Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

از صبح خیلی سعی کردم بنویسم ولی مگه این اینترنت و شبکه دره پیته شرکت اجازه میداد

تازه خیلی از وبها هم برام باز نمیشه 1000 بار رفتم تو وبشون ولی هی ارور داد و بسته شد !!! انقده دلم براتون تنگیده که خدا میدونه

خب منم الان صدام انقدر خوشگله که خدا میدونه گلومم خیلی درد میکنه ولی خوب از بیحالیهای هفته قبل کم کم دیگه خبری نیست

امروز همسری مونده خونه الهی بمیرم برای جوجوم حسابی مریضه

راستی یه چیزی من یه بار همسری بردم تا درمانگاه و آوردم ( باماشین !! ) خب یعنی خودم رانندگی کردم دیگه

خب داشتم تعریف میکردم

من و همسری سوار قطار شدیم اولین تجربه قطار دونفرمون بود

برای همسری لباس راحتی گذاشته بودم روی چمدون که بپوشه

آخه نمی تونه زیاد تو لباس بیرون بمونه باید لباسش نرم باشه

راستی به دوستانی که شوهر دارن

حتما یه سر دنیس تریکو بزنید لباس خونگی مردونه هاش عالیه بلوز شلوارهای خوبی داره هم شیکه هم راحت

من و همسری موقع خرید همسری باهاش آشنا شدیم

خلاصه که قطار شروع به حرکت کرد و ما چایی خوردیم و یکمی یه فیلم بی سرو ته دیدیم شام خوردیم و بعد دیگه ملحافه انداختیم رو صندلی و پتو مسافرتیهامونم کشیدیم رومونو خوابیدیم ( چون کوپه همش ماله خودمون بود که جا داره از همین جا از همسری بابت این کارش تشکر کنم )

خلاصه که صبح رسیدیم البته فکر نکنید من و همسری تا صبح خوابیدیم هی بیدار شدیم هی خوابیدیم

وقتی وارد هتل شدیم دیدم به به چقدر عروس و داماد تازه یه سفره عقدم کنار سالن چیده بودن

کلی کیفور شدیم و همسری کارای پذیرش و انجام داد و رفتیم تو اتاقمون یکم خوابیدیم که قرار بود ساعت 11:45 بریم تو لابی که جلسه آشنایی برامون گذاشته بودن

اما فکر کردین ما رفتیم نه خیر تا رسیدیم تو اتاق خوابمون برد البته من یه دوش گرفتم بعد خوابیدم که همون باعث سرما خوردگیم شد یه دفعه چشمامو باز کردم دیدم ساعت چنده 12:30 گفتم بدو همسری تموم شد

رفتیم دیدم نه خیلیا ظاهرا خواب موندن و مسئولین یه سری چیزا رو توضیح دادن و ما رفتیم ناهار خوردیم تا بعدازظهر که برامون میخواستن توی حرم جشن ازدواج بگیرن جالبش اینه که چند نفر با بچه های تو بغل اومده بودن!!!

بعدازظهر که رفتیم حرم اینجانب چون سردم بود الارقم لباسهای زیادم سرما خوردم

روی هم رفته روزای خوبی بود

با یه زوج اصفهانی خیلی خونگردم دوست شدم

و تا وقت اضافه میاوردیم کلاسها رو میپیچوندیم و میرفتیم حرم به قول همسری خودمونو حرم امام رضا مالی میکردیم

ولی موقع برگشت من تو قطار خیلی حالم بد بود و آخراش که دیگه خیلی بد شد

و این بود روزهای قشنگ سفره ما که به دلیل بد اخلاق بودن اینترنت دو بار نوشتم و پاک شده الان دیگه خیلی مفصل ننوشتم امیدوارم بتونم آپ کنم

 

| شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ | ٩:٠٥ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

از روزه چهارشنبه شروع میکنم که از اداره رفتم پیشه دکتر زنان تا آزمایشهام رو بعد از قرنی بهش نشون بدم

دکتره پیرمرده و چون از اتاق عمل اومده بود حسابی ریخته بود به هم و به همهچیز گیر میداد

بهم گفتم همه چیزه خونت پایینه قندت انقدر پایینه که من نمی دونم تو خیابون نمی خوری زمین؟؟!!

بعد گفت مشکل زنانه تو را میزاریم p.c.e که این مشکل باعث میشه هم چاق شی هم موی زائد در بیاری هم نازا شی هم اختلال ماهیانه داشته باشی!!

گفتم خب باید چی کار کنیم گفت هیچی دارو میدم اگه خوب نشدی باید عمل کنی!!

بعد دوباره گفت رژیم بگیر لاغر شو

گفتم آقای دکتر مگه ندیدی تو آزمایشام انقده رژیم گرفتم دیگه هیچی بنبه برام نمونده

( آهان گفت گلبول های سفید و قرمزتم کمن )

خودتون گفتید باعث چاقیم پی سی ایی هستش

گفتم آره آره

خب نظافتتونم رعایت کنید عفونت نکنین گفتم کردیم گفت چرا دروغ میگی!!

گفت تازه زنی که نزاد بدرد نمی خوره

اینو که گفت من جلوی همسری دیگه دلم میخواست  زار زار بزنم زیره گریه

خیلی دکتره بد باهام حرف زد حیف که این کار فقط از دست اون بر میاد وگرنه دیگه نمی رفتم پیشش

پنج شنبه هم که سالگرد مامان بزرگم بود همسری یه عالمه گل خرید و بردیم سره خاک مامان بزرگ و بابا بزرگم

از اونجام بابا همه رو ناهار دعوت کرد

شبش قرار بود 9:20 دقیقه بریم مشهد

ساک و چمدونمو بسته بودم و آماده بود

ادامه دارد

| چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ | ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام دوست جونام

خوبید ؟

من اومدم یه فلفل سرما خورده شدید

سفر عالی بود ولی فقط بعد از این که برگشتیم من به شدت مریض شدم

تعریفی زیاد دارم میام براتون تعریف میکنم ولی الان نمی تونم

| چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ | ٧:٥۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب وضعیت خونه فعلا در حالت لنگ در هوا معلق مونده !!

نمی تونیم تصمیم بگیریم چی کار کنیم

از یه طرف از مستجری میترسم از یه طرف اسباب کشی و از یه طرفم میگم شده ۴٠ مترم ولی بخریم که بازم قیمتها اجازه نمیده

بعدم که مملکت وضعیتش اصلا معلوم نیست تا فردا چی میشه از لحاظ قیمت

از دیروز خیلی حال ندارم نمی دونم چم شده

بدن درد دارم

امروزم احساس میکنم ریم درد میکنه

راستی نحوه ترشی پیاز و کلم بنفش رو میخواستید

خیلی راحته

پیاز قرمز کوچولو بگیرید بعد با همون پوست بشورید بعد یه سبد رو طوری که زیرش یه لگن باشه که سبد زیرش توی خیسی قرار نگیره وقتی آب پیازا میره بزارید البته کف این سبد بزرگ یه لایه از این دستمال لوله ای های حوله ای بزارید بعد پیازها روش بچینید بزارید تو هوای آشپزخانه که زیادم گرم نباشه ها یه روز بمونه مثلا امروز بعدازظهر من گذاشتم فردا شب ترشیمو انداختم

بعد از یه روز پیاز ها رو پوست بکنید و توی یه ظرف کاملا خشک بریزید بعدم سرکه رو بریزید روش در آخر یکمم نعناع خشک روی رو

آهان یادم رفت من دوتا ام تویه شیشه اش فلفل سبز انداختم

**

و اما ترشی کلم بنفش

یه کلم بنفش میگیرید دو لایه روی آن را میکنید بعد با این تیغ چیپس غذا ساز خوردش میکنید میریزید تو یه ظرف خشک و بعد سرکه رو میریزید روش همیننیشخند

ترشی ها باید جای خنک باشه تا برسن

کلم بنفش بعد از 20 روز قابل استفاده است بعد از بازکردن درشون بهتره بزارید تو یخچال

ترشی پیاز بعد از 40 روز

 

| سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام امروز تو اتاق کاره ما قیامت شده !!

همه اتاق ما رو ریختن توی راه رو ودارن کابل کشی میکنن (‌ در عرض این ۵ سالی که من اینجام ١٠٠ دفعه کابل کشی کردن هر سری به یه عنوان !!!)

حالا این شده که من الان پشت کامپیوتره همکارمم تو یه اتاقه دیگه و دارم سواستفاده میکنم

دیروز توی راه خوونه رفتن داداشم زنگ زد که من دارم میام خونه شما

گفتم بیا

منم یه پرس جوجه داشتم از لوبیا پلو مادر شوهری ام داشتم

رفتیم خونه همسر  ی اومد چایی بزاره که زیره قوری چایی ساز در اومد و تمام آب جوش چایی و ریخت روی کابینت و رفته بود توشو خدا رحم کرد روش نریخت

خلاصه که تا نیم ساعت داشتم یه سره تمیز کاری میکردم

اینم مارک بیم !! رفتم یه قوری پیرکس در آوردم و گذاشتم جاش تا برم بخرم

و رفتم ساعت ۶:٣٠ خوابیدم تا هشت همسری با زور بیدارم کرد

شام خوردیم حرفیدیم کاور لحاف زمستونی ها رو که داده بودم بدوزنو انداختیم  تا ١٠:٣٠ دوباره خوابیدیم

صبح ساعت ۵:٣٠ بیدار شدم حسابی خوابم تموم شده بود

کوکو سبزی برای ناهار درست کردم و دوش گرفتم بعد همسری و داداشیمو بیدار کردم چه دختره خوبی

| دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ | ٩:۳٤ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دیشب خونه مادر شوهری شام خودمون رو دعوت کردیم (‌چه پرروووو)

خلاصه که توی راه کلی با خودم تمرین کردم که آره من رژیم دارم کم میخورم ووو

آما فکر کردید سره سفره تونستم جلوی خوردم رو بگیرم عمراً

دوتا کفکیر لوبیاپلو چرب خوردم خنثی

و انقده عذاب وجدان گرفتم که نگو

خلاصه که کلی سوغاتی خریده بودن از مشهد برام

یه شال یه روسری یه بلوز برای همسری یه بسته اسفند با این پیچ پیچی هاش که دود میکنه یه بسته شکلات و یه جانماز

حالا من رفتم براشون چی بخرماسترس

آخه میدونید ما به صورت معجزه آسایی از طرف دانشگاه اسبقم برای اینکه دو سال پیش که عقد کردیم داریم میریم مشهد !! بهمون زنگ زدن گفتن که شما به عنوان جشن ازدواج دانشجویی دعوت شدید مشهد !! گفتم خانم من سال86 عقد کردما ؟؟ تازه دیگه دانشجو نیستم

گفت مهم نیست اسمتون رد شده چون پارسال نیومدید امسال اسمتون سیو شده

دیگه منو همسری جیغ و فریاد و خوشحالی کردیم که آقا حسابی طلبیده البته هزینه راه با خودمونه ها که با قطار میریم ولی 180 پول رفت و آمد شده چون یه کوپه دربست کردیم اول همسری گفت اونجا که خرج نداریم بیا با هواپیما بریم گفتم عمرا کی جیگرشو داره البته قطار ها هم اعتبار ندارن ولی بهتر از اون طیاره های زنگ زده اند

خلاصصصصصصصه که در این زمینه که چی براشون بیارم به فریاد برسییییییییییییییید

** 

تازه مادر شوهری برادر زاده اش فوت کرده باید یه بلوزی چیزی هم بگیرم که 40 ام از عزا درش بیارم

راستی یه سئوال ما رسم داریم همون شبه 40 لباس صاحب عزا رو در میاریم شما چی ؟

به نظرتون چی کار کنم خودم میخوام صبر کنم تا شب که رفتیم خونه مادر شوهری بهشون بدم و از عزا درشون بیارم

تا جوابمون ندید عمرا دیگه آپ کنم نیشخند

| یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸ | ٩:۱٧ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

چهارشنبه دوباره ترشی درست کردم ترشی پیاز ( به درخواست همسری ) و ترشی کلم بنفش برای روی سالاد

خیلی لذت بخش بود

در همون هاگیر واگیر م این همسایه کناریمون که یه هفته است اومدن و انگار قوم تاتارند دیگه صداشون امونمو برید

رفتم جلوی در خونشون خیلی مودبانه ازشون خواستم که به بچه هاشون تذکر بدن که خانمه هرچی از دهنش فحش در میامود نثارم کرد منم با بغض رفتم تو

فکرشو بکن

الهی بگم ا.ن که خونه ها پارسال انقده گرون شد که ما اومدیم این ته تهران خونه خریدیم با این قوم که معلوم نیست از کدوم طویله در رفتن اومدن تهران همسایه شدم (‌ببخشید بیتربیت شدم ولی واقعا تحت فشارم شما نمی دونید چطورین این آدمای اون محل که )‌

بچه هایی که از قبل با هم دوست بودیمو وب لاگمو میخوندن فکر کنم یادشون باشه با چه بد بختی تو چه بحرانی رفتیم اون ته تهران این آپارتمان رو خریدم

توی خونمو دوست دارم تازه جا افتادم توش ولی دیگه امانمو بردین دیگه طاقتشونو ندارم از یه طرفم میگم برم مستجری که چی

فکرشو میکنم که چه چیزایی باید باز بشه و وصل بشه

همسریه منم که کلی سختشه خیلی چیزارو باز کنه و دوباره نصب کنیم نمی دونم باید چی کار کنم

نمی دونم گریه

پینوشت :

دوستای گلی که گفتن برای این گردشایی که تو پست قبل نوشتم وقت ندارن

قبول کنید که بهانست که ماها میاریم وگرنه هم خونه مادورترین نقطه است هم هر دو بعد کار خسته بودیم ولی جای اینکه زیر لحاف و کنار بخاری رو ترجیح بدیم این هوا و این شب رو انتخاب کردیم پس بخوایم همه وقتشو داریم

| شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸ | ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

فکرشو بکن ساعت ۴ از شرکت در بیاین و چرخ زنون برین تو کوچه پس کوچه های شمرون ( شمیران ) به هوس هوای سرد و نم بارون دلت هوای پارک جمشیدیه زده به سرت ولی تصمیمت عوض میشه دلت میخواد بری دربند

نم نم میری بالا طوری که دیگه رستورانا تموم میشه و تو اون تاریکی جرات بالا رفتن دیگه نداری

بعد بر میگردی یواش یواش یه پیاله آلو خوشکه هم دو دستت که از ترشیش چشات بسته میشه

وقتی رسیدی پایین میری تو رستوران باغ بهشت پله پله میری بالا طبقه سوم توی ایون میشینی زیره پات برای گرم شدن زغال میاره یا به قول همسری برات کرسی درست میکنن

گرم میشی یه چای میخوری

تا بعد یکم شام بخوری یه دفعه بارون میگیره خیلی زیاد مثل سیل

اما تو که دلواپسی نداری چون زیره چتری

منظره رو بروت و هوا عالیه انگار تو ایون یه خونه ویلایی نشستی و با همسرت غذا میخوری نیشخند

چه حس قشنگی

دربند خیلی خلوت بود

برگشتنی که دیگه ماشینمون قایق موتوری شده بود

ما دیشب این شب رو مزمزه کردیم خیلی رویایی و شیرین بود

**

پسر دمه سفــ...ار*ت ر..وســــ..یه چه خبر بود قونداقش کرده بودن از نیرو و سیم خاردار چقدر از مردم دسته خالیه میترسن بچه ها خیلی مراقب باشید

و اما طرز تهیه پوره سیب زمینی به روش من نیشخندبرای دوست جونایی که پرسیدن

عرضم به حضورتان که سیب زمینی ها را به تعدادی که دوست دارید میزارید آبپز شه توی آبش هم کمی نمک بزنید که سیب زمینی ها بی مزده نشن

خوب که سیب زمینی ها نرم شدن ( از الویه نرم تر باید بشه ولی نه حدی که دیگه وابره و آب بره توش چون اونطوری مزه آب میگیره ) پوست میکنیمشونو بعد خوب با گوشکوب دستی میکوبیمشون و میزاریمش کنار

به اندازه هر دوتا سیب زمینی متوسط باید یه قاشق پیاز داغ داشته باشید با پیازه قرمز خوشمزه تر میشه

پیاز را سرخ کرده ( کامل ) و بعد مقداری نعناع خشک توش میریزیم و مقداری زرد چوبه( بیشتر از حدی که گاهی تو پیاز داغ میزنیم چون سیب زمینی ها باید یکمی خوشرنگ بشن ) بعد هرچی روغنش بیشتر باشه خوشمزه تر میشه ولی من چون رژیم دارم برای 3 تا سیب زمینی از یه قاشق کمتر ریختم و با اون پیاز داغ و نعناع رو درست کردم خوبم شده بود

بعد سیب زمینی های کوبیده شده را داخل مایتابه که روی شعله متوسط است میریزیم و تند تند بهم میزنیم تا پیاز داغ و نعناع خوب تو خورده سیب زمینی برن ( سعی کنید طوری عمل کنید تا سیب زمینی ها سرد نشده این کار را بکنید )

 

| سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸ | ٢:٢٩ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

توجه کردین زنانی که هیچ محل شوهر و خانواده شوهر نمی دن و قیافه درست حسابی هم ندارن چه عزیزن ؟ البته من فهمیدم چرا حالا یه مثال بزنم تا بگم چرا

یه همکار داریم که 19 ساله ازدواج کرده

همیشه از خانواده شوهرش میناله و هیچ محلشون نمی ده

این در حالیه که سالهاست که نزدیک خونه مادر شوهرش ( تو یه کوچه ) زندگی میکنه

من اینجا میبینم که بچه اش رو به امید اونا تو خونه میزاره

شیرشونم حتی مادر شوهره میخره تا دمه در میاره براشون

هر نوع غذای سخت مثل کوفته یا هر چیزی هم هوس کنه بگه فردا با قابلمه جلوی درشونه

این همکار من تو عمرش فقط سه مدل غذا بلده درست کنه که هر هفته سه بارم از اداره غذا میگیره یه بارم بیرون غذا میخورن دوباره هفته بعد همین روال

غذا ها شم عدس پلو لوبیا پلو ماکارانیه !!

خلاصه که از زنیتشم چی بگم هر هفته چهارشنبه 25 میده یه کارگر میاد از زیر تا رو خونرو تمیز میکنه و میره و در طی هفته این خانم هیچی !!

اصلا اینا مهم نیست کاره خونه بخوره تو فرق سرش من زیاد اعتقاد به این ندارم که زن حتما وقتی یه خونه داره و خونش ال و غذاش بله زنه !! نه اصلا اعتقاد ندارم

به نظر من اخلاق و منش و تربیت بچه ها و کلا روح خانواده رو پروروندن مهمه

آقا دیروز متوجه شدیم که ترشی و آبلیمو خانمم مادر شوهره میگیره ( دیگه چی کار باید برای این بکنه من موندم )

و اما رمز موفقیت این خانم :

* همه چیز رو وظیفه اونا میدونه که انجام بدن

* حتی کاره کردشونم تشکر نمی کنه چه برسه انجام نداده که منتشو میزارن و عروسای دیگه تشکر میکنن

* یه سره جلوی شوهره ناله میزنه من میخوام برم سمت خونه خواهرم تو منو آوردی اینجا دارم سختی میکشم!!!

* و اینکه هیچ وقت درباره خانواده شوهرش و خوبیاشون صحبت نمی کنه ( پیشه شوهرش پیشه همسایه حتی پیش ما )

تازه من برای همسری از این همکارمون تعریف کردم امروز میگه خانواده شوهرش خیلی بهش رو دادن !!

فکر کنم هر کسی هم خانواده منو ببینن و رفتارشونو با همسری ببینن لابد میگن ( طبق طرز فکر همسری ) خیلی به دامادشون رو دادن

پس در نتیجه بعضی از شوهرا مثل شوهر بنده فکر میکنن که همیشه حق تقدم با خانواده خودشونه و عروس همیشه باید بنده بی چون و چراشون باشه و یه لیوان آبم که اونا تو خونه خودشون خوردن عروس باید زنگ بزنه و تشکر کنه

خب مشخصه از نوشتم که از این طرز فکر همسری خیلی ناراحت شدم

البته از رفتار این همکارمم بدم میاد ولی به نظر من رفتارش با خانواده شوهرش درست بوده که همه حق ها با اینه و رفتار من اشتباه بوده که هیچ حقی با من نیست تازه منت کارهای نکرده هم سرم هست و البته خانواده شوهرش خیلی انسانن که به خاطر اولادشون میگن مگه چی میشه فلان کارم برای اینا بکنیم خب به قول مامانم سر فرازی بچه آدمه ، ولی وقتی یه خانواده ای انجام نده اول از همه خوده بچه شونو خجالت زده میکنه که چرا خانوادم این کارو کردن بعد عروس یا داماد که غریبه ان

***

میدونید دلم از یه جا دیگه هم پره مادر شوهرم از وقتی از مشهد اومده مریضه من وقتی روزه اول زنگ زدم ببینم چطورن گفتم میخواید سوپ درست کنم براتون بیارم ( این برای یه هفته پیشه ) که گفت نه البته وقتی مریضن نمی رم دیگه اونجا چون چند ماه پیشه ازشون سرما خوردگی گرفتم سره همینی که رفته بودم بهشون سر بزنم ... ولی واقعا از ته دلم به خاطر همسر نازنینم گفتم براشون سوپ بپزم که ببره براشون که اونام گفتن نه

این گذشت تا دو روز پیش مادر شوهری ساعت 8 شب زنگ زده که چی شد مگه شما نمی خواستید ناهار بیاید خونه ما !!! روزه شنبه من کار دارم سره کارم اونوقت نمی دونم چرا باید میرفتم خونشون !!

همسری گفت من کی گفتم میخوایم بیایم که مادر شوهری گفت من خونه جمع و جور کردم و آلو اسفناج گذاشتم !!!! در حالی که من هر وقتم میگفتمم میرفتم اونا غذای خودشون هرچی بود میزاشتن و میخوردیم هیچ جمع و چوری هم در کار نبود کلا از اول انقدر باهاشون صمیمانه برخورد کردم که وقتی میرم توی اون خونه احساس نکنن که غریبه ام

حالا چون ما نرفته بودیم اینطوری میگفت !! دلم میخواست برم ببینم چه خبره

ولی مگه میتونی صداتو در بیاری ؟ نه . تازه باید ازشون تشکرم کنی چرا زحمت کشیدن!!!

البته بازم گفتم به من ربطی نداره خودش میدونه و خانوادش

همیشه این وسط باید یه چیزی باشه که قلب منو تا چند روز زخمی کنه

گفتم راز موفقیت این زنها چیه دیگه حالا اگه میخواید موفق باشید بسم الله

( اون مسائلی که از این همکارم شنیدم رو هیچ وقت مستقیم به من نگفته - گفتم که اصلا به روی خودش نمیاره - من از تلفناش با بچه هاش یا یه خواهرش که خیلی جیک و بوکشون یکی میفهمم چون همه چیز و برای هم تعریف میکنن )

| سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸ | ٦:٤٤ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دیشب با همسری تصمیم گرفتیم پوره سیب زمینی درست کنیم من به روش خودم اونم به روش خودش

خیلی حال داد و هر دوش خوشمزه شده بود

برای من پوره بود با نعناع و پیاز داغ و یک مقدار زرد چوبه

برای همسری پوره بود با رب و کره

البته نتونستیم زیاد بخوریم چون پس رژیم چی میشه ؟

قابل توجه شما سیب زمینی آبپز ٨٠ تا کالری داره

خیلی حال  داد کناره هم غذا درست میکردیم

اوایل ازدواجمون کلی به رومون مینداختیم و هر کسی دوست داشت مدل خودش رو تحمیل کنه ولی الان در کنار هم غذا درست کردن رو تجربه میکنیم

اینو میگم برای اونایی که تازه ی تازه ازدواج کردن دوست جونا به خدا وقتی با هم راه بیاین اصلا اون اولا بحثتونم نمی شه تو همه موارد همینه ها با هم کنار بیاین

دوست دارم برام تعریف کنید این تجاربتونو تا منو همسری هم از این تجارب استفاده کنیم

| دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ | ٧:۳۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

به به بزن دست قشنگرو به افتخارم بزن

هووووووووووووووووووووووووووووووووتشویق

من فلفل بانو خانم امروز امتحان شهر قبول شدمنیشخند

اون هفته یکشنبه آئین نامه دادم و تا قبول شدم رفتم شهر

گفتم شانسمو امتحان کنم در راه رفتن به امتحان هر کی از امتحان برمیگشت غر میزد که این چه سرهنگیه امروز فرستادنزباناینجارو با شهرک آزمایش اشتباه گرفته وووو

ولی من گفتم ولش کن میرم ببینم چطوریه

رسیدم صبر کردم تا نوبتم شد همه که گند میزدن و افتضاح بود

ولی آقاهه هم خیلی سخت گیر بود همه چیزو میپرسید تو منطقه ای هم امتحان میگرفت که همه کوچه ها شیب داشت

گفتم بیخیال میرم

نوبتم شد سوار شدم و اصلا اصلا استرس نداشتم

نشستم خیلی تسلط داشتم طوری که خودم مونده بودم

اما یه دفعه سره یه کوچه یه ماشین کامیون شهرداری پیچید جلوم منم هول کردم و خاموشناراحت دوره دو فرمون و پارک دوبلم عالی در اومد ولی چه فایده گفت باره اولتم هست یه بار خاموش کردی برو تمرین کن بیا

منو میگی وا رفتم گفتم جناب سرهنگ مگه تا سه تا خطا نمیشه گفت چرا ولی تو باره اولته

خلاصه که خیلی حرصم در اومد و به همسری گفتم هفته دیگه میرم با همین امتحان میدم من باید از دست این گواهینامه بگیرم عصبانی

خلاصه که رفتم آموزشگاه و کلی پول گرفتن ازم و این هفته دوباره رفتم و با همون سرهنگ امتحان دادم ( چه خدایی رویی دارم ) نشستم و اصلا فکر نمی کردم بشناستم برگه هامو زیرو رو کرد و گفت حرکت کن ماشین و نفره قبلی کرده بود توی جوب و کج پارک کرده بود خلاصه در آوردم و یه سه تا کوچه رو بالا پایین کردیمو پارک دوبل و دور دو فرمان با نیم کلاج رفتیم و یه بارم در دو فرمون خاموش کردم که گفت اون بار یه بار خاموش کردی من مردودت کردم برو قبولی این بار ( فکر کن از هفته قبل یادش بود)

پریدم پایین و با همسری جیغ که قبولم گفتم الان میگه خانم بیا این ادا ها چیه ردت میکنما نیشخند

خلاصه که الان فلفل گواهی نامه دار شده

جای آن است که اینجا از تمام آنهایی که قدما مالا جانا برای این این جانب زحمت کشیدن تشکر کنم به خصوص همسری که بیشتر چیزارو از اون یاد گرفتم

به هر حال از همان سرهنگ سخت گیر گواهی نامه گرفتم

| یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸ | ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

این دو سه روز همش پیشه مامانم بودم

الهی بگردم براش

انگشت بزرگش کنارش پوست پوست شده بوده که کندتش و همون طوری هی کار کرده ودست به آب زده و...

که شده یه انگشت چرک کرده باد کرده

این چند روز سعی کردم خودم همه چیزو بشورم و جا به جا کنم که خوب شه ولی نشد دیگه امروز باید بره دکتر

انقده مامان همیشه سره پا که تا یه طوریش میشه دلم میخواد بترکه

پنجشنبه هم رفتم مامان رو تو دانشگاهشون ثبت نام کردم

وای که از دست دانشگاه خودمون راحت شدم برای مامان شروع شد

پنجشنبه اومدم شب خونهمون که روتختیمونو شستم و یه دستی به سرو روی خونه کشیدم دوباره جمعه رفتیم یه سر بهشون زدیم

از اون طرف مادر شوهری هم حسابی مریض شده رفته مشهد اومده یه هفته است که افتاده

پسره برادر شوهری هم دیشب انقده مریض بوده بردنش بیمارستان

انقده که نمی دونم چرا ملت رعایت نمی کنن مریضن میان دیگرونو مریض میکنن مثلا همین همکارای من خانوادشون آنفلانزا دارن شوهرشون یا بچه شون میان سره کار به روی خودشونو نمی یارن و هیم منکر میشن که نه بچه ام یا شوهرم که انفلونزا ندارن به آدم دست میدن دست به وسایل آدم میزنن

نتیجش میشه همین که هی مریضی گسترش پیدا میکنه

بابا مریضین خودتون یا خانوادتون نیاین سره کار میاین رعایت کنین نرین زیارت میاین یه کسی مثل مادر شوهر منو مریض میکنین درسته خیلیا خودشون مریض نیستن ولی وقتی اطرافشون هست ناقلن

| شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸ | ۸:٠٤ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

اما عرضم به حضورتون که خیلی خصوصی و غیر خصوصی همه گفته بودن نگیر این رژیم کلسیم و پروتئین نداره !! اول از همه که من سعی میکنم هر روز یه لیوان شیر بخورم (‌که در روزای عادی معلوم نبود بخورم یا نه ) من رژیم غذاییم رو تغییر ندادم فقط و فقط میزان دریافتی کالریم رو آوردم پایین

مثلا دیگه یه بشقاب برنج نمی خورم

مثلا چندتا لقمه غذا نمی خورم یه لقمه میخورم ( از همونی که قبلا میخوردم )

البته دیشب که شام رژیمم رو شکستم خونه مامانینا بودیم

و اما تغییرات رو بگم خدمتتون که الان با وجودی که خاله پری تشریف دارن ( در این زمان وزن ١تا ۵/٢ کیلو افزایش طبیعی داره )‌ روی وزنه دقیقا وزن قبل رو داشتم این یعنی خیلی خوبه حالا بعد خاله پری ببینم چقدر میشه راستی یکی به من بگه توی این شرایط باید چی کار کنم وقتی خاله پری هست

| سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸ | ٧:٥٤ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب این چند روز کجا بودم ؟

جونم براتون بگه که کامی مریض شده بود رفته بود بیمارستان

پس در نتیجه اینجانب به هیچ کامپیوتری دسترسی نداشتم

همچنان هم به رژیم خود ادامه میدم ولی همون حول و هوش ٨٠٠ تا ٩٠٠ کالری میشه

راستی امروز خاله پری اومد !

البته دکتره بهم آمپول داده بود که بزنم ولی خدارو شکر بدون اون آمپول اومد و من الکی اون آمپول لعنتی که کلی چاق میکنرو نزدم

و اما برنامه رژیمی من در دو روزه گذشته :

شنبه :

صبحانه :یک کفه دست نان و پنیر + چای= ١٠٠ک

یک شکلات =٢٠ ک

ناهار :یک کفه دست نان + دو قاشق الویه کم سس = ٢۵٠ ک

خرمالو=٨٠ ک

خرما ٢ : ۴٠ک

شام یه بشقاب آش رشته( ساعت ٧ ) : ۴٠٠ ک

جمع :٨٩٠ ک

یکشنبه :

صبحانه :یک کفه دست نان و عسل+ چای= ١۵٠ک

یک شکلات =٢٠ ک

ناهار :یک کفه دست نان + عسل = ١۵٠ ک

یک لیوان شیر = ١٠٠ ک

میوه (‌١عدد لیمو شیرین(٣٠ک) ١ خرمالو(٨٠ک) ١ شلیل (٢٠ک)= ١٣٠ ک

شام : لوبیا یک لیوان + یک کفه دست نان  = ١٨٠ ک

جمع :٧٣٠ ک

| دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸ | ٩:٢۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |