Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

این چند وقت به چندتا تجربه جدید دست پیدا کردم مثلا

گیشه های بانک اصلا از اونور قشنگ نیستند !

خب به خاطر وام رفتم اونورم دیدم یعنی از اونورم دیدم

فهمیدم که موکت رو از هرجا بخری طرف اگه کلاه بردار نباشه باید به قیمت نمایندگی که کارخونه بهشون اعلام میکنه بفروشن و احتیاجی نیست توی این شلوغی تا مولوی بری

برنامه اسباب کشی رو ریختم

دیشب مستاجر برای خونه پیدا شد و تمام

دیروز بعداز اداره رفتیم برای اتاق خواب خودم و همسری چند متر پارچه برای پرده گرفتم البته پارچه ای هست

میخواست پرده چوبی هام رو بزنم براش که دیدم دسترسیم به تراس سخت میشه و تصمیم گرفتم که از این پرده معمولی ها بگیرم

دیگه آهان چون پول نداشتیم کمد بخریم یه دونه از این جا لباسی ها فعلا برای همسر گرفتم که مثل کاور میمونه زیپی ها که فعلا بزاریم تو اون تا تکلیف کمد دیواری روشن شه

دیشب که همسری رفته بود با برادرش بنگاه من با تمام خونمون خدا حافظی کردم قربون صدقه همه جاش رفتم و ازش تشکر کردم

برام دعا کنید

هفته دیگه ٣ روز نمیام سره کار ( ‌البته هنوز به رئیس نگفتم ولی بیخود کرده نمیخواد بزاره برم اونجایی که دیدم والا )

| چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸ | ٩:٠۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

واي كه اين فلفل كه الان اينجاست له له له !!!

الان خونه ما فقط رو تختمون بازه همه جا پره كارتون و رختخوابهاي پيچيده شده و ساك و چمدان و پلاستيك و غيره است !!!

يعني منفجر شده

ديگه همه چيو جمع كردم

آقا اين چند روز هي جمع ميكردم هي جمع ميكردم ميديدم نه بابا بازم مونده ديگه يه كارتون برداشتم هرچي مونده بود همينطوري ريختم توش!!

واي خريدن و تكميل بودن وسايل موقع جهيزيه بردن يه طعم داره اين غلط كردناش براي جمع كردنش يه طعم !!

نه خدايا غلط كردم شكرت شكرت ممنونم

چون اون خونه كوچيكه به نظرم وسايل خيلي اذيت ميكنه

تو 4 روز اول تعطيلات روزي 3 بار اين لباسشويي حيونكي من روشن ميشد

پرده ها رو شستم و ملافه و تو كابينتي ها و تو يخچال رو

تمام پلاستيك ها رم شستم

ديگه اينكه ديروز رفتم خونه جديد يه كارگر گرفتيم تمام ديوارها و آشپزخونه  و سرويسها و تراس و همه جا رو شست باباي گلمم تمام لوسترها رو وصل كرد و هرچي خرابي برقي و شير آلات داشت درست كرد و منم آينه قرآن هم بردم

شبم رفتيم دنبال موكتي و اومد موكتمو انداخت و الان خونمون كلي گوگولي شده

راستي يه عيب بزرگ داره خونه كمد ديواريش نم خالي!!

همسري رفت از اين پلاستيك هاي متري گرفت از سر تا پاشو يه تيكه چسبوند و از داخل حمامم كه مركز نم بوده رو تمام كاشي هاش رو ميخواد چسب آكواريوم بزنه تا ديگه قضيه حل شه دوست جونا اگه تجربه اي راه حلي سراغ داريد بگيد

ديگه ديگه هنوز اسباب كشي نكردم هفته آينده

رئيسمم اصلا به روي تبارك نمياره كه من گفتم قسمت ديگه جا ديدم ميخوام برم  زبان

راستي من به اين همكارم نگفتم خونه خريدم و دارم جابجا ميشم داره از فضولي خفه ميشه آخ جون دلم خنك شد

بهش گفتم دنبال جا ام شايد جابجا بشم اونم اجاره ايچشمک

| سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸ | ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام دوست جونام

خب برای تعطیلات برنامه ریزی کردم و نوشتم و چسبوندم روی شیشه میز آرایشم !

تمام پرده ها و باید بشورم و هرچی هست و نیست رو تا یکشنبه جمع کنیم

نمی دونم همش حواسم هست که چیزی جا نمونه ایشالله

فرشارو بردن که بشورن ظاهرا فردا میارن

دیشب رفتم یه فروشگاه نزدیک خونه مامان اینا موکت قیمت کردم قیمتش با نمایندگی ها یکی بود

طرح بهارش کد ۵۵۴۴ رو انتخاب کردم +++

البته توی دست از اینی که توی سایته کم رنگ تره (‌تقریبا به نظرم همینطوری یکمی تو مایه های بغل دستیه کدشه !!!!!!!!!!!!!)

خب حالا که فرق نمی کنه احتمالا بدمش همین آقاهه

تازگیا نمی دونم چرا انقدر دوباره از رنگهای شاد خوشم اومد؟

احساس میکنم باید رفتیم اون خونه شروع کنم به شکل دهی دکوراسیونم !!                                                   

***

من عادتی که دارم بد جور به اجسام دل میبندم

خونمونو توشو با تمام تنگی و کوچیکی خیلی دوست داشتم

سقفی بود که منو همسری وقتها آرزوشو داشتیم که زیرش دوتایی باشیم

جایی بود که عروس شدم و اومدم توش زندگیمو شروع کردم

خونه فسقلی که فقط یک هفته دیگه توشیم

| چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸ | ۸:٢٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دیروز رفتیم و کلی خرید کردیم

و بالاخره طلسم شکست و چادر های نازنینم که پارچه چادر سره خرید عروسیمم جزوشون بود رو دادم برام بدوزن

رفتم بازارچه عبدل آباد برای مامانم کاموا خریدم

برای خودم یه انگشتر بنفش خوشرنگ گرفتم ( آخه امسال عید میخوام بنفش شم )

یه جوراب از این زر زری های نقره ای با یه روبان بالاش

اینا خریدای عیدم بود

بعد دوتا از این ساکهای توی کمد هست که توش وسایل جمع میکنن ( بهشون چی میگن ؟ ) خریدم یکی برای پارچه ها و غیره یکی برای چادر ها یکی هم برای لباس های زیادی خودم

دوتا قرمز یکی زرشکی

بعد رفتیم شهروند و کلی خرت و پرت خریدم

همسری هم یه بسته ١۵ تایی تخمه مرغ برداشت هر چقدر هم گفتم نگیر هفته دیگه اسباب کشی داریم میشکنه گفت نه همین و میخوام

تازه یادم رفت تره بارم رفتیم

راستی بچه ها کسی میدونه پالاز موکت نمایندگی داره ؟ کجاست یا نه از موکت فروشی ها بگیریم ؟

 

| سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ | ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

از صبح کامپیوترم خراب بود و روشن نمی شد

کیسم رو فرستادم قسمت انفورماتیک که درستش کنن ولی جالب اینه اونا گفتن این که سالمه

و وقتی آوردنش دیدم واقعا همه مشکلاتش حل شده

الان دو هفته بود گوشیم کار نمی کرد کار میکنه

سرعت کامپیوترم بهتر شده

فکر کنم سکته رو به بهبود کرده بودهخنده

اما اند احوالات مشکل

دیروز تا شب با همسری سر سنگین بودم

نکه قصدی بلکه دلشکسته بودم و ناراحت

همسری هم گاهی کم نمی یاورد و اونم همراهی میفرمود

تا بعداز ظهر که رفتیم خونه روی تخت دراز کشیدیم

باهاش حسابی صحبت کردم

نمونه هایی از کارای قبلی همکاراش برای بهم زدن آرامش زندگیمون بهش گفتم که تاحالا فکر میکردم دلیلی نداشته باشه بهش بگم

بهش گفتم همین همکارت تلفن هاتو به مامانت برام میگفت و میگفت که چی میگفتی

و چون خب حرفاش یادش بود فهمید قضیه از چه قراره

گفتم تو از سادگیت این کارا رو میکنی ولی اونا با قصد دارن آرامش زندگیمونو بهم میزنن

و اونم خیلی خب متوجه شد قضیه چیه ، اطرافش داره چی میگذره

بهش گفتم ببین فلان آقا که به  قول خودت خوبم نیست به اینا محل نمی ده چون شناختتشون و کلی دیگه حرف زدیم که همسری پذیرفت

تا ببینیم چی میشه آخرش

وای بچه ها مرسی از راهنماییاتون

وای این نظر خصوصیاتون که دیگه منو کشته بود که از تجربیات گفته بودید

بازم ممنونم

| دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸ | ٩:٠۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

بازم از اون خوابها دیدم

دیگه میدونم تقصیر شوهر خانِ

من اصلا آدم بد دلی نبودم و نیستم اینو این شوهر خانم خوب میدونه ولی دیگه داره انقدر اذیت میکنه که احساس میکنم داره بهم توهین میشه

همسر من با چند تا خانم (دختر )‌یه جا کار میکنه که اصلا برای من مهم نبوده و نیست خب مگه چیه همکارن

اما رفتارهای همسری دیگه داره کلافم میکنه

البته بگما این دخترا یکیشون اصلا از نظر اخلاقی شخصیته خوبی نداره نکه فکر کنید بد حجابو ایناستا نه اخلاقن مشکل داره اصلا

اون وقت شوهر من هی همشونو با اسم کوچیک صدا میکنه مثلا مریم , ملیکا !!!

بدون هیچ پسوندی حساب کن تو یه شرکت دولتی !!

اولها اصلا برام مهم نبود ولی این قضیه انقدر روحم رو داقون کرده که دیگه تمام شب کابوس میدیدم و تا خوده صبح داشتم تو خواب گریه میکردم و نفرینش میکردم

در طول روز جواب تلفنهامو نمیده

دیروز گفت من بیرونم دارم میام شرکت تو ام کامپیوتره منم خاموش کن کارتمم بزن بعد بیا بیرون

پشت کامپیوترش که رفتم دیدم کد داده بهش و دیگه نمی تونم خاموشش کنم بهش زنگ زدم جواب نداد

اومد م کارت زنی سرد بود بهش زنگ زدم که کجایی باز جواب نداد

اون وقت یه دفعه یه چیزی دیدم که اصلا باورم نمی شد خواهرش داشت با دوستش میمود و همسری همراه اونا بود ولی به جایی که پیشه خواهرش باشه کنار اون خانم با فاصله خیلی کم داشت راه میرفت و هی میخندیدند

البته من سریع بهش تذکر دادم

ولی الان احساسم اینه که توی این سه سالی که باهم بودیم زیادی دیگه بهش در این زمینه رو دادم

وقتی میرم پیشش تو اتاقش هیچ توجهی بهم نمی کنه شده ١٠ دقیقه نشستم اون پشت بهم بوده و داشته با کامپیوترش یه گیم بازی میکرده !!

در حالی که تا همکارش یه حرف (‌نه کاری )‌ میگه برمیگرده و چون دختره میزشم چسبونده به این همچین نگاش میکنه که تمام وجود زنانه ام رنج میکشه ولی هیچوقت به روش نیاوردم

آخه این دختره گفتم اصلا دختره خوبی نیست دائم در حال ادا و اصول برای پسراس

الان که دارم مینویسم اشکام همینطور داره میاد ولی چه سودی داره

داشتم میترکیدم که اینجا نوشتم دیگه صبرم بعد کلی صبر در این باره از کارش سر اومده دیگه خسته شدم مگه یه نفر چقدر میتونه تحمل کنه

مطمئنم اگه کسه دیگه ای جای من بود همون اول حالشو میگرفت ولی اون از صبر من سو استفاده کرده

روحم خسته است خیلی خسته از دستش خیلی دلخورم خیلی

بازم میگم من اصلا بد دل نیستم و هیچوقت بهش هیچی رو سخت نگرفتم ولی اون اصلا رعایت منو نمی کنه اصلا خودشو جای من نمی زاره

اگه من این کارا رو بکنم و هی همکارامو با صمیمیت به اسم کوچیک صدا کنم اون چی کار میکنه اگه دائم بهش بی محلی کنم و با همکارام باشم یا شونه به شونه یه مرد با خنده تو خیابون بیام سمتش چی کار میکنه ؟

| یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ | ٧:۱٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دیشب یه مقدار پول کم داشتیم

نمی خواستیم قرض بگیریم

آخه میدونید که اسباب کشی خودش چقدر خرج جانبی داره ؟!

خیلی فکر کردیم منم نداشتم که به شوهری کمک کنم برای اولین بار هر چقدر حساب کردم کم میومد

تا اینکه یاده سه تا سکه ای که داشتیم افتادیم چشمای هر دومون برق زد سکه ها رو میفروشیم

دیگه از تمام امکانات و پس اندازها استفاده کردیم

خدا میدونه دیگه چه خواهد شد ولی من خیلی زندگیمو دوست دارم

برادرم ماه دیگه میخواد بره کربلا تمام وجودم داره از ترس میلرزه

خیلی نگرانم

فقط به خوده خدا میسپارمش و عموی سادات

| شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ | ۸:٥٤ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

پینوشت دارد

دیشب فرشارو جمع کردم که پنجشنبه بدمش برای شستن

خیلی همسری خسته شد جیگرم

وای چقده شوق داریم فقط دلنگرانیمون رهن رفتن خونست

اینم عکس کارت پستال همسری برای من ++++

 ددددددددددددددددددددددددوست دارم

پینوشت :

دیروز همسری منو برد که تونل توحید رو بینم ( البته در مسیر منزلمان بود )

کلی ذوق مرگ شدم و کلی کف زدم که یهویی با در ترافیک ماندن اونم وسط تونلی که جت فن هاش هنوز کامل کار نمی کرد حالمان گرفته شد

دیگه داشتم خفه میشدم تازه یه استرسی هم گرفته بودم که نگو

میدونین چرا؟ اونجا یه لاینی رو گذاشته بودن به اسم فقط امداد خب اگه اتفاقی بیفته اون وسطها باید بتونن بیان ولی مردم عزیز ما رفته بودن اون قسمتم گرفته بودن !

فکر کنم باید میله بکشن تا خیلیا حالیشون شه دیگه فکر این که اگه اتفاقی بیفته دوطرفم بستست دیگه داشتم میمردم تازه بعضی ها رو هم دیدم که از پنجره آشغال میریختن تو اونجا ؟ خورده کاغذ , کاغذ بیسکویت و غیره

خب حیف بود نباید تمیز میموند

واقعا نمی دونم باید چی گفت بهشون

| چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸ | ٧:٠۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دیشب ساعت ٩:٣٠ خوابیدم تا خوده صبح انقده خستگیم در اومد که خدا میدونه

امروز شوهر گلی برام یه کارت پستال با مزه خریده که نگو

پشتشم نوشته

فلفل جونم من از اول تورو همین طوری دوست داشتم !

وای میمرم براش که نگو

مرسی بوس بوس بوس

فهمیده که ازش ناراحت شدم خیلی بهم میرسه

من که دوسش دارم با تمام وجودم

خونه همونطوریه هیچ چیزی رو هنوز جمع نکردم دیگه این هفته نوبت دادن فرشها به قالی شویه

خیلی دوست دارم برم نمایشگاه مبلمان ولی اگه چیزی نظرمو بگیره چی؟

آخه ریال خیلی در وضعیت خوبی نیست

ولی فردا حتما میریم

| سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ | ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

زانو هام یه درد خواستی توی استخوناشه می دونم برای اینه که کم بنیه شدم ولی نمی دونم باید چی کارکنم

قرصهای این دوره ام که بدتر چاق میکنه نمی دونم چرا ؟

ولی خب چاره چیه باید استفاده بشه

دلم یه خواب توپ میخواد

دیروز که رسیدم خونه خیلی خسته بودم

همسری گفت من شام درست میکنم

گفتم خورشت بادمجون با مرغ درست کن

خلاصه مرغ گذاشت بپزه و بعدم برنج آبکش کرد تا مرغ بپزه منم دیگه خستگیم در رفته بود

بلند شدم بقیه کارای خورشتمو انجام دادم و بسی خوشمان آمد

راستی یه جا هست نزدیکه خونمون که ماست کوزه ای داره ! انقده خوشمزه است حد نداره

با اون ماست کوزه ایه خوردیم

شب من ساعت ١١:۴۵ با زور خوابیدم آخه همسری هی حرفش میومد

بعد بلند شدم دیدم یکی انگاری روی تخت بپر بپر میکنه بلند شدم دیدم این پسره ساعت ١:٣٠ هنوز بیداره

هیم میگفت نمی دونم چرا از خوشحالی خوابم نمی بره ( حالا خوشحالی چی نمی دونم )

یه دفعه بغلش کردم نازو نوازشش کردم و قربون صدقش رفتم مثل یه beby خوابید ! همون دقیقه خوابش برد

الان چند وقته صبحها هم با قربون صدقه باید بیدارش کنم

دعا کنید اون خونه که توشیم و فروختیم به برادر همسری رهن بره وگرنه 10 میلیون کم میاریم نه اون داره بده نه ما خودمون داریم

دعا کنید

| دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ | ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام دوست جونام

من خوبم تصمیم گرفتم فعلا این کارای همسری رو کمتر ببینم

با رئیسم صحبت کردم که میخوام برم هی بهونه آورد و گفت نه هیچ کس نمی تونه کارای منو انجام بده جای شما ولی قانع اش کردم که به نفع امه

دعا کنید برام

خونه ام هنوز همونطوره

| یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ | ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دیگه خسته شدم به خدا خسته

همسری تمام این دو روز رو مغز من بود

یه کله با تلفن حرف زد

خسته شدم از حرفاش

از ١٠٠ ساعت زندگیش فقط ١٠ ساعتش ماله منه

الان مثلا تو شرکت جرات دارم بهش زنگ بزنم با کلی شور و حرارت بهش زنگ میزنم چون وره دله داداش جوناشو و اونام که همه کارشون سکرته ( الکی ها هیچ کاریهم نمی کنن اما دوست دارن یواشکی باشه !! ) درست باهام حرف نمی زنه خیلی دیگه ازش بدم میاد

خب اینم سرنوشت منه دیگه کاریش نمی شه کرد

یه سره تو خونه با تلفن داره حرف میزنه اونم یک کلمه سرو ته نداره

خسته شدم خسته شدم

| شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ | ۸:٥۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دیروز دختر رئیسم حالش خیلی بد بودو داشت میمرد!

کبد و کلیه اش از کار افتاده بود و قلبش فقط ١٠% کار میکرد

خلاصه که بچه های اداره که متوجه شدن دیگه همه دعا کردیم ( بگذریم که از پدره دله خوشی نداریم ) من که دیگه اصلا اشکام دسته خودم نبود آخه طفلک همش ٩ سالش بود

ساعتای ٩ اینا که همه دکترا قطع امید کرده بودن ولی یه دفعه ساعت ١١ گفتن اصلا انگار معجزه شده کبد و کله اش به کار افتاد و امروزم قلبش نرمال شده و الان دیگه تو بخشه

خدا رو شکر

ولی بعضی وقتا بعضی اتفاق ها یه تکونه

کاش این رئیس ما هم متوجه میشد و یکمی تو کاراش تجدید نظر میکرد

***

خلاصه که هنوز خونه به همون شکله

از فردا شستنی ها رو میخوام شروع کنم انشالله

از رومیزی و روی وسایل آشپزخونه شروع میکنم

***

راستی برای جابجایی کاری اینم شانس منه رئیسه فعلا سرش گرمه بچه اش شده نمی دونم چی کار کنم !!چون از اون جایی که میخوام برم جواب مثبت شده مونده موافقت این که دیگه اینم با خداست

| چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸ | ٩:٢۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

کی بود دیروز اینجا میگفت که طاقت جمع کردن دکور ها رو نداره ؟

هان؟

تمام کریستالها رو جمع کردم و چون دیدم جعبه جا داره و باید پر شه تا لق نزنه

دکوری ها رم جمع کردم توش

یعنی الان عکس همسری کنار سرم نیست روی تخت گریه

آخه شبا که میچرخیدم اینور خودشو میدیدم میچرخیدم اونور عکسشو میدیم نیشخند

نکه فکر کنید الان تابلو اینا نداریما نه اینطوری نیست ولی خب یه جورایی دکور رو میزی ها رو جمع کردم

بوفم الان خالی خالی شده

برادر همسری میخواد اون خونه پایینو اجاره بده یعنی رو پول اجارش حساب کرده که به ما بده

خدا کنه زودی مستاجر برای اونجام پیدا بشه

چند شبه خواب راحتی ندارم آرومم خوشحالم ولی راحت نمی خوابم

دوستای خوبم برای یکی از دوستام خیلی دعا کنید خیلی مشکل داره دیشب بهم زنگ زده بود توی تک تک کلماتش میشد فهمید دیگه بریده

سعی کردم بهش قانون جذب یاد بدم بهش بگم که باعث همه این اتفاق ها انرژی های منفیه

ولی داشتم به زبون میگفتم دلم پر غم شد

دوستم ، دوستی که تا فهمیده بود ما الان در بحران مالی به سر میبریم از اونور ایران تماس گرفته بود که من هستم بهت کمک میکنم

دنیا دنیا ازش ممنون بودم و با تمام وجودم براش آرزوی موفقیت کردم

البته مطمئنم به زودی شادی تمام زندگیشو میگیره ولی خب الان تحمل خیلی سخته خیلی خدایا خدای مهربون شکرت که همیشه خوبی رو برامون رقم میزنی برای دوستم خوبی ها رو فراهم کن آمین

 

| یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ | ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

پنجشنبه و جمعه را به مهمانی گذرانیدیم

پنجشنبه رفتیم منزل مادر همسر

و جمعه رفتیم منزل مادر خودمان از صبح حال کردیم تا شب

جایی که گرفتیم ١٠ تا کوچه با خونه مامانم فاصله داره

و این برای منی که سال اول زندگیمو انقدر دور بودم خیلی خوبه

یه حسی دارم حسه شروع دوباره حسی که چند وقت بود که توی اون خونه هی میگفتم اگه از اینجا رفتیم و حالا همون از اونجا رفتنه و شروع خیلی برنامه ها توی خونه جدید

خیلی تصمیمات دارم

تا الان ١٠ تا کارتون جمع کردم با سه تا وسیله برقی

کارتونا رو یه سری شو جمع کردم و بعد دوباره کردم تو کمد دیواری نیشخند

خب چی کار کنم غیر این باشه توی این بیست روز که خل میشم

تازه یه عالمه شوید و سبزی پلو هم دادم برام خرد کردن و در فریزر مادر جان به سر میبرد چون من جا ندارم حالا شاید اون خونه رفتیم تونستم جاش کنم

خیلی از کارا رو گذاشتم برای اون هفته آخر آخه تحمل بی پرده گی خونه و جمع شدن رو میزی و اینا رو ندارم ،  همینطور جمع کردن دکور ها

خلاصه یه دل آشوبی ام که خدا میدونه

تازه پرده هامم باید بدم بابام درست کنه ( آخه بابام تو خیاطی خیلی ماهره !!!!!  ) قبلا ها خیلی قبلا ها بابام تولیدی پوشاک داشت که اولین ورود لباسهای چینی ور شکستش کرد رفت پی کارش

| شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸ | ۸:٤٤ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |