Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

دیروز از صبح هی غُر غُرو قَر قَرو بودم تا ظهر که میخواستیم بریم ناهار که من یه بهش گفتم می دونی چیه تواصلا جنبه نداری من باهات در مورد نگرانیام حرف بزنم ،اون موقع که داشتم باهات حرف میزدم تو جای اینکه بهت بر بخوره فقط یکمی بهم دلداری میدادی و اینکه من باهاتم در همه امور تا دلم آروم شه ...

سکوت کرد و هیچی نگفت ولی گوشه لبش خندیدعینک

گفتم اصلا تو بلد نیستی شوهر  باشیقهر

و عشقولانه شدیم ... حالا کجا دم در رستوران شرکت

خلاصه که رفتیم تو . همسری گفت تو وایسا تو صف چون خانما خلوت تره حالا داشته باشید شونصدتا آقا رفت این دوتا خانم تکون نمی خوردن

منم تا حالا با این سیستم نو شرکت غذا نگرفته بودم نکه خیلی ارزون میدن کارتی و غیره هم کردن غذا رو .. واقعا کهسبز

خلاصه با کلی دنگ و فنگ گرفتم بعد دیدم فقط دوتا سبزی پلو ماهی زده تو فیشم که شوهر خان گفت پس میز اردور کو ؟ تعجبگفتم نمی دونم من بهش گفتم ، دوباره رفتم پرسیدم گفت نداریم گفتم چرا پس نگفتین که نداری موقع فیش زدن یه چیز دیگه میگفتم جاش

رفتیم غذا رو گرفتیم و نشستیم

بعد شوهری رفت دوباره فیش سالاد و دوغ گرفت و من کلی از کیج بودن خودم شرمسار شدم

بعدازظهر رفتیم هاک.وپ.یان تا شلوار همسری رو بدیم درست کنن ( چون ما علامت نزده اونا کوتاهش کرده بودن .. ) از صبح کلی همسری دل ما رو شاد کرده بود و همه بهش خندیده بودیم . چون صبح خوابالو تنش کرده بود و اینجا فهمیده بود کوتاه شده ، بردیم دادیم درست کنه ولی وقتی اومدیم خونه من متوجه یه چیز نا متعارف شدم و چون قبلا پدرم تولیدی پوشاک داشت یه جورایی احساس کردم آقا خراب کاری کرده چون دیده بودم بابااینا که یه درزو باز میکنن و جاش خراب میشه روش یه درز میرن و لی قضیه جدید تر از اینا بود بابا که دید گفت اینو طرف بریده بود ه این تیکست آخو تازه بدم تیکه داده خط درز رو هم نیست که دیدم بله راست میگه اون یکی پاچش درز تیکه اونور تره

حالا میخوایم بریم امروز دعوا چه معنی داره به قول شوهر خان از شوش که شلوار نگرفتیم ناسلامتی از هاک.و پ.یان خریدیم و 85 تومن پول این شلوار رو از ما گرفته خلاصه که الان کارد بزنی خونمان در نمی آید

| چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧ | ٧:۳۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دیروز همسری رفت کرج برای ماموریت و شب برگشت و بهم زنگ زد ، توجه داشته باشید که تا شب بهش زنگ زیاد نزدم که مشکل نداشته باشه ، شب که زنگ زد جلوی تلوزیون بود و اصلا حواسش به من نبود کفرم در اومده بود هر چی میگفتم نمیشنید تازه هرچیام خودش  میگفت وسطش یادش میرفت چی میگفته

تازه خواهرشم صدای تلویزیونو انقده زیاد کرده بود که بیا ببین

انقده دلم شکست که حد نداشت

من نمی دونم چرا هیچوقت نمی تونم از نگرانیام براش بگم هی قاط میزنه دیگه این مسئله اعصاب برام نذاشته

ای خدا من باید به کی دل نگرانیامو بگم

به کی

بخصوص در این خصوص که فقط بین منو واونه قضیه

خدایا دیگه دارم خفه میشم همش من به خواست اون رفتار کردم و تا میام درباره نگرانیم بگم ..ناراحت

| سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧ | ٧:٥۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 برو بچ اینترنت و وبلاگ گر ها ی غیور امروز یکی به دنیا اومده

و ما من و memol جونم براش تو وبلاگامون تولد گرفتیم تا بدونه ما چقده دوستش داریم و دوست داریم از این حال و احوال بیاد بیرون

دوست جونام:

ممممبارررررررررررررررررررررررررررررررکنیشخند

 اگه گفتین تولده کیه ؟

.

.

.

یه مبارکه بگید تا بگم

.

.

 گفتین؟

.

.

.

خانمی جونم

 تولد تولد تولد مبارک

مبارک مبارک تولدت مبارک

بیا شمعارو فوت کن که ۱۰۰ سال زنده باشی

مبارکه دوست جیگملمماچ

 

بهترین ها رو برات آرزو میکنم

 هوراااااااااااا

                            

   

جشنه

بدو شمع ها رو فوت کن خانمی جونم

الهی که همیشه بخندی

الهی همیشه شاد باشی

الهی سر شار از امید باشی

الهی همیشه زندیگیت پر خیر باشه

248 

بدویید دوستای گلم برید بهش تبریک بگید

همین جاست خانمی جونم

همه دعوتید بدویید

مبارک مبارک تولدتت مبارک

من برم برقصم تو وب memol رقصم هست

اوو    سووووووووووووووت ددددددددددددست غررررررررررررررررررررررر مبالکه

دست شادی جشن 

| یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٧ | ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

چرا کاری بکنیم که بعد پشیمون بشیم؟

تو دوران دانشجویی یه کانون مهدویت بود که ما هم عضو بودیم

و اونجا بود که من از این دختر م ح ج ب ه ها بدم میومد

چون اونا اخلاقای بدی داشتن

ولی بعد فهمیدم حجاب هیچ ربطی به ایمان نداره و من نباید روی این قضیه از اونا بدم بیاد

چون به اینجا رسیدم که حجاب هم یه چیزی از دینه مثل دروغ نگفتن و غیره که توصیه شده اما چون اونم مثل همون غیبت و غیره ام الفساد و ام الگناه به خاطر همین خیلی توصیه شده ولی این دلیل بر این نیست که اونی که حجاب داره بهتراز اونیه که نداره

هیچوقت تا اون موقع به تفکیک بهش فکر نکرده بودم

من وقتی عضو شدم یه دختره مانتویی و خیلی مد روز بودم طوری که حتما باید رنگ عینکم با رنگ مانتو تیپم سد میشد Hello( البته الانم همونطورم و به قل همسری که همیشه میگه از اینت خوشم میاد که با چادرت تیپتم میزنی ) خلاصه حساب کنید جلسات رو که دوتا آقا که کلی از اونایی اند که سرشونو مندازن پایین حرف میزنن و ... کلی مذهبی با 6 تا خانم که همه فقط یه چشم یا یکمی نک دماغشون بیرونه ( که من اون موقع میدونستم که فقط یکی از اینها خیلی دختر خوب و مومن به معنای واقعی بودم ) نشستن و من با یه مانتو کاملا چسب و کوتاه و اسپرت با یه کوله و شلوار جین و کتونی رنگی نشستم بینشون ( تازه بعضی وقتا که جلسه توی دفتر فرهنگ بود که فرش بود جورابای گل گلیمم میزد بیرون ) تازه موهامم کجکی بیرون بود خب تیپ از نظر ما خیلی معمولی بود ولی توی اونا خیلی تابلو بودم ولی خب منم دوست داشتم تو اونجا باشم منم عشق مهدویت بودم تازه خوده آقا به طور معجزه آسا منو خواست تو اونجا ثبت نام کنم .. خلاصه اینا هی به من چپ چپ نگاه میکردن و رئیس دفتر فرهنگ و رئیس کانون هی منو نگاه میکردن کیف میکردن که منم دارم فعالیت میکنم و دنبال شهرت نیستم مثل اونا ( گاهی انقده توی این کار خسته میشدم که و انقده خاطره های شیرین دارم که حد نداره همه چیز با دلو جون بود ) تازه دوستامم گروهم بودن ( من سر گروه بودم ) گروهمم عین خودم ولی ما بودیم که از همه بهتر کار میکردیم و اوناهم از این حرصشون در میومد

خدا میدونه چقده کتاب و نشریه و... میخوندم تا بتونم یکمی مثل اونا بدونم تو جلسات کم نیارم آخه خیلی میزاشتنم وسط به خصوص احکام ( دقیقا اوضاع ما مثل فیلم اخراجیا بود با این بچه های کانون یعنی عین عین وقتی دیدمش ها کاملا حس کردم فیلم ماست )

خلاصه گذشت و من با تحقیق و با عنایت امام زمان محجبه شدم

حالا داشته باشید این خانم های باجی رو که علت رو چطور میدونستند

و هر دقیقه منو به یک آقایی میچسبوندن که من به خاطر اون چادری شدم فکر میکردن منم مثل اونام ... می دونستم چیا پشتم میگفتن و ایمانشونو چطور میبرند .. گذشت و فراموش شده بود تا چند روزه پیش یکی با موبایلم تماس گرفت که خانم .. گفتم بله شما ؟ گفت من حسینی هستم یکی از بچه های کانون

اینو که گفت حالم بد شد  فهمیدم کیه دوست نداشتم ببینمش

شروع کرد التماس کردن که باید ببینمت

از دلم نیومد نبینمش

از طرفی هم فضولیم گل کرده بود که بدونم چیه قضیه

تا امروز که صبح امتحان داشتم اومد و دیدمش

یکم من من کرد و گفت که عاشق یکی از افرادی بود ه که برای کانون تحقیق میکرده و بعد از طریق یکی از این اساتید که روحانی بوده به این آقا پیشنهاد ازدواج داده !! و این آقا هم گفته نه . من قول ازدواج به کس دیگه ای دادم راستی دارم درباره تبریزی ها فکر میکنم و تحقیق می کنم ، که به خیال اینا منم تنها تبریزی بودم و

چون خیلی هم کار میکردم الان که یادم نمیاد ولی ظاهرا خیل هم با این آقا کار داشتم و بحث می کردیم و از طرفی هم به گفته خود این خانم که امروز گفت شنیده بوده که این آقا به من علاقه مند هستند و این طوری شده بوده که دایره را دوره من بسته بودند که بله دیگه صد در صد خانم فلفل است و امروز میگفت خب عاشق بودم حالیم نبود چی کار میکنم به خاطر همین پشتت خیلی بد گفتم که خرابت کنم تا اون از تو بدش بیاد !

خلاصه که انقده فلفل جون فلفل جون کرد که بیا ببین

تورو خدا ببخشم حلالم کن من بد کردم و...

فقط یه چیز تو ذهنم بود اون موقع که منو اذیت می کردین و از دستتون یه سره اشک میریختم چرا یاده این نبودید که اینطوری ازم حلالیت باید بخوای من همون فلفلم

وای به روزه قیامت که اونم نزدیکه و اینطور عینی که باید حلالیت بخوایم

بعد از جدا شدن زنگ زدم بهش و گفتم ببین سمیه یادت باشه تو باید از یکی دیگه هم به جز من و اون آقا حلالیت بخوای

گفت کی

گفتم امام زمان

اونم حق ناس اونم گرنته چون با گناهی که کردی و تهمتی که به من زدی اون صد در صد ناراحت شده و فتنه درست کردی ..

| شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧ | ۱:۳٦ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

تنها نشستم تو شرکت چون نفسیم دیروز رفت شمال برای انجام کاری

همراه برادرش و پدرش یه کاره مردونه بوده لابد هیچوقت دوست ندارم تا موقعی که خودش توضیح بده جزئیات را ازش بپرس همین که حدود کار رو بدونم ارضام میکنه

دلم براش یه ذره شده خیلی دلتنگشم و چشم به راهش

 

دیشب بابام به عنوان هدیه تولد 450 هزار تومان داد کلی براش ذوق کردم و چون از پول جهیزم که مامان و بابا داده بودند دستم 1 ملیون را خرج کردم ترجیح دادم جاش با این پول لباسشوییمو بگیرم که یه چیزیم خودم خریده باشم

ولی خدا میدونه چقده از بابت پول ذوق کردم گرون ترین هدیه تولدم بود که بابا تا حالا بهم داده

حالا باهاشون قرار گذاشتم که فردا بریم و لباسشوییه عزیزمو بخرم

بابا اول جا خورد که خودم میخوام لباسشوئیمو بخرم ( خب اون که نمیدونه چه بلایی سره پولای جهیزیم آوردم )

وای نمی دونم چرا همسری نمی رسه دلم براش تنگ شده

راستی قرصای لاغریم نمی دونم چرا دیگه اثر نداره ( چربیامو دفع می کرد ) نکنه من یه عروس چاق بمونم !

یه چیزه دیگه من دیشب مربای گل درست کردم خیلی حال داد ولی الان دارم از پا درد میمیرم

 **

دیگه حوصله ندارم بنویسم امروز رفتم چندتا وبلاگ خوندم که حالمو بهم زدن با زندگیاشون شاید بگید خب زندگیه خودشونه ووو  اما منم همین طوری گفتم ولی انقده از طرز فکراشون بدم اومد که حد نداشت مثلا یکی بود که شوهر داشت و با نگاه به کس دیگه میگه دوست دارم بعدم هی داشت خودشو و کارای همسرشو توجیه میکرد که بی تقصیره و طبیعی می دونین چیه به نظر من باید آدم با خودش دیگه روراست باشه اما اونا به خودشونم دروغ میگفتن ...تازه این یه نمونه بود چندتا دیگه ام خوندم که توی همین موضوع نبود ولی طوره دیگه با خودشون مشکل داشتن آخه بگو دختر بیکاری وب گردی میکنی

| چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧ | ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

به دلیل زیقه ( ضیق ، زیغ ، ضیغ ظیق ... هر کدومش درسته..حالا .. )تند تند میگم

 تعطیلات رفتم تبریز  و دو شب اونجا بودیم و بعد رفتیم شهر مهربان خونه یکی از اقوام اونجام یه شب موندیم

با بابا و مامان و داداش و عمه و پسره فسقلیش

بدون همسرینگران

خدا میدونه چقده دلم براش تنگیده بود جمعه بعد از ظهر اومدیم و شنبه صبح اومد دنبالم منو برد خونشون انقده خودمو لوس کردمو چسبوندم بهش که نگو

کلی نق زدم و لوس شدم

***

دیروز خواهر شوهر گرامی برای من یک عدد عطر گرفته که کلی کیفورمان کرد و اینجانب همسری و خواهر همسری را به صرف پیتزا به فست فوت ( چه کار بدی ساکت) دعوت کردم

و بعد از اون رفتیم یه سر به پاساژ کنار فست فوت بزنیم که به به یه رو تختی خریدیم که نتونستیم ازش بگذریم خبخوشمزه

که فکر میکردم کارت خوانشو درست که نبود پس بیانه گذاشتیم تا بعد از ظهر بیایم ببریمش

و بعد هم رفتیم شهروند بازم خرت و پرت خریدیم برای خانه قشنگمون

و یه شیر کاکائو گنده هم گرفتیم چون خنکه بخوریم ( من چقده دارم لاغر میکنما جان خودم ! هی دارم میخورم ساکت)

بعد از اونجا هم رفتیم منزل مادر شوهر گرامی و تا 11 شب هی حرف زدیم و مادر شوهر از مادر شوهرش تعریف کرد و من و همسر و خواهر همسر هم ولو رفته بودیم دورش و گوش میکردیمو میخندیدم که یهو من گفتم راستی ساعت چنده که دیدیم بععععععععععععله 11 دویدیم تا شام بخوریم شد 12 تا منو همسری بخوابیم شد 12:40 دقیقه و خوابیدم و من یه دفعه گرمم شد و متوجه شدم هم پنجره بستست هم کولر خاموشه و من دارم آب پز میشم رفتم دفویی ( دستشویی ) که دیدم مادر شوهر پاشد کولر روشن کرد و من کلی خنک  شدم و اومد دوباره قش کردم و خوابیدم

و امروز صبح هم دیر از خواب بلند شدیم و دیر رسیدیم شرکت

***

دوست جونای گلم مرسی برای تبریکاتون یکی از بهترین تولدای عمرمو برام رقم زدید . ددددددددددددددددددددددددددوستون دارم بغل

| دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧ | ٤:٤٤ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام امروز روزیه که ... ٢۵ ساله پیش توی ١٩ خرداد یه دخمل کوچولوی کاکل زری به دنیا اومد خب چیه مگه من به دنیا اومد

میخواستم امروز اینجا تولد بگیرم که دیدم دوست جونم این کارو کرده اینقده ذوقیدم که نگو

راستی من دیشب کادوهامو از نفسی همسری تحویل گرفتم

یک عدد مانتو با یک عدد شال و روسری

مرسی ممول عزیزم تو بهترین دوستی برام

بفرمایید تولد

http://missymemol.blogfa.com/

| یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧ | ۸:٢٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

من اومدم

اول یه چندتا چیزو بگم

اول اسم قرص رو فعلا نمی گم تا ببینم روم تاثیر داره یا نه

دوم من کتاب مردان مریخی و زنان ونوسی را شونصد بار خوندم از 7 سال پیش

سیم من نمی دونم این نارنجدونه چرا منو شبیه جادوگرا درست کرده؟(‌خب نه انگار اونی که گذاشته بوده پدر روحانی بوده و تقدس داده بوده بهم نارنجدونه جیگملی .. حالا عوضش کرده .. مرسی )

چهالم بابا من این روزا در گیر کارای عملی و تحقیق و ... که آخره ترمه و حتی کارهای گروهی تمام کارهای کامپیوتری اعم از تایپ تکثیر ( cdو پیرینت ) کارهای گرافیکی ، صفحه بندی و... و بسی سرمان شلوغ استComputer

پنجم من و شوهری دیروز رفتیم کلی چرخیدیم و لوستر و دیوار کوبو اینا دیدیم کلی هم ذوق کردیم Hanging

شیشم ووووووووووووای چقده امروز خیابونا خلوت بود ؟!! فکر کنم یوم وصل بلتعطیلی بود

| دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧ | ۸:٠٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام

دیروز بعد از اینکه نوشتم انقده حالم بد بود که رفتم خونه

توی راه زنگ زدم بهشو کلی باهاش جرو بحث کردمو ...

میتونم بگم جسدم رسید خونه

بعد از کمی صحبت با مامان همسری زنگ زد و بعد کلی قربون صدقم رفتو گفت قضیه خونه و جور کردنه پولش خیلی اذیتش کرده و درگیر اونه و... بعدم کلی نازمو کشید و من قول دادم غذا بخورم و بعدش قش کردم تا ساعت 8 شب

بعداز پا شدن مامان گفت که زنگ زده دوباره وقتی خواب بودم بهش زنگ زدم و یکمی حرف زدیمو من خوابم برد

تا صبح

الان دیگه ازش ناراحت نیستم تازه دوستش دارم

ولی خب کاره دیروزش زشت بود

*

*

*

امروز صبح یه اتفاق خوب افتاد

بهم یه پیغام دادن که جزو 100 وبلاگ برتر پرشین شدم و ازم دعوت کردن که برم جشنش خیلی خوشحال شدماز خود راضی

مرسی دوست جونایی که بهم رای دادیننیشخند

راستی اونایی که دعوت هستند بگن میخوان بیان

کاش میگفت چقدر رای آوردم

| یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧ | ٧:٢٦ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

فقط یه چیز میتونم بگم و اونم اینکه دارم از تنهایی خفه میشم

تا ساعت ۴٠/١٢ صبرکردم دیگه داشتم از گشنگی میمردم آخه صبحانه هم نخورده بودم و مشکل هر ماهرم به شدت داشتم .. ولی از دلم نیومد تنهایی بخورم چون همسریم نبود

بهش زنگ زدم گفت تا پنج دقیقه دیگه اونجام

بعد از چند دقیقه زنگ زد گفت نمی تونم بیام میخوام با دوستم برم ناهار

خیلی دلم شکست آخه بار اولش نبود

تازگیا احساس میکنم دیگه برام ارزش قائل نیست

پی نوشت : وقتی بهش اعتراض کردم گفت کاره مهمی بود دوستم بخاطر من اومده بود .. گفتم خب میتونستی منم به ناهار دعوت کنی همراه خودتون .. و یه مشت دلایل بی معنی تحویلم داد و گفت من دیگه خسته شدم اعصابم نمی کشه این حرفارو چرا شما هی برای هر چیزی یه داستان درست میکنین!!

دلم خیلی گفته با این حرفش بیشتر هم گفته

اینطوری میخواد مراقبم باشه ؟!

نمی دونم اینا چرا فکر میکنن فقط احترام و چیزای خوب برای خودشونه؟!

حتی یه عذر خواهی نکرد حتی نگفت عزیزم تو ناهار خوردی یا نه؟

دلم خیلی گرفته خیلی احساس میکنم بهم بی احترامی میکنه خیلی

هنوز ناهار نخوردم .. نمی تونم بخورم

| شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

Keeping your partner happy (Getty Images)

یه قرصایی رو شروع کردم برای لاغری که هیچوقت فکر نمی کردم انقدر احساس نشاط کنم باهاش! از روزی که میخورمش ( 3 روز ) خیلی شادم و اصلا کسل نیستم یعنی دفع چربی غذا انقدر موثره اصلا فکر نمی کردم غذام انقده چرب بوده باشه و کسالت ها و خستگی هایی که همش تو جونم این چند وقت برای چربی باشه !!

البته در طی تغییر روحیه رفتم یه کیف زرد خوشگل هم گرفتم که روی چادر عربی محشر میشه میخوام کفششم بگیرم ایشالله که هوتوتو بشم

من همچنان منتظر یاری سبز شما هستم در باره انتخاب فرش . ساوین چطوره؟ آی خونه دار و بچه دار بدو بیا جواب بده

  پی نوشت : نترسین این قرصه عوارض نداره من یکی از همکارام خودش دیگه متخصص لاغری شده .. خودش و خانواده و دوستاش همه اینکاره اند .. فقط چربی غذا رو دفع میکنه همین ! فقط نباید طولانی مصرف بشه مطمئنم که دارم مصرف میکنم جیگملها

| چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧ | ٧:۱٤ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام دوست جونام

من شدیدا در گیر کارهای عملی دانشگاه هستم

ببخشید دیر آپ کردمیول

***

دیشب با همسری رفتیم فرش نگاه کردیم

یه سئوال اونایی که فرش تازه خریداً کدومشون بهتره؟ من از طرح های فرش های ساوین خوشم اومد اون یکیا خوشکلاش خیلی کم رنگ بودن و رنگ زمینه روشن بود که دوست ندارم .. ولی ساوین یه رنگهای خاصی داشت ولی اونایی که استفاده کردن بگن چطوریه ساوینسوال

بعد رفتیم خونه که من بعد از شام خوردن و استحمام خواستم صورت ( سبیل های محترمه را ) بند بندازم که یهو بر ق رفت و مارو داشته باشید که در تاریکی و لمسی داشتیم بند مینداختیم صحنه ای بود داداشه که داشت تو تاریکی با چراغ قوه میجست مرده بود از خنده به کارمنیشخند

دیگه خب باید با جیره بندی ها کنار بیایم دیگه تا تر کیه ای ها کاواره هاشون روشن باشهساکت

الهی سرطان بگیری همون  باعث و بانی که هر روز شامل خبرهایی هستیم که من 24 ساله میفهمم دنباله این حرکت چه تو ر میه چه برسه به اون احمقها که دوست دارن سره ما به این چیزا گرم بشه  

| سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٧ | ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دیروز مادر شوهر جان اسباب کشی داشتن و شوهری امروز نیومده به دلیل خستگی وحشت ناک

و من امروز تو شرکت بدونه اونم خیلی سخته

اون طور که شنیدم چهارتا کارگر بامعرفتم گرفته بودن ولی چند بارام همسری با ماشین خودش هم برده بود انقده که وسایل این مادر شوهرمون زیاده

دلم هی کوچولو میشه براش

درسای دانشگاه خیلی سخت شده و همه کارای عملی مونده و من شدم یه فلفل جزغاله انقده درس خوندم

 ***

دیگه حوصله ندارم بیشتر بنویسم ، آخه برای یکی از بچه ها اتفاقی افتاده که دیشب تا ساعتها براش گریه کردم و خدا خدا کردم

هی گفتم خدا اگه به صلاحش اینه بهش آرامش بده زبونه همرو لال کن که نتونن اذیتش کنن

خدایا

خدایا

بازم مثل دو هفته پیش ازت معجزه میخوام

ای خدایی که همیشه بهم نشون دادی چقدر هوای دلای کوچولومونو داری ای خدا

اگه صلاح با هم بودنه براشون ای خدا به راحت ترین شکل یا رب یارب یا ارحم راحمین

بچه ها تو رو خدا نارنجدونه جونمو دعا کنید خیلی بد وضعیتی گیر کردهافسوس

| شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧ | ٩:۱٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |