Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

نمی تونم عکس بزارم گیج شدم!!

وسایل رو یه سری چیدم

امروزم میخوام برم یه مقداره دیگه بچینم

پنجشنبه باباییم رفت پرده هامو زد که خیلی کارمو برد جلو

باورم نمی شه خونه بدون مامان و بابام و جدا از هم

فکر کنم ماه عسل بریم مشهد

اونم با هواپیما که من خیلی میترسم

آخه همشون نقص فنی دارن!

| یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧ | ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!( از طریق همون برنامه هه

(نی نی

| چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧ | ۸:٠۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام

من و همسری دیروز بعدازظهر رفتیم مبل و سرویس خواب و جاکفشی و رخت آویز و بوفه گرفتیم

اینقده خوشگلن بهخصوص بوفمم که خیلی چشمم روش مونده بودخدا میدونه چقده خوشگله و خاص

از اداره رفتنی کلی سرویس چوبیه که الهی پولی که از ما گرفته تا قرون آخرش حرومش باشه اعصابمو خورد کرد و این باعث یه جنگ بین منو همسری شد!

اون گفت اصلا وظیفه من نیست که برم دنبال اینا اینا جهیزیس!

منم گفتم من چون خواستم با سلیقه توام باشه این کارو کردم و خدا میدونه تو دلم چقده غصه بود اون موقع اصلا تو اون لحظه دوسش نداشتم

شده بود برام یه آدمی که خیلی دوره ازم دلم برای خودم میسوخت

خودشم میدونست که بابام قلبش مشکل داره مامانمم نمی تونه همراهیمون کنه چون به دلیله ضعیفیه چشماش براش رفت و آمد مشکله

ولی بازم اینا رو داشت بهم میگفت

و این رو هم میدونست که من تنها نیتم این بود که فقط فقط سلیقه خودمون باشه

البته وقتی وسایل رفت تو خونه تازه فهمید سلیقه خوده آدم چقده براش دوست داشتنیه

خلاصه که حسابی تو راه گریه کردم

توی راه هم پیاده شدم رفتم یه درمانگاه و به صورتم یکم آب زدم تا حالم جا بیاد خیلی حالم بد بود

رفتیم اول شاد آباد بوفم رو گرفتم با وانت اومدیم دنبال مبلامون تو یافت آباد زیر پل قنات . مبلارو که بار زدن رفتیم کوچه کناری پاساژ مهدی تو یافت آباد وانت پارک کرد من همسری روفرستادم دنبال سرویس خواب که سرویس رو تحویل بگیره و پول رو پرداخت کنه منم از اینور رفتم تو اون کوچه جاکفشی و رخت آویزمون رو گرفتم البته همسری باهام اومد و زودی رفت وقت داشتم کارارو جمع و جور میکردم خیلی احساس غرور کردم که واقعا شیر زندم و دختر همون مادر

و البته به خودمو همسری هم افتخار کردم که با این سن کممون تونستیم خودمون این کارو انجام بدیم

باور کنید خیلی دردسرو هماهنگی داشت

خلاصه که به وانت سرویس خواب آدرس دادیم و با وانته وسایل دیگه راهی خونمون شدیم ما جلو اون پشت سر

اونجا همسری و وانتیه وسایل رو آوردن بالا

هنوز وانت سرویس خواب نیومده بود

حسابی خسته شدن آخه چهار طبقه باید میومدن بالا ( طبقه سوم هستیم )

اول شیشه مبلا

بعد مبلا

بعد جا رختی

بعد جا کفشی ( یا شاید این دوتا جا به جا )

و آخر بوفه خوشگلم

و 25 تومان وانتیه گرفت با وجود تمام معطلی ها و اوردن بالا

بهشون شیرینی تعارف کردم گفتم بفرماید جهیزیست دهنتونو شیرین کنید ( چه پرو )

بعد وانت سرویس اومد

اونا قرار بر این بود که بیارن بالا خودشون

اول بالا تخت

بعد کناراش

بعد پا تختیا

بعد دراور

بعد تشک

بعد میز آرایش

بعد کف تخت

بعد پایین تخت

و با اصرار گفتیم نصب کنید طی کردیم

رنگش اونی نبود که میخواستم قهویش کم بود بیشتر مشکی بود

پاتختیا اون مدلی نبود

نصب کرد

بعد آیینه اومد

28 تومن گرفتن !

بعد من موندم یه همسری له شده از نوع ذوق زده!

خیلی خوشگل بودن همه چیز خونه شبیه خونه شده بود

شکل خونمون معلوم شده بود

آهان یادم رفت بگم که اون وسطا جارو برقی وصل کردیم و اتاقم جارو کشید همسری !

( چه حالی )

اول دیدیم 9:20 دقیقست تصمیم گرفتیم همون جا بمونیم

بعد همسری گفت نه اینجا سرده بخاری وصل نیست

بعد همسری برای اینکه از دلم در بیاره زنگ زد به مامانم اینا تشکر کرد و منم برد خونمون ماکارونی خردیم ساعت 11 شب و تا 12 هی حرف زدیم

آهان همسری میخواست بره خونشون چون پاش درد میکرد پتو برقی بزاره

من بردم خونمون یه جایی هست وسط پذیرایی خیلی گرمه ( روی شوفاژ خونه) اونجا خوابوندمش کلی بدنش تا صبح ریلکس شده بود خیلی جای بیستیه برای مواقع مریضی

اینم یه پست طولانی برای ثبت وقایع

راستی امروز سال مامان بزرگه

باورتون میشه یه سال شد

بعدازظهر میخوایم بریم بهشت زهرا

 

| دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧ | ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام دوست جونا

اگه بدونین چقده سرمون شلوغهابله

ببخشید که نمی تونم بهتون سر بزنم راستیتش تا وقت میکنم یه وبو میخونم

چون دلم براتون تنگ میشه

از شانس من رئیسم عوض شده و اینجام سرمم خیلی شلوغه

بعدازظهرا هم که یسره بدو بدو داریم

تازه دندونمم تو این هیرو ویر خراب شده ! باید ببرم درستش کنم

هنوز باورم نشده سه هفته دیگه عروسی خودمه

وقتی یه جا عروسی دعوتیم کلی خودمو آماده میکنم که میخوام برم عروسی

ولی این بار میخواد عروسی خودم باشه

فکرشو بکن مثل خواب میمونه

شبا تازگیا خوابم نمی بره

یه دلهره همراه دلتنگی تهش هست

با همسری به توافق رسیدیم که گاهگداری شبا تهنایی بریم خونه مامان بابا هامون بمونیم تا دلمون یواش یواش نتنگه

پنجشنبه وسایلمو بردیم خونمون من بابا مامان و داداشیو همسری

بابا شیرینی خرید و اسفند دود کردیم

بابا همش میگفت چه جهاز برون بی سرو صدایی !

می گفتم بابا جان وقتی چیدیم همه رو میگم بیان ببینن

خلاصه که تمام زندگیم الان کارتون کارتون وسط اتاقه!

فکر کنم یه روز باید مرخصی بگیرم و از صبح برم اونجا رو مرتب کنم

خونه مامانم اینا هم هنوز تمیز نشده آخه قراره پاتختی بیوفته خونه اونا

یه کارگر میخواستیم بگیرم که اونم ماشاللش باشه نشد مجبورم خودم با مامانم تمیز کنم

پینوشت : میدونم یه آشنا اینجا رو میخونه خیلی ناراحتم که میخونی باشه لطفا نخون

خیلی روحم عذاب میکشه و اینجا آرامش ندارم

| یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧ | ٧:٠۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دیروز فلفلی مریض در خانه موند

صبح که بلند شدم هر کاری کردم دیدم نمی تونم از جام جم بخورم و تمام بدنم سنگین و درد ناکه

و تصمیم گرفتم الارقم ترسی که از رئیسم داشتم در خانه بمانم

اما امروز اومدم سره کار با تمام بدن دردی که دارم

همسری دیروز بعدازظهر نیومد دیدنم خیلی دلم شکسته خیلی

مامان و بابا و داداشمم تا ساعت 9 شب خونه نبودن و من یه فلفل تنها بودم البته مامان تا ساعت 2 پیشم بود بعد رفت

راستی مبلامونم سفارش دادیم یه L خدا کنه خوب بشه اونم نارنجی پرنگه هفته دیگه گفته تحویلمون میده

برای عکسم چشم هنوز چیزی رو نچیدم که بخوام به خدا عکس بگیرم هنوز خونمون خالیه

قول میدم مدل روزه جهاز دیدنی بندازم که همه چیز مثل مغازه چیده میشهنیشخند

 

پینوشت : راستی اون بالارو دیدید فقط ۴ هفته مونده دلم داره از اضطراب منفجر میشه

| سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧ | ٧:٠٩ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دیروز رفتیم با همسری آشیانه عشقمونو تمیز کاری نهایی کردیم

همسری بسیار عالی تمام شیشه ها رو تمیز کرد اگه بدونین چه وضعی بودن این شیشه ها که خدا میدونه گند گندسبز

منم تمام 10 سانت مرمر دوتا دوره خونرو پودر لباس شویی و آب گرم کشیدم و دستمال خیس کشیدم دورش ( آخه خونه ما موکته و دورتا دوره خونه 10سانت مرمر داره دیوارا رنگ شده و پاک شده کثیفیش ولی این مرمرها رفته بود رو مخمابرو

بعد تمامه دست گیره ها رو کف مالی کردم و تمیز کردماوه

بعد هم روی کابینتا رو دستمال کردم ( چون توش رنگ شده بود)

ولی کثیف بودازبان

بعدم که خونرو جارو برقی کشیدم

همسری هم میخواست بخاری وصل کنه که بخاریه خراب بود ! اولش که نمی دونستیم خرابه همسری از این لوله بخاری هایی که میکشی باز میشه و باید هی بکشیش خریده بود

خیلی باحال بود هی میگفتم بچشم میگفت بچش

اینقده کیف داد

باورش برام سخت بود ولی منو همسری در آشیانه عشقمون

چه حالی میدادا

راستی تا یادم نرفته پنجشنبه رو تعریف کنم که چقده دلم اوف شد

همسری قول داده بود که رفت جشنواره انار منم ببره ولی نبرد!

با مامان اش اینا رفت

میبینید تورو خدا

خدا رحم کرده از اون عروسا نیستم که بگم من و ببر اونا رو نبر

میگم اگه اوارو بردی منم ببر ولی حیف که دلم شکست

بعدازظهرش رفتیم کیف و کفش عروسی و کیف و کفش مشکی خریدم

دست همسری وگرنه خیلی دوست داشتم عکسشو بزارم

 

رونوشت : بعد از اینکه صورتو بند میندازن چی بزنم به صورتم که جوش نزنه؟

چون من فقط یه بار موقع عقدم بند انداختم میشه راهنماییم کنید؟

| شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧ | ٧:۳٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

وقتی سرت خیلی شلوغه وقتی فکرت پره و داره کلت میترکه چی میتونی بگی؟

وقتی می بینم یه چیزی رو داره ازم پنهان میکنه که اونور اتفاق میفته ازش تنفر پیدا میکنم ، روحیم داقون میشه

شما بودید چطوری میشدید؟

دیگه حتی حاله بحث باهاشو ندارم دیگه حتی نمی تونم دربارش باهاش حرف بزنم

خونه نقلیمون داره روبراه میشه نم نم دوستش دارم خیلی زیاد دوستش دارم

درسته به خاطر محیطش هی همسری میگه دوست ندارم اونجارو ولی من با جونو دل عاشقشم عاشق درو دیوارش همه جاش دوستش دارم خیلی ام دوستش دارم

دیوارای اتاقش که بیش از حد صورتی شدن!

حتی تو رفتگی دیواراش و کنجای دیوار

حتی کابینتا

| چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧ | ٧:٢٦ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

پنجشنبه ظهر مامان و بابا و داداشم رفتن شمال

منم موندم با جوجوخان از خود راضی

وای خیلی باحال بود

پنجشنبه بعدازظهر رفتم دانشگاه و برگشتنی همسری اومد آزادی دنبالم و پیش به سوی خونه

توی دانشگاه تلفنی بهش گفتم شام مهمون توییم به صرف املت

گفت باشه بعد دیگه برگشتنی حالش نبود و پیتزا گرفتیمو بردیم خونه خوردیم

و بعد تا ساعت 11 فیلم دیدیمو خوابیدیم

حالا کلید پارکینگ نداشتیم و ماشین مونده بود تو کوچه

خلاصه که شبی بود برای خودش

هی دوستام تودانشگاه میگفتن تنها موندی خونه دخترخوبی باشیا

منم میگفتم میخوام برم فشفشه بازی کنم

نرگس دوستم گفت خوب جوجورو هم صدا کن با هم فشفشه بازی کنید

گفتم نه اون خطر ناکه اون نه

خلاصه سوژه ای بود تو دانشگاه

به هر حال جمعه باز ساعت 10:30 کلاس داشتم که همسری رفت خونشون و من رفتم دانشگاه بهشم گفتم همسری از مامانت برای شام غذا بیارا

( مدل این عروس تنبلاخمیازه)

که اونام کلی خوردنی آورد شب

ولی خدا میدونه تو این دو روز چه آرامشی داشتیم فقط چون بابا خیلی بد رانندگی میکنه دلم پیشه اونا بود

صبح روز شنبه ساعت 7 بیدار شدم به همسری یه صبحانه توپ دادم

و راهیش کردم بره سراغ خونه پایین که نقاشیش تموم شده بود

بعد رفتم سراغ آشپزی که یه خورشت قیمه بادمجون درست کردم

به نظر خودم که خیلی خوشمزه بود ( چون وقت نداشتم فقط باید بازم میموند تا جا بیفته )

و بعد با آژانس بردمش برای همسری باباش کارگره و برق کاره خیلی همسری کیف کرده بود

خب خواستم نشون بدم که تنبل نیستم مگه چیه

پینوشت : اون بالا رو ببینید یک ماه و یک هفته وای نگاش میکنم اضطراب میگیرتمسبزاسترس

پینوشت ۲: بچه ها جون اگه جنس ال جی میخواین بخرین خواهشن گوله گلدیران رو نخوردید که الکی گرون تر بخرید ، اصلا خدمات ندارن هی میگن 24 ساعته ! جونه عمشون از چهارشنبه زنگ زدم بیان یخچالمو نصب کنن نیومدن تازه نصب همه چیز رایگانه اینه 6 تومنم میخوان بگیرن! همه وسایلاشم گرون تر از گارانتی های دیگس من یهبار این بلا از گارانتی اتصالات سرم اومده بود حیا نکردم بازم گوله گارانتی رو خوردمو گرون تر خریدم منتظر

| یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧ | ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

حس خوش با تو بودن

حس خوش نگاه تو

قلنج روی ها توی دلم

دیروز آرایشگرم باهام تماس گرفت

قرار شد برم تاج و تور بگیرم تور که از مزون لباسم میخوام بخرم

اما تاج رو باید چه بکنم ؟!

امروز بعدازظهر باید برم کلاس ولی هنوز جرات نکردم به رئیسم بگم!

حساب می برم ازش

پینوشت : هر چقدرم برام کامنت نزارین بازم مینویسم چون برای خودم و همسرم مینویسم

| چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧ | ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |