Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

سلام

بچه ها یه خبر یه عدد فلفل بانو به همراه خانواده میخواد بره سوریه !

جمعه

خوبی و بدی دیدید حلال کنید

همه رو دعا میکنم

دلم خیلی براتون تنگ میشه یه هفته نیستم ناراحت

دعا کنید خوشبگذره باشه؟

بازم فلفل بانویه ترسو از هواپیما اینا میخواد سواره هواپیما شه !گریه

کسی میدونه چرا من انقده از هواپیما میترسم از بچگی وقتی سوار میشدم تمام بدنم یخ میکرد

حالا هم که تمام هواپیما های ایران داقونن و فرت فرت نقص فنی دارن دیگه واویلا

خدافظی منو یادتون نره بیام ببینم یه هفته اینجا خاک گرفته ها بوس بوس

| چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧ | ۳:٤٧ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

اول بگم که بعضیا گفتن اینطوری بنویس و اون طوری بنویسو ...

من هر چی که ذهنمو مشغول کنه مینویسم

درباره هرچی بخوام مینویسم اینجا خونه منه و منم هرطوری دلم بخواد درباره هرچی دوست دارم مینویسم

اگه واقعا دوست ندارید نخونید لطفا برید برای خودتون یه وبلاگ درست کنید و هرچی خودتون دوست دارید بنویسید !

خوب دوست جونا چه خبر خوبید ؟

ای ما هم بد نیستیم

دیروز رفتیم بهشت زهرا دیدن اهل قبور !

خوب بودن همشون!

بعد از برگشت یه دفعه یه تابلو شیرخوارگاه رو دیدیم به همسری گفتم موافقی براشون پفک بخریم ؟

گفت هستم

رفتیم انقده تابلو ها رو دنبال کردیم تا پیداشون کردیم از نگهبان پرسیدیم چند نفرن؟

بعد رفتیم شیر خریدیم براشون!

خب زیره سه سال که نمی تونه پفک بخوره پس شیر پاکتی گرفتیم

ولی نذاشتن بچه ها رو ببینیم انقده هم باهامون مسئولینش بد رفتاری کردن که ما یاده کارتون جودی آبوت و مربیه پرورشگاهشون افتادیم

ولی موقع برگشت انقده با این کاره کوچیکمون حال کردیم که خدا میدونه

| سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧ | ۸:۱۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

وای که از دست رئیسم داره مخم میترکه

 خب بابا جان این یعنی چی هی میگه بمون بعدازظهرا و  هی بعدشم برام میره تو لک که چرا نموندی

کارا داره دیونم میکنه از وقتی که این اومده کارها ١٠٠٠ برابر شده

نکه فکر کنید خب کاره و زیاده نه

از کاره زیاد من خسته نمی شم ولی متاسفانه کاراش بیهوده زیاده کارای بیهوده زیاد داره برای اینکه بگه وای من چقده کار میکنم

مثلا کل بایگانی رو ریخت جلوم گفت اینطوری که من میگم درستش کنید لطفا

!

و ما شبکه داره شرکتمون و همه چیز اونجا بسیار مرتبط در اتوماسیون اداری بایگانی شده بود ولی ایشون گفتند پرینت کن و بایگانی فیزیکی کن !

فکر شو بکن اداره تازه داشت جا مینداخت که توی اتماسیون بایگانی شه

حالا دوسال رو بایگانیشو دارم دوباره انجام میدم همراه با حجم کاری الانش

خودشم میره میگرده تو سالهای قبل میگه این نامه چرا اینطوری جواب داده شده باید اینطوری میشد و روش شروع میکنه مکاتبه , حالا داشته باش که کارهای جاری هم در دفتر هست !!

خلاصه که اینم از این

دیشب خیلی حالم بد بود فقط خوابیدم همسری هم کباب تابه ای درست کرده بود که واقعا خوشمزه بود

خوردیم و فیلم چهارشنبه سوری رو دیدیم و باز خوابیدم و کلی هم خوابای بد دیدم !

خلاصه که فلفلی امروز حالش اصلا خوب نیست

| یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧ | ٩:۱٦ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام دوست جونام

من اومدم

مهمونی انقده خوب بود انقده خوب بود که خدا میدونه

همچینی خوشحال بودن دعوتشون کرده بودم که نگو

اول از همه بگم که کله سحری بعد ٢ ماه خاله پری تشریف فرما شدن و از شانس ما که کلی کار داشتیم !

همسری رو راهی کردم و خودم فوری خونه رو مثل دسته گل کردم و شروع کردم به در آوردن ظروف و درست کردن ماست و خیار و سالاد

همسری اومد با یه عالمه غذا ساعت حدود ١ بود

منم فوری بهش ناهار دادمو رفتم سراغ درست کردن ته دیگ و باقالی پلو رو کشیدم تو دیس گرد و مرغ رو هم چیدم و همه چیز آماده بود

کارتون باربی نشستیم دیدیم !

کمی با تلفن صحبت کردیم تا میهمانان تشریف فرما شدن منم که همه کارامو کرده بودم و فقط مونده بود که گرمشون کنم

و اونام با تعجب بهم نگاه میکردن که یعنی چی این هیچ کاری نمی کنه یعنی میخوایم گشنه بمونیم

که چی وقتی سفره رو دیدن کیف کردن

غذا ها به این شرح بود :

- لازنیا

- ٣پرس باقلی پلو و ۴ پرس زشک پلو

- ژله آکواریومی

- سالاد کاهو

- ماست و خیار جیگمیلی

حالا منه پررو رو ببین هی اونا به به میکردن و میخورن منم میگفتم نه بابا قابل نداره کاری نکردم که هنر اینه که خورشت درست میکردم !

راستی امروز ولنتاینه

 

پسر دیشب چه خبر بود این خیابونا که قیامت بود قیامت

| شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ | ۸:۳۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خُ معلومه که فلفل دیروز چی کار کرده

حسابی کار کرده

کل خونرو تا تو کابینتارو هم تمیز کرده البته با کمک همسری

باورتون نمی شه اگه بگم کاشی های آشپزخونه از عروسیمون که تمیز کردم تا الان سیاه شده بود !

وقتی داشتم تمیز کاری میکردم دستکشم خیس بود یتیکه از دیوارو دستمو کشیدم دیدم وای چقده کثیفه که اونارم تمیز کردم توی یخچال و بیرون نشو تو کمد دیواری و... فقط مونده یه جارو برقی و خرید میوه

میخوام لازانیا هم درست کنم اگه بشه

امشب درست میکنم فردا هم صبح سالاد درست میکنم و گاز و تمیز میکنم و ته دیگ درست میکنموساکت

ولی نمی دونم چی بپوشم !!

راستی دیشب رفتیم و باقالیپولیه فارسی ( توی خیابون دولته دوست جونایی که پرسیده بودید ) گرفتیم خوب بود میشد قالبش کرد

فقط دعا کنید برامون

***

راستی یه سئوال میشه بهم بگید چطوری میشه باقالی ها رو سبز فریز کرد ؟

یعنی رنگش سبز بمونه ؟

| چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧ | ۸:٠٧ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

با تدابیر زنانه سعی میکنیم ضایع نشویم به حمد الله

یعنی چی اونوقت ؟

یعنی اینکه با کمی آب و زعفران و ... و تنظیم ته دیگه فرضی ! (یعنی چی ؟ و بازم یعنی اینکه کمی روغن در ته یه قابلمه اندازه برنج تهیه شده میریزیم . خُ ؟ بعد که داغ شد یه نان را داخل آن انداخته و به اندازه دو قاشق از این گنده ها روش برنج ریخته و میگذارید کمی سرخ شود و بعد کل برنج را که حتما به همسری سپرده اید که سوا جدا ریخته بشه تو کترینگ میریزیم روش و میزاریم 5 الی شش دقیقه بماند این میشه که بعد از اینکه خواستی بکشی معلومه که خودت پختی نیشخند ) خب تازه عروس های عزیز یاد گرفتن ؟

برید حالشو ببرید از دیروز دارم بهش فکر میکنم ساکتدکی فکر کردید الکیه ؟

ولی یه چیزیم هست ها شما هم باید دعام کنید که موفق بشم . OK ?

بوستون دارم بابا جان

| یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧ | ۱:۳٦ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

تا حالا شده تصمیم بگیرید لاغر شید و دقیقا همون روز بیان همش براتون شیرینی برسه ؟

راستی من هرجا میرم این عکساشون باز نمی شه عصبانی

همسری گلم امروز اومد سره کار با چشمای اوف شدش

راستی برف داره تو تهران میشینه ها هورا خدایا شکرت

پنجشنبه همسری میگه دلم هوس کرده مامان اینا رو پنجشنبه دعوت کنم

منم چون اون دفعه سره مهمونی مامان اینا کلی پسره خوبی بود پذیرفتم ولی از اونجایی که میدونم چون اولین باره میخوان بیان دست و پامو گم میکنم گفتم از فارسی غذا بگیریم و من بکشم تو دیس و بگم خودم پختم چه عروسی به به نیشخند

میخوام باقالیپولو با مرغ بگیرم + خورشت قیمه بادمجون

از هر کدوم سه پرس بگیرم فکر کنم بسه نه؟

ما پنج نفریم ؟

میخوام سالاد کاهو و ژله از اون دریاییها هم تو خونه درست کنم

خلاصه که 22 بهمن حسابی کار دارم و باید یه نظمی به خونه بدم البته با کمک همسری

خوبه ؟

| شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧ | ٩:۱٩ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

فکرشو بکن

بخوای بری سوریه و همه اصرار کنن که باید باشی و اینا و ولی بعداز نقشه های فراوان بدونی که عیدیت رو از وقت موعد دیرتر میدن!

اون وقت اگه شونصد نفرم باید براشون سوغات بخریو ...

چی کار میکنی ؟

هان

من به این فکر افتادم که خرید سوغات را به حداقل قیمت برسونم

و تا میشه از این پارچه هایی که بهمون دادنم سرشون بزارم و رد کنم بره هم بارم سبک میشه هم از سرمون باز میشه هزار بارم به همسری سپردم که اونجا که میریم حواسش باشه و زیادی خرید نکنه آخه اون حیونکی که الهی خدا همیشه جیبشو پرکنه که برای همه خوب بخره , حسابی دست و دلبازه و میخواد هی چیزای گرونو خوب بخره ولی ما به قول داداش بزرگه همسری باید جمع کنیم

راستی امروز میریه لنزشو در میاره ( خدایا کمکش کن شنیدم درد داره ولی بهش نگفتم )

ما دیشب خونه مامانم اینا خوابیدیم این ٣باره که بعد از عروسی اونجا میمونیم

همسری میخوادیه کارایی بکنه

که خیلی میترسم اینکارش یعنی این که من حداقل ماهی چند روز باید ایران تنها باشم اون بره خارج از ایران !

میخواد یه جای دور نمایندگی مک دونالد (‌آیا فارسیشو درست نوشتم ؟) بزنه !

ولی من دوست داشتم اگه قراره کاری انجام بده همینجا باشه آخه من به خاطر خانوادم که نمی تونم برم یه کشوره دیگه زندگی کنم

خدایا کمک کن

البته دوست جونا این یه رازه ها

***

 زن کارمند تواداره ما یعنی :

اگه کلی هم بدهکاری داری بازم یه لباس و کفش و ... مارک دار بخرو هی بگو من فلان مارکو خریدم !

یعنی هی فکر کن که چقده خودت خوبی و دیگران چقده بدن و خاله زنک!

زن تو اداره ما یعنی لبخند بدونه هیچ دلخوشی

تعریف از زندگیت و ایده آل بودن اون بدونه اینکه ذره ای خوشبختی و ایده آلی توش باشه

زن تو اداره ما یعنی پر رویی و وقاهت

زن تو اداره ما یعنی ادعا

زن تو اداره ما یعنی حتی اگه هیچ چیزیم نمی خرن از حراج های شرکتها با برند های معروف با خبرن و همشون ادعا میکنن که انقده از فلان مغازه خرید کردن که دیگه تمام و کمال این مغازه داره اونارو میشناسه

ولی عمرا این طوری نیستن

خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

بارها این جمله تو ذهنم مرور شد ولی واقعا.. نه من آدمش نیستم

من دوست دارم خودم باشم هر چی که میخرم بگم نه ادعا کنم و کلاس بزارم

واقعا چقده بعضیا دنیاشون کوچولوه

نمی دونم این مطلبو شاید بهتر هم میشد نوشت ولی الان واقعا نمی تونستم با سردردی که دارم بهتر بنویسم

| سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧ | ۸:٢٦ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

وا که همسریه ناز نازیه من دیروز حالش خیلی بد بود

ولی امروز بهتر

قابل ذکر است که بگم ایشون لازک کردن نه لیزیک

که خطر هنگام عملش کمه ولی تا یه هفته پدر بنده خدا در میاد

خلاصه که خونمون دیشب در ظلمات کامل بود

اول که از در رسیدم براش شیر موز درست کردم بعد که ظرفشوئی چیدم و هپلی های آقایون ( همسری و دوستشو ) چیدم تو ش بعد برنج گذاشتم برای شام که توی آرام پز ماهیچه گذاشته بودم از شبه قبلش .

و تا برنج دم بکشه یه لیوان آب هویج براش گرفتم که جوجوی خوشگلم بخوره

خلاصه که کلی دارم هنر نمایی میکنم

امشبم میخوام برای اولین بار در عمرم آلو اسفناج بپزم

مامان بهم اسفناج آبپز داده برم یه تفت بدم بریزم تو قابلمه میخوام با مرغ درست کنم از دیشبم مرغشو گذاشتم تو آرام پزپخته

برای جوجوم دعا کنید

| دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧ | ٩:۱۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

تموم شد

الان من لیسانس دارم و کارشناس امور تربیتی هستم !

و اما شد دو ماه که رفتم خونه خودم !

راستی میشه اینو خانوما جواب بدن ، برای عفونت چی کار میشه کرد ؟

 

 

| یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧ | ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام دوست جونا

من فلفل بانو هستم میشناسینم ؟

آخه انقده ننوشتم که نمی دونم یادتون هستم یا نه

این چند روز درگیر مهمونی مامان بودم

اگه بدونین این خانواده همسری چه کردن

اون زن برادر همسری بود گفتم تو عروسیمونم دعوا راه انداخت

اونو گفتم دعوت نکنیم چون یه بارم تو خونه مامانم شام مونده بود دلیلی نداشت دعوتش کنیم چون با همه خانواده همسری هم قهره

بعد مادر شوهری به مامانم گفته بود اونم دعوت کن ! فکرشو بکن به میزبان دستور بدی کیو دعوت کن ! بعدم برادر همسری بزرگه خیلی بد باهام حرف زد و کلی ناراحت شدمو گریه کردم

نمی دونم چرا وقتی اون خانمه به ما بی عزتی میکرد کسی نبود جلوش وایسه ؟!

خلاصه که همسری قربونش برم همچین یه تنه جلوی همه وایساد و ازم دفاع کرد که منم به هر حال احساس کردم شوهر دارم

آخه دیگه این دفعه خیلی داشتن زور میگفتن در حد دکترا

دیشب خوابه استادمونو دانشگاه رو میدیدم . نمی دونم چرا نمره ها رو نمی دن؟

 راستی برای پنجشنبه یه پالتو هم گرفتم مثل پوست میمونه توش رگه های قرمز داره انقده جیگملیه حد نداره

| سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧ | ۸:٠٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

مامان این پنجشنبه میخواد مهمونی بده

تمام خانواده همسری رو منهای اونی که رفت مکه و برای من هیچی نیاورد

پنجشنبه رفتیم و رستورانشو رزو کردیم خدا کنه که خوب بشه

دیروز رفتم باغ سپهسالار بوت و کیف خریدم البته همسری گرفت به عنوان هدیه ولنتاین که زود به دستم رسیده !

بعد رفتیم هایدا ساندویچ خوردیم ( راستی یه سئوال شما هم ساندویچ های هایدا رومیخورید سردتون میشه ؟

بعد اومدیم خونه من هی کار کردم هی جمع و جور کردم بعد رفتیم شهروند

آخه ما جلوخونمون شهرونده باورتون نمی شه که چقده به مانزدیکه به قول همسری میشه چرخشو تا خونه ام آورد

!!!

نمی دونم چرا انقده سرم درد میکنه امروز

دوست دارم برم راه برم تازگیا انقده فعالیتم ( یعنی راه رفتن طولانیم کم شده که قلبم درد میکنه وقتی یکمی راه میرم )

دوست دارم صبحا برم پارک پیاده روی ولی نمی شه بعدازظهرام انقده خسته میشم که خدا میدونه که غش ام میرسه خونه

تازگیا بعدازظهرا من و همسری با هم می شینیم جدول حل میکنیم انقده حال میده که نگو

 

| شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧ | ٧:٠۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دیشب اصرار کردم که همسری و من شام بریم خونه مامانش آخه از شبه چله رفته بودیم یعنی یک ماه پیش!

یه سری کار داشتیم آتلیه هم رفتم که عکسای انتخابیم رو بهشون اعلام کنم

بعد رفتم یه عینک آفتابی برای همسری خریدیم

اونجا همسری خیلی خوب بود

هرچقدر خواستن برامون کلاس بزارن همسری نزاشت

و من دیگه حرص نخوردم که بخوام ناراحت شم

خواهرشم خیلی تو قیافه بود

اصلا یه جوری بود انگاری نمی خواست ما بریم خب به تنهاییش عادت کرده

مادر شوهری هم کلی مثل غریبه ها برامون تدارک دیده بود که من کلی گفتم مگه ما غریبه ایم ؟

البته خب برای اینکه ما بیشتر رودرواسی داشته باشیم این کارو کرده بودن

ولی بازم من رو حرفم هستم تا وقتی که زنده باشم به خاطر همسری مجبورم برم پس هر کاری هم بکنن میرم

خلاصه که همسری خیلی خوب بود کیف کردم

من سره سفره هم برای همه غذا کشیدم مادر شوهر پدر شوهر و همسری خواهر همسری که خودش بدون تعارف اول کاری کشیده بود برای خودش به خاطر همین برای اون نتونستم بکشم

بعد هم همسری برای ما غذا کشید که بازم معلوم بود خواهرش از این کاره مامانه ناراحته

که هی زیر چشمی میرفت براش وقتی که من نصف ظرفارو شستم و بقیشو همسری داشت میشست

نمی دونم چرا خواهرش دوست نداشت که ما برای خونه هم غذا بیاریم

ولی مامانش کاره خودشو کرد و بهش محل نداد و خواهره دیگه کوتاه اومد مامانشم همه چیز تا نونم برامون گذاشت ولی قشنگ معلوم بود ولی داره زیره نگاه دختره اعصابش خورد میشه

ولی مهم نیست مهم اینه که همسری متوجه شده که دیگه چه خبره ولی واقعا گوشه شیطون کر همسریم خیلی دیشب خوب بودو همه چیزو متوجه میشد منم به خاطر همین اصلا از این کارا حرص نخوردم و ناراحت نشدم

| چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

وای که چه حس خوبی دارم یه  یک سالی بود اینطوری به خودم نرسیده بودم الان سرتا پا یعنی به معنی واقعی ( یعنی زیرو رو چشمک)

دیروز از اداره که داشتیم میرفتیم خونه من یه جایی رو نزدیک خونه کشف کردم که یه بازارچه خیریه است که دوست داشتم ازش خرید کنم اول به هوای خرید آستر لباس رفتم ولی مقنعه که بلند باشه و تو اداره باهاش راحت باشم با یه شلوار لی که وای یه دنیا دوسش دارمو خریدم

بعدازظهرم میخوام برم کلی به خودم صفا بدمعینک

چندتا پارچه از زرتشت با همکارم رفتیم خریدیم که برای عید بدوزیم آخه همسایه بالایه این همکارم خیاطه و هرچی بدی عینشو میدوزه ! با یه پارچه جدید

منم چنتا پارچه گرفتم که هم مانتو بدوزم هم چنتا سارافون

مامانمم یه شلوار داده از روش براش بدوزن خلاصه که آستر برای یکی از این سارافونام بود

چادرمم که دیروز تحویل گرفتم با یه مقنعه که اونم خیلی قشنگه کلی باهاش کیف کردم

راستی من از دیروز یه سره دارم سوتی میدما اونم از نوع خفنش !

هی همه چیزو اشتباهی فکس میکنم اشتباهی انجام میدمو اینا

دیگه هیچی

همین فعلا

| سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧ | ۸:۳٧ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |