Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

امروز تولد گلابتون جونم

خب میخوام یه پارتی توپ برای تولدش بگیرم آماده اید

اسپیکرها روشن بریم ؟ بریم

همه برزید وسط  اووووووووووووووووووووووووووووووووووو

 

دست و کف و هورا به افتخارش

دست دست

گلابتون باید برقصه از گلابی نترسهنیشخند

 

تو تو قلبه همه مایی گلابتون جونم

ایشالله 100 ساله شی 120 ساله شی نه 120 کمه الهی تا ابد تو زنده ببببببببببببببببببببباشی

               

روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو

کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو

درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم

من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون

چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم

هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم

تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم

کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش

بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک

با ل فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک

عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک

فقط می خوان بهت بگن :.

.

.

.

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com.      تولدت مبارکتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

 

حالا بیا شمارو فوت کن

بازم میگم تولدت مبارک دوست خوبممممممممممممممم

راستی یادتون نره تو وبلاگ خودش تبریک بگین

| چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

پست عکسارو رمز دار کردم رمزش ١١١ است آخه اینجارو کلی بهم زده بود !

دیشب خیلی دختره بدی شده بودم

انقدر حرفا بهم فشار آوردن که بازم تحمل نکردم و به همسری حیونکی کلی گلایه کردم و اونم نارحنی شد

خب میدونید دلم از این همه که خوب باشم و بازم جواب خوبیام بدی باشه میگیره

نمی تونم خیلی چیزا رو فراموش کنم

آخه  خیلی دروغ های زیادی گفتن و خیلی خیانتها در حق من و همسری انجام دادن اما جوجوی من خیلی مهربونه بازم دلش با اوناست و اخمش برای من اصلا زود یادش میره چها که نکردن باهامون

الانم که دارم مینویسم بغض گندمو هی قورت میدم

خیلی لجم در میاد از گوشه و کنایه خیلی اونم صاف جلوم در اومده

خیلی بدم میاد هر چی بخری طرف بره بگیره بدم میاد

خیلی بدم میاد کاره اونا کاره کاره ما کار نیست اصلا به حساب نمیاد

از حرف درست کردناشون حالم بهم میخوره

وقتی میبینم من خوبی میکنم و به روی خودم نمی یارم و همسری یادش میره که اونا چی کار کردن به جایه اینکه متوجه خوب بودن من باشه فکر میکنه اونا خوبن که من دارم خوب برخورد میکنم دیووووووووووووووووووونه میشم

مدیرعاملمون عوض شد امروز اومدن دیدنمون

بامزه بود خدا کنه حاله این معاونمونو بگیره و عوضش کنه دلم خنک شه فعلا که همشون دست و پاشونو جمع کردن ، حسابی

این همکار روبروییم داره بایکی از همکارا دره گوشی درباره یکی از همکارای دیگمون که رفته کانادا دنبال شوهرش !! یواشکی حرف میزنن منم دستمو علنی گذاشتم پشت گوشم تا بفهمم چی میگن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

| سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب بگم که این چند روز یه جایی بودم ته معنویت خیلی خوب بود

خیلی کیف کردم

و در اول همه دعاهام راما و دختری در مزرعه و شیرین ( راستی کسی ازش خبر داره وب جدیدشو پاک کرده میشه اگه خبری ازش دارید بهم بگید؟ )‌ بودند که اومدم یه خبر خبر خوش از دختری در مزرعه شنیدم ایشالله که به خیرش باشه کاری که داره میکنه

دیروزم با راما صحبت کردم ته صداش هنوز غم بود ولی حالش خیلی بهتر بود خوشحال شدم

دیگه دیگه آهان مادر شوهری اینا چهارشنبه اومدن که من دیشب تونستم برم ببینمشون کادو هم ۵٠ تومن تراول دادم بهشون

و برای اومدنشونم ظاهرا برادر شوهر ها یه گوسفند کشتن که خب البته اینام برای اونا کردن برای ما که نکرده بودن البته من به شوهری گفتم توام شریک میشدی که همسری گفت نداشتم

البته به ما هم هیچ گوشتی ندادن ظاهرا بازم بین مادر زن و پدر زن و برادر زن همه تقسیم شده دسته آخر یه کفه دست به ما میدن که بیاین اینم سهم شما ببخشید کم بود چون همیشه همینطوری همه چیز تقسیم میشه

یه سری مادر همسری آش پخته بود همسری و برادر شوهری و گفته بود بیاین آش پختم

منم توی راهرو به برادر شوهری گفتم شنیدم به آش دعوت شدین .. گفت من نه من راننده آژانسم همسری تو دعوت شده !!

همسری که اومد دیدم اندازه یه کاسه برام فرستادن گفتم ممنون ولی کاش بیشتر میآوردی که کاشف به عمل آمد که برادر شوهری یه قابلمه برای خودش یه قابلمه مادر خانمش و کیو کیش برده همونی که میگفت راننده آژانسم

حالا هی مادر شوهری جلوی همه میگه من به اینا آش دادم رفته با مادر خانمش همشو دوتایی خوردن به کسه دیگه ام ندادن !!!! انگار هر کی ندیده فکر میکنه چقدر فرستاده بوده من به کسه دیگه ام ندادم !!!

دیشب جلوی زن دایی همسری هم گفت البته اون عاقل تر از ایناست که خودشو قاطی خاله بازی خاله زنکا کنه

بیخیال من که اصلا برام مهم نیست و نبوده فقط گفتم که گفته باشم بعدا یه عده نگن تو چرا اینو گفتی و انجام دادیو غیره در ریزه مسائل باشین

یه جورایی اینطوری هم تخلیه میشم

ولی میدونید به این نتیجه رسیدم که افراد با این کاراشون فقط خودشونو بد بخت و تنها میکنن

همین دایی همسری وقتی رفت کربلا اگه بدونین چقده آدم شبه اول دوره هم بودیم و خوش گذشت چون مردمی هستن

ولی مادر همسری چی همه مثل لشکر شکست خورده داریم میریم دیدنشون

و با دلای غیر راضی

ولی من به خاطر همسرم همه کار میکنم و همه چیزم تحمل میکنم چون خودش گله و فهمیده خیلی فهمیده

| یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

| سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دیروز یه عالمه چوب لباسی گرفتم رفتم خونه تا کمد ها رو مرتب کنم

میدونید من همیشه یه عادتی که دارم و خیلی هم بده اگه همه جا مرتب باشه یه گوشه تویه پستو که اصلا معلوم نیست مثلا یه طبقه اش نامرتب باشه ها همش دائم همه جا بهش فکر میکنم و عذابم میده !!!

دیروز از اداره که رفتم خونه ,‌ یه ربع استراحت کردم

بعد همسری خیلی خسته بود گفت من بخوابم ناراحت نمی شی منم گفتم نه گلم با تو کاری ندارم بخواب خودمم پنجره ها رو باز کردم تا خونه هوا بگیره و رفتم آشپزخونه اونجا رو مرتب کردم ظرفشویی زدم

لباسشوئی رو روشن کردم و لباس رنگی ها رو ریختم

اومد تو اتاق خواب و شروع کردم از ساعت ۶ تا ٧ و نیم تو اتاق بودم و داشتم مرتب میکردم ولی خیلی خوب بود ,‌یکی از دغدغه هام همیشه کیفام بود تو کمد که نامرتب به نظر میرسید که یهدونه از این بخچه فرنگی ها برداشتم همه رو ریختم توشو زیپشو کشیدم گذاشتم خیلی مرتب روی چمدونها .

خیلی کمدمون خوب شد خیلی راضیم

بعدم پریدم تو حموم و تا اومدم بیرون و گل شده بودم همسری و بیدار کرد 

رفتیم خونه مامان اینا

***

الانم همسری رفته خونه چون اتاقشون رو داشتن تغییر دکوراسیون میدادن اینا رو تعطیل کردن

منم گفتم کتلت درست کنه برای فردا

اگه برنامه جور شد میگم فردا شب چه خبره !!

***

راستی من یه عالمه عکس دارم الان ولی سایتی که بتونم آپلودکنم ندارم کمکککککک

| دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۱:۳٧ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دیشب عروسی بودیم

عروسی دوست همسری

تجربه بامزه ای بود

اولش کلی غر زدم و دلم شور زد که تو خانمها تنهاام عروسم از اون آدما نیست که تحویلم بگیره

ولی خب رفتم یه بلوز جینگیلی خوشگل گرفتم

برای تو زنونه با شلوار بپوشم که اسپرت بشم

راستی پنجشنبه هم موهام رو رفتم دوباره مش کردم اینگده اُچل شدم حد نداره

برای آخر شبم که زن و مردش قاطی بودن کت شلوار تنم کردم با کیف و کفش عروسیم

اولش تو زنونه خیلی سختم بود خیلی هیچ کس محلم نمی زاشت فقط موقعی که داماد بود یکمی تحویلم گرفت

تاج عروس خیلی خوشگل بود گل بود با نگین های خوشگل

من اولین زنی بودم که از سالن اومدم بیرون رفتم پیشه همسری و دوستاش کلی خندیدم

و بعد رفتیم پارکینگی که برای آخر شب دیده بودن

ارکستر شون معرکه بود عروس داماد داشتن میرقصیدن تنها همه انگاری یخ زده بودن که منو همسری هم رفتیم باهاشون رقصیدیم کلی حال داد

یه نیم ساعتی اونجا بودیم که دیگه جماعت یخشون باز شده بود اولش فقط منو همسری جیغ و سوت میزدیم ولی بعدش پارکینگ ترکیده بود که دیدم نمی تونم نفس بکشم ولی خوش گذشت

راستی الان که من شرکتم خونم ترکیدههههههههههههههههه در حد وحشت ناک !!

ما دیروز میخواستیم آماده شیم همه جا رو دقیقا همه جا رو بهم زدیم

من فقط دیشب موقع خواب یکمی تو پذیرایی رو مرتب کردم دیگه اتاق خواب که نگو همه جاش بهم ریختس

امروز رفتیم باید مرتبش کنم

| شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 خب دیروز چی شد ؟

بعد از اینکه کلی گریه کردم و دلم یکمی سبک شد

آخه همسری گفت تو نیای من میرم !

برای اینکه بین خودم و همسرم فاصله نیوفته رفتم خونشون سه اونجا بودم

دیشبش فریزری که یه ماه بود خریده بودن سوخته بود و حسابی حالشون خراب بود

به روی خودم نیوردم تازه میخواستن ناهار بخورن

گفت چرا دیشب نیومدین منم گفتم خب ما از کجا میدونستیم گفتن به شوهرخان گفتیم !!! گفتم شوهر خان به من چیزی نگفت . شوهر خان هم گفت کی به من گفتین ؟

که دیگه کم آوردن

تازه من چون میدونستم که دیشبش خیلی خسته شدن چون جاری اونجا شام مونده بود یه تخس بازی هم در آوردم

گفتم میدونید چیه من اگه میدونستمم دیشب نمی اومدم چون که شما امروز مسافرید اصلا درست نیست که دیشب ما میومدیم مزاحم میشدیم نیشخند

و در اینجا بود که اونا پیشه خودشان گفتن بابا این چقدر با شعور و اصلا اونا چرا دیشب اومدن اینجا مزاحم ما شدن نیشخند

آره داداش مادر نزاییده کسی بخواد زیرابه منو بزنه من با کسی کار ندارم ولی کسی بخواد زیراب منو بزنه کن فیکونشون میکنم این اولیش بود

خلاصه که بعدش رفتیم خونمون

که دیدم همسری آروم نداره

گفتم باشه به ما که فرودگاه نزدیکه بیا بریم فرودگاه

جالبه فقط منو همسری بودیم ! هیچ کس نبود !!!

به خوشحالی همسری خوشحال شدم خیلی

فقط هم به خاطر اون رفتم

ولی خودشون دیگه ته شرمنده شدن

ولی همسری خودشم به این نتیجه رسید که باید قاطع تر برخورد کنه با یه عده، ممنون فهمیده من

به نظرتون خوب کاری کردم

رفتم حرفمم زدم

و شرمندشونم کردم

| چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۸:٠۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

تونل هوایی میزنیم !!

یعنی چی؟ یعنی اینکه یه تونلی میزنیم برای نفس کشیدن

یه فکری به ذهنم رسید که عملی کردمش

از اونجایی که دیگه از زمانی که رئیسه نذاشت جا به جا شم براش دیگه تره هم خورد نمی کنم

اتاق ما یه در به سمت اتاق رئیس داره

که همیشه بستست

رفتم پنجره اتاق رئیس و باز کردم ( دقیقا جلوی چشمای از حدقه بیرون زدش بدون اینکه ازش اجازه بگیرم ) در بین دو اتاق رو هم باز کردم ( یعنی دره اتاق رئیسه همش باز میمونه )‌ در ورودی اتاق خودمو نم باز کردم

چی شد

نتیجه شد این که از پنجره اتاق رئیس هوا میاد از دره میاد اتاق ما من نفس میکشم بعد از در اتاق مامیره بیرون

لازم به ذکر است این همکار روبروی من خواهر معاونت عتیقه امونه که وصفشو براتون کردم , پس نمی تونم چیزی بهشون بگم

بعدم ما پنجره هامون از این پنجره هاست که از وسط یه میله بهش وصل که باز کردنی یه طرفش میره بیرون و یه طرفش میاد سمت داخل متوجه شدین الان؟!

پس باید کامل جلو و پشتش باز باشه بعدم این اصلا نمیزاره به گلدوناش دست زد!!

البته تونل هوایی تا زمانی که رئیس مهمون نداره کارایی داره

 

****

یه سئوال بکنم امروز مادر شوهر جان میخواهند بروند کربلا

هنوز به من هم زنگ نزدن خدا حافظی کنن (‌به خدا من زیاد پابند این قضیه نیستما ولی چون خودشون برای این جور چیزا که میشه خودشونو خفه میکنن که باید طبق رسم باشه منم دوست دارم وقت خودشونم طبق رسم باشه یادتونه تو چند پست قبل چی گفتم ؟)‌

دیشب زنگ زده به همسری چرا امشب نیومدین اینجا ؟!!!

ظاهرا ما باید کف دستمونو بو میکردیم که اونا کی میرن که شب بریم دیدنشون

حالا من چی کار کنم برم فرودگاه راهشون بندازم ؟

اصلا هم برام مهم نیست جاریام برن یا نه

اگه برن تازه وظیفشونه چون مادر شوهر جان برای همه رفته و کرده به جز من

خب بگین چی کار کنم بر م فرودگاه ؟ یا یه سر برم وسط روز خونشون ؟

****

دیشب همسری عزیزم چون من خیلی خسته بودم برنج آب کش کرد و من تونستنم جلوی تلویزیون ولو شم و فارسی وان ببینم ممنونم همسری گلم خیلی مزه داد

| دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ٢:۱٦ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

تا حالا شده که از گل بدتون بیاد؟

!!

برای من شده

هم اتاقیم یه عالمه گل چیده پشت پنجره و باعث شده که نمی تونم پنجره رو باز کنم و از این هوای عالی بهاری استفاده کنم حالا استفاده کردن بخوره تو سرش مجبور میشم هوای مونده و گرم اتاقمون رو تحمل کنم

هر چی هم میگم جای گلدونها رو عوض کنیم میگه نه اینا باید اونجا باشن!!

دلت میاد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ موجود به این زیبایی رو میگی بزاریم جای دیگه ؟ خراب میشن؟!!!!!!!!!!!!!!تعجب

شیطونه میگه از فردا یه بَبَیی بگیرم بیارم تو اتاقمون تا حرف زد بگم دلت میاد به این موجود زیبا اینطوری بگی؟نیشخند

خب البته حق داره حالیش نمیشه هیچوقت تو اتاق و پشت میزه کارش نیست که دائم تو خیابونو اتاق همکارست

| دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

جودی جونم هر کاری میکنم نمی تونم از پنجشنبه برات کامنت بزارم عزیزم خیلی برات خوشحالم

خدا رو هزار بار شکر کردم برات

دیدی گفتم تموم میشه ؟

*******

وای پست قبلیمو که خوندم دیدم چقده بی حس و حال نوشتم

البته این بی حسی شامل کل حال دیروزم بود !

فکر کنم یکمی سرما خوردم ,‌ دیروز یه سر رفتیم خونه مامانم که دیگه اونجا احساس کردم دارم غش میکنم به همسری گفتم بریم خونمون از دقیقه ای که رسیدم خوابیدم یعنی هول و هوش ٧ تا ١٠ شب با زور چشمامو باز کردم دلم میخواست تا صبح بخوابم !

اما همسری مهربونم برای اینکه تبم کم شه برام آب هندونه گرفته بود یه لیوان و نیم خوردم و برای امروز ناهارمون یکمی عدسی درست کردم چون تنها غذایی بود که نمی خواست بالای گاز وایسم بعد ۴٠ دقیقه پخت

تازه چایی هم باید قاطی میکردم ( آخه من چای عطری و معمولی رو باهم قاطی میکنم میریزم توی جای چایی ام ) چون دیگه ظرفش تموم شده بود باید برای صبحانه آماده میشد

یکمی کلانتر که وسطاش بود رو نگاه کردم

و بعد همسری گفت بریم بخوابیم رفتیم تو تخت ساعت ١١:۴٠ شده بود

همسری جونم یکمی دمق بود خوابید و منم یکمی بعد خوابم برد

ساعت ١ بیدار شدم چون خوابم تموم شد و ناراحت همسری هم بودم

آخه لباساشو نداده بودیم اتوشویی و لباس اتو شده نداشت و لباس دیروزشم روش لک شده بود بلند شدم رفتم یه بلوز براش اتو کردم و روی رخت آویز آویزون کردم

یه دفعه یاده میدونید چی افتادم فرشته مهربون که آرزوی آدمو شبا میاد برآورده میکنه !!

آخه حتما همسری حسشو نداشت لباس اتو کنه تو دلش میگفته وای حالا چی کار کنم کاش یکی نصف شب باشه لباسمو اتو کنه که صبح آماده باشه !!

صبح که همسری پا شد کلی ذوق کرد منم گفتم ببین دیشب فرشته مهربون اومده برات لباس اتو کرده !!

اونم منو هی ماچ کرد و گفت قربون فرشته مهربون بشم که شب بلند شده برام لباس اتو کرده

عزیزم عشق اینه وقتی من خوابم تو فکر اینی که بهم یه چیزی بدی که تبم پایین بیاد حتی اگه خیلی خسته باشی

عشق اینه که من نصف شب برای بلوز تو خوابم نمی بره و با تمام دست دردم بلند میشم و لباس اتو میکنم

| یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۸:٤۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام دوست جونا صبح که داشتم میومدم پر از انرژی بودم که بیام براتون تعریف کنم ولی صبح یکمی اعصابم خورد شد که براتون تعریف می کنم چی شد

ما این تعطیلی آخر هفته کاشان بودیم من و همسری

خیلی خوب بود خیلی خوش گذشت پنجشنبه صبح که راه افتادیم مستقیم بدون توقف رفتیم کاشان و یه ناهار بد نزدیک فین خوردیم و رفتیم نیاسر وای انگاری توی این جزایر گیر افتاده بودیم بارون میومد در حد سیل! و رعد برق میزد تو دشت و به کوه که خیلی خفن بود تا حالا رعد برق اینشکلی ندیده بود که از بالا تا زمین بشه خطشو دید یه جا ام زد به کوه و ته نوره گیر گرد یه چیزی رو سوزوند !!

ولی بعدش هوا عالی شد در حد تیم ملی

کاشان خیلی شلوغ بود

و چون هیچ هتلی خالی نبود یه آپارتمان کرایه کردیم

و شب خوابیدیم و صبح زود رفتیم قمصرو از اونجا رفتیم نطنز سلطان گروه آباد زیارت کردیم که من خیلی بهشون اعتقاد دارم

از اونجام میخواستیم بریم ابیانه که به غلط کردن افتادیم انگاری کل ایران اونجا بودن که از همون جلوش دور زدیم و اومدیم کاشان غذا خوردیم و برگشتیم تهران

از هوا بهتون بگم که بهشت بود

و از زرنگی آدما تو قمصر بگم که خیلی زرنگ بودن من چون رفته بودم میدونستم که یه قسمتی هست که باغه و گلاب گیری میکنن ولی اول شهر چندتا موتور سوار بودن که مردمو میبردن تو یه خونه های فسقلی و میگفتن بیاین مراسم گلابگیری رو ببینید گل ها رو هم چیدن دیگه جای سر سبز نیست !

همسری خیلی غصه خورد ولی من بهش گفتم نه اینطوری نیست باید بریم اونجا رو که دیدمو پیدا کنیم که کردیم و اونجا چندتا عرقیجات گرفتیم و برگشتیم

تازه یه چیزه دیگه منم رانندگی کردم تو جاده های فرعی البته و خیلی کوتاه کوتاه

ولی حال داد

از اون مسئله که اول پستم نوشتم منصرف شدم از تعریفش آخه یاد آوریشم اعصابمو خورد میکنه خیلی اعصاب خورد کن بود

| شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۸:٤۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

امروز قراره برامون مهمون بیاد برای عید دیدنی!!

من نمی دونم این دیگه

عمه بابامه

دیشب با همسری حسابی خونه رو گل کردیم دستمال و جارو و تی و ...

کلی وسایل و که اومده بود بیرون و جابجا کردیم

همسری هم که هی یکمی کار میکرد دوباره میرفت ایکس باکس بازی میکرد جیغ من در میومد بدو بدو دوباره میومد سراغ کارش!

امروزم بسیار خواب الود و خسته و دپرسو ام و حسابی سر درد دارم نمی دونم چرا ؟

| سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۸:٠٧ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

این پست مخصوص اون دوستیه که من الان دو روزه میخوام جواب اسم اسمشو بدم ۶ دفعه این اسم اس دراز رو براش فرستادم سند میشد ولی دریافت نمی کرد /

( اول بگم جیگرم غصه نخور قبول کن یکمی هم رفتارای خودت اشتباه بوده

وای عزیزه دلم نمی خوام سرزنشت کنم ولی با تجربه قبلی که داشتی ( اینجا اسم اون قبلی رو برات نوشتم ) بازم تو همون کارو کردی ؟!

تا کی میخوای پولتو و پس اندازتو بدی دسته این آدما !

اگه میخوای محبوب باشی پولتو خرج خودت کن تا هم ارزشت بالا بره هم به خاطر از خودت مایه گذاشتن بیش از حد بعدش دچار سر خوردگی نشی

ببین پسرا برایه دختری که برای خودش ازرش قائل بشه ( نه که مغرور باشه ها نه!! به خودش بها بده برای خودش ارزش قائل بشه اون وقته که خیلی بهت احترام میزارن اصلا لازم نیست پولتو بدی بهشون !! به همین راحتی , چون شریک زندگیت که نیست اگه میخوای به خودت و اون کمک کنی به خودت بها بده )

ببخشید ولی مردا دوست دارن زن بهشون تکیه کنن نه که خودشون بهش تکیه کنن به خاطر همین زودی در میرن

و از درون برعکس ظاهر دورشون میکنی

اگه میخوای طرف برات حفظ بشه باید بزاری خودشون هر طوری که هست حتی اگه خیلی کلافه هم هستند خودشون مشکلشونو حل کنن

تو با اعلام کمکی که به اونا میکنی بهشون این پیام رو میدی که تو از پس این مشکل بر نمیای و من باید کمکت کنم !

مطمئن باش اینطوری بیشتر از اون روشی که پیش میگیری دوستت دارن !

و بهت وابسته میشن

میدونم با قلب مهربونه تو این کار سخته ولی باید تمرین کنی گلم

چون ما همه جا با مردها در تماسیم باید بدونیم چطور باهاشون برخورد کنیم که هم به نفع اونا باشه هم خودمون

مطمئن باش اگه لازم باشه خودشون بهت میگن کمکشون کنی )

خب این اس ام اسی بود که برات میفرستم ولی نمیومد بیا بخونش عزیزم  

| دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ٩:٠٥ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب از دیروز بگم که روزه داقونی بود !

صبح مادر جاریم ( همون عروسی که قرار بود برای مادر شوهرم آش پشت پا بپزه ؟! انگاری همه یادشون رفته مادر همسری رفته بود مکه این برای دیدنشون یه پارچ و لیوان آروده بود !!) سکته مغزی کردو بردنش بیمارستان!

بعد ازظهرش خواهر شوهرم قلبش دچار تپش شده و بردنش بیمارستان !

چی بگم والا همه داخون شدن!

منم یه سره زنگ میزدم با اون یکی حاله اونو میپرسیدم یدفعه خبر اومد این حالش بد شده اینو پرسیدیم و خلاصه روزی بود

پره انرژی های بد

دیشب با همسری رفتیم اون پارکه هست کناره شهرک غرب تو درست تازه درست کردن !! خب حالا متوجه شدید من کجا رو گفتم ؟!

همون جا یه ساعت پیاده روی کردیم در یه هوای توپ

و حسابی حالمان خوش شد خفن ناک

تازه تاب بازی هم کردیم  

| یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

میخوام از این گنها بگیرم کسی تجربه ای داره ؟

++++

دیشب رفتیم خونه مادر همسری و دوباره خاله زنک بازی شروع شد !

یادتونه من عقد کرده بودم و مادر بزرگم فوت شده بود عید اول چه غوغایی به پا شد ؟ که گفتن ما رسم نداریم اگه یادتون نیست این پستمو بخونید ++

حالا میگفت که زن داداشم که پسرش فوت کرده بود چرا عید نشسته رسم همه رسم دارن باید میشست !!!

و هی مادر و دختر میگفتن آره همه رسم دارن !!

میخواستم بگم پس چرا اون موقع به این پسره سادتون میگفتین رسم نیست

چرا اونقدر دروغ گفتین؟

تازه میگفتن نادره (‌بازیگر مرحوم که الهی خدا روحشو شاد کنه ) جوونیاش یه دامن میپوشید یه وجب !!

گفتم مادر جون اگه اون یه دامن یه وجبی میپوشید از خیلی چادریا بهتر بوده , ما مثل نقل و نبات دروغ میگیم میدونی دروغ از زنا هم حتی گناهش بیشتره؟

واقعا ما ایرانیا کجا وایسادیم ؟

اون خدا بیامرز حداقل تا تونسته دل شاد کرده ,‌ خودتونو ناراحت نکنید خودم و شوهر خان حسابی جوابشو دادیم در این زمینه

بعدم هی میگفت اون یکی عروسم میخواد ما کربلا رفتنی برامون آش پشت پا بپزه . یعنی ٢٠ باری گفت

خب میدونید مادر شوهرمم برای اون کرده من و همسرم رفتنی سوریه مثل بچه بی کسا خودمون رفتیم فرودگاه و خودمون اومدیم نه از آش خبر بود نه از چیزی

اصلا خوشم  نمیاد از این کارا همش یه مشت خاله زنک بازیه و بیکاریه

 تو خونه نشستن دارن دنباله کار میگردن برای خودشون

-کلثوم خانم ؟

-بله

-بیکاری؟

-بله

-بیا بریم دوره هم مهمونی بگیریم

-باشه

چند روز بعد

-کلثوم دیدی اون خانمه تو مهمونی چی کار میکرد ؟>

-وای وای آره یادمه

-نچ نچ

-وای وای

و غیره

یعنی کاره خانما شده همینا

همشم از بیکاری

البته خدا رو شکر که همسری خیلی چیزا رو خودش متوجه شد

خورشید هیچوقت پشت ابر نمی مونه

| شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۸:٤۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |