Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

با مامان داشتم حرف میزدم حرف از کشته شدگان این هواپیما شد

گفتم مامان تازه دوتا از آشناهای یکی از دوستامم توی هواپیما بودن!

مامان : کدوم دوستت ؟

گفتم : شما نمیشناسی , زیگزاگ

مامان : کی ؟

گفتم : زیگزاک

مامان : وا , چه اسمی مردم چه اسمایی میزارن رو بچه هاشون!!ابرو

گفتم : ببین مامان خانم از دوستای وبلاگیمه

مامان : آهان گفتم این اسم نمیشهstraight face

| چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸ | ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام چطورید دوست جونا

من خوبم دیروز هی رفتم مهمونی هی قورمه سبزی خوردم!

ظهر خونه مادر همسری

شب خونه مادر خانمی

و همه قورمه سبزی داشتن!!

خلاصه که روی هم بد نبود نسبت به اون بار رفتاراشون باهام خیلی خوب بود

راستی امشــ.ب میخوام لباس هامو اتو کنم آخه اتو کاری خیلی دارم تا غذا درست کنم و اینا میشه ساعــ.ت ٩ دیگه چشمککه باید انجامش بدم

تازه لباسای کثیفم دارم احتمالا لباس شویی ام باید امشب بزنم چشمک

خلاصه که همسایه ها یاری کنید دیگه تا ما شوهر داری کنیم دیگه

متوجه اید که

فلفل رفت به کاراش برسه

| سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸ | ۸:٥۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

این روزا سعی میکنم یکم بیشتر به خودم برسم چون روح افسرده و تنهام احتیاج به این داره که یکمی بهش توجه بشه

شبا کابوس این روزها رو میبینم

بگذریم

خب حتما انتظار دارید بازم بیام و بگم این دوروز تعطیلی کد بانویی کردم برای خونمون !؟

نخیر چون اصلاخونه نبودم

همسری کار داشت و هی منو میبرد میزاشت خونه مامانم

منم البته با مامانم به امر پر کردن فریزر مامان پرداختیم ولی خب بیشتر کارها گردن مامان طفلکیم بود

کدو بادمجون و لوبیا سبز

و دیگه هیچ کاری برای خونه فسقلیمون نکردم البته کاری هم به اون صورت نداشتم

***

به خانم یا آقای من : بهتره شما بری ببینی دلیله این تحـ.ریم چی بوده ؟

بعدم دشمن که اسمش روشه دشمنه و باید دشمنی کنه

ولی کسایی که دم از دوستی میزنند چرا دشمنی میکنن؟

بعدم ما به چیزی استناد نکردیم الا دیده هامون نکنه شما چشمات چیزی ندید بیرون ؟

نه هیچی ندیدی ؟ ما فقط نگاه کردیم که کی داره واقعیاتی که دیدیم میگه

بعدم بس کن از اول که من وب داشتم تو یه کله شروع کردی به ایراد گیری

تمومش کن خسته نشدی ؟ واقعا اگه یه وبی خلاف مزاج شماست نخونش مگه خودآزاری داری که میای میخونی بعد هی نقد میکنی ٢ ساله !!

| شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸ | ٦:٤٩ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

بعد خوندن کامنتهای دیروزتون از ته دل میتونم بگم که چقدر بهتون افتخار کردم

امروز با خوندن کامنتهاتون بهترم

دیروز بعداظهر حسابی استراحت کردم و الان سره حال ترم

همسری میگه آخره این هفته یه برنامه مسافرت بزاریم من عاشق زندگی پر مسافرتم البته فکر کنم فقط دو روزه بتونیم بریم چون من مسافرت ندارم شاید ماه رمضونم چون ما نمیتونیم روزه بگیریم بریم کردستان! البته فکر نکنم تو ماه رمضون مسافرت خوش بگذره شاید بگذره نمی دونم

خلاصه که فلفل هنوز موفق نشده مدرکش رو از دانشگاه بگیره و هنوز فوق دیپلم محسوب میشه اینجا !

هر سری خواستم برم یه سری اتفاق افتاد۴ ماهه!

 

| سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸ | ۸:۱۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

احساس تنهایی میکنم

دلم یه دوست میخواد یکی که بتونم باهاش ۴ تا کلمه حرف بزنم و دردو دل کنم بدونه اینکه دغدغه چیزی رو داشته باشم

دلم میخواد رها از همه جا و همه کس باهاش برم خرید و آرایشگاه و ...

دلم میخواد ...

تنهام خدا تنها دیگه چقدر زجه بزنم و تو خودم گریه کنم

| دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸ | ٦:٥۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

توی این دوروز تعطیلی من یه فلفل کد بانو شدم

اگه بدونین یه عالمه بادمجون سرخ کردم گذاشتم تو یخچال و کلی نعناع و جعفری پاک کردم و خورد کردمو سرخ کردم !

هفته پیشم که یخچالمو تمیز کرده بودم

خلاصه دیروز ساعت شش رفتم آرایشگاه جهت پاکسازی اساسی دیگه داشت حالم از این ابروهای کتلتم بهم میخورد فکر کنم یه دو کیلویی از وزنم دیروز کم شد !

دیشب رفتیم خونه مادر شوهری انقده دیگه تیکه انداختن که خدا میدونه

از اون وقتا بود فکر کنم دوباره جاری خانم دست به کار شدن

از صمیم دل براش میخوام که سره خودش این برنامه ها پیاده بشه ببینه خوبه با ما این کارو میکنه و مارو از چشم ملت میندازه

هی گفتن دختره این جاری خوبه اون یکی دختره اون جاری بده!

دیگه رسیدم خونه از فرط ناراحتی تا سه شب حالم بد بود و بعد حالم بهم خورد و سه و نیم خوابیدم

راستیتش خواهر شوهری هی به همسری منم میپرید البته من دخالت نکردم ولی خوب پدر مادرش باید دعواش میکردن که با برادرت اینطوری نگو

هی میگفت نبودی راحت بودیما

خانم تنهایی به خودش جا کرده فکر میکنه دیگه کسی نباید بره درحالی که به اونچه این بچه ها هم حق دارن خونه پدر اینام هست

خب میدونید من روی دو نفر خیلی حساسم یکی پدرم یکی همسری

که نمی تونم ببینم کسی دله اونارو اوف میکنه

ولی همسری در همه حال دوستم داشت و مهربونی کرد بهم مرسی که هوامو داشتی

خلاصه که کلی حرص خوردیم و اومدیم

امشبم عروسی دعوتیم

از این عروسی شیپینتی ها

| شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸ | ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

اگه توی اتاقی کار کنید که همکارتون یه خانم پرمدعا با آیکیو جلبرگ باشه

و  هی موقعی که داری حرف میزنی با کم محلی به حرفت , وسط صحبتت بپره و دوستاش اومدنی پشتشو بکنه بهت و باهاشون حرف بزنه چه حالی میشین؟

من انقده بغض دارم که خدا میدونه خیلی تحمل کردم و گفتم به درک ! ولی دیگه دامنه طاقتم تموم شده کمکم کنید

 

| دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |