Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

دو روزه تمام گذشته مثل سرياله در پناه تو داره از جلوي چشام رژه ميره

حالا جالب اينجاست براي وقايعي كه اون موقع گريه نكرده بودم گريه ميكردم

حالم خيلي بد بود

آخه ميدونيد اين جوجو جونمم - از محبت زياد - هر وقت ميخوام باهاش دردو دل كنم يا دلتنگي دوريشو كنم ميگه لوس بازي در مياري و عصباني ميشو...( ميدونيد قضيه ما چطوري شده مثل اين بچه هايي كه مريض ميشن از ترسه اين كه به مامانه بگن از نگراني قش نكنه صداشونو در نمي يارن )

از خواستگاري و بله برون ميترسم

سه بار تا حالا از سر بله برون مراسمم بهم خورده Crying 1

همش ميترسم براي جوجوخان اينطوري نشه ( با اين تفاوت كه من اونارو دوست نداشتم و روي تعاريف و اجبار خانواده ميخواستم بهشون برم ) همه با اين حالي كه خودشون مسبب اين بودند كه تا اون زمان پيش بره سرزنشم ميكردند كه چرا اين جور آدمارو تا اينجا كشوندي و بهشون اجازه دادي ( در صورتي كه تمامشون فقط يه خواستگار معمولي بودن ) حالا موندم كه اگه براي جوجوخان زبونم لال اينطور شه ديگران چه حرفايي كه بهم نمي زنن تازه گذشته از همه اين حرفا خودم داغون ميشم تو دوريت.Crying 1

گه گاه ياد اين فيلماي چيني ميوفتم كه يه غيب گو تو يه معبد بهشون ميگه تو ستاره ها نمي زارند كه ازدواج كني هر گاه به ازدواج اقدام كني كسي كه تورو دوست دارد از تو دور ميشود

ولي خيلي دوست داشتم يه همچين غيب گويي پيدا ميكردمو سر نوشتمو ميگفت

آخه ميدونيد اون خواستگارامم كه بهم خورد اونام خيلي خيلي دوستم داشتن ، درسته من دوستشون نداشتم ولي اونا داشتند ولي ديگه پي شو نگرفتن .

ديشب به جوجوجونم گفتم ميترسم توام بري و تنهام بزاري

ميدونيد جواب چي داد؟

من تنهات بزارم يا اين لوس بازيات باعث بشه تنهات بزارم

اين حرفش تنمو لرزوند فهميدم كه اينم امكانش هست تنهام بزاره تا ته ته دلمو خالی کرد

خلاصه كه دعام كنيد نمی دونم چی ميشه

راستي اين شعرم جوجو جونم ديشب گفته ( هميشه شعراي قشنگي برام ميگه ولي  اما هميشه عاشقانه ميگفت نمي دونم چرا ديشبي انقده فراق داره )

قصه مون داره به آخر ميرسه

آخر ماجرا داره ميرسه

خورشيدكِ قصه من داره به ظلمت ميرسه

چيزي به آيينه نگو

چيزي به رازقي نگو

منم جواب شعرشو ميدونيد چي دادم :

گفتم آره راست ميگي چون شهزاده قصه ات مريض شده او داره ميميره ، راستي اگه مردم سر مزارم گل مريم بيار ( خب ميدونم اگه رابطه منو و جوجوخان بهم بخوره من ميميرم )

ولي فكر كرد مسخره اش كردم

ولي من هميشه عاشق دقايقي ام كه يه شعري كه سروده برام زمزمه ميكنه

خب تو وسط دردو دلمام اينو گفت منم حسمو گفتم ولی سر نوشت هرچی باشه حالشو ميگيرم اگه بخواد جوجورو ازم بگيرهکاريش نمی شه کرد ديگه گير کرديم ديگه يعنی دلمون گير کرده

| شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦ | ٩:٠٤ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

                               

و اما ادامه ماجرا : بعد از اعلام من و نيشخند جانانه اي كه روانه كردم اونا اول فكر كردن بازم دارم مثل هميشه يه چيزي ميگم كه بخندم

مامان گفت خب حالا كجا پيداش كردي؟ تو شركته؟

گفتم : آره

مامان : پس چرا تا امروز نديديش ؟! !!!! كجا بوده كه امروز يه دفعه ديديش

من : حالا

مامان : خب بگو كيه ، در گوشم بگو

من : نمي شه نمي تونم ولي اگه بياد خواستگاريم حتما بهش ميرم

مامان :خب از كجا معلوم اونم تورو بخواد !!؟

من : يه كاري ميكنم بخواد

بابا : خب حالا اينارو يكي بگه كه از اين كارا بلد باشه

من : بلدم

بابا : نيستي . برو از زنه داود ياد بگير ( واي خدايا اين حرفش آتيشم زد اين آقا داود يكي از اقوام مي باشد كه هميشه اسوه غيرت بودند – البته تا زن بگيرند – ما  حتي در جشنهايي كه اين جناب حضور داشتند حق رقص و بي حجابي نداشيم و گرنه با خشونت ايشان مواجه ميشديم .تا اين آقا وقت زن گرفتنشان شد البته گفته باشم كه از در آمد خوبي خداروشكر برخوردار هستند و مادر اين آقا اقدام به دختر يابي نمودند حالا چرا ميگيد چرا مادرش !!!!!؟به دليل اينكه داود خان 25000000000 تا دوست دختر داشتند و معتقد بودند دختري كه حتي - باز هم تاكيد مي كنم حتي -جواب سلام پسري را بدهد **** مي باشد  از والده محترم خواهش نموده بودند كه يه دختري را براش پيدا كند كه رنگ هيچ پسري رو نديده باشه ، و گفته بود :من اگه يه روزي بفهمم جواب يه پسري رو داده هم اونو ميكشم هم شماهارو كه رفتين اونو گرفتين خلاصه يه 9 ماهي گشتن تا يه روز دوست اين آقا داود به اتفاق خانواده ميان خونه اينا مهموني ، داود يه خواهر خيلي ساده داره كه بر ميگرده به خانم اين دوستشون ميگه : ( البته به تعارف )شما چه خوشگلي كاش يه دختر شبيه تو براي داود پيدا ميكرديم خانمه ميگه من يه خواهر دارم شبيه خودمه و فردا قبل از ناهار خواهرشو مياره خونه اينا( جمعه صبح) – دختره اصلا قشنگ نيست از اين سفيدايي كه اگه آرايش نداشته باشند شيت شيتن ولي خوب با آرايش قشنگه – بعد خودشونم ميگن: اين خواهرمون خوشگله و ميگفتين شبيه من بگيرين بياين اينو بگيرين بعدم داود خان يه سينه ريز 1ميليونو نيمي ميگيره همون جلسه اول خواستگاري براي دختره ببره ( دختره ام از اون خانواده هاي دسته پايين داشته ) مادرش ميگه :نبر بزار بعدا ازدواج کلی خرج داره حالا .. كه داود دستشو ميكوبه تو شيشه و ميگه كه زنه منه خودم ميدونم چي كار كنم از الان بگم هيچ كس حق دخالت نداره . بعدم خانمش الان با همه راحت ، به هيچ عنوان حجاب نداره ، يكي از افتخاراتش اينه كه براش مردو زن نداره و 2000 دوست پسر داشته و...  خلاصه با اين زن گرفتنش

وقتي بابا گفت برو از اين ياد بگير حالم از خودم بد شد ، من هم پاكم هم جوجوخان برام ميميره دليلي نداره كه بخوام برم از اون دختره كه همه رقمشو ديده ياد بگيرم اگه اون ال ميخره بل ميخره براي دختره ، خب جوجوي گل منم  هر چي در مياره تا يه قرون آخرشو فوري ميخواد خرج من كنه اما خب اينارو كه بابا نمي دونه فكر ميكنه من فقط بلدم حاله پسرارو بگيرم . من بميرم بهتر از اينه كه اونطوری بشم )

من: اگه نتونستم اين كارو بكنم ،خودم ميرم خواستگاريش( حالا عمرا اين كارو نمی كنما چون خيالم راحته كه اون مياد اينو گفتم ) بعدم حالا ميبينيم

آخه ميخوام يه جوري وانمود كنم كه خودم جوجوخانو خواستم و اونو كشيدم سمت خودم كه بعدا خيلي اذيت نكنن البته واقعا هم همينطوره ها من رفتم سمت جوجوخان ، جوجوجونم يه چند باري  چراغ زده بود قبلش ولي من بعد اينكه ديدم ايده آله جواب چراغشو دادم بعداز يه سال

خلاصه هنوز گذاشتمشون تو خماري بنده خداهارو كه

 

پيوست 1: اگه سئوالي ازم بپرسين همون تا كامنتها جواباتونو ميدم دوستاي گلم

 

پيوست 2 : ساعت 9:30 SMS بين منو جوجو جونم:

جوجو : من شهروندم نفس جونم

فلفل : خب منم شهروندم عزيزم

جوجو : كدوم شهروند ؟ آرژانتين ؟!!!

فلفل : نه بابا شهروند تهراني

پيوست ۳ : بريد كنار بريد كنار اين ماله جوجو جونمه

ترسيدي 

| چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦ | ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

                       ديروز اعلام جنگ شد

 

 

 

بنده فلفل بانو سره سفره افطار ( البته قبل افطار ) با سر افرازي ، خدمت بابايي و مامانيه عزيزم اعلام كردم كه :

 

 

 

 

 

 

 

 

من امروز همسر ايده آلم رو پيدا كردم

 

و مامان و بابا اينطوري شدن

 

پيوست ۱ : بنده همچنان از شدت ژل لاغری ميسوزم ( جوجوخان ميدونه چی ميگم چون دادم اونم تو باشگاه بزنه )

- امروز زود اومد سرکار

- صبح از ساعت ۵:۳۰ بلند شدم ۳۰دقيقه ورزش کردم دوش گرفتم و بعد اومدم سر كار

پيوست ۲: بعدا ميگم چی شد

| سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦ | ٩:۳۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

هنوز كفريم

با اين سا*عات ادارات توي ماه رمضان ديگه گندشو در آوردن

من كه ديگه از فردا ساعت 7 ميام سر كار

1.5 تو ترافيك بودم

اه اه اه

همش نيم ساعت ميشه بيشتر خوابيد

قبلا ساعت 6.15 پامشدم بعد ساعت 7.15 شركت بودم

ساعت 6.45 پاميشم (حالا چون نمي تونم روزه بگيرمم) نمي تونم تو شركت روزه بخورم تا 7 صبحانه ميخورم 7.30 راه ميفتم 9 اينجام

پارسالم يه همچين گنديو موقعی كه شروع مدارس زده بودنبی سوادا

جاتون خالي ديروزم ژل لاغري زده بودم تو ماشين گرم شده بود بدنم آي ميسوزوند آي ميسوزندآخراش اين شكلی شده بودم وقتی رسيدم شركت خدايا ديگه جزغاله شدم

آخه ديگه تصميم گرفتم لاغر شم آخه اينطوري شده بودمالبته اين زمانيه كه دارم ورزش ميكنما

اينم اسمايلي هايي كه قول دادم

http://www.postsmile.net

| دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦ | ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سسسسسسسسسسسسلام

واي نمي دونيد وقتي صبح اومدم كامنتاتونو ديدم چه قده ذوقيددددددددددم

همش فكر ميكردم دارم آدرسمو عوض ميكنم بچه ها چطوري بيان پيشم  

انقده غصه ميخوردمCrying 1 آخه تو اون وب قبليمم نمي تونستم آدرسو بزارم

                                         مرسي كه اومدين

نماز روزها قبول ، منو فلفلو دعا ميكنيد ؟ ممنونم

واي كه اين ماه رمضان همش يه طرف اين افطارياش يه طرف

جمعه تازه روز دوم ماه رمضان مامان خانم 30 نفر مهمون داشت اونم براي افطار واي خدا چقده اين افطاري كاسه بشقاب داره ، بيچاره فلفل تكو تنها يه عالمه ظرف شست هيشكي بهش كمك نكرد

ملاحظه بفرماييد :

 30تا  بشقاب زيرو رو ( به عبارتي 60تا )

 30 تا پياله شعله زرد

15 تا پياله ماست

15تا پيشدستي پنيرو خرما و گردو

10تا  پيشدستي حلوا

10 تا خورشت خوري

30 تا ليوان

4 تا مرغ خوري

5 تا ديس برنج

4 تا ديس سالاد

25 تا پيشدستي براي سالاد

3تا بشقاب ژله

3تا كاسه آب مرغ

3تا كاسه سوپ

12 تا سبد سبزي

مقاديري كفكيرو ملاقه و از اين قبيل مسائل و قاشق و چنگال وكارد ...

تازه كلي هم قابلمه و مايتابه اينا تو آشپزخانه بود

به بابام گفتم سر مامانيرو گول بمال كه دستش درد ميكنه ببرش تو پذيرايي ، تا اون رفت من شروع كردم تندوتند شستن . فكركنم 50 دقيقه اي شستمش 7:40 شروع كردم ديگه 8:40 ميوه ام براي مهمونا گرفتمو رفتم سراغ تلفنو جوجوخان ...

نامردا هيشكي نگفت يه بشقاب برات بشورم

آخه ميدونيد تو فاميلاي مادريه من شده يه رسم مهمونا تو شستن ظرف كمك ميكنن ( آخه اينام همچين فاميله دور نبودن دايي مامان بود با بچه ها داماد وعروساو...) بيچاره فلفل هر سري ميره خونه اونا كلي كار ميكنه . چيكار ميشه كرد آخه فلفلم ديگه . از اون دخترايي ام كه هر جا برم بدون احساس غريبي كلي حرف بزنمو شلوغ كنمو اينورو اونو هر كاري ازم بر بياد انجام بدم ولي زهي خيال باطل كه كسي به فلفل كمك كنه بي خواهريو هزار در

ولي خوشحالم كه به مامانم كمك كردم

آخه طفلي كلي از صبح شسته بودو پخته بود ووووووو

به مامان الان چند وقته ميگم يه ظرف شويي بگير و اما هر بار يه چيزه ديگه واجب ميشه و اين مامانيه گله ما يه چيز ديگه ميگيره . استدلالش اينكه مگه ما چند بار در سال مهمونه جمعيتي داريم ؟؟ راستم ميگه ما از اين مهمونيا خيلي كم داريم آخه همه دورو وريامون خانواده هاي 2 -4 نفره اند .

خلاصه اينم از اين

پيوست 1:  يه چيزه ديگه جوجو خان 4 روزه به وبلاگمون سر نزده 4تا پست منو نخونه

واي خدا ميدونه چقده دلم گرفته از دستش

پيوست 2 : راستي براي آلوچه جونمم تو پست فردا آدرسشو براش ميزارم كه چطوري اسمايلي ها رو برداري گلم

 

| یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام سلام سلام

من و جوجو خان امروز از صبح رفتیم بیرون کلی خیابون گردی کردیم

کلی بگو مگو کردیم

کلی زیر سئوال رفتم

کلی مورد اتهام قرار گرفتم

و محکوم به سکوت شدم ( تا جونمم در بیاد عاشق شدم باید بکشم)

بعد کلی گریه کردم  ( اگه نمی کردم خفه میشدم)

بعد آشتی کردیم

نازمو کشید

رفتیم رستوران شاندیز

یه ناهار توپ زدیم (‌اینو بگم قبل از اینکه بریم رستوران به توافق رسیدیم که یه دونه غذا سفارش بده ، آخه خب غذا هاشون خیلی زیاده ولی هنگام سفارش غذا بنده رفتم دستشوئی - که امان از بی موقع گرفتن اين دستبه آب - اومدم دیدم جوجو خان یه خروار غذا سفارش داده  بهشم میگم آخه بچه بازم میمونه ها حیفه آخه ۲۰-۳۰ تومن بدیم الکی  گفت ميخورديم واي ديگه آخراش نفسم در نميومد جوجو هم هي ميگفت فلفل بخور يه كم ديگه بخور برنج نخور گوشتاشو خالي  خالي بوخور و به هر حال سر بلند بيرون اومديم بيرون همهههههههههههه شو - به كمك جوجو خان - خورديم )ملاحظه بفرماييد : البته گفته باشم تو عكسه بشقاب برنج نيستا

بعدم تو راه سرمو گذاشتم رو شونه هاي جوجوخان انقده آروم شده بودم كه خدا ميدونه داشت براي اولين بار كنارش خوابم ميگرفت .

گفتم اولین بار آخه میدونید من حتي يه بار كه خونه جوجو خان بودم بعدازظهر که خيلي هم هر دو مون خسته بوديم  . گفت فلفل يه كم بخوابيم خستگيمون در آد ؟ گفتم باشه همين كه برگشتم ديدم جوجو خان داره خوابش سنگين ميشه پاشدم ( خب مگه چیه خوابم نمی بره هیچوقت پیشش ) رفتم جلوی آینه به ور رفتن ادکلنای روی دراور اتاق جوجو خان کلی اونجا چیز میز بود منم فوضول نه اینطوری فوضول نیستم اینطوری فوضولم : منم فووووووووووووضول

بدبخت و مگه گذاشتم بخوابه گفت چی کار میکنی گفتم جینگیلی مستون خلاصه پشیمون شد گفت فلفل من تا یه دوش بگیرم یه آب بزار یه کافی میکس بزنیم

گفتم باشه رفتم تو آشپزخونه ( هنوز جوجو تو رخته خوابه ها )

من : جوجو روشن نمیشه

جوجو : با اون فندک روی دیوار روشن کن

من : نمی شهههههههه

جوجو: اومدم

من :

ولی خدایی امروز با این حال که طفلکی داشت رانندگی میکرد من سرمو گذاشتم رو شونش و واقعا دلم میخواست بخوابم

بعد قلبه جوجومم آخر سر اینو بهم گفت که راضی و آروم شدم :

کوهو می ذارم رو دوشم
رخت هر جنگو می پوشم
موجو از دریا می گیرم
شیره ی سنگو می دوشم

میارم ماهو تو خونه
می گیرم بادو نشونه
همه ی خاک زمینو
می شمرم دونه به دونه

چشم ماهو در میارم
یه نبردبون میارم
عکس چشماتو می گیرم
جای چشم اون می ذارم

دنیارو کولم می گیرم
روزی صد دفه می میرم
می کنم ستاره ها رو
جلوی چشات می گیرم

اگه چشمات بگن آره
هیچ کدوم کاری نداره
...

جوجوی گلم بیشتر از همیشه دوست دارم

| شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام بچه ها ما به علت خطر آدرس وبلاگمونو عوض کردیم

این جوجوخان نمی دونم چی فکر کرده یه دفعه آدرسو داده به آبجیش

منم بیزارم از اینکه یکی وارد زندگی شخصیم بشه حتی اون شخص آبجی گلم باشه

میدونید فکر میکنم یکی وایساده و منو جوجو خانو داره تو رختخواب نگاه میکنه

خب بابا جان بدم میاد دست خودم نیست

اما نمی دونم اینا رو چطوری تو مخ این بچه جون بکنم

ولی من تو پست آخری یه چیزایی نوشته بودم که خودش وقتی آبجیه نازنینش خونده بود کلی خجالت کشید فکر کنم دستش اومد کسی وارد حریم خصوصی نشه یعنی چی

اینم خاطرات قدیممون

http://jojo_felfel.persianblog.ir

| شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦ | ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

این وبلاگ متعلق به فلفل بانو می باشد
| شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦ | ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |