Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

یادمه قبلا ها وقتی مثلا ١٨ ساله بودم وقتی یه خانم یا آقایه ٣٠یا ٣١ ساله رو میدیدم به نظر دیگه طرف داشت جا میوفتاد و دیگه از حالت شلوغی هاش در اومده بود

ولی الان احساس میکنم اینطوری نیست

یا من بزرگتر شدم و به دیدم اینطوریه

یا نه واقعا نسلها متفاوتن و نسل ماها یه جورایی انگاری پختگی نسل قبل رو نداره

بعد میشینم پیشه خودم استلال میارم که خب مثلا ١٠-٩ سال پیش خانم و آقاهای ٣٠-٣١ ساله همه حداقل یه بچه ١٠ ساله داشتن ولی الان تازه زندگیشونو شروع کردن یا دارن میکنن و هنوز برنامه ای برای زندگی ندارن !!

و همین بلاتکلیفی ها باعث این میشه که دیگه جا افتادگی نسل قبل رو ندارن

نظر شما چیه ؟

| سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ | ۸:٢۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دیروز inbox ایمیلمو صفر کردم خدادتا ایمیل داشتم

و یه جورایی به کامپیوتر شخصیم سرو سامون دادم

خب جونم براتون بگه که اینجا که هستم دقیقا برعکس جای قبلیمه

اونجا همه کم هوش بودن و احمق

ولی اینجا خدایی من کم میارم پیششون هم رتبه های خوبی در آزمون ورودی شرکت کسب کردن

همه از دانشگاههای عالی با معدلهای عالیه فارق التحصیل شدن و فقط فقط پی ادامه تحصیلو پروژه و غیره هستند

تمام روز یا دارن کار میکنن یا دارن کتاب میخونن

اونم چه کتابهایی اکثرا زبان اصلی

همه قبلا یه جایی مدیری مدیرعاملی چیزی بودن و الان دیگه نشستن یه کنار و برو دیگه آخرشو نگاه کن 

دارم فکر میکنم اگه از اول ورودم به شرکت اینجا با اینا بودم الان کجا بودم !!

| یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩ | ٢:٥٩ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب به هر حال جابجایی ام تموم شد و خدا رو شکر عاقبل خوشی داشت

این مدت سعی کردم به وبهاتون سر بزنم ولی باید حسابی ببینم چه کارها کردین شما هم که پاک فلفل بانو رو فراموش کردید ! من بهتون سر نزنم شما هم نباید بییاد

نه شوخی کردم تمام این مدت انرژی های مثبتتون با من بود

به جایی رسیده بودم که فکر کردم دیگه تحمل اداره و آدم های مزخرفشو ندارم میخواستم بیخیال شم و برم خونه با خیال راحت زندگی کنم و خیلی چیزهای دیگه

یه ١۵ روزی هم رو هوا بود نامم منم خونه بودم و حالشو بردم وفریزر پر کردم و غیره

بازم ممنون از انرژی های مثبتتون دلداریهاتون و تو ایم مدت از حال راما خبر دار شده بودم فقط

البته بی معرفتی کردم و زیارد همراهش نبودم

دوباره عمل کرد و آخرین خبری که داشتم خوبه و بهتر از قبل شده امیدوارم جز برای به دنیا آوردن نی نی دیگه رنگ بیمارستان رو هم نبینه

شنبه این که گذشت سالگرد ازدواجمون بود - دوساله شدیم

خوشحالم که یکسال دیگه پیشت بودم همسرم

با تو بهترین و رویایی ترین لحظات رو تجربه کردم

ممنونم خدا بخاطر آرامش زندگیمون که تمام سختی ها رو با همسرم تونستم تحمل کنم

ممنونم و شکر گزارتم که بهم آرامش دادی

شب سالگردمون رفتمی رستوران شمعدان تو خیابان اسفندیار

پیشنهاد میکنم حتما امتحانش کنید خیلی رویایی بود برای شبه ما

یک پیانو زن داشتن که همراه با تزئین شمعهامی روی میزمون یه شبه خاطره انگیز رو برامون رقم زد

موهامم بُلُند کردم گاهی خوبه گاهی بد

نمی دونم ولی خب چون هر جا میرفتم موها بلند بود منم دلم میخواست

به زودی قراره بنایی داشته باشیم

خونه فسقلیمون احتیاج به بازسازی داره

که چون موقع خرید دیگه پولی برامون نمونده بود صبر کردیم تا بعد از شارژ مالی و تجدید قوا انجام بدیم بعد بریم سربازسازی از این نگم که خیلی خوب شد زیره خونه ما پارکینگ بود و واحد دیگری نبود وگرنه 100 بار تا الان پوستمونو کنده بودنکه حمامتون نم می ده

اینو نگم که خیلی چیزها همین طوری بود و  با خیلی چیزها ساختیم و سعی کردیم تحمل کنیم از شانس خوبمون همسایه طبقه بالاییمون یک پسر داره که خودش کارهای ساختمانی انجام میده و میخوایم اگر خدا بخواد بسپاریم به اون ولی یه خروار کالر خواهم داشت می دونید بنایی با وجود وسایل داخل خونه یعنی چی دیگه ؟

فلفل بانو هر گونه پیشنهاد و تجربه ای را می پذیرد

اگه دارید راهنماییم کنید

خدا رو شکر مشکل مامانم اینا که تا ساعت 11 شب هم درگیرش بودم حل شد و فقط قسمت کوچیکی ازش مونده که اونم انشالله حل می شه

و این من هستم با بازگشتی سر فرازانه به کوری چشم آدم بدها

 

| یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩ | ٢:٠٥ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب حتما فکر کردین الان شروع میکنم میگم همه چیز گلو بلبله !!!

نه خیر

روزای خوبی داشتم خدا روشکرولی برای کارم یه تصمیم بزرگ گرفتم که معلوم نیست سرانجامش چی میشه

معلوم نیست قسمتم چیه ولی حتما خیرم یه جایی هست دیگه اینطوریام نیست

خدا باماست میدونم

تصمیم گرفتم برم تویکی ازشرکتهای وابسته به شرکتمون که اونم هنوز نامم تایید نشده و من در استراحت منزل به سر میبرم و اصلا هم به روی خودم نمی یارم که هیجا نیستم !!

چهارشنبه یه عالمه کارای زنانگی کردم و فریزر پر کردم

بادمجون برای کشک بادمجون

اسفناج چون فصلش تموم میشه

و کرفس

بگذریم عید غدیر مامانه چون سیده رفتیم اونجا هم ناهار و هم شام مهمون داشت 20 نفر و من مردم تا تموم شه بعد از ظهر پدر شوهری و مادر شوهری که با برادر همسری رفته بودن شمال تماس گرفتن ما اینجا هستیم و بابا مریض شده و کسی نیست اون یکی ماشین رو بیاره پس همسری باید با ماشینهای راه میرفت و با ماشینو میاورد پس جمعه لم دادم و خوردم و خوابیدم و خانه داری کردم تا 10 شب همسری اومد

از شنبه حسابی مریضم حالم اساسی بده سرما خوردم خفن خیلی وقت بود اینطوری سرما نخورده بودم

امروزم اومدم دنبال کارای اداری و پشت میزه همسری هستم

شدیدا محتاج دعاتون هستم

| دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |