی میدونه چی میشه از کجا معلوم که منم یا هر کس دیگه هم تا کی هستن!

وای چقدر ذهنم بهم اومدم اینجا یه مشت اراجیف نوشتم رفتم

| دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ | ٧:٠۱ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

شنبه همش تو این فکر بودم که حتما بعدازظهر میرم و تامیرسم خونه یه دوش میگیرم و میخوابم!

اما زهی خیال باطل!

ساعت 2 و نیم بود که برادر شوهرم با دفترچه بیمه وارد دفترکارم شد!

اعصابش داغون بود !

ظاهرا زنگ زده بود خونه مامانش اینا ( مادر شوهرم جمعه ترخیص شده بود ) و مادر شوهرم از اونجایی که پشت تلفن خودشو بیشتر به مریضی میزنه خیلی شل باهاش حرف زده بود و این بدبختم ترسیده بود

گفت من دارم میرم دانشگاه (‌گفته بودم که تو دانشگاه هم تدریس میکنه این برادر شوهرم و ایضا همکار خودمونم اینجا هست !‌) دکتر قلب مامان رو پیدا نکردم ببین تو میتونی پیداش کنی؟ داروهای مامان رو باید تایید کنه !

خلاصه کلی دلداریش دادم و گفتم باباجان باید زودتر یه فکری بکنید بخوابونینش بیمارستان و جراحی کنید خیال همه راحت شه ولی به خودش و دخترش روزه عمل نگین و اینا که خلاصه یه کمی خیالش راحت شد و رفت

البته همه نگرانی ها متوجه این قضیه بود که بعد از عمل کی میخواد از این 6 ماه مراقبت کنه تا سره پا شه که من ( آره خود فسقلی خودم ) گفتم خب پرستار میگیریم بی منت هم زندگیشو جمع میکنه هم خودشو هم منتی سر کسی نداره ! نهایت وظیفه بچه است این کار 5تاهستید هر کدوم 100 تومن در ماه بدین حله !( آخه مادر شوهره یه مقدار در این مورد ها خسیسه قضیه همون گاهی از ته سوزن رد میشه گاهی ازدروازه رد نمیشه است )

بعد هم شروع کردم به گشتن دنبال دکتر ( کلا استاد پیدا کردن افراد در هر نقطه جهان که باشن هستم نیشخند     ) خلاصه مطب که اگه اونروز بود که مطب هنوز نیومده بودن انقدر گشتم تامتوجه شدم 4 به بعداون روز مطبه

حالا کجا بالاتراز پارک ساعی تو ولیعصر بدون جای پارک و یه طرفه !

بعد اداره با همسری رفتیم اونجا با بدبختی پیداش کردیم و کار انجام شد و همسری گفت میخوام برم یه سرم مامانم رو ببینم ( خب کی دلش میاد به همسری که مامانش مریضه ، دلش تنگ شده ، بغضی شده ، مظلومانه هم میگه بگه نه!!!!؟ ) گفتم باشه و رفتیم دیدن مادر همسری در یه محله به سمت شرق و ایضا پر ترافیک!!!!!

ساعت حدود 6 رسیدیم اونجا دیدارها تازه شد و خبرهای بد مخابره شد !

ظاهرا جاری دومی که معرف حضور بود در دوران عقد فتنه ها بر پا کرده بود و کلی زیرابه کله جاری ها رو میزنه و اینا و از زمان عروسی من قطع رابطه بودن دوباره ارتباط را شروع کردن

و جالب اینه که خودش و خانوادش هرچی از دهن مبارکشو بیرون آمده بود نثار مادر شوهره کرده بودن ولی مادر شوهره تا اونا اومده بودن دیدنش تو بیمارستان انگار اتفاقی نیفتاده کلی تعریف کردن ! البته من به روشون اوردم و همینطورم خواهرشوهرم غر زد سرش ولی کو گوش شنوا! آخه این جاری محترم اهل خوروندنی های مادر شوهر لال کنو جاری خفه کن و اینا کاملا هست ( به قول ملودی) خلاصه یه سری آجیل مادر شوهر لال کن داده بود به اینا که اینا نوش جان کردن ( توجه کنید یه چیزی آورده بود که مادر شوهر با وجود قند بتونه بخوره

و منو همسری هم ندونسته چندتا خورده بودیم که تا مادر شوهره گفت اینو اونا آوردن منو همسری کشیدیم عقب و من نا خودآگاه گفتم یا ابوالفضل!

آره چرا به روی خودم نیارم

دیشب داشتم با همسری صحبت میکردم و از اینی که من تو این دوسال نه تونستم جواب اینا رو بدم نه تو محل کار خب انقدر ریختم تو خودم که شدم این !

خلاصه داشتم میگفتم یه یه ساعتی هم اونجا بودیم و بعد اومدیم سمت خونه همراه ترافیک همسری گفت چی میخوری سره راه بگیرم راستیتش دیگه حالم از غذای بیرون بهم میخورد البته پولشم شرط بود

گفتم هیچی بریم سره راه از قصابی جوجه کبابی بگیریم من تو تابه درست میکنم

ساعت 7:40 رسیدیم خونه

تا از در رسیدیم جوجه ها روچیدم توتابه و بعدسالاددرست کردم و دوبارم تازه لباس ریختم تو ماشین چون واجب بود !

یه مقداری هم خونه رو باز مرتب کردم ( نمیدونم چرا تازگیا هرچی جمع میکنم جمع نمیشه )

شام خوردیم ظرفشویی زدم و دیگه داشتم غش میکردم

همسری لباسها رو پهن کرد و خوابیدیم

دیروزم تو اداره کار زیاد بود تا 4 شرکت بودم بعد رفتم خونه مامانم اینا تا الباقی اون کمد دیواری رو سرو سامون بدم

بچه ها براتون تعریف نکردم البته شاید قدیمی قدیمی ها در جریان باشن

گاهی مجبورم خیلی کارها رو جای مادرم انجام بدم و کاستی شو بپوشونم چون مامان من چشماش خیلی ضعیف شده الان چند سالیه که برای رفت و آمد و مثلا همین جدا سوا کردن خیلی وسایل و ... چیزها احتیاج به کمک داره

اگه نرم و نکنم که نمیشه خب خیلی کارها زنونه است و مردها شَلم و شولوا انجام میدن باید ظرافت زنانه باشه خب خیلی مشکلات و محدودیت وجود داره

اصلا این کمد دیواری ها مامانم چندین ساله یه سری بقچه و ساک و که نمیدونستیم توش چیه یعنی یادمون نبود رو با خودش حمل کرده بود ! دیگه این بار نزاشتم گفتم اونجا از اینجا کوچیکتره کجا میخوای بزاری کلی خاطره زنده شد و خیلی چیزها رو دوباره ریختیم بیرون و طبقه بندی کردم تا اونجا راحت باشیم

حالا خیلی کارا مونده

هر روز داریم با مامان نقشه میکشیم چی رو کجا بزاریم چی بازم باید بخریم چی رو باید بدیم بره بیرون از وسایل ووو

تا الان به این نتیجه رسیدیم که کله اتاقه داداشه باید وسایلاش بره از تلوزیون گرفته تا کتابخونه ودراور و فرش و همه چی به جز میز کامپیوترش!

خدا رو شکر خیالم از بابت این کمد دیواری راحت شد و موند یه کمد دیواری دیگه که اون مثل این نافرم نیست!

البته یه سری وسایلم بابام قبلا جمع کرده که اصلا نه من نه مامانم میدونیم چی بوده ؟ و اونجا که رفتیم کجا باید بزاریم چون برای بالای کمدها بوده!!!!!!

خلاصه که اینم از این دیروزم حسابی کار کردم و خسته شدم

یعنی داغون شدم دیگه

 

 

| دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ | ٧:٥٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب هرچی بگم هفته پیش سرم شلوغ بود کم گفتم !

مادر شوهر بیمارستان بود و هر روز با خواهر شوهرم میرفتیم دیدنش و یه یک ساعتی سره پا وای میستادیم و باهاش حرف میزدیم تا روحیش خوب شه و حوصله اش سر نره خب نصفشو تو سی سی یو بود و حسابی حوصلش سر میرفت هی میگفت هر یه ساعتش 10 ساعت میگذره ووو

خلاصه هر روز رفتم به جز پنج شنبه و جمعه این هفته که واقعا پاهام درد میکرد و حال نداشتم

بعدم مامانم اینا هم اسباب کشیشون دیگه نزدیکه ایشالله وسایل اوناهام باید جمع شه

پنجشنبه رفتم اونجا دیدم بابایی کمد دیواری رو ریخته وسط اتاق انقدر که مامان هی میگه دیر میشه البته اینطوری بهتر خستگی جمع کردن تو جونمون نیست اونور راحت باز میکنیم .

خلاصه بابامم حسابی سرما خورده بود بهش گفتم بابایی شما برو من جمع میکنم انقدر حالش بد بود که رفت وگرنه مگه غیرتش اجازه میده کسی جاش کار کنه !

خلاصه که کلی وسایل اضافی رو ریختیم بیرون و یه 10 تا کارتونم جمع کردم فقط از یه کمد دیواری اونم نصفش!!!!

خدا به داد برسه با این همه وسایل مامان

حالا اگه جون داشته باشم امروزم برم بقیه کمد دیواری رو بریزم تو این هفته باید کتابهای داداشی رو هم جمع کنم آخه گناه داره بابام اینا هی بهش میگن وسایلت رو جمع کن اونم امتحان ارشد داره ماه دیگه همش استرس اونم داره برم وسایلشو جمع کنم دیگه کسی بهش هی نگه

راستی سونوگرافی هم داشتم برای این که ببینم اوضاعم چطوریه ؟ یه جا بود میدونستم سونوش شبانه روزیه و خوب شبا هم خلوته و هم صف وایسادن و غیره نداره ساعت 3 نصفه شب با همسری رفتیم اونجا که مردک هی گفت هیچی معلوم نیست و از این حرفا دلم میخواست خفش کنم !!!

دیگه صبح رفتیم دوباره بیمارستان ابن سینا بغل گوشمون تو میدون آریا شهر (‌اون یکی خیابون مطهری بود ) یه آقای ماهی بود که حد نداشت همه چیزو با دقت تمام نگاه کرد خدا خیرش بده صد بار کلیه هامو چک کرد ظاهرا سنگ کلیه ام خیلی ریز شده وبیشترش رفته ولی سنگ صفرا همچنان به ما لبخند میزد! البته بچه ها فکر کنم درده بیشترش از معده ام ! چون دیروز که این آقا داشت با دقت نگاه میکرد وقتی رسید به معدم فشار داد دستگاهشو دادم رفت هوا!!!!!!!! یعنی همینطور از چشمم اشک میومد

گفتم وای تورو خدا درد دارم ! گفت اینجا معده ات ها ! نکنه به خاطر داروها معده دردم گرفتی؟ گفتم نه همینجا درد میکرداز اولشم !  حالا قراره باز برم پیشه دکترم با آزمایشها و سونوگرافی جدید و البته با گفتن این موضوع دعام کنید انرژی مثبت احتیاج دارم

راستی دیروز سالگرد عقدمونم بود

چهار ساله مال هم شدیم

بعد سونوگرافی تندی صبحانه خوردم و دویدم اپی همونجا هم اصلاح وابرو و اینا تا ساعت یک و نیم اونجا بودم وقتی اومدم خونه دیدم همسری تو فر ماهی درست کرده چه ماهیی با سیب زمینی تنوری (‌بدون پنیر ) انقدر حال داد بعدشم رفتم حموم و حسابی خوشگل کردم و رفتیم آتلیه ( آخه برای سالگرد ازدواجمون عکس نداخته بودیم )‌این سری اسپرت انداختیم از آتلیش بدم نیومد حالا باید کارشونو دید

بعدم مهمون من رفتیم رستوران پیازچه وقتی فهمیدن سالگرد ازدواجمونه برامون کیک آوردن مهمون رستوران ! خیلی حال داد بعدم شام خوردیم بگم اصلا از غذاشون خوشم نیومد البته ما مرغ سوخاری خوردیم شاید پیتزاهاشون خوب باشه و بعد اومدیم خونه و من یه مقدار خونه ترکیده شده ! که حسابی بهمش زده بودیم برای رفتن به آتلیه مرتب کردم و بعد هم غش کردیم

دیروز واقعا روز خیلی بدو بدویی بود طوری که اصلا وقتی صبحش به این همه کار فکر میکردم حسشو نداشتم

وای خدا روزای عروسی چقدر بهم توان داده بودیها

امروز صبحم زوداومدیم سره کار آخه همسر جونی آزمایش خون داشت چکاب دوره ای ایشالله همیشه سلامت باشه

پینوشت : نگار جون من همچنان منتظر جوابت هستما

| شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ | ۸:٥۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

بچه ها تو جمعمون تو این کسایی که میان و بهم سر میزنن یا کسانی که خیلی وقته هم دیگرو میشناسیم ولی از اعتقادات هم خبر نداریم

کسی هست بین شما که بهایی باشه ؟ یه کاری دارم اگه هست و نمیخوادم کسی بدونه برام خصوصی نظر بزاره فقط با یه آدرسی ایمیلی چیزی مرسی

| شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠ | ۱:٥٠ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

این روزا یعنی به حدی مشغله دارم که حد نداشت

مامان همسری حالش بد شد و بعد از سه روز کش مکش به هر حال بردیمش بیمارستان م ه ر و با وجودی که چندتا متخصص تو این روزها دیده بودنش ولی تشخیص نداده بودن که 2 رگ قلبش صد در صد و یکی 80 و خورده ای گرفته ! ولی بیمارستان م ه ر تا دیدنش گفتن باید سریعا آنژیو شن و جالب اینه که ماه قبل هم برای چکاب کامل یه بیمارستان خصوصی دیگه هم خوابوندمش و دکترها گفتن کاملا سالمن! مگه میشه یه رگ یه ماهه که 100 در صد نمیگیره؟! خلاصه تو این چند وقت قشنگ دستم اومده  که اوضاع بیمارستانها و دکترها خرابه دوستای گلم خیلی حواستون باشه

راستی از مشکل خودم بگم به اصراره یکی از همکارام رفتم پیشه یه دکتر گوارش دیگه بهم گفت خب درسته سنگ صفرا داری درسته که دردم داری ولی از کجا معلوم مال سنگ صفراته؟!!

راست میگفت آخه من سنگام خیلی ریزه و صفرامم اصلا ملتهب و ضخیم نیست! خیلی دکتر دقیقی بود

خلاصه که بهم یه سری ازمایش داد با چندتا قرص برای رفلکس معده و روده که اگه دردام تسکین پیدا کرد معلومه که دردها ماله جای دیگست چون هزاران نفر سنگ صفرا بدون علامت دارن

خلاصه که اینم از این

الانم خودم یه کاری دارم میکنم اگه نتیجه داد میگم

این هفته یه روز درمیون نرفتم سره کار انقدر حالم بد بود

راستی یکی هم رفته از زبون من به مدیرم حرف زده !!!!!!!!!!!!!! نمیدونم کدوم آدم از خدا بیخبریه! ولی من که ازش راضیم خدا هم ازش راضی باشه آدم مودبیه ولی من اداره دیگه برام مهم نیست از شرکت متنفرم این بیچاره چی کار کنه

خلاصه تصمیم دارم فردا باهاش صحبت کنم آخه این بنده خدا خیلی آدم خوب و مودبیه من چرا باید بگم ناراضیم ازش خدا رو شکر درک خوبی داره

خیلی ناراحت شدم

خلاصه اگه این روزها بهتون کم سر زدم به این خاطر بوده که خیلی مشغله داشتم عف بفرمایید

یه چیزی هم بگم یه پرده ای از یه گوشه از شخصیتم بر دارم من عاشق فیلم های قدیمی هندیم همونا که آمیتا باچان توش خیلی جونه همونا که تو خیلیشا هما مالنی خوشگل توش بود یا خیلی بازیگرهای خوشگل هندی مثل ساره دیوی وای یادش بخیر من با فیلم های احمر اکبر آنتونی - کلی - سهاک - شرابی - گنگا و جمنا - ملکه مارها - دل ( امیرخان بازی کرده بود ) شعله - ایمان و قدرت ( عاشقشم )‌ بزرگ شدم

تازگیا شبکه ایران بیوتی هر شب فیلم هندی میده و من حال میکنم بخصوص این فیلمهای قدیمی مثلا الان داره اکبر احمر آنتونی میده ای جونم

| جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ | ٩:۱۱ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خاتون عزیز

شما گفتی مامانت جراحی صفرا داشته

عزیزم تا چند وقت بعد از عمل درد داشت ؟ درداش قابل تحمل بود ؟

چقدر طول کشید به حالت عادی در بیاد؟

الان مشکلی ندارن ؟ خواهش میکنم بهم این اطلاعات رو بده

ایشون کله کیسه صفراش رو در آوردن؟

| یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

هر سال یلدا های خوبی داشتم خیلی شبه خاصی بود برام بخصوص شب شبه حافظ خونیه هر شب یلدا قبل ازدواجم موقعی که دبیرستانی و راهنمایی بودیم خونه مامان مامانم بودیم براشون فال حافظ میگرفتم و بعدها فاصله ها زیاد شد و خونه خودمون بودیم که مامانم بساطش همیشه کامل بود و خوش میگذشت تازه ساله اول ازدواجمونم برام شبه چله ای آوردن با بابا

ساله بعدشم رفتیم خونه مامان همسری اونجا هم خوب بود

ولی امسالناراحت

از صبح سمینار داشتیم و صبح زود چون خیلی فعالیت کرده بودم حالم خوش نبود

احساس کردم داره حالم بد میشه از صبح تا بعد از ظهر با سه تا قرص دردم تخفیف پیدا کرد

بعدازظهر بابام اومد دنبالم رفتم خونه اونا سرراه هندوانه هم خرید دیگه بساط کامل بود مامان لبو هم پخته بود انارم بود

رفتیم خونه حرف زدیم بیحال بودم دراز کشیدم با یه بالشت و پتو وسط پذیرایی!

بابا خواب بود دردم شروع شد باز قرص خوردم ( دکتر گفته بود ) ولی نه درد داره شدید میشه رفتم تو اتاقم سعی کردم کتاب بخونم ولی... شدید شد

داداشم اومد خونه گفتم زنگ بزن ببین همسریم کجاست داروام امروز گرفتم بگو بیاد

نزد

بابا بیدار شد گفت گوشیمو بدین زنگ بزنم

هی سئوال میکردن چطوریی ؟ اسم داروتو بگو بریم بگیریم الان بزن ؟ کجاست همسری؟

اولین بار بود که منو اینطوری میدیدن شاید نمیدونستن باید چیکار کنن

زنگ زدم به همسری

گریه میکردم گفتم بیا دارم میمیرم

اومد 7 هشت دقیقه بعد و من با گریه رفتم که آمپول بزنم

همراه بابا و همسری

تو درمانگاه دیگه به هق هق افتاده بودم دیگه آستانه تحملم اومده پایین

مسکن زدم درد کم شد اما حالم خوش نبود

برگشتیم خونه مامان اینا شام خوردیم و اومدیم خونه داروهام رو خوردم و خوابیدم

اولین سال بدون حافظ و آجیل بود

شب یلدای امسال من حسابی سیاه بود

| پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |