Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

دوست جونام این عکسا همه مال شبه قبل جهاز برونه همه ویترینیه الان دیگه کابینتا این حالتو نداره همه رفتن تو کمد دیواری و من دستم باز شده فعلا عکس وسایل باشه تا بعد به خدمت وسایل برقیا برسیم

خریدای من به جز کفش عروس و پالتو و شلوارم

توی کابینتام روز جهاز دیدنی نیشخند

1

٢

٣ ( طبقه پایینیا جهیزیه همسری هستشزبان )

سرویس رو میزی آشپزخونم ( کفکیرش اینا رو نمی دونم اون روز کجا گذاشتم ولی تو عکسای دیگه شاید باشه !!متفکر )

قابلمه هام ( سرویس چودن و تفلونم ) خب اینم کفکیر ملاقه که پیداشد

اینم یه طرف دیگه کابینتم که چنتا چیز توشه نمی دونم به اسم چی بگم خُ

 

| شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧ | ۸:۱۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

یه چیزخیلی مهم یادم رفت بگم موقع عقد وقتی می خواستیم عسل دهن هم بزاریم من بهش گفتم ناخنهام مصنوعی مراقب باش ( دوست جونای عروس آینده این یادتون باشه پسرا خیلی شیکمواند و امکان داره محکم میک بزنن و ناخنتون کنده شه و خدایی نکرده بره تو گلوشون پس یاد آوری کنید )

ادامه:

ولی مگه این سنجاقا باز میشد

یادم رفت بگم آرایشگر با گیره اون مو گیره ای رو خورد کرده بود و تیکه تیکه تو موهام کار کرده بود توی آرایشگاه کلی به این خندییم که آقا داماد شب که بخواد موهامو باز کنه تیکه تیکه موهام میاد تو دستش و میگه دیدی سرمو کلاه گذاشتن

خلاصه سنجاقارو که بی نهایت بودن رو هی باز میکرد هی تیکه تیکه مو میومد تو دستش

نمی دونم چرا هرچی ور رفتیم این توره من در نمی اومد که همسری زحمت کشیدن و پارش کردن!!

اما تاجم با یه حرکت در اومد

ساعت حدود 1:10 بود دلم میخواست بدونم مامانم اینا چی کار میکنن

زنگ زدم دیدم بیدارن ( آخه دختر دایی مامانم تو عروسی گفت که شب میریم خونه مامانت اینا بمونم ! خیلی ناراحت بودم مامان اینا خسته بودن مامانم فردا قرار بود پاتختیم تو خونه اونا باشه کلی کار داره مردم چقده بی ملاحظه اند ) دیدم نه یکی از فامیلا نذاشته که بمونه خونه مامان اینا

داشتن پولایی که به مامانم دادنو جمع و جور میکردن که فردا میخوان اعلام کنن

همه کادو هاشونوداده بودن به مامانم یعنی عملا کسی از ما نمی خواست بیاد! همه کادو هارو داده بودند به مامانم

مامان گفت چه خبر ؟

منم چون یه سوتی همسری داده بود - وقتی بابا و داداش همسری ما رو گذاشتن تو خونه و رفتن پایین بابام اومد بالا که نمی دونم چی بهمون بده تو همین هاگیر واگیر هم همسری داشت لباساشو عوض میکرد که در مرحله باز کردن کمر بند بود که زنگ آپارتمان رو زدند همسری فکر کرد داداششه درو همون طوری باز کرد که بابام پشت در بود فکرشو بکن چه سوتیه توپی بود ، در حالی که واقعا داشت لباس عوض میکرد ، از صبح ساعت 9 تو اون لباس بود - برای اینکه این سوتی که برام خیلی مهم بود رو جمع کنم گفتم هیچی همسری خوابه ! تا من سرمو باز کنم خوابید

مامان گفت فردا مامان بزرگت میخواد برات صبحانه بیاره - ما خونمون نزدیک خونه مامان بزرگمه - گفتم نه نیادا میاد کله سحر بیدارمون میکنه شما همه چیز برام گذاشتی میخوریم بعدم که میخوام بیام خونه شما

مامانمم قبول کرد

بعد قطع تلفن رفتم برای اولین بار روی تختمون بخوابم با همسری از توی کمد دیواری لحاف و بالشت مناسب میگشتیم که همه زیر بود

با یه پتوی دونفره که رو بود ساختیم و رفتیم سراغ تخت همسری هی از مراسم تعریف میکرد و خوشحال بود

یکم حرف زدیم

تا خوابمون برد صبح ساعت 7:20 دقیقه بیدار شدم به همسری گفتم نون نداریم پاشو برو نون بگیر تازه شامپوام یادم رفته مونده خونه مامان اینا الان سرمو با چی بشورم

( حالا داشته باش یه فلفل با موهایی درحد اینکه همون صبح چندتا پیشنهاد از کارگردانان مطرح دنیا برای بازی در فیلم های ترسناک  داشتم وایساده وسط خونه ، البته چشمامم دسته کمی از موهام نداشتا خفن سیاه و خلیجی شده بوده حسابی برای پاتختی !!)

همسری رفت و 45 دقیقه بعد با 20تا نون لواش ! و شامپو اومد

ما هم هر چی داشتیم آوردیم و برای اولین بار تو خونمون صبحانه خوردیم

بعد همسری رفت حمام منم رفتم سراغ جعبه حوله ها و براش حوله در اوردم و لباس زیر آماده کردم ( چه همسر مهربانی ) بعد خودم رفتم و اومدم بیرون که شده بود ساعت 10 که مامانم زنگ زد بهش گفتم ما از ساعت 7:20 بیداریم !

گفت واقعا ؟چرا ؟

خلاصه تند تند آرایش کردم چون فقط میخواستم موهاموبدم درست کنن توی آرایشگاه

با همسری حرکت کردیم سمت خونه مامان اینا درحالی که کلی گفتنی داشتیم از عروسی

رسیدیم

رفتم تو لباسامو کندم به مامان گفتم بهم ناهار بده که برم آرایشگاه

دوست مامانم و عروسشم اومدن من ناهار خوردم

بعد مامانینا با اونا ناهار خوردن

یه دفعه یادم افتاد گنم جا مونده خونمون گفتم بابا پاشو برو گنمو بیار

بابام بیچاه ناهارشو ول کرد که بره که دیدم کلید ندارم !

زنگ زدم به همسری که من کلید ندارم برو پایین بابامم بیاد گنمو ازت بگیره

بعد با عروس دوست مامان رفتیم آرایشگاه موهامو باز و جمع درست کردم که متفاوت باشه با عروسی

خوب شد رسیدم خونه بابامم گنمو آورد پوشیدم همزمان مهمونای ما هم اومدن 3 نفر!

یه چند دقیقه بعد اومدم بیرون یک ساعت بعد مهمونای همسری اینا هم اومدن زن برادر بزرگش اومد پیشم نشست

مامان همسری گفت چطوری فلفل !

منم اینطوری نگاهش کردمتعجب

خلاصه کلی هم اونجا رقصیدیمو

عکس انداختم شب قرار بود مادر زن سلام رو به جلو بندازیم چون فرداش نبودیم و باید میرفتیم مشهد

مامان مامانش اینا رو هم نگه داشت

بعد رفتن مامان بزرگ اینا ما کادو مامان و بابام رو دادیم و کادو هامونم گرفتیم

بعد نشستیم کادو های پاتختی رو حساب کردیم و شاباش هامونو شمردیم

و کل طلا ها و پولامو گذاشتم خونه مامان اینا تا تو خونه خالی ما نباشه

شب خسته و تن درد از رقصای زیادمون اومدیم خونه

فردا ساعت 3:45 دقیقه بعدازظهر پرواز داشتیم صبح چمدونمونو بستیم یه زنگ خونه مامان همسری زدیم وازشون تشکر کردیم و خداحافظی کردیم

بعد رفتیم تالار تا کیف جا مونده رو بگیریم که برای برادر همسری بود

بعد رفتیم دنبال دوست همسری که قرار بود ماشینمون دست اون باشه بعد خونه مامان اینا که خداحافظی کنم و بعد فرودگاه و پیش به سوی مشهد

که واقعا ماه عسل خوبی بود

بگذریم که من تمام مدت به دلیل پرواز بدی که در رفت داشتیم حالت تهوع داشتم ولی خیلی خوش گذشت

تموم شد

پینوشت : خانم خونه جونم وبت طبق آدرسی که برام گذاشتی باز نمی شه !

 

| سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

اول از همه بگم تو پست قبل میدونم الان این طوری نوشته میشه ولی پرشین بلاگ تمام تحولات داخل سایتش رو گذاشته دم عروسی من نمی دونم چرا اشتباه تایپ کردم هر کاری کردم دیگه اصلاح نشد !!

بگذریم و اما ادامه عروسی :

از در که وارد شدیم همه برامون دست زدن از طرف سالن یه خانمی با اسفند اومد جلومون که اسفندارو توی گل ریخته بود که ما دوره سره هم بچرخونیم بعد خم کنیم تو اسفند ، من نه تنها دوره سره همسری چرخوندم بلکه بترکه چشمه حسودم خوندم براش !

سره همه میزا رفتیم

همه بلند میشدن و سلام میدادند بعد نشستیم تو جایگاه دلم نمی خواست بشینم میخواستم برقصم

از عروسه کلیشه ای روی جایگاه و بق کرده بدم میومد

جاری بزرگه میرقصید جلومون

دوستام دقیقا روبروم نشسته بودند و میخندیدند

من بلند شدم به همسری گفتم بیا بریم برقصیم شروع کردیم برامون شاباش آوردن

راستی قبل شاباشها همسری برام پول در آورد که بهم شاباش بده منم هی میگفتم نه کمه و هی زیادش میکرد خیلی حال داد 

خواهر شوهری به جوجو گفت پولارو بکن تو جیبت نریزه !

همسری هم از من شاباشارو گرفت کرد جیبش یهو جیبه شلوارش باد کرد عین این داماد داهاتیا شد

گفتم وای جوجو درش بیار ضایع است بد شدیآخ

بده یکی نگه داره که خوشبختانه عروس دوست مامان اومد و ازمون گرفت که بده مامانم ( امان از بی خواهری ) فقط یادم رفت بالا رفتنی تو مردونه شاباش ها رو نکنه تو جیبش بده یکی نگه داره که خوشبختانه داداشش گرفته بود نگه داشته بود براش که جیبش قلمبه نشه

اولین بار بود که با هم میرقصیدیم

همسری هم هی میگفت بده دستتو بچرخونمت

منم هنوز با لباسم جا نیفتاده بودم که برقصم گفتم نه بعدا

اما بعد یکم دیگه راه افتاده بودم

یعنی ما فقط یه ربع داشتیم دو تایی میرقصیدیم دیگه خسته شدم رفتیم نشستیم

از گوشه کنار سالن هی بهم میگفتن بابا بگو بره میخوایم برقصیم

منم گفتم وا ما همش یه ربع اومدیم !تازشم باید سالن اعلام کنه

یکم بعد یادم نیست کی ولی یکی گفت برقصید میخواستن رقص نور روشن کنن بهشون گفتم فلاشو خاموش کنید چقدر نور پردازی بدون فلاش قشنگه ولی

دیگه اون موقع ترکونده بودیم یه چند تا از دوستامم بلند شدن برای رقص زن بردار همسری و دخترش و خواهر همسری خواهر دوست همسری هم داشتن باهامون میرقصیدن !

کلی داشتم حال میکردم وسطاش گفتن که بابا دامادو بگو بره همسری میخواست بره که فیلم بردارمون نذاشت گفت کجا بابا نیم ساعتم نشده بیخود دارن میگن بری دیگه تا شام بالایا الان 8:30

رفتیم نشستیم بعد کلی هنر نمایی کردن

دیگه داشتم میمردم عروس دوست مامانم که واقعا خواهری کرد در حقم هی میومد میپرسید که چیزی نمی خوای

وای خدا ولی دیگه داشت پام میشکست انقده رقصیدم بعد اون همه خستگی

همسری میخواست بره بالا گفت من میرم

منم گفتم تا دم در باهات میام رفتنی همه میگفتن تو کجا ؟!

دم در باهاش دست دادم و اونم رفت بالا تو مردا

بعد اومدم سره میزه دوستام کلی با هم گپ زدیم بعد رفتم نشستم که دوباره بلندم کردن دیدم کسی نمی رقصه زیاد گفتم چرا نمی رقصید گفتن آخه فیلمبردارت هست که گفتم قطعش کن فیلم بردارو بزار برقصن

چندتا از دخترای فامیلم داشتن پشت صحنه هنر نمایی میکردن که گفتم بیاین قطعه همه اومدن وسط دوستام فامیلا و همه کلی رقصیدیم بعد جاریام اومدن وسط که با ما برقصن

جاری وسطی بود که معرف حضور بودش ( چای شیرینی که دو بهم زنی میکرد ) میگن چاه کن ته چاه جاش دقیقا مصداق بارز این خانمه

تو همه مراسما یه کاری میکرد که عروسای دیگه خراب بشن خواست خدا این بار خودش خراب شد و بق کرده بود یه گوشه با چادر چاقچول نشسته بود با زو آوردنش که چهارتایی برقصیم که گفت نه من نمی رقصم به هیچ عنوان که منم بهش اصرار نکردم

با خاله همسری هم رقصیدم کلی داشتم حال میکردم برای خودم ولی نمی دونم چرا خواننده آهنگ ترکی رو نمی خوند ؟! چون سپرده بودم که بهش بگن بخونه به افتخار عروس

دیگه رفتیم نشستیم با دوربین شروع کردیم به عکس انداختن با مامانم و اینا

راستی یادم رفت بگم مادر شوهرم چه آرایشی کرده بود !

تا اینکه دیدم میخواد ترکی بخونه آقاهه به دختر دایی مامانم گفتم بدو کفشامو در بیار

گفت میخوای با این لباس ترکی برقصی

گفتم پس چی همتونم باید باهام برقصید

کفشامو در آوردمو دوییدم وسط همچین میرقصیدم خودم کف کرده بودم

خیلی راحت بودم بیخیال از همه چیز رقصیدم و محل هیچی نزاشتم فقط میدونستم که همرو باید به یه حد تحویل بگیرم خیلی خوب بود

حالا تو این مدت مردونه چه خبر بود ؟ البته آقا داماد از دقیقه ای که رفته بود بالا یه دقیقه هم نشسته بود و همراه 100 تا مرد یه کله نه تنها رقصیده بود بلکه با خواننده هنرنمایی هم کرده و خونده بود ، من میشنیدم که خواننده میگفت بابا چشمم سیاهی رفت این آقاییون یکم با فاصله برقصند ما ماه دامادو ببینیم فکر کردم کسی نمی رقصه که داره این طوری میگه یعنی یه جورایی تیکه میاد ولی نگو واقعا میگفته ، تا پدر شوهری رقصونده بودن! بماند که بابای من چقده رقصیده بود !

همه میگفتن وای کفاشتو در آوردی گفتم پس فکر کردین با اون کفش یه متری میخوام ترکی برقصم !! آهنگ که تموم شد رفتم پیشه دوستام سره میزشون نشستم داشتیم میخندیدم که دیدم ماه داماد اومد وایساده بود دم در بدو رفتم استقبالش که با هم بریم سراغ میزه شام

هنوزم چشمم مونده روی سالادهای میزمون چون اصلا نتونستم شام بخورم

میز شام رو تست کردیم

بعد مشعل های روی میزمونو روشن کردن

ما رفتیم تواتاق عقد برای شام خوردن

شام برامون آوردن

یکم همسری خورد که دیدم صدای مامانم میاد

همیشه من براش غذا میکشیدم ولی الان کی براش بکشه دلم گرفت به همسری گفتم برو بیارش پیش خودمون که مامانمو دزدیمو آوردیم پیشه خودمون تا یکمی شام بخوره

بعد یه چندتا عکس انداختیم که من دستشوییم گفت خفن از 6 صبح خوب نرفته بودم ساعت 10:20 دقیقه بود

همسری هم گفت هانیه دوستتو صدا کن بگو کمکت کنه دوستمو صدا کردم با خواهر همسری رفتیم تو اتاق رختکن لباسمو درآوردم کلا اونجا رو برام خالی کرده بودن و دوییدم تو دستشویی چه حس خوبی بود !

بعداومدم لباسمو پوشیدم و اومدم بیرون

همه داشتن میرفتن رفتم کنار در ایستادمو باهاشون خداحافظی کردم

البته هنوز مراسم تموم نشده بود باید میرفتیم خونه مامان اینا

کت و شنلمو پوشیدم اومدم بیرون همسری دستمو گرفت وایسادم رو پله ها همه داشتن عکس میگفتن رفتیم سوار ماشین شدیم با آقاییون سلام و علیک کردم چند نفرو تازه اونجا فهمیدم که اومدن

وایسادیم سره کوچه تا فامیلا بیان همه فامیلای ما اومدن ولی نمی دونم چرا فامیلای همسری نمیومدن!!

همسری زنگ زد هیچکسم جواب موبایل نمی داد

برادر بزرگش زنگ زد برید شما اما آروم

( نگو خانم برادرش - همون دو بهم زنه - با مادر همسری بگو مگوش شده بود ... )

رفتیم سمت خونه مامان اینا

از سره کوچه یه دفعه دیدم که ماشین شهرداری داره جلوی درمون زباله هارو جمع میکنه

به همسر گفتم وایسا

نره جلو بزار بره پشت سرمونم هی بوق میزدنو منم کیف میکردم

البته چون ساعت 10:45 بود اشکال نداشت همه بیدار بودن تو محل ما

داداشم اشاره کرد که بیاین رفتیم تو پارکینگ و پیاده شدیم و رفتیم بالا

برای ورودمون ای عروس مهتاب رو گذاشته بودند همه اومدن بالا ولی کسی نمی رقصید

اما یکم بعد شروع شد همسری گفت پا شو برقصیم نگاه کردم دیدم مردای خانواده همسری اینا نیومدن بالا ، کفشامو در آوردم چون دیگه نمی تونستم باهاشون راه برم ، و بلند شدم با همسری با آهنگ تو عزیزدلمی رقصیدیم که همیشه آرزو داشتم با این آهنگ با همسری برقصم

بعد با داداشمو داییم و بابام رقصیدم

دیگه باید مراسم خداحافظی شروع میشد

با مامانمو بابام خداحافظی کردم بابا موقع دست تودست دادن بغض کرده بود موقعی که دستمو گذاشت تودست همسری بابامو بغل کردم انگاری از بعدازظهر میخواست بغلم کنه بعد از کلی بغل کردنو گریه کردنش مامانمو که مثل ابر بهار اشک میریختو بغل کردم البته متوجه شدم همه دارن گریه میکنن انقدر که بلند بلند گریه میکردم ! جالب اینجاست که مادر بزرگمم اومد و بغلم کرد و خداحافظی کرد !

مامان و بابا با هم قرآن گرفتن ما از زیرش رد شدیم سوار ماشین شدیم به بابا اینا گفتم شما هم بیاینا تا دم خونمون

رفتیم سمت خونمون و دوباره قطار ماشین عروسا شروع شد منم همچین تو ماشین گریه میکردم هنوز که خدا میدونه

رسیدیم خونه گوسفند رو کشتند و ما با ماشین رفتیم تو پارکینگ

بابام گفت بیاین جلوی در و از همه خداحافظی کنید تا نیان بالا خونتون کثیف شه

با همه خداحافظی کردیم و با بابا و داداش همسری رفتیم بالا

همسری کمکم کرد سنجاقای سرمو باز کنم و گنمو در بیارم و تا بتونیم بخوابیم

ادامه دارداز خود راضی

| دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

آیینه شمعدونم وقتی که شمع نداشتن هنوز !( حذف شد)

مبلهام روزه شبه قبل جهاز برون ! ( حذف شد )

یکمی علان متفاوت شده اینجا مدل ویترینیهنیشخند

بدو بدو عکس عروسی بدو

خونه دار و بچه دار بدو بدو

سفره عقد سالنمون( حذف شد ) البته گلا همه کادو بودا برای تالار نیست

سالن خانم ها نیم ساعت قبل از ورود من و همسری یعنی وقتی که ما تو آتلیه بودیم ( حذف شد)

حالا بزن به افتخار عروس داماد

شله شله بزن

عروس ما هل داره

به به ای عروس مهتاب ای مستی می ناب

حالا کی تورو قشنگت کرده مست و ملنگت کرده

داماد که شاه عاشقای دنیاست الهی که چشم نخوره ایشاله

اینم ما که البته بیشتر به خاطر اینکه تاجم( حذف شد ) معلوم بشه اینو گذاشتما بازم دارم براتون

| یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧ | ٢:٢۱ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

داداش بزرگه ودومیه همسری پشت در بودن جلوی درم کلی آب بود برای بارون دیشب ولی خدارو شکر هوا آفتابی شده بود

همسری اومد تو آرایشگرمم هی داد میزد اینجا فیلمبرداری نشه

ولی فیلمبردار ما از اون پرو تر بود گفت بیخود کرده وایسید یه دقیقه طول میکشه

شنلمو کشیدم پایین همسری دیدتم

چشماش از خوشحالی برق میزد فیلمبردارمون گفت با هم حرف بزنید

ولی من داشتم از خستگی آرایشگاه قش میکردم بهش نگاه کردم گلمو داد بهم گلم خیلی خوشگل شده بود بهم گفت خیلی خوشگل شدی از پیشونیم بوسید شنلمو سر کردم و سوار ماشین شدیم برادراش میگفتن مبارکه به به مبارکه

سوار شدیم همسری کمکم کرد که دامنمو جمع کنم

گلم برگایی که گفته بودم توش کار کنه به صورتم مالیده میشه و رژ لب پرمو پخش صورتم میکرد عین مهر برای رژم کار میکرد !

نمی دونم تو اون شلوغی موبایلمو به کی دادم !

میخواستم به خونمون زنگ بزنم بگم خوب شدم و اومدم بیرون

چقده خانوادم آروم شده بودن هیشکی بهم زنگ نمی زد

با موبایل همسری زنگ زدم

داداشم برداشت

گفتم به مامان بگو اومدم بیرون خوب شدم

سر مطهری تو شریعتی وایسادیم تا عکاسمونم بیاد سواره ماشینی که برای فیلم بردارا گرفته بودیم بشنه

توی این هیری ویری همسری هم داشت رژ لبایی که برگا پخش صورتم کرده بودن پاک میکرد

هر دو استرس نداشتیم !

تو اتوبان کلی ژانگولری بازی برامون در آوردن فیلمبردارا

رسیدیم باغ چه بهشتی بود چه بهشتی بود

انقدر زیبا بود که هرچی بگم زیبا بود کم گفتم

من یه ژاکت پشمی هم تنم کرده بودم که از سرما تلف نشم

که به علت اینکه فیلمبردارمون مرد بود تو باغ مجبور شدم با همون فیلم بگیرم !

وقتی خودمو با عروسای دیگه مقایسه کردم یه حسی پیدا کردم یعنی من خوشگل ترم! یا اونا !؟

ولی اونا هیچی از چهرشون معلوم نبود همه آرایش بود از سرمای اونجا تنشون کبود شده بود ولی بازم لخت داشتن تو باغ میگشتن!!

ژانگولر بازیا و ژستا تموم شد دیگه داشتم از گشنگی میمردم که پیتزا به سفارش همسری رسید من پیتزا خوردم و برای تمام گروه فیلمبردارمون ساندویچ گرفته بود یه کارگردانم همراشون بود که تا آخر ما نفهمیدیم این آقا چی کاره بود اونجا فقط نقشه نگه داشتن شنله من در کناره ماشینمونو داشت همین شاید باید نظارت میکرد به کاره گروه فیلمبردار که کم نگذارن که من بهشون اجازه نمی دادم که بیان در صحنه !

دوباره سواره ماشین شدیم حالا ساعت چنده ؟4 .ما باید کی تالار باشیم ؟5 .کجاییم ؟ نمی دونم شاید خارج از شهر!

تازه باید آتلیه هم بریم ، فکرشو بکن

یکمم تو ماشین نمی دونم چی شد که یکمکی حرفمون شد

آفتاب قرمز شده بود داشت غروب میشد

راستی تا یادم نرفته اینم بگم مردم چقده با ذوقنا

از هر 5 تا ماشین 2 تاشون برای ما بوق و کف میزدنو و شادی میکردن!

من که خیلی از این حال خوشم اومد رسیدیم آتلیه یه عروس دامادی داشتن عکس مینداختن ، ما باید یکمی صبر میکردیم

هنوز سرمای باغ تو جونم بود

هیچ کسو جز همسری یادم نیست تو اون لحظات ، از فیلمبردارمون که یه زن و شوهر جوون بودن که به طور اتفاقی 3 روز بعد ما عقد کرده بودند خواستم که یه تیکه از فیلممونو تو دوربینش ببینم اونم نشونم داد

داشت استرسم شروع میشد

فکر این بودم که چی میشه کیا هستن چی کار میکنن نگران مامانم بودم

الانم که یاده اون لحظات میفتم دلم شور میزنه

عکسامونو انداختیم

به همسری گفتم زنگ بزن ببین کی اومده بعد بریم که داداشش گفت فعلا معطل کنید

به بابام زنگ زدیم یا اون زنگ زد یادم نیست گفت ما تالاریم فقط برادر بزرگه همسری اومده مامان بزرگت اینام الان میرسن

چون وقت داشتیم عکسامونو تو کامپیوتر عکاسمون نگاه کردیم

چقده اون لحظات استرسم بالا بود

تنها لحظاتی که استرس داشتم

کفشام خیلی بلند بود ولی اذیتم نمی کرد اصلا نمی فهمیدم که چقده بلنده

با آسانسور اومدیم پایین وقتی سوار ماشین شدم دیدم وای یکی از ناخنام کنده شد

همسری گفت چی کار کنیم گفتم هیچی بدو برام چسب رازی بگیر

از کوچه پروشات تو مطهری دور زدیم که بیایم بیرون یه ســـو.پــــرمارکت بود حساب کن عروس تو ماشین داماد بره چسب بخره! گروه فیلمبردارم دنبالمون

حالا ناخن گرفتم میگم چسبو بریززیرش داماد خان

بد با دست سفت نگهش داشتم تا برسیم به تالار دل تو دلم نبود که چی میشه الان با چه منظره ای روبرو میشیم که دیدم دوتا از برادرای همسری سره خیابونن به همسری گفتم بوق بزن بوق بزن فلشرتم روشن کن

بابامم دیدم داشت فیلم برداری میکرد بهش دست تکون دادم

دیگه از اضطرابه خبری نبود

نگام افتاد به دره تالار بادکنک زده بودن این سورپرایز همسری بود

چون قرارمون این نبود که بزنیم ولی زده بود داشتم از خوشحالیش میمردم

بهش گفتم وایسا بیا منم پیاده کن ماشینو بزار داداشات میبرن الهی قربونش بشم چقده اضطراب داشت

موقع پیاده شدن هم میخواست کمکم کنه دنبالمو جمع کنم تو دستم ولی دلم میخواست دامنم شیک رو زمین کشیده شه گفتم بزار باشه از 7-8 پله جلوی تالار بالا رفتیم وارد تالار شدیم اولین کسی که با چشمام دنبالش گشتم مامانم بود اونم داشت میدرخشید رفتیم اتاق عقد ما عاقد نگرفته بودیم دوست نداشتم دوباره خطبه خونده شه

مراسم کادو دادن بود

بابام اومد جلو گفت مبارک باشه میخواست بهم بگه که خیلی آرایشت عالی شده خوب شدی

آخه اونم خیلی مثل خودم اضطراب آرایشگاه داشت

دیگه خیالم راحت شد

مراسم کادو دادن تموم شد همه حواسم به مامانم بود که راحت باشه

ما موندیم تو اتاق عقد تا عکس بگیریم با همه تقریبا عکس گرفتیم مردا رفتن بالا و خانم ها موندن از پشته پرده میدیدم که نم نم دارن مهمونا میان پاهام دیگه درد گرفته بود

یکم با خانم فیلمبردار صحبت کردیم

از لای در دوستامودیدم که اومدن

نفیسه رو صدا کردم اومد پیشم هیچ چیز از این بهتر نبود که دوستام زود اومدن

اما حیف که سهیلا ( همکارم ) رو نتونسته بودم بگم اونم فقط به خاطر هم اتاقیش آخه اخیرا یه چیزایی از هم اتاقیش دیده بودم که اصلا دوست نداشتم تو عروسیم باشه ولی از اول تا آخر عروسی این دوستم تنها مهمونی بود که دلم میسوخت که چرا نتونستم دعوتش کنم

ساعت 7:30 بود گفتم بریم داخل گفت نه تالار هنوز خالیه

ارکسر شروع کرد فیلم بردارمون رفت که بگه نخونه تا ما بیایم 7:45 رفتیم و از ورودی بیام داخل همه داشتن نگاهمون میکردن

ادامه دارد

| یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧ | ۸:۱۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

ما اومدیم

یه پست طولانی :

روزه قبل عروسی ساعت 10 صبح با همسری و برادر بزرگش رفتیم خونه ی نقلی ما

برادر همسری کلی نصیحتمون کردو منم هرچی تو دلم بود بهش گفتم کلی سبک شدم و اونم کلی با حرفایی که زد همسریم رو آروم کرد

از اونجا رفتم پیش مامان خانمی که چون مشش خوب از آب در نیومده بود رفته بود تا مشش رو درست کنه

بعد با آژانس رفتیم خونه راننده یه آقاهه بود که انقدددددددددده معتاد بود که خدا میدونه

وقتی رسیدیم دم دره خونه میگفت که از حد معمولی که همیشه میگرفتیم 3500 تومن باید بیشتر بدین ! ( مسیر همیشه 4500 این 8000 میخواست !)

اول که گفت دلم به رحم اومد که نه اونقدی که اون میگه یکم بیشتر بهش بدیم ولی وقتی 5000 تومنی رو گفت اومد بیرون و شروع کرد دادو بیداد!

مامان منم دید این طوریه شروع کرد جواب دادن و کلی ام عصبانی شد

من هم دیدم دیگه خیلی داره حرف میزنه گفتم آقا یا میری یا زنگ میزنم 110 ها

که مرده قیافه نکبتشو جمع کردو رفت

تا رفتم تو همسری زنگ زد که دارم با ماشین میام دنبالت که بریم منوچهری موی گیره ای بگیری و من همچنان گشنه با او راهی منوچهری شدم !

اونجا یه چند جا رفتیم و من چون دقیقا رنگ موهای خودم میخواستم خیلی چرخیدیم و به هر حال یه جنس خوبشو یافتم که دقیقا هم رنگه موهای خودم بود

بعد با ماشین اومدیم شرکت و سوار ماشین خودمون شدیم و رفتیم خونه مامان همسری که به توصیه برادر همسری با یه جعبه شیرینی ازشون قدر دانی و خداحافظی کنیم

بعد از اونجا میخواستیم بیایم خونه ما ساعت چنده 7 شب !

حالا منم دل تو دلم نیست که چقده کار دارم خیابونا هم قفل بارون هم که خفن میبارید ، تو راه آتلیه ایمون زنگ زد که باغو کنسل کنیم

منم گفتم نه من صبح تو گوگل دیدم فردا بارون نمیاد بریم باغ

که کنسل نشد

رفتیم خونه ما

بابام و داداشم داشتن با هندیکن  بابا ور میرفتن

همسری شیرینی را داد بهشونو و ...

شام خوردیم و من رفتم حموم که دیدم ای دله قافل آب سرده که دیدم بابا و مامان دارن از تو حال فریاد میکشن که چرا نگفتی داری میری حموم ؟ شوفاژ خونه خاموشه خراب شده

مارو میگی

بابا دوید تو پارکینگ ولی من با آب سرد رفتم حمام عروسی !

شب بدونه استرس و با کمال آسایش خوابیدم ! آخرین شب خونه مامانم اینا

صبح قرار بود ساعت یه ربع به هفت دوست همسری بیاد خونه ما دنبالم که ببرتم آرایشگاه قرار بود ساعت 8 اونجا باشم که 7:30 رسیدیم زنگ زدم دیدم آرایشگره تو خونشون خوابه ! گفت وایسا 8 زنگ بزن برو تو

طبقه بالای آرایشگاه خونه پدر و مادر آرایشگره بود

ولی من و دوست همسر رفتیم زنگ زدیم ( چه پرو )

و رفتیم تو

مادر آرایشگرم برام چایی آورد و گفت صبحانه خوردی عروس خانم گفتم آره ( آخه صبح با کمال آرامش و بدون استرس صبحانه خودم بابااینا منو از زیر قرآن رد کردن و بوسم کردنو رفتم آرایشگاه )

و کلی نشستیم با مادره آرایشگره که یه خانم فصیله 85 ساله بود گپ زدیم

در همین حین مثل فضولا رفتم آلبوم خانم آرایشگر را برداشتم و شروع کردم به ورق زدن و دیدن مدل ها و یکی رو از مدل آرایش و مو اش خیلی خوشم اومد یه کاغذ گذاشتم که به آرایشگرم بگم اون قشنگه که در این حین یه خانم خیلی تر گل برگل اومد تو فکر کنم شینیون کارم بود

گفت شما عروس خانم امروزمون هستید ؟

گفتم بله

گفت چه عروس وقت شناسی تو این 10-12 سالی که کار میکنم اولین عروسی هستی که قبل از من آرایشگاهی عروسا اکثر دیر میان اون وقت توقع دارن سره ساعتم برن

به نظر خانم غیر قابل انعطافی میرسید

گفت بشین موهاتو بپیچم

کاسه سوزنو داد دستم گفت ببخش فعلا بچه ها نیومدن شروع کرد به کندن موهام همیشه از پیچیدن مو بیزار بودم

شروع کرد به حرف زدن باهام هیم قریچ قریچ آدامس میخورمد زیره دندوناش آدامس میشکست

داشتم نذر میکردم پیشه خودم که فوق العاده بشم خودمو با یه آرایش لایت بسیار عالی با موهای شیک تصور میکردم ولی بازم دریغ از یکمی نگرانی ! داشتم دنباله نگرانی میگشتم ولی نبود

شینیون کاره پرسیدچند گرفته تورو درست کنه

آرایشگرم قبلا گفته بود بهش بگم 250 ، گفتم 250

بهش گفتم ببینید من بعد از سالنم تا ساعت 4 صبح باغ داریم میشه یه طوری درست کنید که تکونه نخوره ( چه  چاخانایی ) گفت حتما ما کارمون عروسه

بعد که تورو روی سرم بست که برم زیره سشوار گفتم یه مدل دیدم توی آلبوم نشونت بدم ؟ گفت آره( دیدم اصلا اونطوری نبود که فکرشو میکردم مهربونه ) مدل مو رونشونش دادم گفت آره خوبه ، رفت سمت میز تاجمو برداشت موهاشو باز کرد و لای موهاش کرد هی موهاشو باز میکرد هی میبست

گفتم میخوام خیلی آرایشم ساده باشه دوست دارم واقعا عروس باشم آخه من خیلی بد میشم وقتی آرایشم زیاده

گفت آرایش زیاد چیه اونا عروس نیستن جنن!

خوشحال بودم که باهام هم نظر بود مادر آرایشگره باز اومد شروع کرد تی کشیدن !

هیم میگفت به سهیلا نگین که اینجا رو تی زدما تمام حواسم به کیسه لباسها و طلاها بود چون میترسیدم جا بمونه آورده بودم تا عکسام بدون اونا نباشه

شبه قبلشم حلقه هامونو انداخته بودیم تا باشن

رفتم زیره سشوار دیگه چیزی نمیشنیدم

مادر آرایشگره از این شینیون کاره خواست آبروهاشو برداره ! کدوم ابرو خدامیدونه آخه خیلی پیره خیلی

به هر حال سهیلا ( ارایشگره اومد ) سلام کرد خیلی سرد و بعد لباساشو عوض کرد شروع کرد خیلی گرم با شینیون کاره حرف زدن

رفتم زیره دستش تمام تمرکزمو کردم تا خوب بشه

شروع کرد تاجمم گذاشت عاشق مو مصنوعی بود که گرفته بودم چون دقیقا رنگ موهام بود

خوب بود پسندیدمش بلیزمو در آوردم با گن بودم میخواستن تورمو نصب کنن عالی بود

نوبت آرایش شد چشمامو بستم فقط میشنیدم که آرایشگره هی میگفت وای ببین چه لوازمی دارم برات استفاده میکنم همه نیوا تمام سینه و بدنم رو پره کرم پودر کرد

هی چک میزد بهم وای پوستم میسوخت گفتم میسوزه گفت هیچی نیست برای کرم پودره !

گفت چشمات سبزه گفتم نا کامل گفت باز کن

نگام کرد

موبایلش هی زنگ میخورد اما جواب نمی داد آهنگ حبیب روش بود ایران بانو مادر من ...

گفتم یه مدل تو آلبوم دیدم انگار با دیوار حرف میزدی

گفتم میخواین نشونتون بدم بازم انگار دیوار بود

هی میگفت چشما بسته وای ببین چی کارت کردم به به

هیم میگفت ولی خیلی خوشگلیا

منم هی مجبور بودم بگم مرسی پدرمو در آورد کمرم خوش شده بود به جای اینکه خودش بیاد جلو به من میگفت خم شو رو شکمم !

هی تو دلم نذر و دعا میکردم که خوب شم ولی اصلا استرس نداشتما اصلا

گفت چه خوب موبایلت اصلا زنگ نمی خوره

ساعت یه ربع به 12 بود زنگ زدخورد مامانم بود ولی نمی تونستم جواب بدم

بعد همسری بود گفتم بزار جواب بدم گفت تا 10 دقیقه دیگه میام دنبالت

یکم دلم شور زد

10دقیقه بعد زنگ خورد میدونستم پشت دره

دلم به تاپ و توپ افتاد گفت خوب چشماتو باز کن پلکام چسبیده بود با زور باز کردم

بالای چشمم سایه روشنه سبز بود بدم اومد گفتم میشه کمش کنی تنده من لایتتر میخوام

گفت اره خودمم نپسندیدم

بازم موبایلم زنگ خورد گفتم بزار جواب بدم گفتم همسری بود گفتم عزیزم من 20 دقیقه دیگه کار دارم آرایشگرم گفت بزار وایسه پشته در ( میخواست نشون بده که عروس تو آرایشگاهش هست ، سیاست مدار )

گفتم دیگه قطع کرد

صدای یه خانمی اومد که اومد تو داشت سلام علیک میکرد مادر همسری بود

چشمام بسته بود بهش سلام دادم

اومد تو گفت چطوری ؟

گفتم مرسی

آرایشگر گفت باز کن خوبه پاشو خودتو ببین

خوب بود ولی یکم تندتر از اونی که میخواستم

بهش گفتم گفت میخوابه تو صورتت صبر کن

تشکر کردم ازش نگران ناخونام بودم که هی ور میومد

بغلش کردم لباسمو تنم کرد کفشمم همینطور گردن بند و گوشواره و دستبند

مادر همسری وسایلمو جمع کرد رفتم تو حیاط شنلمو کشیدم عقب تا شوهری رو ببینم

وای بی نظیر شده بود فیلم بردار اومد تو دره حیاط بست میخواستم شنلمو بکشم عقب تا همسری ببینتم

ادامه دارد

| شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧ | ٧:٢٥ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

فقط یه روز مونده !

اومدم شرکت ! البته قول میدم تا ساعت 10 بیشتر نباشم

چقده این رئیسا پررو اند واقعا

هفته دیگه کلا نمیام

دوست جونا دعا کنید خوب بشم دعا کنید همه چیز به خیر بگذره دعا کنید باشه؟

*** دیشب رفتم پیشه آرایشگره

کلی هم با آرامش با هم دوست شدیم

کلی هم گفتم من اینطوری میخوام گفت چطوری قربونت برم بگو !

هیم میگفت وای تو چقده خوشگلی واقعا

صورتمو تیغ زد و آبروهامم رنگ کرد

موهام چون رنگیه رنگ نکرد

من باید ساعت 7 میرفتم پیشش

به خاطر همین با همسری بعد از اداره رفتیم سینما!

تا حالا کیو دیدی یه روز قبل عروسیش بره سینما!

هم خوشحالم هم دلگیرم ( برای دوری از مامان و بابا ) هم ذوق دارم هم سردرگمم که میخوام چی کار کنم

تازه یه خوشحالیه دیگه هم دارم که میخوام برم مشهد

مامان اون هفته رفته موهاشو مش کرده ولی خانمه خیلی سفید در آورده امروز میخوایم بریم بدیم درستش کنه

هنوز تو خونه یه سری جابجایی رو انجام ندادیم آخه باید یه اتاق کلا خالی شه برای اینکه پاتختی رو میخوام بندازم خونه مامان اینا

باشه ما میرویم که عروس بشویم

فلفل بانو دوستتون داره

دلم بارتون تنگ میشه

| سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧ | ٧:۳۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

یه جورایی دیگه دارم روانی میشم

مادر همسری همه چیزه کوچیکی که من تو عروسیا دیدم زودی عادی انجام میشد و میکنه یه کوه برای درگیری

چند روزه که لیست جهیزیه ( سیاهه ) جهیزیه رو دادم که همسری امضاشو برام بیاره آخه گفته بود که مامانم اینا نفهمن میدم داداشم اینا امضا کنن! مگه دزدیه ؟

یه رسمه

ما این رسمو داریم

تا الان خیلی رسما رو به رسم اونا رفتم حالا میخوام این یدونرو که برام مهمه انجام بدم

خلاصه که دیروز اومده میگه الان اصلا اوضاع مساعد نیست بزار بعدا!!!!!!!!!

میگم یعنی چی بعدا یه رسمه این که دیگه ایرادی نداره ؟!

میگه نه ما رسم نداریم گفتم ولی ما داریم

دیگه داشتم منفجر میشدم

هر شب چشام از حالا گریونه ببین بعدا چی میخواد بشه

الان که نور چشمیم اینه چه برسه به بعد

نمی دونم چرا همسری و دیگر برادراش مثل آدمای مسخ شده میمونن جلوی مادره و مادره هر شریو دلش میخواد به پا میکنه

رفته به همسری گفته که این تو جهاز دیدنی برای ما قیافه گرفته پشتشو کرده و...

در حالی که من جلوی در با همه شون رو بوسی کردم و جالب اینه که خواهرش جلوی در بودم که منو پس زد و گفت کفشام تمیزه و با کفش اومد تو خونه نوی ما

دیشب مامانش میگه میخوای بری پیش آرایش گره منم میام !

بهش نگی اینطوری و اونطوریا آرایشگر ه عصبانی میشه ! بهش دستور نده !

یعنی چی ؟؟؟ من میخوام اونی بشم که میخوام میخوام با آرایشگرم حرف بزنم

خدایا دارم دیونه میشم از اینکه هر چیزه کوچیکیرو که باید انجام بشه را گنده میکنه و دخترش که داره بهم حسادت میکنه و غیره هم شانتاژ میکنه خیلی خانواده عجیبین

روز بروز بیشتر اینو درک میکنم

باید واقعا ازشون فاصله گرفت

بابام دیشب میگفت که این چه زندگییه که اونا دارن هر شب اشک تورو در میارن سره یه چیزایی که همه جا عرفه ! یعنی چی این حرفا این کارا ؟

نمی دونم دیگه باید چی کار میکردم نمی دونم

| دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧ | ۸:٢۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

عکس ها رسید ولی ناقص چون آپلود نمی شن!

ببخشید یکمی بهم ریختست و تاریکه آخه روزه جهاز دیدنی بود وشب هم هست. همه چیز به طوری که همه ببینن چیده شده بعدا عکسای چیده شده و مرتب شدشم میندازم فعلا اینارو ببینید

اتاق خواب خودمون

میز آرایش  که هیچیش معلوم نیست انقده روش پره

 خرید های همسری

 جعفرخان در خانه جدید

 

 

| یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧ | ۸:۳٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

پنجشنبه اومدن جهیزیمو دیدن

دختر دایی بابا و عروس داییش و عمم با فسقلیش از سمت بابام

خاله کوچیکه و مامان بزرگ

دوست مامان و همراه عروسش که خیلی کمکم کرد و وسایلامو معرفی کرد

از سمت اونا زن داییش با دوتا دختراش خالش و مامان و خواهرش اومدن

انقده بد رفتاری دیدم اون روز که هرچی بگم کم گفتم

این مساوی با دو روز افسردگیم بود

البته چیز از ارزش من که کم نشد اونا خودشونو نشون دادن که چی هستن و باید چطور باهاشون رفتار شه

بگذریم از این حرفا اینو نوشتم تا یادم نره

اما باید بگم که عکسا دست همسری هستشو اونم معلوم نیست کجاست ؟!

دلم آب شد تا بزارم ببینید البته وسایلامو تو شب ازشون عکس انداختم

اگه بتونم امروز عکسارو میزارم

راستی آرایشگرم فردا وقت داده برای اصلاح برم پیشش؟! زود نیست ؟

| شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧ | ۸:۱٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

چندتا عکس قبل از چیدن اینو داشته باشید تا بعدشو ببینید

 مدل لباس عروسم ( دامنش )

خانه وقتی که همه چیز کثیف بود دقیقا ٢ هفته پیش

آشپزخانه وقتی که هنوز هیچی نداشت ! ( همسری رو باش اینجا خیلی تیپش باحاله خندهیعنی اگه اینطوری میومد خاستگاریم ... خودشم این عکسشو میبینه خودشو نمی شناسه انقده خوشتیپه تو این عکس به این میگن شکار لحظه های فلفلی)

حالا تا بعد بیام عکسای توپ چیده شده براتون بزارم میدونید اون شکلی که همه چیزو میچینن وسط مهمونا ببینن تو جهاز دیدنی مثل مغازه اونطوری میندازم براتون بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

 

اینم بلیط های ماه عسل

jyj74msdu5wxgomjph.jpg

| دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧ | ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

بابا نزنید اومدم

باور کنید این رئیس جدید و بعضی افراد پاچه خارش دارن خلم میکنن

یعنی عین ساعت دارم کار میکنم عین ژاپنیا دارم کار میکنمااااااااااااااااااا

خلاصه ال قصه که به خاطر همین نمی تونم آپ کنم

خیلی عصبی شدم به خاطر کاره زیاد و فشار کار و هل هلی کار کردنای رئیسم دلم میخواد خفش کنم

دقیقا خفش کنم

بریم سره کارای عروسی قبل از هر گونه خونو خونریزی

دیشب تا ساعت 12 داشتیم کارت مینوشتیم

بلیط مشهد ok شد

هتل هم رزور شد البته هتل میهمان برادر همسری

مامانینا رفتن برام طلا گرفتن بیشتر از طلاهای دختریم که غصه نخورم !

خونمون دیگه داره شبیه خونه میشه نم نم

همکار هم اتاقیم و رئیسمو دعوت میکنم ولی اون دوستموتو شرکت نمی تونم دعوت کنم چون هم اتاقی و دوست صمیمیشو نمی خوام دعوت کنم چون ازش حالم بهم میخوره انقده این فرد از وقتی رئیس جدید اومده اینجا داره زیرآبه بچه های دیگرو پیشش میزنه من خودم چون به رئیس خیلی جام نزدیکه فهمیدم و داشتم شاخ در میوردم خلاصه که به خاطر اون خانم نمی تونم دوست جونمو دعوت کنم خیلی س جون دوست دارم  ولی نمشه چی کار کنم

لباسم حاضر شد یه عالمه دامن داره

ولی به هر حال خوب شد

دعا کنید آرایشمم خوب بشه

یه تاجم خریدم که همونیه که دوست داشتم

عزیزم همسرم دلگرمیم ممنونم خیلی دوستت دارم

سرفرازم کردی

پنجشنبه میان جهیزیه رو ببینند انشالله

برای اولین بار میخواد خونه منو همسری مهمون بیا د

اونم این همه آدم

| یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧ | ۳:٤٧ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

Design By : shotSkin.com