Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

یه پست ویژه برای یه همسر ویژه

Love II Smileys

عزیزم از این که کنارت احساس آرامش میکنم ممنونم هم از تو هم از خدا

از این که زندگی راحتی برام ایجاد کردی ازت ممنونم هم از تو هم از خدا

خدا رو شکر میکنم برای وجودت

برای تمام روشن فکریت

برای تمام آرزوهام که به حقیقت رسوندیشون ممنونم

وقتی دستم در دستت و با هم یه عالمه دیروز راه رفتیم تا برای آشیانه امون نون خوشمزده ای که هوس کرده بودیم رو بخریم کلی کیف کردم کلی ذوق کردم

مرد زندگیه من تو رو همیشه با تمام وجودم دوستت دارم

همیشه سایه سرم و یار و همراهم باش

| چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸ | ٢:٢٩ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

و امروز دو ساله شدم

دو ساله که باهمیم دوساله که این خونرو داریم من و همسری

وقتی داشتم خاطرات اون موقع رو میخوندم کلی پرواز کردم چقدر آرزو داشتیم که با هم دیگه باشیم تا همیشه

خاطرات قدیمی

| سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

برای اینکه پست پایین رو صفحه نباشه این پست میزارم لطفا کمکم کنید

رنگ مشهام بعداز این یه ماه یکمی روشن شده

رفتم یه رنگ بلوند زیتونی روشن گرفتم

که مشهامو رنگساژ کنم ولی کلیم استرس دارم به نظرتون چطوری میتونم این کارو بکنم

| یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸ | ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام

من یه فلفل قند  افتاده ام !

الان دو هفتست که مریض شدم از هفته قبل جمعه که رفتیم خونه مادر همسری ، و اونا رفته بودند سرعین و پدر همسری و خواهرش مریض بودند

بعدازظهر من لطف کردم و گفتم بریم بیرون !!

که سریع مادر همسری گفت با یه ماشین بریم

و رو به همسری گفت کولر ماشین تو خوبه با ماشین تو بریم

رفتیم و خواهرشوهره باز رفت نشست جلو نه ببخشید شما جلو بشین نه ببخشید پشتمو نه ... هیچی

واقعا نمی دونم این دختر چطور بزرگ شده با 34 سال سن فکر میکنه هنوز 14 سالشه وخیلی از کارارو اگه انجام بده مگن دختر بچس دیگه !!!

میدونید چرا حرص میخورم؟ آخه دوست دارم زودتر ازدواج کنه .. به خاطر همسری چون یکی از دقدقه های فکریش همینه که اون ازدواج کنه

دوم اینکه شاید بعد از ازدواج اون این پدر مادر و این دختر یه چیزایی رو متوجه بشن و از این حالت در بیان آخه دیگه اون دختررو که نمی تونن از خودشون جدا کنن پس یکی ( آقای داماد ) به اون خونواده اضافه میشه و شاید یکمی تو روحیات اینا تاثیر بزاره بعدم دیگه خواهرش تو اون خونه نیست که هی به همسری بگه این ماله منه اون مال منه تو رفتی از این خونه !! نمی دونم چطوری از دلش میاد به داداشش این حرف رو بزنه به هر حال از بحث اصلی خارج نشیم

منم فرستادند پشت کنار دست پدر همسری که مریض بود نشستم !! و همین نفس به نفس شدن ( اونم تو این شرایط که همه دارن از سرماخوردگی فرار می کنن ) و شیشه هم که بالا بود برای کولر و من مریض شدم

حالا بماند که زنگ زدن حتی حالمم نپرسیدن و اصلا به روی خودشونم نیوردن

همسری هم چند بار گفت فلفل از شما سرما خوردگی گرفت مادر اصلا خودشو کلا زد به کوچه علی چپ

بگذریم من نمی دونم اینجا رو نداشتم میخواستم این حرفها رو کجا بزنم تا نترکم

شبم رفتیم امام زاده و همونجا شام گرفتیم و رفتیم تو بیرون که بخوریم ساعت 11 بود

یه پارک خوب همسری نگه داشت تا شاممونو بخوریم خودشم رفت آب معدنی بگیره

وقتی رفت تو سوپر خواهرش گفت خدا کنه عقلش برسه از این کوچیکا چندتا بخره!!

رو رو دارین ؟ عوض دستت در نکنی به علاوه این که وظیفه میدونه فکر میکنه همسری این چیزارو متوجه نیست !! خوشم میاد همسری هم با چندتا بطری کوچیکه آب معدنی اومد و چون دختره ضایع شده بود با حالت نرم تری گفت خوبه عقلش رسید !!

میخواستم بهش بگم ببین این آقایی که تو میگی عقلش اگه برسیه الان نه ماهه داره خونه و زندگی میگردونه اونم به بهترین نحو و رییس یه خونست

تو برو فکر خودت باش ببینیم بعدا عقلت میرسه دیگه هیچی نگفتم

واقعا دادم دیگه در اومد از منم زدن های این آدما

دیروزم همسری زنگ زده به مامانش مامانش میگه نبودین من فکر کردم رفتیم مسافرت

اول از این که من کی بدون اطلاع شما رفتم همیشه که زنگ میزدیم بهتون حتی یه شب بریم

بعدم مثلا دست پیش گرفته بود دیگه که زنگ نزده حالمو بپرسه

ولش کن

آخی سبک شدم داشتم میترکیدم

آخه همسری خودش خیلی خوبه از دلم نمیاد به اون غر بزنم

مرسی همسری دوستت دارم

| یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸ | ۸:٥۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

من بازم هنوز مدرکمو نتونستم بگیرم فکرشو بکن !!از بهمن ماه این دانشگاه داره هی ادا در میاد خسته شدم یکمم بحثم شد باهاشون که تا نیومدم اون دانشگاه رو روی سرتون خراب کنم مدرکمو بدین میخوام بدم به شرکتعصبانی , و باعرض شرمندگی باید بگم خانمه با کمال بی ادبی گوشی گذاشت و گفت به جهنم !!!

***

این چند روزه سروره شرکتمون سوخت و من نمی تونستم آپ کنم

***

خبر فوت نوید مجاهد مسئول سایت اسپشوال تکونم داد آخه خیلی درموردش میدونستم کلی ایمیل بهش زدم و بهم زد جهت پاره ای از توضیحات درباره وبلاگها و کلا این جور مسائل

خدا رحمتش کنه فکرشو بکن همش ٢٧ سالش بود !!

***

سارا خانمی من نمی تونم تو وبلاگت نظر بگذارم اولا میتونستم ولی الان دیگه نمی تونم یعنی مشکل از اینوره!! یا از اونور محدودیت ایجاد شده؟

***

دیروز بازم رفتیم برای ادیت فیلم عروسی !!

آقاهه پرو میخواست بازم ازمون پول بگیره ,‌ کارای عکسمون فوق العاده است ولی واقعا میکسر فیلممون اونی نبود که میخواستم

فیلم بردارا خوبنا ولی این یارو کارش مشکل داره ( مونتاژکاره) بگذریم

بعد از اونجا با همسری رفتیم بیرون ,‌ چرخیدیم ,‌ رفتیم میدون محسنی لباس دیدیم یه عالمه بازم لباس عروس دیدیم !! خب برای عروسی داداشم شاید ۵ -۶ ساله دیگه خواستیم لباس شب بدوزیم !!!!!!! مدلا رو ببینم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد یکم پیاده روی دوباره سوار ماشین شدیم و رفتیم البرز شام خوردیم

بعد اومدیم خونه یه قسمت دیگه از لاست رو دیدیم و بعد خوابیدیم

***

داره زندگی جا میفته ,‌ به همسری خیلی نزدیک تر شدم , همسری دیده بهتر به زندگی پیدا کرده تو خونه جا افتادم بهتر میتونم تو خونه ایفای نقش کنم

تازه دارم احساس میکنم ازدواج کردیم !!!

همسری دوستت دارم

| شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ | ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

شبها که میخوایم بخوابیـــ.م میریم روی تخـــ..ت دراز میکشیم

و چراغ را خاموش میکنیم تازه

بحث های سیـــ.اسی مون با هم شروع میشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خوشحالم که از این لحاظ خیلی با هم تفاهم داریم و کلی هم حرف هم رو میفهمیم !!

تا شبی یک ساعت در این باره حرف نزنیم

و صبح با بدبختی از خواب پا نشیم اموراتمون نمیگذره نیشخند

پینوشت : خدایا ما همه کار کردیم هرچیزی که از دستمون بر میومد

خدایا نوبت توست خدایا دیگه کاری از ما پیش نمیره خدایا شاید دلت از ما پر باشه و این چیزا رو حق این بشر بدونی ولی خدا ما بنده توایم خدا ما بنده توایم خواهش میکنم

خدا خواهش میکنم کمکمون کن دیگه نوبت تو

تو باید دیگه یه کاری بکنی خواهش میکنم خواهش میکنم التماس میکنم

به خونهای ریخته قسمت میدم خداااااااااااااااااااااا

 توخدای مایی پس خدایی کن برامون

| یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸ | ٩:۱٥ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 

خسته ام نمی دونم چرا

بیطاقت شدم نمی دونم چرا

بغض دارم میدونم چرا !

همسری دوستت دارم آخه

 

 

 

 

| چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸ | ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

یادمه از اولین وبلاگایی که بهش خیلی معتاد شده بودم در اوایل وب گردیام وب فیشو و پیشو بود!

روزمرگی هاشو مینوشت و منو معتاد وبلاگ خوانی کرده بود

ولی یدفعه رفت خیلی دلم براش تنگ شده خیلی دوست دارم بدونم الان چی کار میکنه خیلی دربارش فکر میکنم

راستی کسی ازش خبر داره

راستی خودش وبمو میخونه؟

***

دیشب خواب دیدم با یه زوج تو وبلاگ دوست شدم که اومدن خونمون ! و هی من اصرار کردم که شام بمونید با یه قیافه ای به هر حال موندن آقاهه هم گفت من غذا نمی خوام برای من نون و پنیر بیار! خلاصه که هنوز تو حس خوابمم

***

اینو حتما بخونید +

| سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸ | ٩:۱٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |