Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

| یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩ | ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

کلی نوشتم پاک شد!!!

بچه ها دعام کنید امروز جراحی فک دارم کاره دندون به جراحی فک کشید!

دکتر گفت که کاره من نیست باید بری پیشه جرا ح صورت و فک !!

یعنی باورتون نمی شه دندونی که باید عمودی بیاد بالا دقیقا ( نکه فکر کنید کجه ها نه دقیقا) افقی در اومد ه اونم تو لثه ام!!! و ریششم روی عصبه فکمه

خلاصه که امروز بعد از ظهر جراحی میشم

خب کارمم که فعلا همه چیز رو هواست فردا باید خودمو اونور معرفی کنم با وضعیت فکم که باید یه دو روز خونه باشم ! از یه طرفم رئیسم میگه نه بمون به این جانشینت کار یاد بده

فک کن تحمل هم اتاقیمم چقدر سخته دیگه کرم ریزی هایی که قبلا در خفا انجام میداد تو روم با پررویی انجام میده

پینوشت : بهار خانم مرسی که دیگه رمز دار مینویسی و به منم رمز ندادی یادش بخیر وقتی هنوز وب نداشتی چقدر برام میل میزدی نه یادش بخیر آدما چقدر زود دوستی هاشونو فراموش میکنن بگذریم

دوست جونا تو رو خدا برای مامان سایه دعا کنید

با دهنای روزتون و دلهای مهربونتون توی این ماه قشنگ خدا

برای منم دعا کنید هم برای بعدازظهر هم برای کارم

| یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩ | ٩:٢٥ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب چی بگم که الان چند روزه دندونم درد میکنه و دکترم نیست !!

دیروز رفتم مطبش منشیش عوض شده یه دختره گیج بود من اینو دوست ندارم اونیکی قبلی یه دختره اکراینی بود که خیلی بامزه فارسی حرف میزد

یه سری همسری دندونش درد میکرد رفتیم دکتر گفت نه انقدرها هم درد نداره خودتو لوس نکن برو هفته دیگه بیا

بعد همسری داشت به خانم منشیش که همون اکراینی بود میگفت دندونم درد میکنه خیلی درد داره

خانم منشیه با حالت خیلی باحالی با همون لهجش گفت الهی بمیرم که انقدر سوسولی نیشخند

و اما من نمی دونم چرا تازگیا تو همه سریالهای ایرانی این تلوزیون یکی میمیره !‌توجه کردین ؟

افسرده شدم اه

| چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩ | ٩:٤۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

این روزا انقده عصبیم که امروز از صبح زیره چشمم میپره !!

فقط از ته ته دلم نفرینشون میکنم

البته این خانمه دیگه جرات نمی کنه زیاد بیرون باشه حالش یه جورایی داره جا میاد

به خصوص از لبخندهای من کفرش میگیریه که همش روی لبمه

ولی اگه بدونید چطوری برای خودش دارو دسته درست کرده که خدا میدونه

هی میره پیشه این همکار اون همکار باهاش صمیمی میشه

ولی من میدونم که داره همه چیز بدونه اینکه این خانم متوجه بشه و یواشکی دارم کاره خودمو میکنم و دارم از اینجا میرم وقتی به نتیجه برسم قیافه هاشون دیدن داره

دیروز قرآن باز کردم آیه آخر سوره سجده اومد

دلم لرزید

| یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩ | ۱:٢۸ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

چهارشنبه انقدر اعصابم از دست رئیسم خورد شد که مرخصی گرفتم رفتم خونه تا هم اعصابم راحت باشه هم دیگه باهاش بگو مگوم نشه

بعد از ظهرش رفتیم برای خودم و همسری گوشی خریدیم w508 سونی اریکسون من سفید گل گلی و همسری فیلیش رو گرفت

پنجشنبه از صبح به خونه رسیدم و داداشیمم اومد یه چند ساعتی پیش ما تا خونه تنها نباشه آخه مامانم رفته بود دانشگاه

شبم ما رفتیم خونه مادر شوهری

همسری آش گرفت و رفتیم که واقعا آشش عالی بود از میدون انقلاب گرفتیم

شبشم ساعت 12:45 دقیقه رفتیم سینمانیشخند

انقده حال داد که حد نداشت

فیلم دختر حوا پسر آدم خیلی بامزه بود یه سینما دختر و پسر جون بودن که مثل دیدن فیلم تام و جری میموند یادتونه دختره که بلا سره پسره میاورد دخترا کیف میکردن و سوت و کف

وقتی پسره بلا سره دختره میاورد پسرا سوت و کف

خلاصه تا 3 صبح  سینما بودیم خواهر همسری رو هم برده بودیم

بعد اونو بردیم گذاشتیم خونشون و تا بیایم برسیم خونم دیگه 4 بود !!!

ولی خیلی حال داد

دیشبم رفتیم کاکتوس تو جاده امامزاده داود افطاری حلیم خوردیم و شام هم جوجه چینی خیلی خوب بود محیطش ، آدماش خیلی آرومم کردن موج مثبت بود

اونجا یه جمعی بود که یه عالمه دختر پسر که معلوم بود فامیلن که چندتاشونم متاهل بودن اومده بودن افطاری

نمی دونم همش یاده نانازی بودم فکر میکردم یه دونشون نانازیه که با فامیلاشون اومده و دوره دارن!!!!!!!!!!!!!!!!!

این کاریکاتور روزنامه همشهری مصداق بارز این هم اتاقیه منه !!نیشخند

| شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ | ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

انقدر خسته و عصبانیم که خدا میدونه

خسته شدم از برخورداشون

ازشون متنفرم

خدایا کمکم کن کمکم کن

| سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ | ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دیشب رفتیم امازاده عینعلی و زینعلی

سفره حضرت رقیه نذر داشتم برای خونه

انقدر امروز فردا کردم ولی به هر حال بردم و انداختم

مامانمو و داداشمم باهامون اومدن خیلی آروم شدم خیلی

اصلا خیلی حسه خوبی بود دخترها اومده بودن خیلی خوشتیپ یه چادر نماز پیچیده بودن دوره آستین های کوتاهشون و یکمی شالشونو کشیده بودن جلو بعد نشسته بودن یه گوشه و دعا میکردن

داداش محمد319 اینا همونایی هستن که تو کامنتدونی قبلی بهت گفتم من شاید فقط حجابم از اونا کامل تر باشه ولی اونا خیلی چیزاشون از من سره ها

یعنی من واقعا غبطه اون اتصالهاشونو میخورم

اونجا بود که دلم میخواست برم بهشون بگم تورو خدا من رو سیاهم دعا کن

به خدا به حجاب نیست البته من عقیده دارم که باید رعایت بشه

ولی عقیده دارم غیبت , مردم آزاری , دروغ و ... هم باید رعایت بشه

اگه میگن حجابه که باعث فساد میشه و ... میشه بپرسم این غیبت و دروغ چی ؟ اینا که بدتر ویران میکنن نمیکنن؟

البته میگم باید اینا همش باهم رعایت بشه

یعنی همشون ام الگناهن

یعنی من دخترایی و دیدم ( سوای اون کسایی که دیگه از اونور افتادن آدم وحشت میکنه نگاه کنه به موهاشونو و صورتشونا )‌ که بیحجابن (‌تو همین وبلاگستانم خیلی ها رو سراغ دارم )‌ولی یه ذره تو وجودشون مردم آزاری نیست

خب خیلی ها رو هم سراغ دارم (‌تو همین محل کارم ) چادر و ادا و اصول دارن ولی خدای مردم ازاری و دروغ

ولی خیلی ها رو سراغ دارم که همه چیز رو باهم رعایت میکنن با حجابن (‌با حجاب با عقیده ها نه از این شپینتی ها - روشنفکرن و وو ) دروغ نمی گن و مردم آزاری نمی کنن و ... که باید بگم خوش به حالشون این عده دیگه خیلی خوشبحالشون

من اعتقادم به خوده قرآنه با حرفای کسی کاری ندارم

فقط هر چی توی قرآن گفته قبول کنی دیگه زندگیت رو براه

یعنی بدون تفاسیری که گفته شده خودمون بشینیم نسخه های ترجمه ١٠ به قبل رو بخونیم قشنگ حالیمون میشه چی به چیه و اسلام هم انقدر ها سخت نگرفته خیلی چیزارو باید شاد باشیم همین با سلح زندگی کنیم

وای چقده حرف زدم !!

خب چی کار کنم دلم یکمی میخواست درباره این زاویه ذهنمم حرف بزنم

| دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩ | ۸:٠٤ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

چهارشنبه به دلیل وجود وخامت حال از ورود خاله پری نرفتم باشگاه کلا هفته پیش نرفتم

شب باهمسری رفتیم از سره جنت آباد مانتو اداری خریدیم دوتا و من خیلی ازشون خوشم اومده چون حسابی گشاد و خوشفرمه آخه من اینجا پشت میزمم چادرمو در نمیارم چون رفت و اومد زیاده و به نظرم اگه قراره آدم با چادر باشه و عقیده داره که میخواد سر کنه مردای اداره با بیرونیا چه فرقی میکنن ؟! باید اینجام سر کنه اگه نه که خب همه جا باید در بیاره

خب منم که اینجا به وفور ارباب رجوع داشتم و اینا

اما اونجا که برم دیگه اتاقمون قراره خانمانه باشه و ارباب رجوع هم ندارم پس یه مانتو گشاد گرفتم که راحت باشم باهاش (‌نه که فکر کنید خیلی چین چینیها نه آزاده و راحت و شیک و خوشفرمه )‌ به خاطر همین خیلی دوستشون دارم

خلاصه که شبم رفتیم کبابی کباب گرفتیم اومدیم خونه خوردیم و فردا صبح همسری یه سری کار داشت که باید میرفت منم مثل یه خانمه خوب کله خونه رو که دیگه در حد انفجار مهمونی هفته پیشو مسافرت بود جمع و جور کردم

و ناهارم زرشک پلو درست کردم که دیگه همسری اومد خونه عالی شده بود همه جا رو از کابینت و کمد دیواری و رخته خوابها از ته تمیز کردم و مرتب کردم با اسکاجم کابینت ها رو روشونو حسابی تمیز کردم آخه اسپری پاک کننده سطوحم نمیدونم چرا اسپری نمی کرد اسفنج جادویی هم نداشتم ! اما باید تمیز کاری میکردم !

شام با مامانم اینا قرار گذاشیم که بریم بیرون و شام همبرگر ذغالی درست کنیم و بخوریم که اونم خوب بود آخه یه چند هفته ای بود برای مامانم وقت نذاشته بودم

یکی از دوستای مامانم که تو محلمون زندگی میکرد و خیلی هوای مامانم و داشت از اونجا داره به مدت یه سال اسباب کشی میکنه میره خیابون آذربایجان که خیلی دوره برای مامانم و مامانی حسابی داره تنها میشه از این به بعد باید هواشو بیشتر داشته باشم و براش وقت بیشتری بزارم

خیلی خوشگذشت و تازه جمعه هم ناهار رفتم خونه مامانم و مامانم اساسی دیگه ذوق کرد و دلش باز شد

| شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩ | ۸:٤۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

این چند روز کارم شده پاک سازی کامپیوتر و بک آپ گرفتن در سی دی از کامپیوترم

کشوهامم جمع و جور کردم که بخوام وسایلمو ببرم راحت باشه آخه من ۵ ساله با این میزو کمد و کامپیوتر بودم خیلی با اینا خاطره دارم با خیلی از وسایلم انس گرفتم البته خیلی چیزایی که شماره اموال نداره رو با خودم میبرم

چون قراره اونجایی که میرم یکی از شرکتهای زیر مجموعه است وگرنه اگه همین دورو بر بود که وسایلمام با خودم میبردم

اینا وسایلی هستند که عاشقیامو و ازدواجمو /خنده و گریه ام رو با خودشون دارن همشونو دوست دارم

آخی

مطمئنم بهترشو بهم میدن من یه جای عالی میرم مطمئنم مطمئنم

این روزا همه عاشقای وبلاگی که دچار گره کور بود زندگیشون مثل جودی و خانمه دارن به هم میرسن این راما هم ازدواج کنه مادر من یکی خیالم راحت میشه

راستی اونجا محدودیت اینترنتی هم دارم فکر کنم روزی ١ ساعته

به نظرتون چطوری میتونم هماهنگ شم که همطونو بخونم هم به کارای اینترنتیم برسم

لطفا راهنمایی بفرمائید

 

| چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩ | ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

نیمه شعبان قرار بود بریم خونه مادر همسری که دیدیم خونشون جنگ جهانیه

مادر جاری بزرگه زنگ زده و با اینا تلفنی دعوا کرده اساسی !!

حالا مادر همسری هی پشت تلفن گریه کرده من گریه کردم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمی دونم چرا دلم سوخت آخه میگفت بچه مثل دسته گل تربیت کردم ( راستم میگه خدایی اینا پسرای تحصیل کرده و با کلاسین همشون ) اون وقت زنگ زده مادر زنش میگه پسرات همه لش و لاتن خب دلم سوخت براش خودم جاش گذاشتم که منم مادر باشم و بعد بچه ام و بدم دست مردم حالا هرچی خودش خوبه بده هر چی در هر صورت این برخورد ها رو با منم داشتن دیگه یه جوری جمعش کردم خب گیریم اینا بد تو چرا جمعش نکردی ؟

اصلا با اینا کار ندارم خب به خوده زنه فحش بده با شوهر من چی کار داری

گفته آره این پسر شما ( یعنی برادر بزرگه همسری ) پول داده از شکم دختره من زده داده به پسر کوچیکتون ( یعنی همسر بنده ) براش خونه و ماشین خریده!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا من نمی دونم این برادر شوهر من چقدر درآمد داره که برای ما خونه و ماشین خریده !؟

جالبتر اینه که خرید خونه ما رو هیچ کس نه توی محل کار میدونه نه تو خانواده خانم از کجا میتونه متوجه شده باشه ما خونه خریدیم من موندم !!

خلاصه که جریانی بود

بعدم به مادر همسری گفته بود میخوام بیام خونتونو رو سرت خراب کنم

همسری هم رفت مادرش اینا رو آورد خونه ما !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و خلاصه هی این برادر شوهر رفت اون اومد اون رفت اونیکی اومد

ولی خیلی حال داد آخه من برادر شوهر وسطیرو یه 5 ماهی بود ندیده بودم و دلم اساسی براش تنگ شده بود

و اما ما از چهارشنبه شمال بودم دریا کنار تا دیروز

خوش گذشت

قرار بود جمعه من و همسری و پسر دایی همسری برگردیم که من شنبه بیام به جنگم برسم و ایل در همان جا تا شنبه بماند ( شامل خانواده دایی همسری و مادر شوهری اینا )

آما

فکر کردین ما تونستیم جمعه بیایم !!

نه خییییییییییییییییییییییر

ترافیک بود در حد تیم ملی

از دریا کنار ( فریدون کنار هستش )‌اومدیم تا جاده چالوس به امیده این که باز باشه ولی میدون چالوس که رسیدیم دیدیم کیپ کیپه !!

همسری و پسر دایی شون هم تصمیم گرفتن برن دور بزنن از کلار دشت از مرزن آباد بیان بیرون که از اونجا دو طرفست !!

هی گفتم بابا اینایی که دارن از روبرو میان همه برای تهران پلاکاشون

اینام گفتن نه بابا اینا قبل از یه طرفه شدن اومدن !!

خلاصه رفتیم مرزن آباد که دیدیم نه بابا همه ماشین ها رم خاموش کردن و وایسادن انقده کیپه جاده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تا اینجا ۴ ساعت رانندگی کرده بودن

و اینجا بود که دیگه من گفتم از همینجا برگردیم و در حین برگشتن تصمیم گرفتیم که نگیم داریم بر میگردیم حالا هی همسری میخواست لو بده ما نمیزاشتیم میگفتیم خیلی حال میده یه هویی در رو باز کنیم بریم تو

خلاصه که رسیدیم همه میخه فیلم فاصله ها بودن

در باز کردیم مادر همسری روبرویی در ورودی روی کاناپه دراز کشیده بود یهویی پسر دایی همسری رو که دید گفت داداش داداش مرده داره میاد توتعجب

دیگه سالن ترکید همه هیجان زده شده بودن

میگفتن شما برگشتین

زن دایی همسری میگفت من همین 5 دقه پیش زنگ زدم شما گفتین تو راهین که !!

پسر دایی همسری هم گفت خب دروغ نگفتیم تو راه بودیم اما راه برگشت و گفتی جاده چطوره خب هنوز کیپه دیگه دروغ نگفتیم که نیشخند

دیگه کلی هیجان تزریق شد تو جمع همه مرده بودن از خنده

و ما با این کار از ضایع شدنمون به خاطر برگشتن به یه کار مهیج برای جمع تبدیل شدیم و این شد که ما دیروز برگشتیم و بازم یه روز نیومدم سره کار

وضعیت کاریم هنوز همونطوریه فعلا نتونستم جابجا شم و باید قیافه این هم اتاقیمو که تازه طلبکارم شده تحمل کنم دعام کنید

| یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ | ۸:۱۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

من شخصا یه عادتی که دارم اینه که نمی تونم مثل دیگران یه آدم احمق رو به خاطر اینکه برادر احمق تر از خودش معاون شرکت تحویل بگیرم

نمیتونم نمی دونم خوبه یا نه همیشه از این قضیه متنفر بودم

و احساس اصلیم رو بهش روک میگم میخواد هر کی باشه

| دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩ | ۸:۳٥ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

امروز دیگه حسابی دعوام شد

هم اتاقیم تازه طلب کارم شده بود

نمی دونم توی این شرکتهای هر چقدر روت زیاد تر باشه انگار پیشتری

و خلاصه جاتون خالی یه آبغوره اساسی گرفتم !!

خب آخه خیلی دلم شکست و با تمام وجودم واگذارشون کردم به خدا

و دیگه رئیسم که حالمو دید موافقت کرده جابجا شم دوست جونا دعا کنید یه جای خوب برام جو شه باشه ؟

دیگه دارم خفه میشم نمی دونین امروز چه برخورد هایی دیدم

احتمالا تا چند روز نیستم تا تکلیف معلوم شه

| شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩ | ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |