Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

امروز رئیس ندارم

دیشب موندیم خونه مامان اینا

صبح همسری رو فرستادم تا بابام بره ( ماشین نداشتیم )

من دیرتر برم

رفتم حمام و ساعت ٨ راه افتادم

توی راه سوار یه ون شدم اون جلو نشستم کنار راننده!

یه آهنگ باحالی هم گذاشته بود کلی حال کردم

کولر روشنش یه حالی بهم داده بود که نگو حسابی سره کیف و انرژی شده بود م

دلم نمی خواست این کیف فعلا پاره شه دوست داشتم ادامه داشته باشه

از جلوی ادارمون رد شد به ساختمونمون لبخند زدم و با کیف از جلوش رد شدم و اصلا عین خیالم نبود و داشتم به کیفم میرسیدم

دیگه پیاده نشدم تا ته خط باهاش رفتم !

دیگه رسید آخرش خیالم راحت شد پیاده شدم و نم نم پیاده اومدم اداره فکرشو بکن ! دو ایستگاه پایین تر پیاده شدم در حالی که میتونستم جلوی اداره پیاده شم

| سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

از خونه که میام بیرون دوست دارم یه نفس گنده هوا بدم تو ریه هام ولی ...

یه نفس گنده دود میره تو ریم

بابا جونه مادرتون نیاین تهران مگه تهران چه خبره آخه ما دیگه نمی تونیم نفس بکشیمگریه

***

به هر حال اون دوست رو که در پست قبل گفتم دعوت کردم البته هی چون و چرا آورد که نمیدونم باشه البته من پنجشنبه مهمون دارم و مادر شوهرمم سفره داره جالب اینکه که بعدش زد زیرش فقط سفره مادر شوهرشو گفت

بعدم گفت نه مادر شوهرمم گفته چهارشنبه , پنجشنبه!!

خب دیگه چرا برای آدم کلاس میزاری

و بدون تعارفم گفت شام میان!

لجم در اومده حسابی

| یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۸:٤٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

فلفل در حال پختن است و دقیقا دقت بفرمائید دقیقا قیافم اینطوری شده

 الهی بگم چی بشین که انقده این سیستم سرمایش گرمایش ِ (ببببببببببببیییییییییییب ) راه ننداختید آخه نمیگید ملت با چادر چاقچول میان میشینن اینجا میپزند؟!

خب خودشون حالیشون نیست مردک های کچل با یه لا پیراهن میآید و تازهههههههه تو اتاقهاشون اسپلیت دارن مامااااااااااااااان

هنوز هم نرفتم آزمایش !!!

چه شجاعتی ؟!

از خاله پری هم خبری نیست؟!

خلاصه که فردا صبح میرم مطمئن باشید

من الان گرممه به خدا انقده حرف داشتم ولی از گرما یادم رفت

***

راستی اون قضیه تلفنم ظاهرا مادر شوهری بدش نیومد خودم زنگ زدم بهش گفتم البته پنجشنبه بطور مشکوکی مادر شوهری زنگ زد ولی چون من مامانم اینا پیشم بودن یادم رفت بهش بگم خودم جمعه صبح زنگ زدم براش یه توضیح مفصل دادم اونم گفت دستت درد نکنه

***

اون دوستم بود رفتیم خونشون از 5 روز بعدش هی داره زنگ میزنه ما کی بیایم خونتون!

فکرشو بکن به قول همسری بزار از گلومون بره پایین بعد

آخه میدونید ما یه مشکلم داشتیم هفته بعدش که رفتیم عروسی

هفته بعد مسافرت

این هفته هم یه عروسی و یه استراحت

بابا وقت نکردم اینم از اون موقع داره سوراخم میکنه این هفته هم که دارم میرم سراغ مدرکم که فراموش کرده من اونو گرفتم ! تا از دانشگاه بگیرمش البته میدونم خیلی کار داره مطمئنم

ولی فکر کنم مجبورم شب جمعه این هفته باید دعوتش کنم تا کچل نشدم

حالا خوبه بهش گفتم من جام کوچیکه تورو یه چند ماه دیگه که انشالله بی حرف پیش جابجا شدم و تونستم برم یه جای بزرگتر با بچه های دیگه دعوت میکنم

آره تو برناممون هست که جابجا شیم

خیلی جاتنگی داره اذیتم میکنه

بلند بگو ایشالله

***

و آما دوستان عزیز به خصوص دردونه جون الهی قربونت بشم من هر کسی برام آدرس گذاشته رفتم پیشش ولی تو که برام آدرس نمی ذاری کامنت گذاشتنتی اون وقت من از کجا باید بیام پیشت ؟!

 

| شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٢:٥٢ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خب هنوز وضعیت حالی من در حاله ای در ابهام به سر میبره

یسری مشکل داشتم که رفتم دکتر گفت باید تست بارداری بدی؟!!   

هر چی گفتم که دکتر بیخیال امکان ندارهاسترس

گفت همین که گفتم

حالا ما هنوز آزمایش ندادیم

حالا من هی به دکتره میگم بهم آنتی بیوتیک بده من دارم از موجوداتی به نام عفونت خفه میشم میگه نه جونه یه نفر به خطر میفته ؟!!

***

در اندر احوال زن عمو بودن

اون جاری وسطیه یادتونه که چقده منو اذیت کردو چقده خون به جگرمان نمود و الان هم عاقبت کارش به خودش برگشته و طرد شده ؟

پارسال این موقعها تولد برای دخترش گرفته بود

منم گفتم بزار الان که مامانشون سره کاره یه زنگ بزنم بهش و تولدشو تبریک بگم در هر صورت بچه است دیگه ( ١٢ سالشه ) چون اصلا حال و حوصله مادرشونونداشتم .

اول که زنگ زدم زیاد راغب به حرف زدن نبود چون حتما بهش سپرداند که حرف نزنه چون قبلا سابقه این کارو دارن

ولی من به روی خودم نیوردم و حسابی از پشت تلفن ماچ مالیشون کردم

( داداش کوچولوشم خونه بود ) و جز حال خودشون دوتا و درس و مدرسه هیچی ازشون نپرسیدم نمی خواستن بعدا که برای کسی تعریف میکنن فکر کنن زنگ زدم سرو گوش آب بدم !

چون واقعا هم میخواستم حالشونو بپرسم و کسی حق نداره فکر دیگه ای بکنه

مامانم همیشه میگفت زن عمو بچه برادر شوهرو دوست داره ( خودشم اینطوریه ) ولی من باورم نمی شد تا این حد !! که حالا میبینم همینطوره

اما به نظر شما من کاره بدی کردم؟ باید زنگ نمی زدم؟

| چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۱:۳٥ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

قانون جذب به ما میگه هر کسی چیزی میخواد باید اونو طلب کن حالا راههای مختلفی برای طلب و جذب اون وجود داره

مادر بزرگا میگن زن حــ.ا مله اگه میخواد بچش خوشگل شه باید به اون عکسی که یه بچه خوشگله خیلی نگاه کنه !!

| سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۳:۱٩ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

بدو بدو عکس های شمال

ماهی شکم پر تو رستوران برادران رامسر +

من در منظره کنار رستوران پای کوه نمک آبرود +

همسری در حین تـــ.یــ.ر اندازی در شهرک نمک آبرود +

عکس از بالا تو تله کابین خط دو نمک آبرود +

عکس از آبشار ورستوران شهرک نمک آبرود +

 

| دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

من دیشب مهمون داشتم

دوست همسری اومده بود

دیگه ترسم ریخته از مهمون و خیلی عادی اونا که توی اتاق بودن منم نم نم غذا م رو آماده کردم راستیتش از زمانی که رفتم خونه دوستم این حالت رو پیدا کردم

خورشت بادمجان درست کردم با مرغ و پلو

و سالاد شیرازی

و خیلی هم خوب بود ساعت ۶:٣٠ شروع کردم ٨:٣٠ ام شام خوردیم

و همه چیز عالی بود

راستی فلسفه اون جام آب ها رو پیدا کردم ها باید توشو پره گل پرپر شده و شکوفه میکردن! که نکردن مثلا به نظر من چون فضا تاریک بود میشد تو همشون شمع انداخت که بینظیر میشد

 

| یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

وای من فلفل شرمنده هستم در خدمت شما

راستیتش شنبه و یکشنبه کامپیوتر محترم بیمارشدند و در بیمارستان کامپیوتر ها بستری شده بودند و این جانب فلفل بانو به شما دوستان دسترسی نداشتم

و روزه دوشنبه با همسری جیم شدیم و رفتیم نمک آبرود

وای چه حالی داد خدا میدونه

به علت نبود جای کوچک مجبور به اجاره یک عدد ویلای خیلی بزرگ در ناحیه ای که تمام جهاتش تا کم کم ١٠ ویلا از راست چپ پشت و جلو هیچ احدی نبود و تمام ویلا ها خالی بودنداسترسکرایه کردیم البته لازم به ذکر است که کنار ویلای ما یه ویلای نیمه کاره بود که به گفته سرایدار به مدت چند سال بود که همانطور رها شده بود ( یعنی یه جای خوف ناک درجه یک)

همسری که میگفت این ویلا آقا ماشالله داره ( اراواح و از این چیزاگاوچران)

ولی جان شما اگه ما ترسیده باشیم مثل دوتا جنتل من و جنتل وُمن شب خوابیدیم !

البته شبه اول رامسر بودیم چون جاده چالوس روزه دوشنبه تا ساعت 4 بعداز ظهر بسته بود و ما از جاده رشت مجبور بودیم بریم که خب همسری بیچاره ما خسته شده بود و در رامسر موندیم

خلاصه که سفر عاااااااااااااااااااااااااالی بود جای همه دوستان سبز

و آما عروسی

چشمتون روزه بد نبینه آی سرد بود و چشمتون روزه بد نبینه آی خر تو خر بود که نگو

خب در این هوای سرد در باغ زیره بارون خب معلومه دیگه !

البته تمهیداتی دیده بودند و چادر کشیده بودند دروغگو

البته چادر مذکور صرفا بر سره بزرگترهای مجلس ( پیرها ) بود که یه وقت خدای ناکرده عروسی به عزا تبدیل نشه

و باز آی دور بودا هی میرفتیم ولی مگه میرسیدیم

داداشی که میگفت عین مسیر های توی گیم کامپیوتره

و کلی سره همین توی راه خندیدیم به باباهه میگفت برو هنوز مرحله قولش مونده برو

و وقتی رسیدیم چشمتون روزه بد نبینه با یه بی برنامه گی مواجه شدیم که نگو

شما ببینید دقیقا مانند دیسکو های دوبی!

یعنی هر کی هرکاری دلش میخواست میکرد

وهر کسی در حاله خودش بود

مثلا در عروسی یه بهایی به بزرگترا عروس دو دوماد و این قبیل میگذارن ولی اینجا داماد که اصلا نبود!( همش نمی دونم کجا میرفت ) عروسم هی به گروه ارکستر میگفت دامادو بگین بیاد!

بعد عروسم که میرفت برقصه جای اینکه وسط باشه گروه رقص که خیلیاشون نمی دونم کی بودن و زن و مرد همه آب شنگولی نوشیده بودند اونو وارد محل رقص نمی کردند واونم یه گوشه یکمی میرقصید و بعد میرفت میشست چون کسی محلش نداده بودزبان

میوه ها رو هم بدون هیچ گونه دیس سره میزا گذاشته بودند همینطوری ریخته بودن رو میزه که متوجه فلسفه اش نشدم آیا من خیلی بیکلاس بودم و یه همچین طرحی ندیدم یا نه واقعا غیره اصولی بود

وتازه یه جام های خیلی بزرگ حدوده نیم متر ارتفاع و خیلی باریک و بلند پر آب بود سره میزا ( فقط آب ) که باز اینم نفهمیدیم برای چی بوده؟

هیچ یک از اقوام آقای داماد هم تشریف نداشتند حتی پدر و مادر یا خواهر و برادر؟

خلاصه که ما مونده بودیم این عروسی که پدر خانوم ( فامیل ما ) وکیل پایه یک بود و با کلی دک و پز این چه وضعش بود!

واقعا آبرو ریزی بود در حد تیم ملی

و تازه ما ساعت یک ربع به یک بهمون شام دادن

چرا خب معلومه چون کی تو اون سرما حاضر بود بمونه و راه هم طولانی بود وگرنه بدون شام پا میشدیم چون واقعا دیگه داشتیم از گشنگی تلف میشدیم

ولی خب عروس داماد که ظاهرا از عروسیشون خیلی راضی بودند ( خب این جای قشنگه قصه بود )

| شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٦:٤٩ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

وای چه ذوقی کردم با این کامنتایی که برام گذاشتین

راستیتش میخواستم فقط نیمه عـ.ریـ.ان افکار هر انسان و تازه عروس رو براتون بنویسم !

نمی تونین بگین موقعی که تازه عروس بودین و اولین عروسی بعد از عروسیتون دعوت بودید و این افکار در ذهنتون نمی پیچید

ولی من دوست دارم این عروسی عالی برگزار شه چون اینطوری عروس خیلی خوشحال میشه

نه منه مهمون!

فقط میخواستم یه فکر حقیقتی رو بیان کنم همین

| چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام راستیتش این چند روزه خیلی سرم شلوغ بود

فردا یه عروسی دعوتیم که تو باغ پدر عروس خانم برگزار میشه

تو این بارون!!

از اقوام پدریم هستند

حالا شما جای من بودید چی آرزویی داشتید؟

مراسم بی نظیر باشه و جلو همسری کلی کیفور بشی که فامیلات چه عروسی توپی برگزار کردند

یا از عروسی تو پایین تر باشه که بابا مامان پز بدی که دیدی من چه شوهر توپی دارم که برام عروسی بهتر از اون گرفت؟!

| چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

آهای پسره خبر داری ما چقده آرزوی این خونه این روزارو داشتیم یادته چقده تو خیالمون زندگی کردیم این روزا بود نه؟

همین شکلی بود نه؟

همسری حسابی افتاده تو خط رژیم و من هم به تبعه اون خب رعایت میکنم

ولی خدایی شلوارم برام گشاد شده فکر کنم سایز قبل از عروسیم شدم

من دارم همینطور لاغر میشم دیگه چاق نمی شم (‌قانون جذب داره جواب میدهچشمک)

پسره شاد باش جوجو

خدایا شکرت این پست رو نوشتم که فقط تو پستام ازت نخوام که ال بل شه

نوشتم که بگم خدایا شکرت من به آرزوهایی که داشتم رسیدم

دیشب تو تاریکی ساعت 1 داشتم گوشه کنار خونمونو با عشق نگاه میکردم و کیف میکردم

| یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۱:٥٤ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

پنجشنبه رفتم خونه دوست دانشگاهیم عید دیدنی!!

من و همسری رو پاگشا کرده بود !

البته یکی از دوستان دیگه هم به عنوان همراه ما دعوت بود که نیومد

چی بگم ولی این دوستم که رفته بودیم خونشون دو هفته پیش خونه اون دوست همراه بوده و کلی دربارش گفت من که داشتم شاخ در میوردم از حرفاش آخه دوست همراه خیلی با من صمیمی بود مگه امکان داره این حرفا!!

ولی خوش گذشت من عاشق این بودم که ازدواج کنم و با همسرم برم خونه دوستای دوران دانشگاهمقلب

براش یه سرویس قهوه خوری بردم

شما برامون یه قیمه خوشمزه گذاشته بود و سالاد الویه که واقعا عالی بود

دیروزم که دوست همسری خونه ما بودن البته بعدازظهر به

انقده از صبح خونمونو تمیز کرده بودیم که ورق وروق میرفت

کلی کیفور شدیم از این تمیزی

تازهگیا خیلی دلم از این میز های پزیرایی چرخدار میخواد ( فکر کنم اسمش میزه باره )

اما همسری میگه جا نداریم وقتی جامونو عوض کردیم بخر!

ولی کرمش افتاده به جونم عجیب که بخرم

یه جورایی عاشقشونم

| شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد،باز هم از زندگی خود راضی نبود؛

اما خود نیز علت را نمی دانست.روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد.هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شدکه روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد. �پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: �چرا اینقدر شاد هستی؟�آشپز جواب داد: �قربان، من فقط یک آشپز هستم،اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.بدین سبب من راضی و خوشحال هستم�پس از شنیدن سخن آشپز،�پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.نخست وزیر به پادشاه گفت :قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.�پادشاه با تعجب پرسید: �گروه 99 چیست؟؟؟�نخست وزیر جواب داد: اگرمی خواهید بدانید که گروه 99 چیست،باید این کار را انجام دهید:یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!

 پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان دادیک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است.بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد.اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!! آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آوردو ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کردکه چرا وی را بیدار نکرده اند!!!آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛او فقط تا حد توان کار می کرد!!!پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.نخست وزیر جواب داد:قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند:

آنان زیاد دارند اما راضی نیستند.           

| سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۸:٢۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |