Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

سلام Hippie

به استحضار همه دوستان ميرساند : جوجوخان ديروز كلي ازم معذرت ( معضرت ، معزرت ، معظرت ...خخخخخخانمه جونم بيا بهم بگو چطوري مينويسنش .. ببخشيد هر كدوم درسته بخونيد ) خواست . Clown

و منم به بزرگواريه خودم اين جوجوي كوچولو ( كوچولو : معاني آن در فارسي = فسقلي ، نيم وجبي Baby Girl، كوچك ، BABY face Baby( اينم نميدونم درست نوشتم يا نه ..انگاري ديكته لاتينمم افتضاحه ..خانمه جونم بيا دارم حسابي گند ميزنم ) نی نی چيزی كه اندازه فيزيكی كم دارد)بخشيدم ..

-البته جوجوخان هم روحه بزرگی داره هم هيكلش چهارتای منه -

فلفل فلفل

خيلي بزرگي به مولا فلفل

خيلي بامرام به مولا فلفل

فلفل فلفل

Choir

من الان دچار خودشيفتگي شدم يعني آيا؟

نه بابا خب تعريف داشتم ديگه تعريفيدم از خودم

در هر حال از تمام دوستان و آشنايان كه قدمن مالن جانن ( قدما ، جانا ، مالا ) در اين امر لطافت بخشي به روحه فلفلي من كه باعث شد اين جوجوي جيگر راببخشم صميمانه سپاس گذارم (الهي خير ببينن مادر )

پيونشت ۱: تهران همچنان بارانيست و همراه با ابر فراوانِ قلنبهWeather Man

پيونوشت ۲ : خدايي عجب هواي دو نفره اي ها In Loveولي حيف كه فلفل بايد بره دانشگاه و هيچ راه ديگه اي نداره مگر اينكه جوجوخانم ببره دانشگاه كه اصلا از دلم نمي ياد چون دانشگاه فلفل يه چيزي خارج از نقشست ( اسلام شهر و يا به عبارتي اسلام سيتي )Hello

| چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦ | ٧:٥۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

ديروز تمام خاطراتم بامامان بزرگم شده بود سريالو از جلوي چشام ميگذشت

آخه يه 10 سالي دوتا عموهام ايران نبودند و عمه و مادر بزرگم تنها بودند و ما ميرفتيم پيششون ميمونديم

يادم راهنمايي كه ميرفتم مامان بزرگم اون موقع سكته اول رو كرده و يه پاشو ميكشيد راه رفتني با اون حال هر روز صبح ميرفت به خاطر من نون بربري تازه ميگرفت و بعدم سفره صبحانه رو آماده ميكرد تا من بيدار شم ، آخه من سوگليه مامان بزرگم بودم چون يهدونه دختر داشت و منم تنها نوه دخترش بودم و همه نوه هاي ديگه پسر بودن و اوليننوه هم بودم خيلي دوستم داشت . اما اين چهار سال آخر به خاطراخلاقه بد عموهام ( چون مادر بزرگم طبقه پايين عموم زندگي ميكرد ) كم بهشون سر ميزديم و زودم ميومديم ولي هر وقت باباو مامان بدون من ميرفتن مامان بزرگم گريه ميكرد برام كه چرا نرفتم . هي اينا يادم ميوفتاد هي بغض ميكردم . فكر اينو ميكردم كه ديگه هيچ وقت نمي تونم ببينمش اون موقع هروقت دلم تنگ ميشد مي رفتم ميديدمش ولي حالا كه ديگه نمي شه

چقدر دنبال يكي گشتم ديروز كه يكم باهام حرف بزنه يا حداقل از اين حال بكشدم بيرون نذاره به اين چيزا فكر كنم ولي نشد (‌خوشحالم که اینجا رو دارم تا بتونم حرفای دلمو بزنم بدونه اینکه تحقیر بشم و خودموخالی کنم )‌

زنگ زدم به جوجوخان كه خيلي بهت احتياج دارم بيا امروز بعد ازظهر بريم بيرون يكم باهم حرف بزنيم که گفت نه من یه کار مهم دارم باید برم خونه .

ديگه ساعتاي 5 بود ديدم واقعا حالم بده به جوجوخان زنگ زدم قطعم كرد نمي دونم چرا ولي زياد ديگه مهم نيست رفتم به يكي از همكارام كه دوسته خوبيم برام هست ( ميدونيد تو اين شرايطته كه آدم دوستاشو ميشناسه ) گفتم دارم ميتركم حالم بده گفت بيا بريم بيرون يه دوري بزنيم كه منم رفتم و نزديكه 70-80 تومن خريد كردم چون خريد تنها چيزيه كه تمام مغزمو در گير ميكنه .

كاش جوجوخانم مثل من بود و در اوج ناراحتيش در اوج عصبانيتش به فكرم بود

من حتي تو روز تشيع جنازه ام تا ميديدم حالم به خودشو صدام نگرفته زنگ ميزدم به جوجوخان تا فكر كنه حالم خوبه ولي اون اينطوري نيست

خيلي قلبم درد ميكنه

كمكم كنيد بيخيال باشم البته خودمم ميدونم روزاي سختيو دارم پشت سر ميزارم و بعد از 2-3هفته حالم خوب ميشه و الان توي بحران هستم ولي خب به هر حال بايد اين دوره رو خوب پشت سر بزارم وگرنه مشكل پيداميكنم

راستي ديشب يه خواب عجيب ديدم

خواب ديدم دارم ميرم حرم حضرت معصومه توي قم كه توي حياط يه دفعه ديدم فرح پهلوي اومده براي زيارت و يه عده حياط رو بستند براش بي حجاب بود كه ديدم يه روسريه مشكي از كيفش در آورد و انداخت روي سرش و داشت ميرفت توي حرم كه من ديدم حرم حضرت معصومه خلوته منم رفتم تو هيچ كسم جلومو نگرفت توي حياطم داشت به تمام دختر بچه ها گله سر ميداد من زيارت كردم و برگشتم ببينم چي كار ميكنه كه بغلم كرد گفت براي دخترم دعا كن خيلي خوابم ذهنمو درگير كرده – صبح كه به مامان گفتم گفت كه شاه كمر بسته امام رضا بود – كلا من با توجه به كاراي فرهنگي كه فرح انجام داده فكر ميكنم كه زنه روشن فكري بوده و اعتقاد عجيبي به اين موضوع دارم .

| سه‌شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٦ | ٧:٥۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

ديشب شبه برزخيو بدي رو گذروندم نمي دونم چم شده بود

اولش از دوريه جوجوخان دلم گرفت و گريم گرفت بعد يه دفعه از جدايي و دوريه جوجوخان به مرگ رسيدم و ياد دفن مامان بزرگم افتادم و بعد ترس از مرگ و ...

داشت كَله ام ميتركيد

يه اس ام اس دادم به جوجوخان كه : من خيلي از قبر ميترسم يعني چقد ديگه فرصت دارم ؟

كه گفت نترس اون موقع با هميم

نمي دونم چرا يه دفعه كلي آروم شدم و همه ترسام تبديل شد به آغوش گرم جوجوخان روي كاناپه جلوي تلويزيون تو خونه خودمون

جوجوخان گلم خیلی دوست دارم خیلی، مایع آرامشم

پيونشت : مرسي خانمه جونم ،‌ببخشيد مايه آرامش اون بالارم عوض نكردم كه يكم بخنديم

| دوشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٦ | ٧:٥۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

بسم الله الرحمن الرحیم


وَ مِنْ آياته اَنْ خَلَقَ لَكُم مِنّ اَنْفُسِكُمْ اَزْوَجاً لِتَسْكُنوُا اِلَيْهَا وَ جَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّۀً وَ رَحْمَهً اِنَّ فِي ذَلِكَ لَاَيَتٍ لِقْومٍ يَتَفَكَّرونَ


و از نشانه های الهی آن است که برای شما از جنس خودتان جفتی بیافرید که در برابر او آرامش یافته و با هم انس بگیرید و میان شما رافت و مهربانی برقرار نمود و همانا در این امر نشانه هایی است برای اهلی که می اندیشند
سوره مبارکه روم آیه 21

به امید روزی که تمام زن و شوهرها مایه آرامش هم باشند


| یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦ | ٩:۱۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

احوالتون چطوره

شما خوبين ما كه خوبيم

مراسم ختم به خوبيو خوشی تموم شد

و يه مشت خاطره موند از مامان بزرگم

ديروز جمعه يه عالمه آدم اومده بودن خونمون براي دلجوييو تسليت و غيره كه بيشتر بايد بگم مزاحمت بود

بابا جان طرف عزيز از دست داده 4 روز تو مراسم بوده يه روزام از قبل بيمارستان خب ميخوان استراحت كنند

نصيحت نكنين كه حق دارن و ميخوان تنها نباشيد و...

و اما جوجوخان گل ما اومدن مسجد براي تسليت به بابايي دستش در نكنه

از همه بچه هايي هم كه اومدنو تسليت گفتن هم ممنونم مرسي

فلفل از ختم به اين ور مليض شده دعاش كنيد

پنجشنبه جوجوخان اومد دنبالم كه ببرتم بيرون هوام عوض شه و واقعا بهم آرامش داد خيلي خوب بود مرسي جوجوخان عزيزم

باهم رفتيم كوهسار بعد يه جاي خوشمنظره پارك كرد از اونجا غروب نگاه كردم بعد باهم كلي حرف زديم و ديگه جوجوخان متوجه شده كه فلفلش خب بلده چطوري همه چيزو راستو ريست كنه و از همه سره و نمي خواد شبيه كسي بشه بازم مرسي جوجوخان كه انقده فهميده اي و هواي منو تو اوج گرفتن داري قربونت بشم برج مراقبت

ولی فکر کنم بايد اين چند ماه رو تحمل کنيم تا وصال حالا خوبه که بابا قبلش خيالمونو راحت کرد تا حدودی. ولی بايد بازم اين محيط را تحمل کنيم و جای تکون خردن نداريم 

 

و اما بابای بهينه مصرف :

صبح داشتيم ميومديم شرکت که طبق معمول ميدونستم الان بابا بازم ميخواد اون همکاراشو سوار کنه وشروع کردم به غر زدن که بابا برگشت گفت بابا جان پشت ماشين خاليه ما که ماشين و توی اين ترافيک و بی بنزينی مياريم بزار تو ماشينا پر باشه اگه همه اين ماشينايی که خالين اگه ميتونن کسی رو هم در مسير ببرن از همکاراشون که ۱۰۰ در ۱۰۰ همه يه همکاری چيزی اطرافشون هست و مثلا هر روز يکيشون ماشين بياره خب چه خوبه اين ماشينا نصف ميشن و ...

ما رو ميگی

بعدم گفت بايد من پدر اينو به بچم ياد بدم

مارو بازم

خلاصه که اينم از بابای بهينه مصرف ما

 

| شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

دیروز 21/8/8۶ ساعت 3:23 دقیقه صبح مادربزرگم (مادربابام ) به سوی ابدیت پرواز کرد و برای همیشه از پیشه ما رفت .    

 

دیشب شبه پیوند و وصل بود آخه مادر بزرگم سی و دو سال از معشوقش دور بود و در فراقش میسوخت تا دیگه دیشب به وصال آقا جونم رسید .مبارک باشه مادربزرگ و آقاجونه گلم

 

 

 

و اما قبل از این اتفاق یکشنبه بابا زنگ زد بهم گفت اتاق جوجوخان کجاست میخوام ببینمش شمارشو بده من بهش زنگ بزنم اطلاع بدم که دارم میرم اونجا که من شماره رو دادم ( شماره اتاقشو ) ولی موبایلشو خودم گرفتم دیدم دفتر برادرشه گفتم بدو برو اتاقت که بابا میخواد ببینتت که جوجوخان اینطوری شد : بعدم گفت چرا بهم اطلاع نداده بوده ؟ گفتم بچه شاید سیاستی توی این قضیه است که اینطوری ببینتت

 

و زنگیدم به بابا که الان میاد دفتر برادرشه . وبعد به جوجوخان زنگیدم و توصیه های لازم رو بهش کردم که بابا اومد تحویلش بگیرو ...

 

بعدم بابا با جوجوخان صحبت کرده بود که اگه تفاهم دارید و راهتونو انتخاب کردین من حرفی ندارم بگو مامانت دو روزه دیگه به ما زنگ بزنند . اما دیگه فکر کنم خیلی باید صبر کنیم چون مامان بزرگ از پیشمون رفت .

 

پینوشت : مامان فاطمه زهرای ناناز من به سایتتون سر میزنم ولی نمی دونم چرا نمی تونم کامنت بزارم

پینوشت ۲: آقا سید محمد و مریم خانمی گلم ایشالله به پای هم پیر بشید خیلی خوشحال شدم که بهم رسید ید تبریک میگم

 

 

| سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦ | ۸:۳٥ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سسسسسسسسسسسلام

فلفل ديروز چامپيوتر نداشت

حالا بزارين تند تند بگم چي شد

بیاین بیاین جلو بیاین جلو تر

جوجوخان ، مادر خانمي ، آبجي لي لي گلش ، بابايي اومدن

بابام همه سئوالات مربوطه را كردند و خيلي جدي و سفتو سخت

البته جوجوخانه نازنازيه ما هم يه كوچولو بهش بر خورده بود ولي اون موقع كامل جواب پدرم را با احترام دادند و اما چي شد : منو داداش وسطيه كلي اين جوجوخان رو نصيحت كرديم و ديروز 3 ساعت مذاكره نمودم كه بابا جان چرا ناراحت شدددددددددددي بايد مقاوم باشي ما بايد هر كيم گفت طرف اين طوري بود بگيم نه و سره حرفمان بمانيم

خلاصه كه ديروز فلفل پدرش در اومد تا تونست جوجوخان رو آروم كنه و از اضطراب در بياره

و كاملا هم موفق شدم

فعلا كه مامان با ماست و همه چيز عالي داره پيش ميره ( اين انرژي بود كه ميگن هميشه بگين عاليه تا عالي پيش بره )

ولی بابام فکر ميکنه ميخوان اسباب بازيشو ازش بگيرن...

مثل بچه های مضطرب شده بابايی به اون گندگی

 

راستي تا حالا ديديد كه تو بستني سنگ در بياد

براي من ديروز در مذاكرات در اومد

فكرشو بكن يه بستني فروشيه خوبم رفته بوديما بعد جوجوخان گفت چي كار كنم گفتم برو بكوب تو سرش و يكي ديگه ازش بگير و ما صاحب يه بستني تازه شديم

 

ديروز با ديد خوب به همكاراي بابا نگاه كردم

يكيشون پسرش همراش بود حدودا 18-19 ساله انقده توپ ميزاشت تو كاسه باباش حال ميكردم آخه خيلي از دست اين آقاهه ناراحت بودم مثلا ميخواست بره يه جايي 4 تا خيابون مونده به محل كارشون بازم با ما ميومد بعدم با كمال پررررررررررروئي ميگفت آقاي *** لطف ميكني بي زحمت منو از اونور بري اونجا پياده كني خب احمق اين يتيكرو ديگه خودت برو اما پسرش حالشو ميگفت من حال ميكردم

مثلا برگشت بابا گفت

- ما اكثر روزا با آقاي *** ( بابايي من ) همراه ميشيم

پسره گفت بله البته معمولا ميگن مزاحمشون ميشيم در اين موارد

باباه ( در حين غيبت از يكي از همكاران ) آقاي سهيلي اِل مينكنه و بِل ميكنه تا رسيد به اينجا:  آقا اين بابا هر روز ..

پسره پريد تو حرفش : باباي ما آقاي ** ( بابام ) داره كيف ميكنه كه شما 700 به نفعش كار مي كنيد

حالا اين مكالماتي بود كه به ما مربوط ميشد بين خودشونم حرف ميزدن و پسره حال ميداد به باباه ، انقده ام تيپش با حال بود يه عينك مگسي يه پلور سبكه كانوايي موها آناناسي بعدم هي هنس فيري اش رو ميزاشت تو گوشش و هي در مياورد ميزاشت تو كاسه باباه بعد دوباره ميازشت سره جاش يه كله ام بيرون سمت مخالف باباشو نيگاه ميكرد

دلم خنك شد مرد كله گنده يه بار تو ايم مدت نگفت ببخشيد زحمت داديم بهتون

خلاصه كه فلفل و جوجو را دعا كنيد

راستي  دوستاي گلم ببخشند كه بهشون نمي تونم تند تند سر بزنم آخه ميدونيد ديگه اين روزا خيلي بي حوصله و كلافه ام

نه حالا بزاريد يه چيزيز بزارم که از تو ذهن جوجوخان اومده بيرون

| یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦ | ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

امروز بايد برم بعدازظهر دانشگاه ولي قول ميدم با مترو ديگه نرم

ميدونيد چرا ؟

چون دو باره آخر كه سوار شدم خيلي ترن هاش صدا ميداد ترمز نمي گرفت يه بارم كه هي توي تونلها واي ميستاد البته با چه بدبختيي چون ترمزش نمي گرفت ، واي خدا ميدونه چطوري رسيدم به مقصد مردمو زنده شدم باورتون ميشه از مطهري تا علي آباد كه 20 دقيقه نرمالشه رو 38 دقيقه اي رفت؟!!!!!

داشتم از ترس ميمردم.. خلاصه كه ديگه فلفل از مترو ميترسه

احمقا با اين مترو هاي دره پيتشون همين روزاست كه فاجعه اي رخ بده

 

بگذريم و اما از روزمره گي هام بگم :

 

روزمره گي هاي فلفلي :

- واي كه اين مردم چقده پررو اند واي كه اين مردم چقده پررو اند ؛ مي گين چرا ؟ الان ميگم ، من هر روز صبح با بابام ميام سره كار ، و خیلی از همكاراي بابا نزديك ما ميشينن و اومدني تو ميدون آريا شهر همشون همون ساعتِ گذر ما وايسادن تا سوار ماشين ( البته مثلا وا ميستند ) آقا ما هم كه ميايم رد بشيم به اين بابامم هي ميگم بيخيال شو رد شيم ميگه نه بزار سوارشون كنم

آخ اعصاب فلفل خراب ميشه پيشت كيپ تا كيپ ميشينن ، دستشون برسه منم پرت ميكنن پايين تا يكي ديگه از همكاراشونم بشينه جلو

خلاصه كه فلفل اعصابش خورده

حالا هر كي مارو ببينه فكر ميكنه عين اين ماشين مسافر كشا شديم كه پونصد نفر ، روي كله هم ميشينن اصلا بدون تعارف مي پرن بالا يه خانمه هست كه خيلي پررو من ازشم خيلي بدم مياد وا ميسته تو پياده رو تامارو ميبينه ميپره كنار خيابون اه اه اه اعصابم از دستشون فلفليه ، اولا خوشحال بودم كه بهشون كمك ميكنيم الان كفريم كه ميدونم دارن سوء استفاده ميكنن ، بابا جان شايد ما نخوايم مستقيم بريم سره كار شايد پدرو دختر خواستيم يه كلوچه سره راه بخريم

- و اما تنها چيزي كه بهم آرامش ميده ، هر روز صبح كه ميايم ميدون توحيد سر چمران يه آقايي روزنامه ميفروشه كه خيلي با نمك ميگه همشهري ، وقتي واي ميستيم تو ترافيك چراغ قرمز و من از خواب آلودگي و از اينكه تو آيينه آفتاب گير جلوم قيافه هاي ايكبيريه اون همكاراي بابا رو نبينم چشامو ميبندم و توي همون حال صداشو ميشنوم كه از لاي صداي ماشينا داد ميزنه همشهري . ( شايد ديده باشينش )

هيچوقت دوست ندارم چشامو باز كنم كه ببينم چه شكليه اصلا كيف ميكنم وقتي صداشو ميشنوم در اون حال يه حس خوب يه اميدي بهم ميده كه زندگي ادامه داره به آرزوهام كه با جوجوخان چيديم براي آينده وداريم بهشون انرژي ميديم فكر ميكنم به اينكه كنار جوجوخان توي مگان نشستيم و از كوچه پس كوچه هاي قشنگ شميرانات داريم ميايم پايين ( چه حس قشنگيه نه ؟ ولي ما مطمئنا به زودي زندگي قشنگمونو شروع ميكنيم در رفاه كامل ) اعتماد به نفسو حال ميكنيد ؟

همه اين روزگارارو دوست داريم ( يعني طلب ميكنيم )

در عين طلب ما كاينات فورا انجام ميدنش و براشون فرق نمي كنه كه كوچيكن يا بزرگ

ولي چرا خيليا دريافت نمي كنن؟ چون قسمت سوم يعني طلبو بلد نيستند ، يا نا اميد ميشن يا به نظرشون غير ممكن مياد پس نمي شه ، بايد اميد داشت باورداشت تا به دستشون بياري

واي چقده حرف زدم

- خوشبحال اونایی که از صبح تا شب شوهرشون یه سره ازشون تعریف میکنه ،‌من آرزو به دلم موند كه جوجوخان وقتي بهش زنگ ميزنم انقده از ديگران تعريف نكنه ( البته مامانشو نمی گما اونو حق داره تعریف کنه ولی دیگرانو چی ؟؟!!!!) گاهگرداری انقده شبا از این کاراش گریه میکنم ،‌خب اون تعريف نكنه كي بكنه؟ برم شوهر مردم ازم تعريف كنه البته خب خيليا شانس دارنو جوجوخانه من از اونا تعريف ميكنه واي تا من ميام يه چيزي در بارشون بگم ميپره تو حرفمو ميگه نه اينطوري نيست كه اونطوريه نه اون بلده نه فلاني اينطوريه ديگه خسته شدم يعني اين ميخواد تمام عمر خوبي هاي منو نبينه و خبيه ديگرانو هي بگه؟ چند بار به زبون بهش گفتم ، خانما ميدونن اين چقدر سخته كه آدم نيازشو به زبون بگه ولي انگار نه انگار ،‌ الان كه بايد تنها آرتيست زندگيش باشم اينه چه برسه به بعد ..مادر بزرگم هميشه ميگفت مادر خدا فقط به آدم جاي همه چي شانس بده ..راستم ميگفت خيلي كارا برا كردم كه خودش خوب ميدونه اين كارارو خيليا حتي تو زندگي مشتركه زيريه سقفيشون نكردن .. هر بار ميگم ميگه نگو اينطوري كه ميگي نيست ولي بدبختي زنارو نميشناسهپيغمبر گفته اگه زنتون در بيرون به غلام سياهي چنگ زد برش خرده نگيريد چون مقصر شماييد كه سيرش نكرديد ..چرا من كه اينقده به فكر ارضاي اونم از لحاظ روحي اون به فكر نيست ؟ هيچوقت نخواست اين حرفامو بفهمه هيچ وقت .. ميدونم هميشه حرف به اينجا رسيدني هم ناراحت ميشه و اصلا روش فكر نمي كنه و ۱۰تام روم ايراد ميزاده بيچاره فلفل

| چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦ | ٧:٤٤ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

این پست را به تو تقدیم میکنم ای رویای من

 

| دوشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٦ | ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 

 

اول از همه چندتا از بچه ها پرسيده بودن كجا ميشينيم: من تهراني هستم ساكن تهران متولد تهران

جوجوخان هم كه باغ مظفره اصلو نسبي تهراني هستن و الانم ساكن تهران

وای اینو بگم که اگه نگم دلم میترکه

ميبينيد چه دوره و زمانه اي شده !!!!!!!!!!!!؟

چند روزه پيش با جوجوخان رفته بوديم بيرون كه زير پل پارك وي مونديم تو ترافيك جوجوخان داشت يه تيكه فيلم تو گوشيش نشونم ميداد از اين خنده دارا منم سرم پايين بود و از قضا يه ماشين كه راننده و كناريش از اين دختره فشنايي كه پوستشونو برنز آرايش و براقم ميكنن كه تو تاريكي برق بزنه كنارمون سمت جوجوخان پارك كرد – خب منو جوجوخان از قبلم گفتم كه رفاقتمون سره جاشه و راحتيم با هم – ديدم جوجوخان كه راست نشسته بود پشت فرمون كج شد سمت من پشت به اونا گفت چه زمونه ايه تا ميبينن يه دختر كنارمه ببين چي كار ميكنن

گفتم چي شده

گفت هيچي دخترا بهم چشمك رونه كردن

ميبينيد بيشخصيتهاي حسودو ميخوان بينه مارو بهم بزنن ، نه خدايي اگه جوجوخان ميزاشت شكمشونو سفره ميكردم

 

 

 

 

 

| یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦ | ٩:٥۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام دوست جوناي خودم

ششششششلامليكم

خوبين چاقين چله اين ؟ كپلين ؟ دافين؟

دوستتون دارم خييييييييييييلي خييييييييييلي

آره براي اينايي كه گفتن شما خوشبختين يا نه؟

ما خوشبختيم خدايا شكرت شوهر من بهترين شوهر دنياست

وفادارم دوست دارم تو همه چيزمي همه كسمي

چه خبر !

الان ميگم چه خبر صبر کنيد

ديروز ظهر با دوستام ناهار رفتيم يه fast food كه تازه كنار دانشگاهمون افتتاح شده يك حالي داد جاتون خالي كلي كيف كرديمهر نوع آتيشی بگی سوزونديم بعدم بعدازظهر با هانيه دوستم رفتم يه بوت شيك خريدم

واي من چقده امروز عشق از درونم داره براي جوجوخان فوران ميكنه

حالا به افتخارش يه شعر دسته جمعي ميخونيم

فصل پائيز

هي ( لطفا هي رو همگي بخونين باشه؟ )

برگا ميريزه

هي

لالاي لالاي لا هي

.

.

بيخيال شعر باشه براي بعد فعلا خواستگار زنونه سه افتاده براي جمعه اين هفته آخه بابام چماقشو داده تعمير اون موقع آماده ميشه و همه چيز آرومه  

 

راستي بچه هايي كه توي تهران هستيد باباي من يه آنژو كت براي قلبش بايد بره ، رفته مركز قلب تهران توي امير آباد ولي انگار ميگن اونجا خوب نيست ، ميشه بگيد تو تهران كجا بهتره ؟ بيمارستان مجهز كه مركزيت براي قلب داشته باشه كجاست؟ و بهترين دکترش کيه ؟ مرسي فلفل خيلي نگرانه

پي نوشت : دوستاي گلم سايت بلوگفا برام باز نمي كنه دوستاي گلم كه توي اين سايت وب دارند بدونن به خاطر همين نمي تونم بهشتون سر بزنم

 

| شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦ | ۸:۳٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

ای پول چه میشد از تو زیاد داشتم و برای همسرم پژو می خریدم! ۲۰/۱۱/۸۵

| چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦ | ٩:٠٦ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام

من اومدم كامپيوترو فرستاده بودم بيمارستان

تا ويندوز بنصبن روش

القصه مادر گلي جوجوخان زنگيد به مامانم پري شبا ( داشتم اينطوری پرواز ميکردم )‌كه اينا با هم برن بيرون تا يه حرفي با هم بزنن ماهم كه مثل اين خوره ها همون فرداش ( يعني ديشب ) رفتيم بيرون

انقده حال داد انقده حال داد

اولين بار با اطلاع خانواده رفتم بيرون و دم درمونم جوجوخان با كلي عشق پيادم كرد

بزاريد بازم بگم ديگه انقده حال داد

و خلاصه باباهه و مامانه تو قيافه اند ديگه اينطوری= منم اينطوريمبعدم اينطوری بودم

جوجوخانم كه برام سنگ تموم گذاشت اين دفعه رفتيم رستوران لوكس طلائي اين عكساشه:

شروع غذا ( البته نصفه ميز افتاده ، خب ديگه شاهكاره جوجوخانه جيگري منه ديگه )

 

                  

كباب برزيلي بود خيلي عاليه پيشنهادميدم امتحانش كنيد

خب هركسي يه عشقي داره عشق ماهم رستوران گرديه ديگه به نظرتون خلميم؟

يه پسره بود سوپ ميداد انقده باحال بود كه نگو هيم به جوجوجونم كه يه كمم تب داشت سوپ ميداد

وقتي رفته بوديم پارك جمشيديه احساس كردم كه دستش داغه ولي وقتي دستشو تو ماشين گرفتم گفتم عزيزم اين داغييه سرماخوردگيه تو تب داري كه فوري بهش آدل كلد دادم خداروشكر امروز خوبه قربونش بشم من

دوسش دارم خيلي دوستشم دارم دعامون كنيد تا ديگه انقده گير بهمون ندن

البته من مطمئنم كه باهم خوشبخت ميشيم مطمئنم

 

| سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦ | ٢:٢٦ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

مارو هم دعوت كردن به بازيه اينترنتي:

بفرماييد نيايش جونم

۱-خودت رو معرفی کن:

فلفل بانو متولد 19/3/62 هستم فوق ديپلم علوم تربيتي ابتدايي . و دانشجوي كارشناسي در همين رشته . در يك شركت دولتي مشغول به كار ميباشم . تك دختر خانواده و بزرگترين فرزند ميباشم و يك برادر دارم . يكي دارم كه برام همه كسه دوست  ، شوهر ، خواهر و حتي اونايي كه هستن بابا و مامان و برادر و يه همكار خوب. و به همين زوديا ميخوام عروسش بشم

۲-فصل و ماهی که دوست داری:

فصل بهار ، ارديبهشتو  دوست دارم چون بين ماه تولد من و جوجوخانه

  

۳-غذای مورد علاقه:

ماكاراني و پيتزا و خورشت باميه و ماهي 

۴-رنگ مورد علاقه:

صورتی  

۵-موسیقی مورد علاقه:

همه چي گوش ميدم بستگي به حالم داره  

 

۶-بدترین ضد حالی که خوردی:

خيلي ضد حال خوردم الان نمي دونم كدوم بدتر كه بنويسم

۷-بزرگترین قولی که دادی:

من و جوجوخان به هم قول دادیم که تا آخرين نفس همدیگرو تنها نذاریم و همقسم شديم  نزاريم مشكلات كوچيك مارو جدا كنه ، قول داديم دوست هم باشيم و وفادار تا آخر عمر با هم بمونيم

 

۸-ناشیانه ترین کاری که کردی:

به يكي گفتم باشه 3 ماه پات ميشينم و بعد 3 ماه كه نيومد قيدشو زدم و اصلن يادمم رفته بود که وجود داره تا اينکه  بعد سه سال زنگ زد بهم منو عروسيش دعوت كرد به يه حالتي كه ببين نيومدم تورو بگيرم با وجودي كه تو چند ساله پاي من نشستي درحالي كه من پاي اون نَشسته بودم اصلا دوستش نداشتم

 

۹-بهترین خاطره زندگیت:

وقتي جوجوخان تو چت ازم خواستگاري كرد

 

۱۰-بدترین خاطره ی زندگیت:

تصادف پدرم در بچه گيه من . كه يادمه عموهام همه سراسيمه اومدن خانه ما . صدمه اونطوري نخورده بود ولي يه دفعه اومد خونه حالش بد شد .

 

۱۱-شخصی که بخوای ملاقاتش کنی:

امام زمان

12-به کی نفرین میکنی: 

خاله هامو  ، خيلی اذيتم كردن

 

13- وضعیت در ده سال اینده: 

اگه خدا به خواد یه زندگیه آروم و سرشار از عشق در کنار عشق گلم جوجوخان با یه بچه سالم و صالح البته در سالهاي 8 يا 9  

۱۴-حرف دلت:

من خيلي خوشبختم و هر روزم دارم خوشبخت تر ميشم  خداييييييييييييييييييييا شکرت

 

 

پی نوشت : متاسفانه اين كامپيوتر درپيته اداره رم مبايلمو نمی خونه شرمنده كه امروزم نتونستم عكس سبد گلمو بزارم

 

 

 

| یکشنبه ٦ آبان ۱۳۸٦ | ۸:۱٩ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خبر فوری                   خبر فوري

                    بشتابيد

فوق العاده                 فوق العاده

اينا هنوز متعجبن

سلام دوستاي گلم من اومدم

ببخشيد ديرآپ كردم آخه دسترسي به نت نداشتم

و اما بگم چي شد

.

.

.

.

.

.

مامان جوجوخان همراه جوجوجونم اومدن خونمون

پنجشنبه ساعت 7 يه سبد گل خوشگلي برام گرفته بودن كه نگو نپرس

فردا عكسشو ميزارم

بعدم جوجوخان كه الهي خودم دربست فداش بشم انقده خوب صحبت كككككككككككككككككرد كه خدا ميدونه

و به لطف خدا و دعاهاي امام زمانم و شما كلي نظر مامان عوض شد و حالا مونده بابام كه يه روز جوجوخان با باباش بياد كه باباي منم باشه و ...

يه روز قراره منو جوجوخان باهم بريم بيرون كه من و جوجوخان مذاكره كنيم

نه كه تا الان صحبت نكرديم

خلاصه كه  هنوز به دعاهاتون احتياج دارم برامون دعا كنيد

البته موجاي مثبت دعاهاي قبلي بهم رسيده واقعا نمي دونم چطوري ازتون تشكر كنم الهي هر چي ميخوايد خدا سهل بهتون بده

پي نوشت ۱ :به نيايش : باشه عزيزم من بازي قبول ميكنم ولي باشه گلم فردا ، انقده امروز خبرم داغ بود كه الان وبم ميسوزه

پی نوشت ۲ : دوستای گلم من همچنان در حال فینگ فینگم ( یعنی سرماخورده )‌ و به قول جوجوخان انگاری تو لوله حرف میزنم ولی بهتر از اون هفته ام . شب خواستگاری منو میدیدید میمردید از خنده ،‌هي حالم بد ميشد ميرفتم يه نموره آب ولم ميخوردم برميگشتم ،‌هيم مامان جوجوخان ميگفت خسته شدي ؟ ديگه خبر نداشت دارم به ملكوت اعلا ميپيوندم

 

| شنبه ٥ آبان ۱۳۸٦ | ۸:٢۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام من هنوز مریضم به خاطر همین حس نوشتن ندارم لطفا پس یه چندتا عکس ببینید دلتون باز شه

اتوبوسهاي ولوو با كابينهاي اشرافي

 

 

 

 


| چهارشنبه ٢ آبان ۱۳۸٦ | ۸:٢۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

خيلي سخته وقتي كسي كه براش ميميري رو 4 روز باشه نديده باشيش

خيلي سخته وقتي كسي رو كه براش ميميري از دل تنگيش انقده گريه كني كه تمام بالشتت خيس شه

خيلي سخته نصفه هاي شب از دلتنگيش از خواب بپري و ديگه خوابت نبره

و خيلي سخته اون كسي كه بيتاب ديدنش هستي همش يه طبقه از تو پايين تر باشه و نتوني ببينيش

دلم براش خيلي تنگ شده براي حالتهاي نگاهش بهم كه از تو چشاش عشق فوران ميكنه

امروز ۱۵ دقيقه دم کارت زنی يه نفرو چونه گرفتم وايسادم به حرف زدن تاشايد ببينمش ولی نيومد ديروز بهم گفت عصبيم زياد سعی کن دورو برم نيای اين چند روزه منم گفتم چشم عزيزم حالا تواين حالم که دوست دارم يه سره بهش بچسبم که مطمئن باشم برای اونی که دارم ميجنگم دوستم داره و باهام ميمونه بميرم الهی خيلی دلش پره گله من ، اونم داره سختی ميكشه ولی همين جا ،‌ جوجوخان بهت قول ميدم همين جا تو همين وبلاگمون جشنه پيروزيمونو بگيريم حالا ميبينی ،‌ فقط كافيه منو تو عصابمونو خورد نكنيم و با آرامش به كيف كردن خودمون بپردازيم و عاشق بمونيم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم

پي نوشت۱ : ممنونم از دلگرمي هاي شما دوستاي گلم

پي نوشت 2: به اونايي كه خواستن جوجوخان هم بنويسه : انقده سرش شلوغه كه وقت نمي كنه كامنت بزاره عزيزه دلم ببخشيدش در اولين فرصت مينويسه

پي نوشت 3: هنوز مامان جوجوخان بهمون زنگ نزده از پنجشنبه

پي نوشت 4: فلفل حسابي سرماخورده و تب داره

 

| سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦ | ٧:٤۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |