Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

 

حسابی افتادم دنبال تالار

میخوام یه جای رویایی باشه

امیدوارم همه آرزو های منو و همسری براورده شون

راستی من فیلم بردار خوب میخوام

آتلیه خوب سراغ ندارید ؟ حدود 400-500 میخوایم هزینه کنیم براش

اما باید جای مطمئن و کار بینظیر باشه

میشه کمکم کنید؟

( چقده بده که من هی دارم از شما کمک میخوام )

ولی خب اینم یه جورایی شما رو وارد حال و هوای خودم کردنه دیگه

| شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 

سورپرایز قشنگی بود

دیروز نیومدم سره کار

خیلی حالم بد بود

از صبح خوابیده بودم خونه صبح جوجوخان بهم زنگ زد

گفت کجایی گفتم من حالم بده

و تو خواب باهاش حرف زدم

بعد خوابیدم تا ظهر که بلند شدم بهش زنگ زدم تو رستوران بود

گفت میرم اتاقم بهت زنگ میزنم میام بهت سرم میزنم عزیزم

بعد از ظهر زنگ زدم گفت کارواشم!!!

بعدم دارم میرم خونه

دلم کلی گرفت

آخه گفتم که تازگیا خیلی دوست دارم باهاش باشم

شب تو خونه که رسید کلی بهش نق زدم گفتم دلم اوف شده

گفت خب دیگه انقده غر نزن کار نداری ؟ من کار دارم خدا فس

قلبم یه دفعه کلی شکست

بابام از در که رسید گفت اِ امروز نیومد بهت سر بزنه؟!!!

گفتم نه

 شام رو خورده بودیم و چون کسی به جز من تند سفره رو جمع نمی کنه و منم که حال نداشتم سفره همینطوری ولو بود که دیدیم یه دفعه زنگ در به صدا در اومد بابا رفت جواب داد که دیدم میگه جوجوجان تویی؟! باورتون نمی شه اون موقع چی بودم خیلی خوب بود انگاری کلی بهتر شدم برام سه تا آب میوه هم آورده بود مرسی عزیزم کلی وقتی پیشم بود بهم چسبید خیلی خوب بود

موقع رفتن گفت دیدی من هیچ وقت دروغ نمیگم اومدم

گفتم اره

گفت پس چرا یه ساعت پیش اینطوری گفتی؟!

گفتم خب لوس شده بودم

گفت دیدی گفتم قطع کن کار دارم

 

ببخشید عزیزم اگه یه دقیقه به عشقت شک کردم

| چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧ | ۳:٥٩ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 

این پست رو تنها برای یه دوست مینویسم که اولا چون میخواستم این پست رو بنویسم تو پست قبلی اسمشو نبردم چون به صورت اختصاصی یه پست داشت که بخوام دعوتش کنم

اما نه به بازی لینک کردن

به بازی دوستی های اینترنتی

به بازی این که چقدر دو نفری که حتی همدیگرو ندیدند میتونن هم دیگرو دوست داشته باشند

من با بچه های نت خیلی گرم میگرفتم ولی هیچوقت فکرشم نمی کردم که یکی باشه تو این بچه ها که خیلی بیشتر از یه خواهر دل برام بسوزونه کسی که برای من و جوجوخان بیشتر از یه خواهر بود

چیزی که هیچوقت باورم نمی شد برای ما هر چهارشنبه میرفت حرم امام رضا تا ما مشکلاتمون حل بشه

باورم نمی شه کسی که دقیقه به دقیقه مشکلاتش و خواسته هاش جلوی چشمامه

امروز این پست نوشتم تا از شما دوستای گلم بخوام برای حل شدن اینکه مشکلش حل شه وقتی این پست رو خوندید یه صلوات بفرستید

تا خدای خوب بالای سرمون خودش به حق صلوات کمکش کنه

الهی

خدایا تو مگه نگفتی همیشه با مایی ؟

خدایا دوست من کمک میخواد به حق صلوات و صاحب صلوات کمکش کن

از بعد سیزده که فهمیدم مشکل داره خیلی دلم گرفت توروبه تمام بنده های خوبت یاریش بده

نه از من نه از خودش خواهش میکنم نپرسین چی شده و مشکل چیه ولی دعاش کنید memol  گل منو

| چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧ | ٧:٤٤ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

شیلا جون منو به یه بازی سخت دعوت کرد .

قوانین بازی از این قرارند:

1- عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید)

2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید

3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.

4- به وبلاگ‌های دعوت‌شده اطلاع دهید و برای آنها دعوت‌نامه‌ای بفرستید.

این هم عبارت من است :

تو بهترین هدیه خدا هستی همسرم

من هم به این بازی دعوت می کنم : خانمی جون ، نارنجدونه جون ، پرین جون ، خانمه جون ، سایه جون

| دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧ | ٢:۳٤ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 

الان من چند روزه شدم یه فلفل باد بادی آخه همجای صورتم به دلیل عفونت سینوزیت باد کرده

بگذریم میخوام از جمعه ام براتون بگم که خیلی شیرین بود

جوجوخان منو برد موزه یه فلفل باد کرده رو

انگده پیاده رفتم هیم غر زدم که حالم بده الان بیهوش میشم ولی خیلی بهم خوشگذشت

بعد از اونم یه چایی خوردم که خیلی بهم چسبید ( مرسی همسری عزیزم )

بعد انگددددددددددددده گشتیم کلی هم حرف زدیم بعد رفتیم شاندیز شام خوردیم که من داشتم از حالت تهوع میمردم انقده این آنفلانزای جدیده بده به همه جای آدم حمله میکنه ، نمی زاره جایی از آدم بینصیب بمونه

خیلی روزه خوبی بود

تازگیا مثل سیریش همش میچسبم به جوجوخان حتی دوست ندارم یه دقیقه ام از هم فاصله بگیریم مثل بچه اردک یه کله چسبیدم بهش

ولی اونم درکم کرده و یه سره بهم میرسه و نمی زاره  زیاد دور باشیم

دوست دارم عزیزم

دیروز رفتیم تالار نگاه کردیم

احمق همه چیزارو جداجدا بهمون حساب میکرد بعدم میگفت که خواننده سالنم 250تومن است اگر میخواین که این براتون میخونه و اگر نه باید سکوت کامل باشه و نمی زارم از جایی خواننده و گروه بیارین

اگه فیلمبردار سالن رو استفاده نکنید و از بیرون بیارین 50 تومن ورودی فیلمبردار ازتون میگیرم ، حالا قیمت فیلمبردارش که اصلا معلوم نبود کارش چطوریه و اون عکسایی که اونجا گذاشته کاره خودشه یا نه خداد برابر قیمتایی بود که من داشتم

100 تومن هم قیمت نورپردازی بود

گل دونای روز میز 100 تومن کرایشونه

ورودی اتاق عقد 100 تومن و خنچه از 100 تا 250 داریم ( همچین میگه اتاق عقد انگاری داشت یه گوشه سالن خنچه چیده بودند ورودی میگرفتند

حالا فکر نکنید این عتیقه همچین جای توپی بود که این مسخره بازی ها رو داشتا تو سردار جنگل بود! خب شاید یکی بخواد از جنوب تهران بیاد سالن بنده خدا باید 7 تومنم پول آژانس بده انقده دور بود به مرکز شهر

خلاصه انگده حرص خوردم که مردم چه نون دونی برای خودشون درست کردند بنده خدا بچه های مردم

فیلم لحظه انفجا ر *بمب در شیر از اگه دلشو دارید ببینید من که کلی گریه کردم وقتی دیدمش

| دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧ | ۸:۱٩ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 

دوست جونایی که تو تهرانن میشه به من بگید که کجای تهران میتونم با متری 1.300.۰۰۰ تا 1.400.۰۰۰ تومن خونه خرید ؟

لطفا اگه جایی رو سراغ دارید بگید ، اگرنه لطفا از هر گونه انرژی منفی در کردن خودداری نمایید

فردا آپ میکنم چون حسابی زکام شدم و نمی تونم مانیتر را ببینم و کله ی عزیزم در فضا به سر میبرد

| شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧ | ٢:۳٢ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام
من ازفلفل جونم و شما ها که برای من تولد گرفتین ممنونم وسال نو را هم تبریک میگم
انشاله ساله خوبی داشته باشیقلبگلچشمک 

شوهر خان

پا وب توسط فلفل بانو:

دیروز کلی با جوجوخان حرف زدم البته اون قضیه که حل نشد ولی سعی میکنیم خودمونو با مسائل عروسی از این به بعد سرگرم کنیم

قرار شد که تالار و سالن آرایشم و همینطور آتلیه و فیلمبرداری رو تا خرداد انتخاب کنیم که هر وقت تاریخ عقدمون مشخص شد فقط یه راست بریم سراغ اونا و وقت رزرو کنیم تا تو گیرو دار عروسی گیج نشیم ( عروسی به این زودیا نیست فقط به خاطر سر گرم شدن خودمون و اینکه با حوصله سراغ این کارا برم و با آرامش انتخاب کنم )

منتظر نظرات شما هستم

خواهشم اینه اگه جایی رو میگید لطفا هزینشم ذکر کنید

(‌هانیه جون شما رفتی فهیمه چند گرفت ازت ؟)

راستی تصمیم گرفتیم که حنا بندون هم نداشته باشیم

خیلی هم دوست دارم عروس ساده ای باشم ،‌آخه اصلا بهم آرایش تند و اینا نمیاد گریم اروپایی میاد کدوم آرایشگاه کارش اینطوریه؟

و همینطور خودمون تصمیم بگیریم برای عروسیمون و فقط وقتی کمک خواستیم کمک بگیریم

که تو گیرو دار عروسی مشکلی پیش نیاد

خیلی دارم با مامان خودم صحبت میکنم که تو مراسما او اینا یوقتی اگه مامان جوجوخان حرفی زد مامان من چیزی نگه چون به ضرر من و همسریم تموم میشه

و ...

دعامون کنید

| دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧ | ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

یادتونه قول داده بودم که عکسای تو شمال بزارم

من و جوجوخان در شمال

من

| یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧ | ۳:٠٢ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 

امروز داشتم نوشته های گذشته ام رو میخوندم چقده دلم سوخت برای خودم

دیشب کلی با جوجوخان دعوام شد و بحث کردیم

تازه بعد این همه خانمی کردن من و رعایت کردن خانواده اش تو اون چند روز تازه بدهکارم شده بودم و جوجوخان میگفت که توام برای اونا قیافه گرفتی!!!

دیگه داشتم دیونه میشدم

خدایا ببین خودمو گیر چه خانواده ای انداختم

مادرش واقعا بیماره

تازه فهمیدم که با این عروسشم همونطوری برخورد کرده بوده

به جوجوخان میگم بابا جان ما چهارتامونم مشکل داریم و مامان شما خوبه ؟!

آخه چرا یکم فکر نمی کنی که حق با ماست و ایشون رفتار اشتباهی دارند ؟!

دارن جوجوخان رو هم ازم دور میکنن

جمعه قرار بود بریم مانتو بخریم چون دیگه وقت نمی کردم ( پنجشنبه و جمعه ) کلاس دارم و میرفت تا سه ماه دیگه ، اون وقت صبح جمعه جوجوخان گفت من حال ندارم بریم مانتو بخریم ( نگو از اونور گفتند که ما میخوایم بریم اون نیاد !! نمی دونم با اون همه عزتی که بهشون گذاشتم این چه رفتاریه؟! ) بعد شبش گفت آره ما رفتیم برای لی لی گرفتیم !!

دیگه داشتم شاخ در میوردم ، دیشب بهش گفتم اون موقع چیزی نگفتم ولی خیلی دلم ازت گرفت ، که اونا که برات ارزش قائل نیستند چرا منو گذاشتی کنار و به حرف اونا بودی؟ اینطوری بر خورد میکنید که بازناتون اینطوری برخورد میکنن . نمی تونستی یه کلام بگی اون زنمه با من نره با کی بره ؟ میدونید وقتی خیلی ها رو که میبینم نمی زارند یه کلام کسی به زنشون ( خداییم زنه اشتباه کرده و بد باشه ) حرف بزنن دلم میگیره که من بازم خوبی میکنم جوجوخان هم بازم طرف اونا رو میگیره

و منو اینطوری کوچیک میکنه

خدایا احساس ترس تمام وجودمو گرفته

اگه زندگیم یه طوری باشه که بازم تمام زندگیمون اینطوری باشه

هی سره اونا با من دعوا کنه

هی اونا اینطوری پرش کنن؟!

جلوی چشمش به من همه چی گفتند تازه میگه بهت چی گفتند؟ بعد مامانش به دروغ گفته اون با من این طوری برخورد کرده رو برگردونده و غیره اونارو باور میکنه

خدایا چی کار کنم

بخصوص که چند ماه اول زندگیمون ( همخونه شدنمونم ) یه طوریه که باید برم پنجشنبه و جمعه برم دانشگاه و خونه نیستم میترسم یطوری بشه که دیگه اونا عادت کنند که این منو ول کنه بره به اونا برسه

حیف اون همه دعوایی که سره جوجوخان با خانواده ام کردم اما اون حتی نمی گه که زنمه کسی حق نداره بهش حرف بزنه

چی کار کنم تورو خدا بگین چی کار کنم ؟

| یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧ | ٩:۱٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 

سسسسسسسسسسسسسسسلام فلفل اومد

به علت دور بودن از نت و غیره مرا عف ( درست نوشتم آیا؟) قرار دهید

آخه من با همسری از 12 تا 15 رفتیم لواسان خونه داییش

مثلا 13 بدر جاتون خالی لنگری انداخته بودیما

دیگه با کتک بلند شدیم اومدیم خونمون

17-18 نفری بودیم

انگدددددددددددددده جوجوخان اونجا هوامو داشت که نگو نپرس

منم که ملیض شده بوده خیلی

هی تا میرفتیم بیرون می گفتم جوجو من دستشویی دارممممممممممممممممم

بدووووووووووووووووو

تندی شروع میکرد به سرعت 

که میدویدیم به دستشویی میرسیدیم

یه روز رفتیم کافی شاپ همراه خواهرشو دختر داییش من گفتم جوجوخان دستشویی

که رفتیم تازه بعد از اینکه اومدم بیرون دستم مایع ریختم که بشورم دیدم آب نمی یاد نگو قطع شده ( شانس آوردم اون تو نمودم ) حالا مایع به دست دنباله آب میگشتیم که سر از کارواش در آوردیم

خلاصه که چه حالی داد سه روز باهم بودیم تا حالا نشده بود سه شب پشت پیش هم باشیم و دو شب پشت هم باهم بخوابیم

خیلی مزه میداد وقتی صبح تو خواب هی اذیتم میکردی که بیدار شم خیلی خوب بود

چقده آرزوی اینو داشتم که سیزده بدر با هم باشیم

***

اینو میگم قابل توجه اونایی که گفتند با خانواده شوهرت رفت و آمد کن من با اونا رفتم اونجا و کلی هم الارقم متلکها و کنایات اونا به روی خودم نیاوردم و خودمو چسبوندم بهشون ولی پشت سر مخ جوجوخانو خوردم خیلی ... دختره بد، فلفل دیونه

ولی سعی کردم خوشبگذره

***

دیروزم که رفتم ملحافه رخت خوابم رو گرفتم چقده قشنگ بودند

همش صورتیه

ملحافه لحافم صورتی کمرنگ تیترن ساده است و وسطش ساتن صورتی پرنگ تر پفک دوزی شده

و روی تشکی ها هم صورتی با گل بوته های سفید ریز

قشنگند به قل مامان بزرگم عروسی بود

پا وب : قابل توجه دوستان من خوشخواب میگیرم ولی مامان برام چند دست لحاف و تشک برای میهمان میده ( پشم ) بعلاوه پتو و لحاف حاضری ..عکس هم موقع که دوخته شد چشم میندازم

| شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧ | ٩:٠۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 

بازم یکی دیگه از کسایی که توی شرکت خیلی به دستو پام میپیچید ازدواج کردتعجب

منو جوجوخان چقده کاره خیر کردیم

یکی از اونایی که به پروپام می پیچیدو قبل ازدواج جوجوخان هم در جریان بود میخواست تو ازدواج کنه که بعد خواستگاری تصادف کرده بودند و ... که نشد اون که دیگه تابلو بود برای چشم در بیاریه من میخواد ازدواج کنه

ولی اینی که امروز شنیدم جالبتره ، این پسره یه 15 سالی از من بزرگتر بود و بدتیپ واز وقتی که من اومده بودم تواین قسمت کلی به خودش میرسید تیپ اسپرت میزد سبزکه اونم برای خودش سوقاتی بودو چون بلد نبود همه میخندیدند نیشخندو اکثریت هم فهمیده بودن برای چیه که با ازدواج من کلی جا خورد و حتی بهم تبریک هم نگفت

و امروز گفتند که بایکی از بچه های شرکت ازدواج کرده

خلاصه که همسری ، آهای کجایی دیدی چقده کار خیر کردیم الان شیطون داره بریون میشه عینک

| یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٧ | ۸:٤٥ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 

سلام

من الان یه فلفل میگرن گرفته و وارفته هستم

دیروز از صبح با جوجوخان هی دعوا کردم هی پشت تلفن گریه کردم یه چیزی تو مایه های 3 ساعت

بعد اومد دنبالم که بعدازظهر منزل برادر بزرگش دعوت بودیم بریم اونجا

رفتیم وای خدا چقده خانم برادرش از مارک وسایلش میگفت وقتی حتی درمورد مداد چشمش هم حرف میزد مدل و مارکشم میگفت !! ولی یه چیزی بگم خیلی ازش خوشم اومد ، خونشون دقیقا همون شکلی بود که من دوست داشتم ازش خوشم اومد درسته به خاطر اینکه مادر شوهره همین بلایی که داره سره من میاره سره اونم آورده و خانواده شوهر زدش کرده به خاطر همین نباید توقع داشته باشم که منو زیاد دوست داشته باشه ولی روی هم رفته ازش خوشم اومد و جالب اینجا بود که هرکاری میکرد که من حرصم در بیاد مثل مادر شوهرم مثلا از دیگران تعریف کنم برای بالابردن خودم و میدید نمیشه و کفرش در میومد

ما زود بلند شدیم و شام نموندیم به اونا چاخانکی گفتیم یکی از فامیلای ما مارو پاگشا کرده و باید بریم اونجا و اومدیم بیرون و کلی دوتایی لاو ترکونیدم آخه فلفل دیگه بعد درگیری های صبح جونی در بدن نداشت

حالا بگم از اینور که از روزی که مامان جوجوخان اومدن خونه ما و شر بپا کردنو  رفتن خانواده من فکر میکنن من خودمو بدبخت کردم و خانواده شوهرم برام ارزش قائل نیستند !!

البته همچین بیراهم نیست مامانش خیلی تو این چند روز اذیتم کرد از اون آدمای دنبال حرف بگرده وقتی بریم خونه خودمون دیگه میشه هر دوماه یبار دیدش بزار جای اون دختره گشاد شه همه میگفتن اون به جاریای دیگه راه نداده من باورم نمیشد

ولی خب مهم اینه که منو جوجوخان خوشبخت بشیم

حالا هی بابام راه میره حرص میخوره و منو نفرین میکنه ، به چه جرمی نمی دونم ؟! فکر میکنه من تمام زحماتشو بر باد دادم ، از جوجوخان گله مند نیست دوستش داره و فکر میکنه داره برام سنگه تموم  میزاره ولی فکر میکنن ارزش من این بود که خانواده شوهرم خیلی تحویلم بگیرن و یه دختره شهرستانی و که از لحاظ همه چی ازم پایینتره رو بهم ترجیح ندن ، بخصوص با اون همه محبتی که در حقشون کردم

خلاصه که دارم داقون میشم ، تصمیم گرفتم دیگه دورو بره خانواده جوجوخان نگردم تا عروسی ، چون واقعا خانمه یه جورایی مشکل روانی داره و از یه بیمار هیچی نمیشه توقع داشت مطمئنم که جوجوخان رو هم داره اذیت میکنه و بچه صداش در نمیاد پس نباید دیگه باهاش کار داشته باشم که اون داره دنبال شر میگرده فعلا این چند ماه هم تموم شه راحت میشیم خدایا یاری بده

منم که شوهرم خودش خوبه و با تمام وجود هم دیگرو میخوایم دیگه میخوام چی کار

دیشب کلی تو پارک نشستیم تا ساعت 11:40 دقیقه داشتیم حرف میزدیم

میدونم با حرفایی که مامان جوجوخان گفت شخصیت طفلکی شوهرخان رو زیره سئوال برد به جای دستت دردنکنی از پسرش بود . من که دیگه دوستش ندارم ..

خب دیگه حالا که گفتم دلم آروم شد

بیچاره فلفل ، بیچاره جوجو

تازه فهمیدم که باید صدام در نیاد ، تازه فهمیدم من و همینطور جوجوخان جز هم کسی رو نداریم

خدایا کمکمون که بدون جنگ و قیلو قال بریم سر خونه خودمون

ترو خدا دعامون کنید میترسم

میدونم چارمون فقط سکوته

ولی اینو ما میتونیم تحمل کنیم ولی خانواده هامون که نمی تونن

وقتی اون به من میگفت من تحمل میکردم ولی حالا که اومد و تو خونمون اونطوری حرف زد دیگه با من نبود با همه بود

خدایا جز تو کسی رو نداریم یاریمون بده

خواهش میکنم

خواهش میکنم

جز دستای تو کسی نمی تونه کمکم کنه ، یه کاری کن ما چند ماهه با خوبی خوشی بریم خونه خودمون

یا مدبرلیل و نهار

فقط تو میتونی

یا بصیر

میبینی که چطوری اوضاع پس کمکون کن

یا عالم

خودت از گذشته و آینده خبر داری خودت کمکمون کن

یا ستارالعیوب

خودت کمک کن

یا عزیز

عزیزمون کن

یا وکیل

خودت به دادمون برس

| شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٧ | ٩:٢٦ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

امشب شب تولد پیامبرمونه

 

خدایا شکرت که پیامبر آمد

مژده ای دل که مسیح نفسی می آید

*****

و اما فردا میلاد حضرت صادق هم هست

به به از این محمد عجب گلی در آمد

شاخه گله محمدی خوش آمدی

YahYahYah

و اما

فردا تولد یکی دیگه ام هست

اگه گفتین کی؟

.

.

.

ششششششششششششششششوهر خان گلم

همسری عزیزم

تولدت مبارک عزیزه دلم تولدت مبارک

سایه سرم تولدت مبارک

سنگ صبورم تولدت مبارک

خودت میدونی هیچ روزی بالاتر از این روز برام نیست

 

عزیزم بهترین احساس را از زن بودن تو به من داده ای تو نشانم دادی زن چه ارزشی دارد . و چقدر می شود که توانمند باشد . با حضور تو فهمیدم عشق من چه قدرتی دارد و چطور می توانم وجود به ظاهر خشن و بی احساس مردی را این چنین در کنار خودم به آرامش برسانم و کاری کنم که او چنین در کنار خودم به آرامش برسانم و کاری کنم که او درونی ترین احساساتش را برایم بازگو کند و از دریچه ی روحش با من سخن بگوید . وقتی میبینم چطور لطافت روح من در تواثر میکند به خود میبالم . وقتی میبینم چطور یک جمله از سوی من کافی است تا همه عصبانیت و ناامیدی ات فروکش کند ژ احساس قدرت می کنم . میدانم در آینده ژ باشکوه ترین لحظه های بودنم را ژ در کنار تو تجربه خواهم کرد . آینده ای که به روشنی جلوی چشمانم است . فلفل تو

مبارکه

حالا دست دست بیاین وسط

             

                                                           

                                                         

            

خانما رقص آقاییون دسسسسسسسسسسسسست

حالا برعکس

آقا نه !

میان میگیرنمون با هم نه

اصلا برین کنار خودم میخوام بترکونم

تولد شوهر جونمه

هوشتورودوووووووووووووو

| دوشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٧ | ٤:٢٢ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 

سلام سال نو مبارک

چه حالو خبر ؟

امروز که داشتم از پله های شرکت میومدم بالا انگار همه بوی بهار میدادند خانما با لباسهای نو آقاییون همه موها مرتب !!

البته میشه گفت تو کله شرکت فقط یه 10 نفری اومدن

رئیسم اومده بود که اونم زودی رفت و فعلا که من موندمو من

از چشمام بگم که همچنان باهاشون دست به گریبونم

عزیزه دلم با داداشم رفته مشهد

دلم براش تنگ شده

این روزا خیلی مهمون داشتیم چون اولین نوروزه مادر بزرگم بود خیلی مهمون برامون اومد

و همه اومدن خونمون دیدن بابام الا خانواده جوجوخان و گفتن ما رسم نداریم یعنی چی نشستن ؟ خلاصه که آبروم پیشه خانوادم رفت ..تازه توقع داشتن ما بریم خونشون!!!

روزه سوم عید رفتیم خونه جوجوخان و عیدیشو دادیم البته بازم بابا یی نتونست بیاد که همین باعث دردسر شد و مادر جوجوخان کینه کردو یسره گفت منم که مخ جوجوخان خوردم انقده زنگ زدمو بهش غر زدم

دیروز اومدن خونمون با داداش جوجوخان و زن و بچه اش

و مادر شوهر لطف کردند هی از جاریه محترم تعریف کردند و به ما تیکه اومدند اصلا نگفت که بابا این فلفل 2 ساعت بعد از سال تحویل اومد خونمون و این جاریش سه روز بعد هی میگفت اینا روزه اول زنگ زدند!!!

ازش بدم اومده

حالا فهمیدم که چرا اون دوتا جاری دیگم خونه مادر جوجوخان رفتو آمد نمی کنن و مسببش کیه

خانم برای خودش جا باز میکنه حالا هم نوبت منه که از میدون به در شم

دختره از این دختر التماسیاست که تا آخر عمر پدر مادرش ممنون پسره اند که اومده دخترشونو گرفته اونوقت مادرشوهره انتظار داره که منم مثل اون باشم و خانواده منم اون کارهارو بکنن ... عمراً

فقط دلم میخواد یه طوری این دخترو از میدون به در کنم که دل اون جاریام خنک بشه و حالش جا بیاد

فعلا انقده قاطم که حد نداره

| دوشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٧ | ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |