Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

عکس های بیات شده من به دلیل این که همسری عکس ها رو نمی آورد بزارم خب !!

کادو های تولدم که همسری برام خریدهخوشمزه

کادو های تولدم + کیک تولد دو نفره امون!!!!

کیک تولدم که مامان اینا برام خریدن خوشمزه

کوفته که مامانم پخته بود ( عاااااااااااااااااااااااالی بود )

عاشق این یه تیکه خونمونم !!!

 عکس سالاد ماکارونی همون موقع که آماده شد انداختم !! ( گفتم که یادمون رفت سره میز عکس بندازیم !!

قرمه سبزی در حال پخت بعد از باز کردن در زود پز برای همون مهمونی دوستام

سالاد کاهو مهمونی همون موقع که آماده کردم ( روی فرش آشپزخونه است !!!همونی که مامانم اینا خریدن )‌

گل برادر شوهری که اومده بود خونمون برامون آورده بود

 

 خب تموم شد اینم عکسهای ماه گذشته!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

| سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩ | ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب انقدر بغض دارم که اصلا حوصله عکس گذاشتن ندارم

همه چیز تو محل کارم رو مخمه

هیچ طوری نمی تونم رفتار ها رو توصیف کنم دیگه خسته شدم

ای خدا کی این معاونمون عوض میشه گریه

| دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩ | ۳:٢۳ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

امروز تو شرکت آزمایش های عمومی دادیم

چکاب کامل

آزمایش خون , ادرار , تست ریه و بینایی و شنوایی چکاب پزشکی کلی و...

خیلی مضحک بود شلوغ  و بی نظم

بیناییم افتضاح بود

برای تست ریه هم خانمه خیلی اذیت میکرد منم اعصابم خورد شد گفتم اصلا بنویس مشکل ریه دارم من نمی تونم جلوی همکارای آقام این صداهایی که تو میگی رو در بیارم که !!!

شنوایی سنجیم خدا رو شکر گفت شنواییت عالیه !!

دیگه دیگه

همسری برام کیک و شیرکاکائو آورد همه همکارا کف کردن

این هم اتاقیم داشت سکته میکرد

الهی قربون شوهر گلم بشم مرسی خیلی چسبید اگه نبود غش کرده بودم

ماااااااااااااااااااااااااااااچ

الان حسابی سرم داره گیج میره هم برای آزمایش خون هم برای وایسادن های سره پا تو اون هوای بده زیر زمین شرکت برای تست دادن !!

خلاصه امروز صبح پره احساس بد بودم

چون بچه های قسمتمون یه جورای طرف خواهر معاونمونن احساس بدی داشتم که محبوب نیستم تو شرکت ولی وقتی امروز رفتم در میدان بزرگتری از همکارها قرار گرفتم دیدم وای منو همه میشناسن چقدر دوست دارم همه از دور دست برام دست تکون میدادن و سلام میکردن خیلیها باهام کلی حرف میزدن برام جا نگه میداشتن

خدایا شکرت تویی که عزیزم میکنی

ولی با این همکارم هیشکی حرف نمی زد و ترد شده بود

خب چون برادر این که معاون اونا نبود که براشون مهم باشه یه آدم بدرد نخورو الکی هی تحویل بگیرن و به خاطر اون با من بد بشن !!

الان خیلی احساس خوبی دارم

مرسی خدا جونم نه برای این که با اون خوب نبودن برای اینکه دیدم من چقدر محبوبم پیشه همکارام

خب فردا میام با یه عالمه عکس انشالله ( عکسهای بیات شده !!! )

| یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩ | ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دیشب اصلا خوب نخوابیدم الان حسابی کم خوابید دارم

خب بشنوید از شرح ماجرا :

چون شبه قبلش فقط یه ساعت خوابیده بودم تا رسیدم خونه یه ساعت خوابیدم

بعد که بلند شدیم رفتم خونه مامان اینا تا ساعت ١١ اونجا بودیم تا اومدیم خونه درپارکینگ زدیم و دنده عقب گرفتیم بریم داخل برق ها رفت !!!

حالا در همونطوری باز مونده !! و کاری نمی شه کرد

من وایسادم تا همسری رفت آچار اینا آورد خلاصش کنه بسته شه

حالا همه جا ظلمات داشتم میمردم از ترس همسری هم انقده عصبانی بود که جرات نداشتم باهاش حرف بزنم خلاصه با بد بختی دره بسته شد رفتیم تو  حالا داریم میمیریم از گرما با وجودی که گوله های عرق از پیشونیم غل میخورد میومد پایین از شدت بی خوابی ساعت ١:٣٠ دیگه خوابم برد تو کوچه پشتیمون یه خبرایی بود یه خانمه جیغ میزد چندتا مرد هم داشتن بلند بلند حرف میزدن ولی منه فضول انقده خسته بودم که حاله فضولی نداشتم و با اون شرایط خوابیدم ساعت ٣ بود که برق اومد همسری رومو کشید و کولر رو روشن کرد

من انگاری در بهشت بودم

صبح تا یه ربع به هفت خوابیدم و با نیم ساعت تاخیر رسیدیم سره کار

 

| چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩ | ٢:٠٤ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب چه تعطیلی باحالی بود

حالا به هر علتی مهم نیست مهم اینه که خونه بودیم

پنجشنبه مهمونی به خوبی برگزار شد فقط تنها مشکلی که داشت برنجم بود !!

که هول شدم خراب شد

و عکاسی رو هم به همسری سپردم ننداختن

البته گفته باشم نکه خیلی قبلا عکس انداخته بودم همسری دوربین رو آورد و من گذاشتم

البته خودم یسری عکس قبل از اومدن مهمونا از آشپزخونه انداختم

خلاصه که اومدن تا ساعت ١ شب هم موندن و کلی خوش گذشت

ایشالله تا باشه از این مهمونیا باشه که خستگیش از تنه آدم میاد بیرون

این چند روزم هی تو خونه استراحت از خودمان در کردیم

و اما یه شب آخر شب با بابا اینا رفتیم بیرون که برگشتنی خوردیم به یه کاروان عروسی ما هم دیدیم تو ترافیک گیر کردیم ماهم قاطی اونا شدیم بوق و کف و آهنگ بلند و انقده کیف داد بعد ما هی رفتیم سمت خونمون دیدیم ای اینا زود تر میپیچن تو میسر ما !!

وای دیگه آخراش داشتیم کف میکردیم پیچیدن تو کوچمون !!!!!!!

و فقط پنج تا در با ما فاصله داشتن به همین راحتی کلی حال کردیم

 

| سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩ | ۸:٠۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب دیروز نیومدم یکمی گلوم درد میکرد و احساس کردم تب دارم که الانم همین احساس رو دارم !!

دیروز تا ٨:٣٠ خوابیدم بعد بلند شدم همسری صبحانه خورد و رفتم منم ولو شدم جلوی TV دیدم هیچی نداره ولی اصرار داشتم انگاری که نگاه کنم !

بعد گفتم دختر حالا که موندی خونه یه کاری بکن

حداقل ژله ات رو درست کن

ولی هنوز بستنی وانیلی نگرفته بودم و حال بیرون رفتنم نداشتم

تازه ناهار هم نداشتم بخورم !

گفتم ولش کن خب ژله دو رنگ درست میکنم

با خورده میوه

یکمی شیره درست کردم ( قابل توجه سمیر جون ) خورده سیب ها رو ریختم توش ( توش آبلیمو هم ریخته بودما ) اما همه سیبا بد رنگ شد!!

بیخیالش شدم و گفتم اینم درک اصلا فقط دو رنگ درست میکنم

ژله سیب با ژله انار خیلی خوشمزه شد جفتش ترشه

بعد با دوستم یکی از مدعوین پنجشنبه 1:30 تلفنی حرف زدم بعد کلی کابینتها رو تمیز کردم و مرتب کردم لباسهایی که میخواستم بدم بیرون اتو کردم و مرتب کردم تو یه مشنبا بزرگ بلوز های مردونه ام زدم به جا لباسی و روش کاور کشیدم

تختمونم حسابی مرتب کردم و اطرافشم یه دستی کشیدم

یسری وسایلی که برای پنجشنبه باید آماده میکردم رو آماده کردم و در کمد دیواری در آوردم

وای داشتم از گرسنگی میمردم و ناهار نداشتیم زنگ زدم برام از بیرون ساندویچ آوردن وای چقدر بد بود

بعد همسری با یه عالمه میوه و کاهو غیره اومد و من از صبح هم استراحت کرده بودم هم کارامو کرده بودم وای خوش بحال خانم های خونه دار

اون وقت مادر شوهرم میگه اون جاریم ال کرد و بل کرد برای مهمونی خب معلومه کسی که خونست هم استراحت میکنه هم بی استراس کاراشو میکنه

البته انقدر مادر شوهر من کارامو بی منت کرده که اگه یه روزی خونه هم بودم دوست نداشتم هی از طرف اونا مهمونی بدم دیگه

| چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | ۸:٢٤ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

پنجشنبه مهمون دارم

دوستامون و دعوت کردم

یکی از دوستای همسری

یکی از دوستای خودم یعنی دو تا زوج

یکیشون دومین ماهگرد عروسیشونه دراصل پاگشاشون کردم

و اون یکی دوسته خودم که دعوتشون کردم هم یه سه سالیه ازدواج کردن

طبق قرارم با دوست خودم نمی خوام تدارک زیاد ببینم تا اینکه این رفت و اومد ادامه داشته باشه

البته دوستم گفته شاید نتونه بیاد!! ولی سعشو میکنه

ولی خب نیادم ما مهمونیمون با دوست همسری و خانمش برقراره

دوست همسری بهم گفته براش قورمه سبزی بپزم

پس اینطوری میشه قورمه سبزی - سالاد ماکارونی - سالاد فصل - ژله بستنی رنگین کمانی - و اسنک

خوبه ؟ چون گفتم غذا باید یه دونه باشه خب

دیروز رفتم یه سری خرید کردم

فردا هم میرم خرید سبزیجاتم رو میکنم و میشورم تا آماده باشه چون امروز و چهارشنبه بعدازظهر باشگاه دارم

پنجشنبه هم آشپزیو تمیز کاریه خونه است تا بعد از ظهر که بیان

دیروز وقتی اینجا نوشتم خیلی سبک شدم مرسی

تازه یکی هم زنگ زد از همکارای قدیمیم با اون کلی حرف زدم کلی سبکتر شدم

ممنون از انرژی های مثبتتون دوسسسسسسسسسسسسست جونام

| دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩ | ۸:۱٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

انقده هی حرص کردم تو خودم که انگاری یه چیزی تو گلوم فرو میره !

همین هم اتاقیم هست یه دوست داره که یه دونه از همکارا هست که تازه چند ساله از قم اومده ( فکر نکنید محجبه و غیره است ) کم مونده دیگه با اونایی که اون زیر می پوشه بیاد تازه دختر ملا هم هست !!

اون وقت صاف از اونجا اومده رفته اختیاریه میشینه او کلی هم ادعایه بالا شهری و خانواده با کلاس بودن میکنه

یعنی قشنگ با کاراش تحقیرت میکنه ها که تو نمی فهمی من خانواده ام فلان جان میفهمن ( ببخشید ولی باید بگم عوووووووووووووووووووووضی )

بعد میاد وا میسته تو اتاق ما پشت به من با این خانمه شروع میکنه به پچ و پچ !

فقط کارش اینه که همه رو جلوی چشم مدیرشون بد کنه وووو

قبلا شنیده بودم ادم کثیفیه ولی فکر نمی کردم به این حد باشه

حالا فهمیدم همه چیزا زیره سره اونه واقعا این موجودات چقدر کثیفن

ولی خب این کاراش رفتاراش میاد پشت بهم وامیسته همش رو مخم دسته خودم نیست دارم میریزم تو خودم

 

| یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩ | ۸:٥٩ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

وای که چقدر امروز گررررررررررررررررررررررمه

امروز همسری میخواست یکمی دیر تر بیاد سره کار که من مجبور شدم با تاکسی بیام بدون ماشین که به معنای واقعی پختم تا برسم تازه ساعت ٧ صبح !!!

***

دیشب منزل مادر شوهر گرامی شام دعوت بودیم به صرف دلمه وای واقعا معرکه بود

خوبیش این بود که مادر شوهر رفت ختم یکی از فامیلای جاری و تا ساعت ١٠ نبود این بود که چی این گوشهای نازنین ما از متلکهایشان دنج بود و راحت برای خودم چرخیدم و حال کردم

***

به خدا توی راه اومدنی یه عالمه حرف داشتم براتون که بنویسم اما الان هیچی یادم نیست!!

***

آهان راستی دوست جونا مرسی از راهنماییاتون بابت قاب تابلو یه جا رو پیدا کردم که یکی از دوست جونا هم تو خصوصی هام نوشته بود

ولی نمیدونم چرا هر چی میرم بستست!!!

***

و اما یه سئوال شما لباسهاتونو که میخواید بدید بیرون ( اونایی که قابل استفاده است ) به کجا میدید ؟ ما قبلا یه خانمی میشناختیم که میدادیم به اون اما حالا دیگه نمیشه

این خیلی فوریه چون سه تا نایلون مونده گوشه خونه و رفته رو مخ این جانب

پلیز هلپ

***

راستی برای روزه مرد برای همسری به هر حال تصمیم گرفتیم یه کفش از کلاکس بخریم

میخواستم براش ساعت بخرم که خودش گفت نه و یه هفته طول کشید تا بدونه چی بیشتر لازم داره

اللللللللللللللللللللللللللللهی قربونش بشم

ای همه دارو ندارم ای تمومه انتظارم

تو هجوم به کسی هام  حالا تنها تو رو دارم

بی تو ظلمت نمی مونه اره غربت نمی مونه

تو اگه باشی کنارم دیگه حسرت نمی مونه

| شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩ | ۸:۱۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دیشب خواب دیدم مردم

یه جورایی دلم نمی خواست برم

ولی با این حال که مرده بودم میتونستم راه برم حرف بزنم با همه

رفتم برای خودم قبر خریدم 100 هزار تومن و قرار شد بقیشو فردا بدن

و فرداش قرار بود خاکم کنن

من هی به مامانم میگفتم حالا ولش کن من پشیمون شدم نمی خوام برم

مامانمم میگفت نمی شه که باید بری

و هی به مامانم اینا میگفتم ببین یعنی این آخرین شبیه که من اینجام !!

بعد خودم بغض میکردم و دلتنگ میشدم و گریه میکردم ولی هیچ کس گریه نمی کرد و ناراحت نبود

در اصل مثل تمام پیچ و تاب های زندگیم که همه چیزو خودم رو به راه می  کردم و هیچ کس درکم نمی کرد اینم مثل اونا بود

***

وای جودی خیل خوشحالم برات یعنی هر روز  دارم برات خدا رو شکر میکنم

خوشبخت بشی دختر

ولی از زمانی که انگشتر نشونتو ( نامزدیتو ) عکسشو گذاشتی من باز یاده این افتادم که مادر شوهری گفت ما رسم نداریم انگشتر نشون بیاریم ( و همچین رفتار کرد انگاری ما داریم یه چیزه زیادی میخوایم یا یه رسمه داهاتی داریم انجام میدیم !!!!!!!! یعنی بدهکارم شدیم ) و برام نیووردن و من که کلم داغ بود نزاشتم کسی حرف بزنه فکرشو بکن

حالا که دارم میبینم همه رسم دارن و همه میخرن فهمیدم چه حماقتها که نکردم

تو رو خدا تازه عروسا کوتاه نیاید

من از خودم گذشتم برای عشقمون ولی کوتاه اومدن حدی داره میشین مثل من که اصلا برای ما ارزش قائل نیستن تو ریزه مطالب که هستین ؟

| چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩ | ٢:٤٥ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

وای که با تمام سلولهای بدنم میخوام از این قسمت برم دیگه دوست ندارم اینجایی که هستم کار کنم

یه مشت آدم مزخرف و بیییییییییییییب که همش دارن طرف این خواهر معاون رو میگیرن

حالم ازشون بهم میخوره از همشون

| چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩ | ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

بچه ها کسی میدونه من قاب تابلو از این فانتزی ها و شیکهاش از کجا میتونم گیر بیارم؟ پهن و بزرگ میخوام

| یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩ | ۱:٢۸ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب چهارشنبه که خسته از اداره رفتیم خونه مادر شوهری زنگ زد که آره ما الان میخوایم بیایم گفتیم مگه شما هم میاین گفت آره !!!!!!!!!!!!

حالا کی خونه ما بودن هفته قبلش جمعه

دیگه نمی گن بابا این دختره گناه داره از کجا بیاره هی از ما پذیرایی کنه

ما هم گفتیم بابا جان الان از اداره اومدیم فردا بیاین که گفتن آره فردا میایم یه سر میزنیم ( کی خدا میدونه نه ساعتی نه زمانی هیچی نگفتن )‌

فرداش از صبح شستیم و سابیدیم تا عصر

خلاصه ساعت ۶ و نیم بود که به همسری گفتم یه زنگ بزن ببین چی شدن شب شد آخه

هیچی همسری زنگ زد دید اونا هنوز خونه ان !!

گفت تا یه کم دیگه راه میفتیم

خب طبیعی بود شب جمعه از شرق تهران تا غرب تهران یه ساعتی هم توی راهند

به همسری گفتم اینا بازم مثل اون هفته میخوان شام بمونن

نشون به اون نشون که ساعت ٨:٣٠ رسیدن خونمون

همسری که اعتراض کرد بهشون

مادرشوهری همچین برخورد کرد که من تا ساعت ١١ شب هی داشتم میگفتم ببخشید و برعکس من ازشون معضرت میخواستم

خلاصه که بدون هیچ تعارفی برادر شوهری رو بهونه کردن و شام هم موندن از بیرون غذا گرفتم چون نمی دونستم که شام میمونن

البته از جای عالی براشون گرفتیم

موقع رفتن بهشون گفتم که ما فردا خدمت میرسیم برای روزه پدر

گفت حالا فردا ببینم چی میشه باید با اون یکی برادر شوهرتم هماهنگ کنم ببینم اونا کی میان!! (‌کسی نیست بگه اون زنش خونه داره به من چه کی میاد عوض اینکه بگه اینا دو ماه خونه ما نیومدن ما از عید ١٠ وعده خونه اینا بودیم خجالتم نمیکشه بچه اشه مثلا )‌

همسری فردا زنگ زد گفت ما میایم مادر همسری گفت نه ما امروز بیرون بودیم خسته ایم - نکه خونه باشن برامون بوقلمون بار میزاره - بازم از اون کبابی سره کوچشون غذا گرفت انقدر کبابش خشک و بد بود که حرف نداشت جالب اینکه که خودشم هی تعریف میکنه و میگه میبیند چه غذای خوبیه؟!

حالا تو هی با فحش مادر خواهر بده بره پایین

به خدا تصمیم گرفته بودم بیان منم از همین رستوران معمولی های دره پیت براشون غذا بگیرم والا منو شوهرم که سره گنج نشستیم مگه چقدر درآمد داریم

بگذریم

همسری هم گفت ما فردا کار داریم امروز میایم

خلاصه رفتیم و بگذریم هی تیکه شنیدم

بگذریم از غذاهایی که قابلمه قابلمه برای جاری میفرستاد برام تعریف میکرد

بگذریم که من از همون موقع انقدر اعصابم خورد بود که به همسری غر زدم ( دقیقا متوجه شدید چطوری بین زن و شوهر رو بهم میزنن؟ )

و دیگه تصمیم گفتم از این به بعد تو روش جوابشو بدم

| یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩ | ۸:٢٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

وای که چقده راحت شدم

از صبح هیچ کاره این خانمه رو انجام ندادم اصلا راحت شدم در حد چی

وای انقده برام قیافه گرفته - دوره و زمونه برعکسه دیگه -

بگذریم

در راستای به خودم رسیدن ( یا به عبارتی به خودمون رسیدن - من و همسری )‌دیروز رفتیم دندون پزشکی و من دندونامو جرم گیری کردم - یادتونه که وقت گرفته بودم - همسری هم یه دندونشو پر کرد

الان یه فلفلم با دندانهای درخشان

راستی برادر شوهر بزرگه میخواد فردا بیاد خونمون

این یعنی فردا باید خونمون حسابی گل شه و آماده پزیرایی البته تنها میاد

این برادر همسرم کلا ترکونه زندگیش

تو دوره دانشگاه عاشق همکلاسیش میشه یعنی همون جاری جان فعلی

بعد با کلی مخالفت مادرش که این دختره خیلی بی حجابه به ما نمیاد به هر حال ازدواج میکنن

که نه دختره کم آورده نه مادر شوهره

و چون عروس اولم بوده و پشته سرش اون جاری سیاست مداره با فاصله یه سال عروسشون شده

دیگه کلا اون خانواده شوهرشو و بایکت کرده خانواده شوهرم اونو

و این شده که حالا زندگیشون شده این که برادر همسری دور از چشم زنش باید بیاد خونه ما !!!!!!!!!!!

اصلا دوست ندارم اینطور زندگیا رو خیلی سخته

اصلا به اصل سوختن و ساختن معتقد نیستم

چون اینطوری همش طرف درجا میزنه و مغزش داقونه

خیلی راحت باید تو این شرایط همه چیزو تموم کرد چه دلیلی برای تحمل است وقتی همه چی حتی عشق از بین رفته

و چقدر گناه میکنن اون کسایی که عشقارو از بین میبرن

چون طرف که عوض نشده همونیه که اون طرف عاشقش شده بوده با همون اخلاق پس روند بده زندگی باعث جدائیشون شده

نمی دونم باید چی گفت ایشالله که مشکلاتشون زودی حل شه

من خیلی تلاش کردم که باهاشون رفت و آمد کنم و این رابطه رو حفظ کنم ولی نشد و نخواستن انقدر ویران شده بود این پیوندا که دیگه جایی برای ایجاد رابطه نبود

البته تقصیر جاری هم بوده منم خیلی از دسته اینا عصبانی شدم در حق منم خیلی ظلمها واقع شد ولی به خاطر زندگیم به خاطر شوهرم گذشتم و واگذار کردم به خدا

| چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩ | ٢:٤٩ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

این در روز پره درگیری بود

قضیه شنبه که گفتم از این قرار بود که این هم اتاقیم که معرفه حضورتونه تمام این کارا رو باعث شده چرا ؟ چون نبودنهای خودش به چشم نیاد

چرا ؟ چون ترسید این هفته منم مثل خودش که رئیسش نیست این هفته که رئیس ندارم هر روز برم بیرون !!

واقعا ببین افراد چقدر کثیفن

منم به رئیسش گفتم ( آخه مدیرامون با هم فرق میکنه ) گفتم من موقعی که شما و این خانم نیستید ( چون همیشه رئیسه که نیست اینم بند جیم رو استفاده میکنه و به من میگه من دارم میرم هوای دفترمونو داشته باش دقیقا همون کاری که من کردم و اون هوای دفترمونو نداشت )‌ من دفتر رو ترک نمی کنم چون میفهمم که نباید اتاق خالی باشه اون وقت من رفتم به ایشون سپردم نمی تونست یه کم صبر کنه من بیام بعد بره برای دخترش پازل بگیره ؟!

و چون مدیرشم اون روز طرف این هماتاقیمو گرفته بود - خب میترسه بدبخت میترسه برادره این زنه اونو از مدیری برداره - میگفت ما در برابر کاره دفترهای دیگه وظیفه ای نداریم - در صورتی که هر وقت این زنه نیست این مدیره خیلی راحت کاراشو با پرویی از من میخواد - فقط به خاطر کمبود جا با هم تو یه اتاقیم !!!!!

منم گفتم باشه از این به بعد دارم براتون خیلی رک گفتم من روی دوستی کار براتون انجام میدادم که جزو وظایفم نیست از این به بعد دیگه خبری نیست چون یه طرفه بوده و من جونمو از سره راه نیووردم

دیگه انقده این درو روز اعصابم خراب بود که نگو و نپرس

 

| سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸٩ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |